واقعیتی در ابهام

حەمە سەیار
این کتاب را به همسر عزیزم ماهرخ تقدیم میکنم که درسختترین شرایط زندگیم عاشقانه و صادقانه در کنارم ایستاد و تکیهگاهم بود تا در تقابل با تمامی ناملایمتیهائی که بر من رفت تاب بیاورم.
***
محمد سیار متولد 1332 در شهر سنندج تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در شهر سنندج باتمام رسانده و ادامه تحصیلات را در تهران باتمام رساندم و بعنوان معلم در هنرستان صنعتی شهر سنندج مشغول بکار شدم.
فعالیتهای سیاسی خود را همگام با قیام مردم ایران شروع کردم و فعالیت حرفهای خود را با پیوستن به تشکیلات کومهله در آبانماه 1358 ادامه دادم و تا اسفندماه 1367 در تشکیلات کومهله در سمت فرمانده گردان و عضو کمیته ناحیه سنندج فعال بودم.
***
پیشگفتار
نوشته حاضر مروری است بر فاجعهای که در اسفند سال 1366 همزمان با یورش رژیم اسلامی ایران از یکطرف و بمبارانهای شیمیائی رژیم بعث عراق در شهر حلبچه و منطقة شارزور “شارهزوور” در کردستان عراق از طرف دیگر, اتفاق افتاد.
در آن فاجعه دهشتناک، در شرایطی که تاثیرات گازهای مخرب بمب های شیمیائی دولت بعث عراق, پیشمرگان گردان شوان کومهله را از پای در آورده بود، ٥٤ نفر از پیشمرگان توسط نیروهای رژیم اسلامی گلوله باران و ١٢ نفر دیگر دستگیر و بعدها در شهریور سال ١٣٦٧ در شهر سنندج اعدام شدند.
هدف از اين نوشته، تعمق و به تصویر کشیدن آن رویداد شوم و نقدی است از عملکرد رهبری کومهله و چگونگی روند آن واقعه که بعد از گذشت چند دهه هنوز در هالهای از ابهام قرار دارد. در واقع در تمامی این سالها در رهبری تشکیلاتهای گوناگون منشعب از کومهله و حزب کمونیست ایران ارادهای عمل کرده است که تلاش دارد آن واقعه همچنان در ابهام باقی بماند. هیئت اجرائی کومهله و در راس آن ابراهیم علیزاده که در آنمقطع مسئولیت رهبری و هدایت گردان شوان را در منطقة بیاره بعهده داشت از بعهده گرفتن مسئولیت آن فاجعة دهشتناک که در آن مقطع براحتی اجتنابپذیر بود شانه خالی کرد.
عدم نقد درست و واقعی از اشتباهات و مشکلات و ناکامیهای آن تراژدی در تشکیلات کومهله و بعهده نگرفتن مسئولیت اشتباهات از ناحیة رهبران و هدایتکنندگان گردان شوان، همانا تكرار اشتباهات و عدم پاسخگوئی به آن اشتباهات در درون تشکیلاتهای سیاسی کردستان بطور اعم و کومهله بطور اخص بوده و هست. تکراری که ظاهرا بارها و بارها جانباختن تعداد زیادی از پیشمرگان و فرزندان این سرزمین را در تشکیلاتهای سیاسی تا بحال رقم زده است.
ما بارها و بارها شاهد چنین اشتباهات فاحش در دوران فعالیت کومهله بودهایم. اشتباهاتی مانند:
ضربه خوردن تشکیلاتهای مخفی کومهله در سال ٦١، فاجعه گردان ٢٢ ارومیه. فاجعه منطقه دزلی در کانیخهیاران، گره زدن تشکیلات علنی و مخفی بهمدیگر در شهر سنندج در سال ٦٦ و دستگیری تعداد زیادی از پیشمرگان و در ادامه ضربه خوردن تشکیلات مخفی در منطقة سنندج و مریوان و تعداد بسیار بیشتری از آن اشتباهات، که در هر یک از آنها به جانباختن تعداد بسیار زیادی از بهترین فرزندان این مرز و بوم انجامید
اما آنچه در فرهنگ اعتقادورزی و آرمانپرستی ما، هنوز غایب است. نگاهیست پرسشگر و ناقد به گذشته و به تشکیلاتی که اعضای آن همزمان در پیکار خویش با وحشیگری رژیم اسلامی ایران, درگیر مکانیسمی سقاوتگر بودند. طنزیست تلخ از تکرار همان روایت همیشگی روانشناسی عشق و قدرت که عاشقانِ در جستجوی عشق, خود در تاریکی راه, قربانی تنفر همرهان شدند چرا که قافلهسالاران داشتند تجربه قدرت را میآموختند.
شوربختانه قافله سالاران ما (رهبران تشکیلات کومهله) از بعهده گرفتن مسئولیت اشتباهات که منجر به آن اتفاقات دهشتناک شد, شانه خالی کرده و در مقابل تشکیلات و خانواده جانباختگان و مردم کردستان جوابگو نبودند و نیستند.
این نوشته تلاشیست در جهت به بحث کشاندن و نقد و بررسی آنچه که گذشت و همچنین آنچه که بر من گذشت.
سپاسیست بر آنانی که حرمت انسان را پاس نگهداشتند. حرمتی که بسادگی می تواند به بهانه آزادی و رهائی, در فرهنگی که اعتقاد بجای اندیشه و تمجید و تنفر بجای نقد حاکم است, بیارزش شود!
کمیتة اجرائی کومهله و برپائی مقر بیاره!
دیماه سال 1366 بعد از بازگشت از مناطق عملیاتی و انجام ماموریتهای محوله، در اردوگاه چناره مرکز استراحتگاه نیروهای سنندج و مریوان مستقر شدیم. در آن مقطع من بعنوان عضو علیالبدل کمیتة ناحیة سنندج با این کمیته همکاری میکردم. وقتی بازگشتیم بحثهائی در رابطه با تصمیم کمیتة اجرائی کومهله در برپائی مقری در روستای بیاره از توابع حلبچه ههورامان تحت تسلط دولت بعث عراق در جریان بود.
این نقطه در نزدیکی مرز قراردادی ایران و عراق و زیر پوشش مستقیم سلاحهای سنگین نیروهای رژیم اسلامی مستقر در ارتفاعات تهته قرار داشت. در نقطة مقابل بیاره در پائین ارتفاعات، شهر نوسود قرار داشت که این شهر ویران شده تحت کنترل نیروهای رژیم اسلامی و بعث عراق نبوده و در واقع در بین جبهههای ایران و عراق قرار داشت و حزب دمکرات کردستان ایران سالهای متوالی در بخشهائی از آن شهر و روستاهای قلاگا، تختی جام، درهتفی و هانیگرمله ” قهلاگا، تهختیجام، دهرهتفی و هانیگهرمهڵه “مقر و پایگاه داشت.
در سال ١٣٦٣ کمیته مرکزی کومهله اقدام به برپائی مقرهائی در شهر نوسود کرد. برپائی آن مقرها موجب اصطکاکات جدی کومهله و حزب دمکرات کردستان ایران و در ادامه به درگیریهای خونین کومهله و حزب دمکرات و در نهایت خروج کومهله از آن شهر گردید.
اهداف کمیتة اجرائی کومهله در برپایی مقر بیاره!
کمیتة اجرائی کومهله هدف از برپائی مقر بیاره را گسترش و حضور سیاسی، نظامی و تشکیلاتی در منطقه اورامانات و ایجاد خطی ارتباطی با نیروهای فعال داخل کردستان تحت سلطة رژیم اسلامی توضیح میداد. اما واقعیت آن بود که امکان ارتباط از این منطقه بدلیل فاکتورهائی مانند:
کوهستانهای بسیار خشن و صعبالعبور بودن منطقه، وجود تعداد بسیار زیادی از قرارگاههای نیروهای رژیم اسلامی در مسیر و بشدت ملیتاریزه بودن منطقه، استقرار تعداد زیادی از نیروهای حزب دمکرات کردستان ایران و نیروهای هوادار وابسته به آنها در منطقه و شهر نوسود، امری غیرممکن و محال به نظر میرسید. مخصوصا که در تابستان همان سال در پنجم مردادماه 1366 یک واحد بزرگ از نیروهای کومهله از نقطهای در جوار همان منطقه بنام “کانیخهیاران” در میانة ارتفاعات سورین و دزلی “سوورێن و دزڵی” قصد عبور و نفوذ به مناطقی از کردستان تحت تسلط رژیم اسلامی را داشتند. اما بدلائل مشکلات فوق و درگیر شدن با نیروهای رژیم اسلامی، تعدادی ٣ نفر از پیشمرگان بنامهای حسین بیلو، قادر ماراو و محمد محمدزاده معروف به محمود میرئاوا جانباختند و تعداد بسیار بیشتری از آنها دچار مصیبت تشنگی و از دست دادن انرژی و توان خود شدند و در ادامه تعداد ٢٨ نفر از آنها اسیر و بعدها تعدادی از آنها اعدام گردیدند.
در پائیز همین سال یک واحد چند نفره به مسئولیت صالح سرداری در جهت آماده سازی اهداف فوق برای یک ماموریت به مناطق مرزی حلبچه و نوسود رفته بود. افراد آن واحد توسط پیشمرگان حزب دمکرات کردستان ایران خلعسلاح و زندانی شدند. کومهله که امکان اعدام این افراد را توسط افراد حزب دمکرات بعید نمیدانست، اقدام به تجمع نیرو و فرستادن تعداد زیادی از پیشمرگان خود به منطقه کرد. این اقدامات حزب دمکرات و کومهله میرفت تا منجر به بحران و جنگی دیگر در آن منطقه گردد. بالاخره با دخالت تشکیلاتهای دیگر در منطقه و آزاد شدن پیشمرگان کومهله بحران پایان یافت.
بخوبی مشخص بود که گسترش و حضور سیاسی، نظامی و تشکیلاتی و ایجاد خطی ارتباطی و ارتباط با مردم کردستان، برای کومهله در آن منطقه با توجه به مولفههائی که ذکر گردید امری ناممکن و اصولا دست نیافتنی به نظر میآمد.
کومهله ضربه خوردن نیروهای خود در آن منطقه را فقط چند ماه قبل بوسیله نیروهای رژیم اسلامی، و بازداشت و خلعسلاح پیشمرگان خود را توسط پیشمرگان حزب دمکرات تجربه کرده بود. اما کمیتة اجرائی کومهله از تصمیم خود کوتاه نیامد و تصمیم به برپائی مقر در بیاره را با آماده سازی مقر و حل مشکلات امنیتی ناشی از آن شروع کرد. بنای دو مدرسه نسبتا بزرگ با فاصله کم از یکدیگر که با بتون آرمه ساخته شده بود و محکم به نظر میرسید، انتخاب گردید. سقفهای این مدرسهها قبلا در اثر آتش مداوم سلاحهای سنگین نیروهای رژیم اسلامی خسارات جدی برداشته بود. بهمین دلیل کومهله با ایجاد دیوار در درون اطاقها و سقفی دیگر بر آنها و پرکردن حدفاصل دو سقف با بتون مسلح و در واقع با ریختن چندین تن بتون بر پشت بام بناها و اضافه کردن حدود یک متر بر ضخامت سقفها، استحکام ساختمان مقرها را تقویت و در مقابل گلوله باران سلاحهای سنگین نیروهای رژیم اسلامی تا حدودی مقاوم نمود.
کمیتة اجرائی کومهله ابتدا تصمیم داشت که تمامی نیروهای ناحیة مریوان را به بیاره بفرستد اما آن تصمیم کمیتة اجرائی با مقاومت شدید کمیتة ناحیه مریوان قرار گرفت و بالاخره بعد از بحثهای فراوان کمیتة اجرائی نظر خود را تغییر داد و طبق معمول اینبار نیز قرعه بنام ناحیة سنندج در آمد و با قرار تشکیلاتی، کمیتة ناحیة سنندج را مجاب به قبول تصمیم خود نمود.
مخالفت کمیتة ناحیة سنندج با تصمیمات کمیتة اجرائی!
کمیتة اجرائی کومهله مصمم به برپائی مقر بیاره در منطقة حلبچه و اعزام تعداد زیادی از نیروهای جنوب به آنجا بود و برای این اقدام خود وظایفی را برای ارگانهای تحت مسئولیت خود تعیین کرد.
کمیتۀ اجرائی کومهله مسئولیت هدایت نظامی واحد مستقر در بیاره و فعالیتهای سیاسی، تشکیلاتی و نظامی در منطقه را در اختیار خود قرار داد و تنها وظیفة کمیتۀ ناحیة سنندج را آموزش سیاسی و تعویض و جایگزینی واحد تعریف کرد. مسئولیت تهیة امکانات تدارکاتی و کارهای لجستیکی واحد مستقر در بیاره را نیز به کمیتة آسوس با مسئولیت مظفر محمدی سپرد.
تصمیم کمیتۀ اجرائی کومهله با مخالفت جدی کمیتۀ ناحیة سنندج روبرو شد. که ضمن پیامهائی به کمیتۀ اجرائی کومهله، به آن تصمیم اعتراض کرد. کمیتة اجرائی به آن اعتراضات توجهی نکرد و بالاخره حبیبالله گهویلی و صلاح مازوجی اعضای کمیتة ناحیه سنندج و در ضمن اعضای کمیتة مرکزی برای اعتراض به آن تصمیم به اردوگاه مرکزی رفتند و با ابراهیم علیزاده ملاقات کردند. ابراهیم علیزاده به آن اعتراضات توجه آنچنانی نکرد و با برخوردی سرد و تند که حاکی از نارضایتی از مخالفت کمیتة ناحیه سنندج بود، آنها را به کمیته اجرائی حواله داد. حبیبالله گهویلی و صلاح مازوجی با توجه به تجارب گذشته میدانستند صحبت با کمیته اجرائی بیفایده است. بنابراین آنها بدون هیچگونه تماسی به اردوگاه چناره بازگشتند.
اساسا کمیتة ناحیة سنندج از تصمیم کمیتة اجرائی در برپائی مقر و فرستان نیرو به بیاره ناخشنود بود و به اهدافی که کمیتة اجرائی کومهله برای آن اقدام تعریف کرده بود، با دیدة تردید مینگریست. کمیتة ناحیة سنندج ضمن مخالفت خود با برپائی مقر بیاره، نظرات خود را مخصوصا مخالفت خود را با اعزام تمامی افراد ناحیه سنندج که شامل سه گردان یعنی گردانهای شوان، آریز و شاهو اعلام داشت. بعد از رد و بدل پیامهای زیادی بالاخره کمیتة ناحیه سنندج در جلسهای با حضور عمر ایلخانیزاده به آن موضوع پرداخت. عمر ایلخانیزاده در جلسه مداوم بر تصمیم کمیتة اجرائی پافشاری میکرد و حتی وقتی من در بحثهایم ضمن اشاره به زیر آتش قرار داشتن آن بخش از منطقه و همچنین ایزوله بودن آن بخش با وجود دریاچه سیروان از سایر بخشهای کردستان تحت کنترل دولت عراق و خطرات ناشی از آن به آن تصمیم کمیتة اجرائی اعتراض نمودم، عمر ایلخانیزاده با برخوردی نادرست نه در جهت قانع کردن بلکه در جهت مجاب کردن ما با لحنی تند گفت: “نمیدانم کاک حهمه سیار چرا شما بشدت ترسیدهای (تووقیوی) افراد حزب دمکرات الان چندین سال است که همراه با زن و بچههایشان در زیر آتش توپخانه رژیم اسلامی تاب آورده و دم نمیزنند.“
لازم به یادآوری است که عمر ایلخانیزاده نیز در گفتگوئی خصوصی از کلمه (تووقیوی) علیه حبیبالله گهویلی “حبیبالله کیلانه” عضو کمیتة مرکزی کومهله و مسئول کمیتة ناحیة سنندج نیز استفاده کرده بود.
اعلام آن تصمیمها در ردههای پائین تشکیلات نیز با ناخشنودی و اعتراض به کمیتة اجرائی انجامید.
با توجه با آن مخالفتها بالاخره کمیتة اجرائی کومهله از خواست خود کوتاه آمد و قرار بر آن شد که ناحیة سنندج فقط یک گردان را جهت یکدوره تقریبا دو ماهه به بیاره بفرستد و سپس جای آنها را با گردانی دیگر تعویض نمایند.
لازم به یادآوری است که اعضای کمیتة اجرائی کومهله در آن مقطع عبارت بودند از: عمر ایلخانیزاده، عثمان روشنتوده و اضغر کریمی. البته در واقع هر تصمیمی با موافقت ابراهیم علیزاده قابل اجرا بود.
دلائل برپائی مقر بیاره در ابهام!
کمیتة اجرائی کومهله، در آبانماه 13٦6 با فرستادن یک واحد تقریبأ 20 نفره از پیشمرگان گردان آریز به بیاره تصمیم خود را واقعیت بخشید. اما با توجه به توضیحات فوق اهداف استقرار این مقر در بیاره در هالهای از ابهام قرار داشت و بعد از حدود بیست و دو سال گذشت زمان هنوز مسئولین دخیل در آن تصمیمات تمایلی به روشن شدن آن موضوع ندارند.
آیا ممکن است، دلایل آن تصمیمات را در رقابت با حزب دمکرات کردستان ایران در جهت حضور مجدد در آن منطقه اما در شکل و بعدی دیگر توضیح داد؟ کومهله در سالهای متمادی در جهت رقابت با حزب دمکرات هزینههای زیادی پرداخت و آخرین مورد آن در آبانماه 1364 بود که گردان 22 ارومیه را به منطقة مرکور “مهرگهوهر” ارومیه فرستاد. کومهله هدف خود از فرستادن گردان 22 ارومیه به منطقة مهرگهوهر را نیز گسترش و حضور سیاسی، نظامی و تشکیلاتی توجیه میکرد. کمیتة اجرائی کومهله بدون توجه به این موضوع که حزب دمکرات در آن آنجا دارای نیروی بسیار زیاد و منطقه تقریبا در کنترل حزب دمکرات قرار داشت آن تصمیم را گرفت. نتیجة آن اقدام برای همگان از قبل بخوبی مشخص بود اما کمیتة اجرائی کومهله فقط در جهت رقابت با حزب دمکرات تصمیم به فرستان گردان 22 ارومیه به آن منطقه کرفت. متاسفانه در تاریخ 22/8/1364 تعداد 26 نفر از بهترین فرزندان مردم کردستان بدست پیشمرگان حزب دمکرات کردستان ایران جانباختند.
گردانهای آریز و شاهو در بیاره!
در اوایل آذرماه بقیة پیشمرگان گردان آریز به بیاره رفتند و در همان بناهائی که شرح آن رفت مستقر شدند. در اواسط آذرماه از طرف گردان آریز در بیاره پیامی دریافت داشتیم که مقر زیر آتش شدید سلاحهای سنگین قرار دارد. روز بعد کمیتة ناحیه به من ماموریت داد تا برای بررسی وضعیت به بیاره بروم. به بیاره که رسیدم از آتشباری کاسته شده بود، ولی در مدت بیست و چهار ساعت صدها گلوله سلاحهای سنگین بر بام مقر پیشمرگان فرود آمده بود و صداهای گوشخراش و سهمناک آن انفجارهای پی در پی و انعکاس آن صداها در فضای درون مقر پیشمرگان را در شرایط روحی بسیار بدی قرار داده بود و با کمال تعجب تعدادی از پیشمرگان از درد کمر شکایت داشتند.
مسئولین پیشمرگان برای من توضیح دادند که رژیم اسلامی در حال احداث جادهای از ارتفاعات تهته بطرف احمدآباد میباشد و این اقدام نشان میدهد که رژیم اسلامی برنامههائی برای منطقة حلبچه دارد.
در روز بعد که من به اردوگاه چناره بازگشتم طی پیامی وضعیت اقدامات رژیم اسلامی در احداث جاده و خطرات ناشی از آن و ضمنا گلوله باران مقر بیاره را به کمیتة اجرائی کومهله گزارش کردم.
در اوایل دیماه 13٦6 گردان آریز به اردوگاه چناره بازگشت و گردان شاهو جای آنها را در بیاره پر کرد. بعد از بازگشت گردان آریز، رضا حجتجلالی مسئول سیاسی گردان و زنده یاد صدیق باستامی “صدیق هرسین” فرماندة پهل در گردان آریز به اردوگاه مرکزی رفتند و با عمر ایلخانیزاده و عثمان روشنتوده ملاقات کردند و در رابطه با اوضاع بیاره و خطرات ناشی از بودن واحد در بیاره با آنها بحث کردند و توضیح دادند که، چگونه رژیم میتواند با رساندن جاده تهته به احمدآباد و کنترل پل زلم ارتباط منطقة حلبچه را با خارج از منطقه قطع نماید. عثمان روشنتوده در جواب آنها را متهم به ترسویی میکند و میگوید: ” انگار همه در فکر پیشروی هستند ولی شما در فکر عقبنشینی………”
گردان شاهو در ماههای دی و بهمن در بیاره بود و در آن مدت برنامه برای انتخابات جدید کمیتة ناحیة سنندج و انتخاب نمایندگان کنگرة ششم کومهله در دستور کار قرار داشت. در فضای آن بحثها و مجادلات بالاخره انتخابات کمیتة ناحیة سنندج و نمایندگان کنگره به اتمام رسید و من بعنوان عضو کمیتة ناحیة سنندج و یکی از نمایندگان شرکت کننده در کنگرة ششم کومهله انتخاب شدم.
در مدت دو ماهی که گردان شاهو در بیاره بود، آرامش قبل از طوفان برقرار بود و بغیر از مواردی از آتشباری خمپاره، اتفاق آنچنانی نیافتاد و در واقع رژیم اسلامی در تدارک احداث جاده از تهته به احمدآباد و مقدمات حمله به منطقه بود. رژیم اسلامی قصد نداشت با گلولهباران شدید مقرات نیروهای اپوزیسیون حساسیتی در منطقه ایجاد کند.
در هفتة آخر ماموریت گردان شاهو شایعة حملة نیروهای رژیم اسلامی به منطقه اوج گرفت. مردم منطقه اطلاعاتی در مورد تجمع نیروهای رژیم اسلامی و نیروهای مخالف رژیم بعث را مطرح کردند.
مسئولین گردان شاهو خبرهای رسیده را برای کمیتة اجرائی کومهله مخابره کردند اما آنها هیچ عکسالعلی به آن خبرها نداشتند. تنها اقدامی که انجام گرفت، به توصیة فرماندة ناحیة سنندج با اعلام آمادهباش، اقدامات امنیتی مقرها افزایش یافت.
در اوایل اسفند گردان شاهو به اردوگاه چناره بازگشت و جای آن را گردان شوان گرفت.
اطلاعات موثق و غیر قابل انکار در مورد حملة رژیم اسلامی به منطقه حلبچه!
با استقرار گردان شوان در بیاره اطلاعات مبنی بر تحرکات نیروهای رژیم اسلامی در شکل شایعه فزونی گرفت و هر چه زمان پیش رفت، شایعات مبدل به اطلاعات و دادههای موثق در رابطه با حمله به منطقة حلبچه به کمیتة اجرائی کومهله و کمیتة ناحیة سنندج رسید.
کمیتة اجرائی کومهله خود راسا دو نفر از کادرهای منطقة اورامانات، عبدالله شریفی “عهبهههجیجی” و قادر ارژند، “ههڵو ههورامی” را به شهر حلبچه فرستاد تا واحد مستقر در بیاره را در جهت تامین اهداف مورد نظر آنها و نیازها و حفظ ارتباطات با کومهله یاری دهند. عبدالله شریفی و قادر ارژند نیز از تعدادی از فعالان بومی مانند زندهیاد جلال سلیمی، مجید هورامی، تهها هورامی و بختیار لهونی و احتمالأ تعداد بیشتری که من اسامی آنها را بیاد نمیآورم برای کمک و جمعآوری اطلاعات کمک گرفتند. این افراد مداوم اطلاعات مربوط به منطقه را جمعآوری میکردند و آنرا به کادرهای مستقر در حلبچه تحول میدادند و آنها نیز آنها را برای کمیتة اجرائی کومهله و رونوشت آنرا برای کمیتة ناحیة سنندج مخابره میکردند. اتحادیة میهنی کردستان عراق “یهکێتینیشتمانی” رابطه نزدیکی با کومهله داشت و قاعدتا نمیتوانست در رابطه با برنامههای رژیم اسلامی در منطقة حلبچه به کومهله هشدار نداده باشد، همچنانکه بعدها شوکت حاجیمشیر مسئول اتحادیة میهنی در منطقة شارهزور “شارهزوور” و فرماندة عملیاتی شهر حلبچه در کتاب “فاجعه بمباران شیمیائی حلبچه در سال ١٩٨٨ میلادی” در صفحات١٠٦ و ١٠٧ در رابطه با مطلع نمودن نیروهای کرد مخالف رژیم اسلامی و بطور اخص مطلع کردن کومهله از حملات قریبالوقع رژیم اسلامی به منطقة حلبچه مینویسد:
“بعد از ملاقات هیئت اتحادیة میهنی “یهکێتینیشتمانی” کردستان عراق با حزب دمکرات کردستان ایران بخاطر اینکه مقرات کومهله و سپاهرزگاری در بیاره بود و ارتش بعث عراق در نزدیکی مقرات آنها قرار داشت. امکان ملاقات مستقیم وجود نداشت. نامهای را توسط شخص دلسوزی برای مسئولین کومهله زحمتکشان ایران در مقر روستای بیاره فرستادم. نیروهای نظامی ارتش عراق در اطراف مقر آنها قرار داشت. بهمین دلیل ما نتوانستیم نزد آنان برویم و بوسیله نامه به آنها اطلاع دادیم که خود را جمع و جور نمایند و مناطق مرزی را ترک نمایند تا دچار مشکل و ضرر و زیان نشوند. در نامه آمده بود که اگر احتیاج به اطلاعات بیشتری در رابطه با تحرکات رژیم اسلامی دارید، میتوانید نمایندهای نزد ما بفرستید تا اطلاعات بیشتری را در اختیار شما قرار دهیم. ما از آنها خواستیم که به سپاه رزگاری که مقرات آنها در بیاره بود نیز اطلاع دهند. کومهله تا حدی از مرز دورتر بود و در آنمقطع بدرجهای مناسبات مسئولین منطقهای ما و آنها نیز به سردی گرائیده بود اما کومهله به اطلاعات ما باور نکرد و آنرا جدی نگرفت. کومهله نیز جوابی نه به نامه ما و نه به نمایندهای که نزد آنها فرستادیم، نداد“
“به نقل از کتاب فاجعه بمباران شیمیائی حلبچه در سال ١٩٨٨ میلادی نوشتة شوکت حاجی مشیر“
قادر ارژند ” ههڵو ههورامی” در رابطه با آن نامه میگوید: “ نامهای بدست من رسید که بتمامی جزئیات یک حملة قریبالوقوع به منطقة حلبچه در آن قید شده بود. در نامه به کومهله هشدار داده شده بود در جهت جلوگیری از ضرر و زیانهای احتمالی، لازم است هر چه زودتر منطقه را تخلیه نمائید.” ههڵو ههورامی میگوید:
“ من بلافاصله به مقر کومهله در بیاره رفتم و همراه با بیسیمچی مقر روناک آشناگر متن نامه را خلاصه کردم و برای کمیتة اجرائی کومهله و رونوشت آنرا برای کمیتة ناحیة سنندج مخابره کردم. سپس من شخصا به اردوگاه مرکزی رفتم و ضمن تحویل نامه در رابطه با حملة احتمالی رژیم اسلامی با عمر ایلخانیزاده و عثمان روشنتوده و اگر اشتباه نکنم، ابراهیم علیزاده صحبت کردم.”
عبدالله شریفی توضیح میدهد:” در اواسط اسفندماه بود. شبی یکی از مسئولین پایهبلند اتحادیة میهنی “ یهکێتی نیشمانی” با نام اختصاری ح. ح. س ( بدلایل امنیتی امکان آوردن نام کامل وی ممکن نیست) کسی را فرستاده بود تا من او را در منزل یکی از آشنایان ملاقات کنم. او به من گفت:
مسئولین قرارگاه رمضان با تمامی نیروهای مخالف حکومت بعث یک جلسه داشتند. آنها به ما اطلاع دادهاند که بزودی قرار است که در منطقة حلبچه یک عملیات نظامی انجام بگیرد. لازم است که شما نیز از موضوع مطلع باشید و خودتان را آماده کنید تا مشکلی برایتان پیش نیاید.”
عبدالله شریفی در ادامه گفت: ” من آن گزارش را بلافاصله برای کمیتة اجرائی کومهله و رونوشت آنرا برای کمیتة ناحیه سنندج مخابره کردم“
خالد علیپناه توضیح میدهد:” در اواسط اسفندماه من، مهمولی، قباد صادقی( قباد پاوه ) و رحمان الیاسی، عثمان روشنتوده را همراهی کردیم و به شهر حلبچه رفتیم. یک شب ما به خانهای رفتیم و عثمان روشنتوده در اطاقی دیگر با چند نفر از مسئولین اتحادیة میهنی ” یهکێتینیشتمانی” ملاقات کرد. ما در آن شب از مفاد آن جلسه با خبر نشدیم. بعد از فاجعة گردان شوان ما در تلاش بودیم که کمیتة اجرائی را در رابطه با روشن شدن چگونگی بوقوع پیوستن آن فاجعه تحت فشار بگذاریم. ما در آن رابطه ابتدا نامهای تهیه کردیم و تعداد بسیار زیادی از پیشمرگان آنرا امضا نمودند. در آن رابطه ما تعدادی از پیشمرگان به سونی رفتیم. در آنجا من و توفیق الیاسی ( توفیق حهمهلاو ) با یک نفر بنام مام وریا مسئول گمرکات سونی ملاقات کردیم. مام وریا گفت: در آنشب که ما عثمان روشنتوده را در شهر حلبچه همراهی کرده بودیم، او همراه با مسئولینی دیگر از اتحادیة میهنی “یهکێتینیشتمانی” اطلاعاتی دقیق و روشنی را از زمان و چگونگی حملة رژیم اسلامی ایران و نیروهای مخالف حکومت بعث عراق به شهر حلبچه و منطقة شارزور“ شارهزوور” در اختیار عثمان روشنتوده قرار دادهاند. او گفت: حاضر است در رابطه با آن موضوع حضوری با عثمان روشنتوده و سایر مسئولین کومهله ملاقات و در آن رابطه توضیح بدهد.“
خالد علیپناه در ادامه توضیح داد:
” بعد از بازگشت به اردوگاه مرکزی من شخصا با ابراهیم علیزاده ملاقات کردم و از او خواستم که برای مستند شدن آن صحبتهای مام وریا از عثمان روشنتوده بخواهد که برای اعضای تشکیلات توضیح بدهد و اگر صحبتهای مام وریا صحت داشته باشد او باید مورد مواخذه جدی قرار گیرد.
ابراهیم علیزاده در جواب، با صحبتهایش بنوعی از عثمان روشنتوده دفاع کرد. من با عصبانیت به صحبتهای او واکنش نشان دادم. ابراهیم علیزاده اعتراض مرا تاب نیاورد و به سخنان من به تندی برخورد نمود و گفت: تو عضو حزب هستی و حق نداری به عضو کمیتة مرکزی چنین برخورد کنی زیرا اگر اشتباهی انجام گرفته باشد تمامی کمیتة اجرائی مقصر هستند……..“
فعالان و هواداران کومهله نیز با توجه به شایعات زیادی که در منطقه در رابطه با حمله احتمالی رژیم اسلامی وجود داشت فعال بودند. در میان آن فعالان و هواداران کومهله زندهیاد جلال سلیمی نقشی اساسی در جمعآوری اطلاعات موثق و زنده داشت. جلال ارتباطات وسیعی در میان مردم منطقه و اقوام نزدیکی در میان کادرها و فرماندهان رده بالای حزب دمکرات کردستان عراق داشت. در اواسط اسفندماه جلال در تائید حمله به منطقة حلبچه توانست اطلاعات موثقی و دقیقی را بدست آورد. او این اطلاعات را نیز به کادرهای کومهله در شهر حلبچه تحویل و آنها نیز آنرا برای کمیتة اجرائی کومهله مخابره کردند.
ههڵو ههورامی میگوید: “بعد از محرز شدن اطلاعات موثق در رابطه با حملة رژیم اسلامی به منطقة حلبچه من در منزل یکی از فعالان کومهله برای هواداران و فعالان کومهله جلسهای تشکیل دادم و ضمن توضیح وضعیت و احتمال بالای حمله به منطقة حلبچه به آنها هشدار دادم که خود و خانوادهایشان را برای خروج از شهر حلبچه و منطقة شارزور“ شارهزوور” آماده کنند.“
از بیستم اسفندماه به بعد دیگر حمله رژیم اسلامی به منطقة حلبچه نه تنها برای کمیتة اجرائی کومهله و کمیتة ناحیة سنندج بلکه برای تعدادی ازکادرهای منطقة جنوب نیز کاملا محرز بود.
در تاریخ بیستم اسفند عثمان روشنتوده عضو کمیتة اجرائی کومهله که در آن مقطع فرماندة پیشمرگان کومهله نیز بود، به اردوگاه چناره آمد و بعد از توقفی به قصد بازدید از مقر بیاره عازم منطقة حلبچه شد، ولی وی بعد از ساعاتی مجددا به اردوگاه چناره بازگشت و در توضیحاتش گفت:
“وقتی به چند کیلومتری پل زلم رسیدیم، مناطق اطراف پل بوسیله سلاحهای سنگین گلولهباران میشد و بهمین دلیل نتوانستیم به بیاره برویم و بازگشتیم.” عثمان روشنتوده بعد از توقفی کوتاه مجددا به اردوگاه مرکزی کومهله بازگشت و آن آخرین اقدام کمیتة اجرائی کومهله برای رفتن به بیاره و بررسی اوضاع منطقه بعد از دریافت آنهمه اطلاعات موثق بود.
در بامداد ٢٢ اسفندماه یکی از اتومبیلهای کومهله به رانندگی حسین نادری “استاد حسین” به اردوگاه چناره آمد تا فرماندة گردان شوان شکرالله خیرآبادی”شوکی” و تعدادی دیگر از پیشمرگان گردان شوان را که در اردوگاه چناره بودند به بیاره برگرداند. وقتی پیشمرگان میخواستند سوار اتومبیل شوند به غیر از افراد مورد نظر که میبایست به بیاره بروند، تعداد دیگری از پیشمرگان که همسر و یا عزیزی در بیاره داشتند در اطراف اتومبیل جمع شده بودند و اصرار داشتند تا به بیاره بروند. آنها که با توجه به اطلاعات موثق خطر حمله رژیم اسلامی به منطقة حلبچه را جدی میدیدند میخواستند به عزیزان خود بپیوندند. آنها با اصرار سوار اتومبیل شدند. من هر چه بیشتر توضیح میدادم آنها بیشتر اصرار داشتند که حتما به بیاره بروند. حتی من عصبانی شدم و با صدای بلند از آنها خواستم پیاده شوند ولی موثر نبود و بالاخره من به اعتراض نزد حبیبالله گویلی “حبیبالله کیلانه” رفتم، اما این اقدام نیز موثر نبود زیرا آنچه مشخص بود خطر جدی بود و این پیشمرگان بخوبی خطر را فهمیده بودند. از میان آن افراد اشرف قدرجو “جلال رزمنده” که فقط چند ماه بود ازدواج کرده و همسرش رضوان احمدزاده در بیاره بود و میخواست به همسرش بپیوندد و عزیزه اعظمی را که تلاش داشت تا به همسرش محمدعلی وزیری بپیوندد، بخاطر میآورم.
حملة نیروهای رژیم اسلامی به منطقة حلبچه!
از غروب روز ٢٢ اسفندماه تحرکات نیروهای رژیم اسلامی و پیشمرگان حزب دمکرات کردستان عراق و اتحادیة میهنی “یهکیتینیشتمانی” و سایر نیروهای مخالف رژیم بعث عراق شروع شد.
رژیم اسلامی ایران در سایت “عضویت در تبیان” اهداف نظامی در آن عمليات را:
“١- آزاد سازی شهرهای حلبچه، خرمال، دوجيله، بياره و تویله “ تهوێڵه“.
٢- فراهم سازی مقدمات تصرف سد دربندیخان.
٣- انسداد عقبه اصلی دشمن در استان سليمانيه” ذکر کرده است.
اهدافی که ما با توجه به اقدامات و تحرکات نیروهای رژیم اسلامی مدتها قبل آنرا به کمیتة اجرائی کومهله گفته و پیشبینی کرده بودیم.
آغاز مرحلّه اول عمليات رژیم اسلامی در حلبچه!
در ساعت ٢ بامداد ٢٣ اسفندماه ١٣٦٦ مرحلّه اول عمليات رژیم اسلامی با نام والفجر١٠ و رمز یا محمد در قالب،١٠ لشكر و ٩ تيپ ﺷﺎﻣﻞ ١٠٣گردان، آغاز شد. اغلب نیروهای یگانهای رژیم اسلامی توانستند تمامی اهداف خود را در مرحلّه اول به تصرف درآورند و پس از عبور از موانع سپاه یکم ارتش عراق توانستند، شهر خرمال و همچنان حدود٢٠ روستا واقع در شمال و جنوب و غرب شهر خرمال را تصرف کنند. به غير از واكنش نیروهای عراقی در کوه سورمر و کوه شميران تحرك دیگری از نيروهای عراقی مشاهده نشد و تعداد زیادی از نیروهای آنها، كشته و اسير ﺷﺪﻧﺪ.
تشکیلات حزب دمکرات کردستان ایران که مقرات آنها در شهر نوسود و روستاهای قلاگا، تختی جام، درهتفی و هانیگرمله ” قهڵاگا، تهختیجام، دهرهتفێ و هانیگهرمهڵه” قرار داشت، با نیروهای رژیم اسلامی در ارتفاعات روستاهای شیخان، گاکوژه و درهتفی ” شێخان، گاکۆژه و دهرهتفێ” درگیر شدند و دهها نفر از نیروهای رژیم اسلامی کشته شدند. سه نفر از پیشمرگان حزب دمکرات بنامهای عزت احمدی، محمود گلینی و عثمان….. جانباختند و هشت نفر از پیشمرگان آنان نیز زخمی شدند.
در انتظار دستور کمیتة اجرائی کومهله، دستوری که هرگز صادر نشد!
با وجود شروع مرحلّه اول عملیات نیروهای رژیم اسلامی، کمیتة اجرائی کومهله هنوز نسبت به تحرکات رژیم اسلامی بیتفاوت یا حداقل دست روی دست گذاشته بودند، چرا.؟!!!
موضوعی است که بعد از چند دهه جواب نگرفته و دستاندرکاران دخیل در تراژدی گردان شوان هیچ تمایلی به روشن شدن موضوع ندارند و هنوز در هالهای از ابهام قرار دارد!.
من مداوم به حبیبالله گویلی میگفتم: چرا گردان شوان را از بیاره و منطقه خارج نمیکنید؟
اوضاع به اندازه کافی خطرناک شده است. او در جواب میگفت: “کمیتة اجرائی کومهله مستقیمأ مسئولیت هدایت گردان مستقر در بیاره را دارد و آن وظیفه را از کمیتة ناحیة سنندج سلب کردهاند..“
قبل از ظهر را ما در التهاب شدید سپری کردیم. حبیبالله گویلی مسئول کمیتة ناحیه و فرمانده نظامی ناحیة نیز مردد و در انتظار دستور کمیتة اجرائی کومهله که هرگز صادر نشد، بود. من حبیبالله گویلی را بسیار خوب میشناختم و سالهای متوالی با او در عرصة نظامی دوشادوش کار کرده بودم. واقعیت آن بود که او در عرصة نظامی در میان تمامی فرماندهان کومهله حرف اول را میزد. او در عرصه نظامی دارای شمی قوی و بسیار توانا بود و شکی نداشتم که او فضا و جو خطرناک حاکم بر منطقة جنگی حلبچه را بهتر از هر کسی میفهمید، اما واقعیت آن بود که کمیتة اجرائی دست و پای او را در پوست گردو گذاشته بود و او برای اینکه راسأ اقدام کند شدیدا مردد بود.
این اتفاقات واقعیتی بودند که با توجه به اطلاعاتی که هر لحظه میرسید، اعضای کمیتة اجرائی کومهله بخوبی بر آن واقف بودند ولی هنوز هیچ تصمیمی در جهت خروج پیشمرگان گردان شوان از آن منطقة جنگی و خطرناک گرفته نمیشد. من خود شخصا بشدت نگران و ناآرام بودم و مداوم به حبیبالله گویلی فشار میآوردم و خواهان اقدامی جدی بودم.
در ساعت دو بعدازظهر شکرالله خیرآبادی فرمانده گردان شوان خبر تیراندازی در ارتفاعات را به حبیبالله گویلی گزارش داد. حبیبالله بعد از شنیدن گزارش دیگر منتظر تصمیم کمیتة اجرائی نشد. مصممانه بدون هیچ نشانی از تردید به شوکی گفت: “فورأ بیسیم را جمع و منطقه را ترک کنید.”
من در مورد اسکان پیشمرگان با حبیبالله صحبت کردم و تصمیم گرفتیم که آنها را در یکی از مقرهای آموزشگاه پیشمرگان که در نزدیکی اردوگاه چناره بود اسکان دهیم. بهمین منظور من عازم آنجا شدم و با مسئولین آموزشگاه صحبت کردم و یک مقر را برای آنها آماده کردیم. این کار حدود دو ساعت طول کشید و حدود ساعت چهار بعدازظهر بود که به اردوگاه چناره برگشتم در مدخل اردوگاه حبیبالله را دیدم و به او گفتم مقر آماده است ولی او کاغذی را بطرف من گرفت و گفت:
” کمیته اجرائی این پیام را فرستاده است” من کاغذ را از او گرفتم و با تعجب دیدم که روی کاغذ نوشته بود: “یک پهل را عقب بکشید و یک پهل را همانجا نگهدارید.” من به حبیبالله نگاه کردم و با تعجب گفتم: چرند میگن، اینها در گوش گاو خوابیدهاند، مطمئنا این گردان باز نمیگردد. و با عصبانیت از او دور شدم و بسرعت بطرف اطاق بیسیم رفتم تا آخرین پیامهای رسیده را چک کنم. وقتی که به آنجا رسیدم مسئول بیسیم گفت: ارتباط ما با گردان شوان قطع شده است. آنها بیسیم را جمع کرده و مقر را ترک کردهاند.
من چند لحظهای مات به مسئول بیسیم نگاه کردم که حبیبالله نیز وارد اطاق شد. ما تصمیم گرفتیم که، به ارتفاعات پشت اردوگاه چناره برویم و ارتباط خود را با فرماندهان گردان شوان از طریق بیسیم دستی اف-ام برقرار کنیم. مدتی طول کشید ارتباط ما از طریق بیسیمهای دستی برقرار شد. اوضاع گردان شوان بهمریخته و نامطلوب بود. آنها وسائل ضروری را بدرون اتومبیل گذاشته بودند و از مقر بیاره دور شده بودند اما با توجه به تغییرات سریع جبههها آنها امکان استفاده از اتومبیل را نیز از دست دادند و با به جا گذاشتن اتومبیل و تغییر مسیر به راه خود ادامه دادند.
گردان شوان سردرگم در تنگنا!
نیروهای حزب دمکرات شامل نیروهای شاهو، زاگرس، بهیان و ٢ریبندان “٢یڕێبهندان” بعد از آن درگیری چندین ساعته با نیروهای رژیم اسلامی هر آنچه که در توان داشتند برداشته و همراه با هشت نفر زخمی از طریق روستا عنه “عهنه” و ارتفاعات “دهرهشیش” عقب نشینی کردند. واحد آنها بمراتب بزرگتر و سنگینتر و حتی خستهتر بود، اما نقطة قوت آنها داشتن تعداد زیادی افراد محلی و بومی با تسلط کامل و شناخت دقیق از منطقه و اعتماد بخود بود. این نقطة قوت آنها میتوانست، در آن شرایط بحرانی حرف اول را برای نجات آنها بزند. پیشمرگان گردان شوان در حین عقب نشینی در ارتفاعات روستای عنه “عهنه” و نزدیکی حلبچه با پیشمرگان حزب دمکرات کردستان ایران روبرو شدند. در آن مقطع حزب دمکرات کردستان ایران در بحران بود و پروسه انشعاب را تجربه میکرد. بهمین دلیل افرادی حتی در سطح کادر و مسئولین بالای تشکیلات بودند که دیگر تمایلی به ادامة درگیری با کومهله را نداشتند. این افراد به مسئولین گردان شوان از جمله شکرالله خیرآبادی “شوکی” پیشنهاد میکنند که همراه آنان منطقه را ترک کنند. این پیشنهاد حزب دمکرات میتوانست منطقی و خطر را بشدت کاهش دهد. اما ما بیشتر از سه سال بود که سایه یکدیگر را با تیر میزدیم و پیشمرگان هر طرف، صدها نفر از افراد طرف مقابل را کشته بودند. فضای اعتماد بیکدیگر زهرآگین و امکان اعتماد غیرممکن بود و بنابراین شوکی قبل از تماس مجدد با کمیتة ناحیة سنندج این پیشنهاد را رد کرد و گردان شوان به راه خود ادامه داد.
نيروهای رژیم اسلامی با سرازير شدن از ارتفاعات شيندروي به سمت محور جاده و ارتفاعات پنج قله، با تصرف پل زلم و بستن تنگه، كليه نيروهاي عراقی را به محاصره در آوردند و بدليل بسته بودن منطقه عقب نشینی، نیروهای عراقي در منطقه سرگردان و در مواجه با نيروهاي رژیم اسلامی زمینگیر شدند. تعداد بیشماری از سربازان عراقی که دستگیر نشده بودند و از قرارگاههای خود فرار کرده بودند در دشتهای وسیع منطقة شارزور “شارهزوور” پراکنده و سردرگم بدور خود میچرخیدند. تعداد زیادی از آن سربازان بدنبال گردان شوان براه افتاده بودند تا شاید بدینوسیله نجات پیدا کنند. شوکی در تماس با بیسیم دستی اوضاع را برای حبیبالله توضیح داد. با توجه به آن شرایط و اوضاع و احوال امکان انجام کاری آنچنانی نبود. حبیبالله به شوکی گفت: تلاش کنید خود را از سربازان عراقی دور کنید و مستقل عمل کنید. بدلیل عدم شناخت دقیق از منطقه، حبیبالله نمیتوانست رهنمودهای کارسازی ارائه دهد و بیشتر دستورالعملها عمومی و در واقع همانهائی بودند که شوکی خود نیز به آنها واقف بود و بیشتر آنها صرفا حفظ تماس بود و شاید کمک به حفظ روحیه……..
اوضاع و احوال غریبی بود. من افراد واحد را در ذهن خود مرور کردم تا ببینم. آیا افرادی بومی و آشنا به منطقه وجود دارد که مسیر را برای آنها شناسائی و نقطة اتکایی برای واحد باشد. متاسفانه تمامی پیشمرگان ههورامی در خارج از منطقة حلبچه بودند و سایر فعالان و هواداران بومی در شهر حلبچه نزد خانواده و اقوام خود زندگی میکردند و به همین دلیل امکان ملحق شدن آنها به گردان شوان تقریبأ صفر بود. گردان شوان و افراد همراه آنها همگی اهل سنندج و کوچکترین شناخت و اطلاعی از جغرافیای منطقه نداشتند. گردان شوان خود را از سربازان عراقی دور کردند ولی هنوز چند نفر از افسران عراقی همراه آنها بودند. پیشمرگان بعد از راهپیمائی طولانی خسته و گرسنه بودند. شوکی به حبیبلله میگوید: بهتر است که ما به شهرک سیروان برویم و در آنجا غذائی بخوریم و استراحت و تجدید قوا کنیم. حبیبالله با پیشنهاد شوکی موافقت کرد. با تاریک شدن هوا دیگر هیچکاری ممکن نبود. ما از ارتفاعات پائین آمدیم و تیم چند نفرهای برای حفظ تماس در بالای ارتفاعات باقی ماندند.
فضای حاکم بر اردوگاه چناره بسیار سنگین و کسلکننده بود و ما همچنان بیتاب و ناآرام در انتظار معجزهای لحظه شماری میکردیم. گردان شوان در طول شب طی یک راهپیمائی خود را به شهرک سیروان رساند و در واحدهای کوچک در منازل مردم تقسیم شدند. گردان شوان آنشب و روز بعد را تا قبل از تاریک شدن هوا در شهرک سیروان ماند.
گردان شوان تجربه کافی برای تقابل با نیروهای نظامی رژیم اسلامی و فعالیت در مناطق بشدت ملیتاریزه را داشت، ولی این شرایطی کاملا متفاوت بود. قرار گرفتن در میانة جنگ کلاسیک دو نیروی فاشیست و درندهخو که اگر فاکتور عدم شناخت از منطقه و بودن دریاچهای وسیع و عمیق در مسیر عقبنشینی آنها، به آن وضعیت اضافه شود نتیجه از قبل کاملا قابل پیشبینی بود.
آغاز مرحلّة دوم عمليات نیروهای رژیم اسلامی در حلبچه!
مرحلّة دوم عمليات نیروهای رژیم اسلامی برای تصرف منطقة حلبچه در شب ٢٤ اسفند ١٣٦٦ آغاز شد. نیروهای رژیم اسلامی، حزب دمکرات کردستان عراق و اتحادیة میهنی “یهکێتینیشتمانی” با پیشروی به طرف پل زلم، تنگة خرمال را مسدود كردند و از روي ارتفاعات شيندروي به سمت دشت سرازير شدند و تا بامداد روز ٢٤ اسفند ارتفاعات دارزين و ارتفاعات مشرف بر پل زلم را تصرف و به طرف جادة آسفالتة حلبچه و درياچة دربنديخان پيشروي كردند.
در حوالي غروب، نیروهای رژیم اسلامی پس از تصرف پادگان زمقي و يگانهاي تابعة اين قرارگاه به دروازة شهر دوجيله رسيدند. نیروهای رژیم اسلامی و پیشمرگان کردستان عراق پل زلم را کاملا تحت کنترل خود در آوردند و تنها امکان ارتباط با خارج منطقة حلبچه را مسدود کردند و دریاچة پشت سد دربندیخان امکان عبور به خارج منطقه را نیز غیرممکن ساخت.
آغاز بمباران شیمیائی منطقة حلبچه!
هواپیماهای عراقی از بامداد ٢٤ اسفند بمباران شیمیائی شهر حلبچه و منطقة شارزور ” شارهزوور” را آغاز کردند. گاز شیمیائی حاصل از بمبهای شیمیائی در تمامی منطقه و بطور اخص در شهرک سیروان نیز پخش شد.
من سراسر شب را با دلهره به صبح رساندم و نتوانستم بخوابم. در بامداد روز ٢٤ اسفندماه هوا به آرامی در حال روشن شدن بود و من در حین قدم زدن مداوم در این فکر بودم که چه باید کرد. بطرف اطاق کمیتة ناحیة رفتم. حبیبالله بیدار بود خبری تازه از گردان شوان نرسیده بود. به حبیبالله پیشنهاد کردم که با کمیتة اجرایی تماس بگیریم و به آنها بگوئیم که با رهبران اتحادیة میهنی عراق “یهکێتینیشتمانی” تماس بگیرند. شاید از طریق آنها بتوان گردان شوان را کمک کرد. حبیبالله پذیرفت و با کمیتة اجرائی تماس گرفت. من به محوطه بازگشتم و رادیو کوچکی را که همراه داشتم روشن کردم و عقربه رادیو را که بر روی رادیو تهران لغزاندم بناگهان صدای مارش نظامی و اعلان پیروزی نیروهای رژیم اسلامی در تصرف کامل منطقة حلبچه را شنیدم. با شنیدن صدای مارش احساس میکردم با هر ضربهای که بر طبل میزنند، با پتک ضربهای بر مغزم فرود میآید. تعدادی از دوستان و پیشمرگان دور من جمع شده بودند و در رابطه با شرایط بشدت پیچیده و بغرنج حاکم بر گردان شوان حرف میزدیم و بیشتر سوالها این بود که چرا کمیتة اجرایی کومهله گردان شوان را زودتر عقب نکشیده است؟. حبیبالله آمد و مرا صدا کرد و گفت:
” کمیتة اجرایی با اتحادیة میهنی“ یهکێتینیشتمانی“ تماس گرفته و آنها قول دادهاند به گردان شوان یاری برسانند و در ضمن مظفر محمدی و محمد نبوی به اردوگاه چناره میآیند تا همراه با یک واحد پیشمرگ به کمک آنها رفته و بتوانیم با کمک قایق آنها را نجات دهیم”
کمیتة اجرانی با شنیدن مارش پیروزی نیروهای رژیم اسلامی در تصرف منطقة حلبچه چرتش پاره شده بود و به کمیتة آسوس دستور اقدامات عاجل برای نجات گردان شوان را داده بود. کمیتة آسوس از طریق کمیتة اجرانی مطلع شده بود که چند نفر از افسران عراقی هنوز همراه گردان شوان هستند. مظفر محمدی مسئول کمیتة آسوس و محمد نبوی عضو کمیته و مسئول روابط دیپلماتیک این موضوع را با مسئولین امنیتی عراقی در میان گذاشته بودند. مسئولین امنیتی عراقی نیز به آنها قول کمک و در اختیار قرار دادن قایق و امکانات عبور از دریاچة سیروان را داده بودند.
من به حبیبالله پیشنهاد دادم که شخصا واحدی را انتخاب و همراه مظفر محمدی و محمد نبوی بروم او نیز قبول کرد. من فورا شروع به آماده کردن مقدمات و انتخاب پیشمرگان کردم.
تلاش در جهت نجات گردان شوان!
حدود ساعت یازده قبل از ظهر مظفر محمدی و محمد نبوی به واحد همراه من ملحق شدند. برای عبور از مراکز نظامی نیروهای بعث عراق و رسیدن به اولین خط دفاعی آنان وجود محمد نبوی که مسئول ارتباط با مراکز دولتی و امنیتی دولت بعث عراق “روابط دیپلوماسی” بود، لازم بود.
اتومبیلها راه افتادند اما برای عبور از هر نقطة بازرسی باید مدتها منتظر میماندیم شرایط بشدت جنگی و اوضاع بهمریخته به نظر میآمد. ستونهای نظامی برای ایجاد خط دفاعی تازه در حرکت بودند و ترافیک را بسیار کُند کرده بودند بالاخره حدود ساعت شش بعدازظهر ما به مقر فرماندهی منطقه “آمر فیلق” رسیدیم. پیشمرگان همگی گرسنه بودند و از محمد نبوی تقاضای رفتن به غذاخوری را مینمودند ولی وی مداوم آنها را به نقطه بعدی حواله میداد. ما در مقر فرماندهی منطقه باید اجازه رفتن به خط مقدم جبهه را میگرفتیم. پیشمرگان در داخل اتومبیلها در خارج در وروی مقر فرماندهی منتظر شدند و من، محمد نبوی و مظفر محمدی با اتومبیل دیگر وارد محوطه مقر فرماندهی شدیم ولی وقتی میخواستیم وارد بنای فرماندهی شویم، محمد نبوی گفت:
” خوب نیست سه نفری برویم داخل، بهتر است شما بیرون بمانید.”در آنمقطع من نتوانستم بفهمم که چرا من نباید داخل بروم و فکر کردم در هر صورت رفتن به داخل برای من زیاد مهم نیست و آنچه مهم است نجات پیشمرگان گردان شوان است. در صمن من عربی نمیدانستم و در واقع همان را میفهمیدم که محمد نبوی ترجمه میکرد.
بعد از مدتی طولانی آنها بیرون آمدند و مجوز رفتن به خط مقدم را گرفته بودند. در حین دور شدن از بنای فرماندهی، محمد نبوی گفت: ” فرماندة منطقه (آمر فیلق) پیشنهاد داد که گردان شوان از داخل به پل زلم حمله کنند و نیروهای عراقی هم از طرف دیگر با سلاحهای سنگین و تانک حمله کنند تا مسیر پیشروی را آزاد کنند، نظر تو چیست؟” من بشدت برآشفتم و گفتم: چرند نگو! گردان شوان در شرایطی است که ما به چنین چرندیاتی گوش کنیم؟ مظفر محمدی و محمد نبوی وقتی متوجه شدند من به شدت عکسالعمل نشان دادم، کوتاه آمدند و دیگر در آن مورد سخن نگفتند.
ما که از محوطه مقر فرماندهی خارج شدیم، بلافاصله پیشمرگان به محمد نبوی گفتند:
“ما گرسنه هستیم، امروز هیچچیزی نخوردهایم” محمد نبوی جواب داد:
“میروم و در قرارگاه نیروهای عراقی غذا میخوریم.“
تاثیرات مخرب گازهای شیمیائی بر پیشمرگان گردان شوان!
قبل از تاریک شدن هوا پیشمرگان گردان شوان از منازلی که در آن بودند شروع به بیرون آمدن کردند. تاثیر گازهای شیمیائی بر پیشمرگان نیز آشکار گردیده بود و بهمین دلیل پیشمرگان در رابطه با حفظ فاصلهها و تشخیص مسیر مشکل داشتند. آنها از شهرک بیرون آمدند. اما بدلیل عدم شناخت منطقه و مسیر، بسیار آهسته مسیر را در جهت پائین دریاچه سیروان ادامه دادند. گازهای شمیائی بر آنها تائیراتی مخرب گذاشته بود ولی تاثیر گازها بر تمام پیشمرگان یکسان نبود. بعضی از آنها شرایط بسیار بدی داشتند و بعضیها کمی بهتر بودند. حرکت پیشمرگان بشدت کُند شده بود که با از دست دادن مسیر و وارد شدن به مسیری پر از گل و لای عمیق و لغزیدن و افتادن مداوم به میان گل و لای تعداد زیادی از پیشمرگان توان حمل سلاح و مهمات خود را از دست دادند. تعداد زیادی از پیشمرگان بغیر از سلاح شخصی، خشابها و بقیة امکانات خود را دور انداختند. بیشتر از هشت ساعت پیاده رفتند، ولی با حرکت در دور باطل هنوز مسیری طولانی را طی نکرده بودند. با اضافه شدن استرس و فشار ناشی از وضعیت موجود، میشد حدس زد که در چه شرایط دشواری بسر میبردند.
ادامة تلاش در جهت نجات گردان شوان!
ما به مسیرمان بطرف آخرین خطوط دفاعی عراقیها ادامه دادیم. هنوز وقت زیادی لازم بود تا به اولین خط دفاعی عراقیها برسیم زیرا جاده به اندازه کافی برای رانندگی مناسب نبود و ترافیک ستونهای نظامی و تعداد زیاد پستهای ایست و بازرسی در مسیر، حرکت را کُند میکرد. فکر کنم حدود نیمه شب به پایگاهی نظامی بر روی تپهای مسلط بر دریاچة سیروان رسیدیم. ساعاتی آنجا معطل شدیم تا محمد نبوی با فرماندهان آنجا صحبت کرد و اجازة مقدمات کار و افراد کمکی و تحویل قایقها را گرفت. پیشمرگان همراه ما همگی گرسنه بودند ولی متاسفانه وعده محمد نبوی برای غذا در پایگاه بینتیجه بود، زیرا سربازان و نیروهای عراقی خود حتی نان خشک برای خوردن نداشتند.
ساعاتی از نیمه شب گذاشته بود که بالاخره چند قایق موتوری بادی همراه با چند سرباز عراقی را در اختیار ما قرار دادند و این تمامی کمکی بود که قول آنرا به کمیتة آسوس داده بودند.
از درون پایگاه جادهای خاکی مستقیم بطرف دریاچه امتداد داشت. سربازان همراه با پیشمرگان بسرعت قایقها را بر روی جاده بطرف دریاچه حمل کردند و مسیر را که بیشتر از چهارصد متر نبود طی کردیم. در میان پیشمرگان همراه ما پیشمرگی بود که وی را عدنان هورامی صدا میزدند. عدنان اهل منطقة اورامانات تحت سلطة عراق بود و مدتها پیشمرگ اتحادیة میهنی “یهکێتینیشتمانی” بود. وی به صف پیشمرگان کومهله پیوسته بود و اینک همراه ما بود. او سالها همراه با پیشمرگان اتحادیة میهنی در منطقة حلبچه فعالیت کرده بود و منطقه را بخوبی میشناخت. عدنان چندین بار عنوان کرد که من مسیری کم عمق را در عرض دریاچه میشناسم که حتی در فصل بهار و بارندگی بخوبی امکان عبور از آن وجود دارد. ولی مظفر محمدی به حرفهای او توجهی نمیکرد. در واقع با توجه به آنکه کمیتة اجرایی مستقیما مسئولیت هدایت واحدهای اعزامی به مقر بیاره را بعهده داشت و کمیته ناحیه سنندج تصمیمگیرنده نبود. خود عثمان روشنتوده عضو کمیتة اجرائی و فرماندة نیروی پیشمرگان کومهله که در ضمن به منطقه آشنائی کامل نیز داشت، میبایست به چناره میآمد تا با استفاده از بیسیم اف_ام مستقیما گردان شوان و عملیات نجات را فرماندهی و رهبری کند. اما در آن شرایط حساس و سرنوشت ساز از او خبری نبود و آن حبیبالله بود که میبایست تصمیمات آنی و لحظه به لحظه را که بسیار مهم و تعیینکننده نیز بود، میگرفت. اوضاع پیچیدهای بود و در هر صورت کمیتة اجرایی و کمیتة آسوس تصمیم گرفته بودند پیشمرگان را با قایق به پشت جبهه منتقل کنند. چند ساعتی تا روشن شدن هوا نمانده بود و تصمیمگیری و عمل کردن میبایست سریع و قاطع باشد.
ما به ساحل دریاچه رسیده بودیم. مظفر محمدی پشت سر هم دستور میداد و سربازان عراقی همراه با چند نفر از پیشمرگان با عجله در حال تلمبه زدن بودند زیرا قسمت تحتانی قایق باید با باد پر میشد. مظفر محمدی یک بیسیم بزرگ موج کوتاه “راکال” همراه داشت که پرشنگ مثناوی مسئول بیسیم بود ولی من توانستم تماس را با بیسیم اف_ام دستی همزمان با حبیبالله کیلانه و شوکی فرماندة گردان شوان برقرار نمایم و دیگر احتیاج به استفاده از بیسیم راکال نبود.
من بدون توجه به سر و صداهای کنار دریاچه در حال صحبت کردن با شوکی بودم و تلاش داشتم تا نقطه حضور آنها را پیدا کنم بهمین دلیل از شوکی خواستم تا با گلولههای رسام”آتشزا” به من علامت دهد. شوکی با تیراندازی رسام به من علامت داد. حدودا چند کیلومتری از ما فاصله داشتند.
من به حبیبالله کیلانه گفتم: من جای گردان شوان را مشخص کردم و من با اولین قایق بطرف آنها خواهم رفت. او گفت: ” که تو خودت نرو و در کنار دریاچه بمان” ولی من قبول نکردم. من به او گفتم: اگر امشب بتوانم حتی یک نفر از آنها را نجات بدهم کاری بس بزرگ کردهام. من فرماندة نظامی گردان بودم و سالهای متوالی در عمق مناطق اشغالی کردستان در تقابل با نیروهای رژیم اسلامی فعالیت کرده و با تجربهای که داشتم بخوبی از عمق خطر در آنطرف دریاچه که اینک توسط دهها هزار نفر از نیروهای رزمی رژیم اسلامی اشغال شده بود، و در واقع روبرو جهنم بود و پشت سر دریاچهای غیر قابل عبور آگاه بودم. با اینکه چندین بار حبیبالله از من خواست که خودم به آنطرف دریاچه نروم نتوانستم قبول کنم که دهها نفر از همرزمانم در خطر حتمی مرگ باشند و من کاری انجام ندهم.
قایق اول که آماده شد، مشکل داشت. بعد از دقایقی قایق دوم آماده شد و ما به قایق سوار شدیم. عدنان ههورامی همراه با دو نفر از سربازان عراقی در ته قایق نشستند. سربازان عراقی وظیفه هدایت قایق را بعهده داشتند و عدنان که عربی میدانست وظیفه ترجمه کردی به عربی را برای سربازان انجام میداد. طاهر ذبیحی “طاهر بیساران” در کنار عدنان در سمت چپ قایق قرار گرفت و من در کنار او نشستم. رضا خالدیان در روبروی ما و قباد صادقی( قباد پاوه ) در نوک قایق قرار گرفت. من در حین و میانة تماس با حبیبالله و شوکی با بیسیم دستی به عدنان گفتم عرض دریاچه را طی کنید و سپس در حدود ١٠٠ متری آنطرف دریاچه مسیر را در جهت طول رودخانه بطرف بالای دریاچه ادامه دهید. علی کرمانشاه که همراه حبیبالله بود از بیسیم با من در حال صحبت کردن بود، ما با هم مقداری شوخی کردیم. که به حدود صد متری آنطرف رودخانه رسیدم. من به عدنان گفتم مسیر را در جهت مسیر بالای دریاچه تغییر بدهد، که ناگهان صدای شلیک موشک آرپیجی٧ و شلیک رگبار سلاحهای سبک اوضاع را بهم ریخت. من و قباد بلافاصله بر روی نقطه آتش نیروهای رژیم آتش گشودیم و هر دو خشابهایمان را خالی کردیم، آتش سلاحهای ما باعث گردید که آتش آنها برای مدتی کوتاه خاموش شود. از این فضا استفاده کردم تا اوضاع را بررسی کنم. من تازه متوجه شدم که سرم زخمی شده و سراسر بدنم خونی شده. با دستمال ابریشمی که همراه داشتم زخمم را بستم. عدنان جانباخته و دو سرباز عراقی نیز کشته شده بودند در نتیجه موتور قایق خاموش شده بود و قایق بدور خود میچرخید. سر و صداها زیادی در بیسیم بر روی هم افتاده بود. مظفر محمدی مداوم فریاد میزد برگردید! برگردید! اوضاع بشدت بهمریخته و غیرقابل کنترل بود. بالاخره در لابلای سر و صداهای زیاد توانستم با حبیبالله تماس بگیرم. به او گفتم که وضعیت ما خوب نیست و خواستم وضعیت را گزارش کنم که نیروهای رژیم آتشباری بر قایق را از سر گرفتند. بناگهان موتور قایق آتش گرفت و روشنائی آتش محل ما را برای آتشباری آنها دقیقتر کرد. طاهر ذبیحی (طاهر بیساران) بلافاصله بسرعت موتور را بدرون آب پرتاب کرد، اما در حین بازگشتن به وضعیت قبلی خود مورد اثابت گلوله قرار گرفت و فریاد کشید: “طاهر شهید شد” و به کف قایق پرتاب شد و جانباخت. من مجددا نگاهی بدرون قایق انداختم گلولهای به سر قباد خورده بود و او در جای خود بدرون قایق خم شده بود. رضا از ناحیه سینه و شکم بشدت زخمی و وضعیت خوبی نداشت. اوضاع غریبی بود و امکان هر نوع عکسالعملی محدود و تقریبا غیرممکن بود. کمی فکر کردم و در کف قایق نشستم تا بتوانم بیشتر در امان بمانم. زخم سرم بشدت خونریزی داشت. دستمال را باز کردم و بخوبی چلاندم و دستمال را دوباره خیلی سفت بدور زخم سرم بستم. آب کف قایق را پوشانده بود و هر لحظه آب بیشتری بدرون قایق میآمد. فکر کنم بعد از تماس با حبیبالله، بیسیم به کف قایق افتاده بود. تلاش کردم مجددا تماس بگیرم ولی آب بیسیم را از کار انداخته بود و فقط صدای خش خش به گوش میرسید. در کف قایق نشستم و تا توانستم سرم را پائین نگه داشتم. شروع به بیرون آوردن لباسهایم کردم. هوا سرد و آزار دهنده بود. آتش نیروهای رژیم به قایق هنوز ادامه داشت نگاهی دیگر بدرون قایق انداختم. تمامی همرامانم جانباخته بودند. فقط رضا با خونریزی از سینه و شکم نیمهجان نفسی میکشید. او نگاهی به من کرد و زیر لب زمزمه کرد:
“میتوانی مرا کمک کنی؟” اما بناگهان گلولهای به سرش خورد و به کف قایق افتاد. دیگر هیچ لزومی نداشت که در قایق بمانم نگاهی به اطراف انداختم. آب کاملا صاف و بدون موج بود و شنا کردن میتوانست بسیار ساده باشد. بدرون آب خزیدم و مسیری طولانی را شنا کردم اما متاسفانه جهت را گم کرده بودم و بجای شنا در جهت مخالف نیروهای رژیم اسلامی در جهت آنها ولی بصورت مایل در جهت بالای دریاچه شنا کردم بهمین دلیل بعد از طی مسیری طولانی که من به ساحل دریاچه رسیدم فکر کردم که درست شنا کردهام ولی وقتی کمی دقت کردم، با وجود اینکه عینکم را از دست داده بودم وضعیت جغرافیائی را متفاوت دیدم. ما از تپهای مسلط بر دریاچه پائین آمده بودیم ولی آنجا که من قرار گرفته بودم مسطح بود و به نظر میآمد که مشکلی جدی دارم. غیر از شورت و جورابهایم چیزی بتن نداشتم هوا سرد و گزنده بود. مسیری در حدود ١٥ دقیقهای در ساحل بطرف بالای دریاچه را طی کردم. هر چه بیشتر میرفتم بیشتر مطمئن میشدم که در جبهه نیروهای رژیم اسلامی هستم. هوا کمکم رو به روشنائی میرفت. من مسیری را که رفته بودم بازگشتم و همان مسیر را که نسبتا صاف و بدون پوشش گیاهی بود بطرف پائین دریاچه ادامه دادم. هوا گرگ و میش بود و افق در حال روشن شدن که سر و صدائی را شنیدم و متوجه تعدادی شبح شدم. از هویت آنها مطمئن نبودم. بالافاصله روی زمین دراز کشیدم. آنها به چند قدمی من رسیدند که ناگهان با دیدن من به عقب پریده و تفنگهایشان را به طرف من گرفتند و قصد شلیک داشتند. من بسرعت بلند شدم و فریاد زدم:
من حلبچهیی. صدام کمیاوی! صدام کمیاوی! همه فرار، همه فرار…….
حدود ١٢ نفر بودند که دو جنازه را حمل میکردند و چند نفر آنها زخمهای سطحی داشتند. کمی فکر کردم قطعا این همان واحدی بود که به ما در قایق شلیک کرده بود و ما با شلیک متقابل دو نفر از آنها را کشته بودیم. درست بود جادهای که از پایگاه نظامی نیروهای عراقی به دریاچه میرسید در آن طرف دیگر دریاچه ادامه مییافت. فرماندهان رژیم یک واحد تقریبأ ١٤ نفره را بعنوان نیروی هشدار دهنده به آن نقطه فرستاده بودند تا در صورت پاتک نیروهای عراقی مطلع شوند.
مسئول واحد نگاهی به من انداخت و گفت یکی از جنازهها را روی کولش بگذارید. یکی از افراد با دستش مرا خم کرد و سپس یکی از جنازهها را روی کولم گذاشتند. من قامتم را راست کردم و جنازه به زمین افتاد. من مجددا پشت سر هم تکرار میکردم:
من حلبچهیی. صدام کمیاوی! صدام کمیاوی! همه فرار، همه فرار……..
مسئول واحد نگاهی به من انداخت و گفت او اهل حلبچه است راه بیفتید. آنها مرا همراه خود بردند. چند دقیقهای راه رفتیم که ناگهان صدای چند تکتیر را شنیدم وقتی برگشتم دو سرباز عراقی را دیدم که دستهایشان را روی سرشان گذاشته بودند و یکی از بسییجیها به آنها اردنگی میزد. او سپس نزد من آمد و یک اردنگی نیز به من زد. در آن موقع آنها مجددا نظرشان به من جلب شد، زیرا من لخت بودم با دستمالی خونی به دور سر و یک طرف بدنم سراسر خونی شده بود. یکی از بسیجیها دستمال دور سرم را که از آن خون میچکید باز کرد و دور انداخت و باندی که همراه داشت محکم دور سرم بست و سپس پالتو یکی از سربازان عراقی را درآورد و به من پوشاند و یک شلوار نازک پلاستیکی به من داد تا بپوشم. ما حدود یک ربع ساعت دیگر به راهمان ادامه دادیم. من بشدت ضعف جسمی داشتم و سرم گیج و چشمانم سیاهی میرفت و بزور پایهایم را روی زمین میکشاندم. به پایگاهی کوچک بهم ریخته که تعدادی پتوی عراقی بر روی زمین بود و به نظر میرسید مقر جاشهای منطقه باشد، رسیدیم. واحد نظامی همراه ما، من و دو سرباز عراقی را به چند بسیجی در آنجا سپرد. یک بسیجی به من و سربازان عراقی کیسهای پلاستیکی کوچک داد که در آن نان و پنیر بود. من حدود ٣٢ ساعت بود که چیزی نخورده بودم، کیسه پلاستیکی را پاره کردم و مقداری از پنیر را در دهان گذاشتم اما بلافاصله حالت تهوع به من دست داد و حالم بدتر شد. من همانجا روی یکی از پتوها دراز کشیدم و به اغما رفتم.
نمیدانم چه مدت بود که از خود بیخود شده بودم که، ناگهان یکی از بسیجیها بشدت مرا تکان میداد و مداوم تکرار میکرد بلند شو! بلند شو! شیمیائی زدند. من و دو سرباز عراقی را به سرعت به درون یک اتومبیل جیپ منتقل کردند و از آنجا دور شدیم. ما را به احمدآباد بردند. در آنجا من و دو سرباز عراقی را به نزد فردی که به نظر میآمد فرمانده باشد و بر روی تپهای کوچک نشسته و با دوربین منطقه را دید میزد، بردند. او نگاهی کرد و به آن بسیجی دستوراتی داد. من فرصت را غنیمت شمردم و بلافاصله به فرمانده گفتم: من عسکر نبود، من یهکێتی بود! و این کلمات را چندین بار تکرار کردم. امیدوار بودم مرا به پیشمرگان اتحادیة میهنی “یهکێتینیشتمانی” تحویل بدهند و از این طریق راهی برای رهائی بیابم. اما موثر نیفتاد و فقط گفت ببرش. مرا از آن دو نفر سرباز عراقی جدا کردند و به درون شیار کوهی که تعداد زیادی از سربازان زخمی که خیلی از آنها بشدت مجروح بودند، بردند. من نیز حال خوشی نداشتم و به محض نشستن و دراز کشیدن به اغما رفتم.
با به آتش بسته شدن قایق ما، مظفر محمدی و محمد نبوی و پیشمرگان همراه آنها بالافاصله بسرعت بطرف قرارگاه نیروهای عراقی عقب نشستند و عملیات نجات گردان شوان عملا متوقف شد.
پیشمرگان گردان شوان در فضای تراژدی مرگ!
پیشمرگان گردان شوان قاعدتا با توجه به آسیبهای شدید ناشی از گازهای شیمیائی و خستگی شدید، در شرائط سخت و دهشتناکی بسر میبردند. پیشمرگان با از بین رفتن نیروی کمکی و متوقف شدن عملیات نجات، امید خود از دست دادند و یاس و ناامیدی بر آنها مستولی شد. مسئولین گردان سر درگُم بودند و تأثیرات گازهای شیمیائی آنها را بشدت عصبی و کمتحمل کرده بود.
در بامداد روز ٢٥ اسفندماه فرماندهان گردان شوان برای اجتناب از هر نوع درگیری نظامی با نیروهای رژیم، قبل از روشن شدن هوا، کمی از دریاچه فاصله گرفتند. با بالا آمدن آفتاب و ترس امکان دیده شدن بوسیله نیروهای رژیم اسلامی، شوکی به حبیبالله گهویلی میگوید: ” ما بدرون یک روستای کوچک مخروبه که مقداری پوشش گیاهی دارد و در آن نزدیگی است میرویم و تا تاریک شدن هوا همانجا باقی میمانیم.” پیشمرگان بدرون خانههای مخروبه و درختان میروند و فقط یک نفر نگهبان را در تپهای بسیار کوتاه که در کنار درختان بود به نگهبانی میگمارند. درختان و تپه در نزدیگی جاده قرار داشت و منطقه مسطح و بدون پوشش بود. فرماندهان گردان شوان همواره در طول روز و تا درگیر شدن با نیروهای رژیم با حبیبالله گهویلی در تماس بودند.
بمباران شیمیائی هواپیماهای عراقی در تمامی روز ادامه یافت و پیشمرگان در آن مخفیگاه در معرض گازهای شیمیائی بیشتری قرار گرفتند. گازهای شمیائی در سیستم عصبی آنها اخلال ایجاد کرده بود.
در قبل از غروب آفتاب شوکی فرمانده گردان شوان به حبیبالله گهویلی میگوید: “تعدادی نیروی نظامی به طرف ما میآیند.” شوکی پس از لحظاتی مجددأ تماس میگیرد و میگوید: “چیز مهمی نیست، آنها سربازان عراقی هستند که در منطقه سرگردان هستند.” بعد از حدود نیم ساعت شوکی تصمیم گرفت، پیشمرگان را از درون مخفیگاه بطرف دریاچه بفرستد. آن تصمیم مورد مخالفت تعدادی از فرماندهان واحدها قرار گرفت و نتیجه به بگو، مگو انجامید. فضائی دهشتناکی بر تمامی پیشمرگان حاکم بود. پیشمرگان در جهت دریاچه از مخفیگاه بیرون رفتند. بناگهان فرهاد وکیلی (فرهاد تیربار) که در بالای تپه نگهبان بود، از طریق بیسیم خبر میدهد که تعدادی از نیروهای رژیم اسلامی بطرف آنها میآیند. آن خبر را حبیبالله از طریق بیسیم میشنود و لحظاتی بعد تیراندازی شروع میشود. فرهاد بلافاصله مورد اصابت گلوله قرار گرفت و جانباخت. بعد از مدتی که از درگیری میگذرد، شوکی به حبیبالله میگوید:
“تعدادی از پیشمرگان جانباختند، دیگر نمیشود کاری کرد،” آن کلمهها آخرین تماس شوکی با حبیبالله بود و سپس مدتی تیراندازیها ادامه مییابد و تماس بیسیمها یکی پس از دیگری قطع میشود و سپس همه چیز تمام میشود.
در شرایط عادی نبرد، مقابله و از بین بردن یک واحد بیست یا سی نفره از نیروهای رژیم برای تنها یک واحد١٠ نفره پیشمرگ کومهله آنهم در مدت چند دقیقه امری ساده و عادی بود. اما اینبار گردان شوان در شرایطی کاملا متفاوت، اوضاع و احوال نابسامان و وضعیت بسیار بدی بود. مقاومت آنچنانی صورت نمیگیرد و آن واحد از نیروهای رژیم براحتی موفق میشوند ٥٤ نفر از پیشمرگان کارآزموده کومهله را در مدت زمانی کوتاه قتلعام کنند و تعداد ١٢ نفر از آنها را بسادگی دستگیر و با خود ببرند.
خالد علیپناه که مناسبات نزدیکی با جلال برخوردار (جلال کاکی) دارد. جلال آنچه را که اتفاق افتاده بود، برای وی تعریف کرده بود. خالد گفتههای وی را در مورد آن روز دهشتناک چنین توضیح میدهد:
” بدلیل بمبارانهای شیمیائی منطقه شارهزوور و آلوده شدن اکثریت پیشمرگان به مواد شیمیائی اکثریت بالائی از پیشمرگان بتمامی توان خود را از دست داده و حتی حفظ تعادل و راه رفتن برای آنها مشکل شده بود. تعداد زیادی از پیشمرگان تمامی مهمات و وسائل اضافی خود را دور انداخته بودند تا بلکه کمی سبک شوند و بتوانند راه بروند. کسانی تعادل خود را از دست میدادند و بدرون گل و لای میافتادند. آنها بعد از برخواستن از روی زمین برای اینکه سبکتر شوند بخشی از لباسهای خود را از تن در میآوردند و بدور میانداختند. بعد از آنکه شوکی تصمیم گرفت که پیشمرگان از میان مخفیگاه بیرون بروند و تعدادی از پیشمرگان بیرون رفتند، بناگهان حدود ٢٠ تا ٣٠ نفر از نیروهای رژیم اسلامی که برای گردآوری اسرای عراقی گشت میزدند، با دیدن پیشمرگان بسرعت بطرف ما آمدند و خیلی سریع توانستند تعداد زیادی از پیشمرگان را از پای درآورند. پیشمرگان مهمات خود را از دست داده بودند و اساسا قدرت دفاع از خود را نداشتند و خیلی راحت جان خود را از دست میدادند. حدود ٣٠ نفر از پیشمرگان که در میان کانالی در میان گل و لای گیر افتاده بودند، سردرگم، ناامید و بیدفاع در دام نیروهای رژیم اسلامی افتادند، ولی نیروهای رژیم تمامی آنها را اعدام کردند. ١٢ نفر دیگر از پیشمرگان در همان شرایط قرار گرفته بودند. نیروهای رژیم تصمیم داشتند آنها را نیز اعدام کنند. با شروع تیراندازی تعداد ٣٠ نفر دیگر از نیروهای رژیم به آنجا آمدند و یک نفر از آنها که به نظر میآمد مسئول باشد از اعدام آن دوازده نفر جلوگیری کرد و سپس آنها را با خود بردند.”
گردان شوان طی سالهای متمادی در نبرد با نیروهای رژیم اسلامی آزمونهای بسیار سخت و دشواری را از سر گذرانده و از همه آنها با کمترین تلفات ممکن، موفق بیرون آمده بود. پیشمرگان این گردان بارها و بارها در تقابل با صدها نفر از نیروهای رژیم و پشتیبانی سلاحهای سنگین از آنها در عمق مناطق اشغالی رژیم اسلامی، ضربات سخت و مهلکی را به نیروهای رژیم وارد آورده و با موفقیت حلقه محاصره را شکسته و به مناطق پایگاهی خود باز گشته بودند. اما در آن شرایطی که گردان شوان بسر میبردند، نابود کردن ٧١ پیشمرگ کومهله بوسیله آن تعداد از نیروهای رژیم اسلامی در آن مدت زمان بسیار کوتاه امری دور از انتظار نبود زیرا:
نخست آنکه منطقه برای آنها کاملا ناشناخته و غریب بود و عقبنشینی به مناطق پشتگاهی با وجود دریاچهای وسیع و عمیق تقریبا غیرممکن بود.
دوم اینکه بمباران شیمیائی در منطقه انجام گرفته بود و مواد شیمیائی پراکنده شده در منطقه تاثیرات خود را بر روی پیشمرگان گذاشته بود و آنها را بشدت ناتوان کرده و پیشمرگان تمامی انرژی و توان خود را از دست داده بودند و توان ایستادن بر پاهای خود را نداشتند. پیشمرگان تمامی وسائل شخصی و مهماتی را که با خود حمل میکردند بدور انداخته و حتی اگر کسی توان ایستادن بر پاهایش را داشت، مهمات لازم برای دفاع از خود را در اختیار نداشتند.
تراژدی گردان شوان بدانسان باتمام رسید. خبر این تراژدی سایهای سنگین از غم و ناراحتی را بر اردوگاههای کومهله و شهرهای کردستان گسترانید. کمیتة اجرائی و رهبری کومهله بجای بعهده گرفتن مسئولیت آن فاجعه و توضیح واقعی آنچه که بر تشکیلات کومهله و بهترین فرزندان مردم کردستان و خانوادههای آنها رفته بود، بلافاصله شروع به توضیح جعلی واقعیات نمود. هیئت اجرائی شایع کردند که گردان شوان بوسیله چندین واحد بسیار بزرگ از نیروهای مکانیزه رژیم محاصره و پس از نبردی طولانی و حماسی با نیروهای رژیم اسلامی و وارد آوردن ضرباتی مهلک بر آنها به این روز افتاده است. در واقع کمیتة اجرائی کومهله قصد داشت تا با ایجاد ابهام و فضای مهآلوده خود را از زیر تمامی سوالات و انتقاداتی که فضای تمامی اردوگاههای کومهله را تنیده بود خلاص نماید. با نگاهی به بیانیة کومهله بمناسبت پانزدهمین سالگرد جانباختن پیشمرگان گردان شوان میبینیم که با وجود گذشت سالهای متمادی از آن فاجعه دهشتناک مسئولین و دستاندرکاران آن تراژدی جانگداز هنوز تلاش در مخدوش کردن واقعیات دارند و با وجود آن همه اطلاعاتی که کمیتة اجرائی کومهله در آن مقطع از برنامهریزی و اقدامات رژیم اسلامی برای حمله به منطقة شارهزور داشتند، آنها در بیانیه خود مینویسند:
“پیشمرگان كومهله از گردان شوان كه در منطقة “شارهزوور” در روستايى به نام “بياره” مستقر بودند, با تشديد جنگ ايران و عراق در اين منطقه و با حمله ناگهانى ارتش و سپاه پاسداران جمهورى اسلامى, در مركز جنگ سخت و شديدى ميان نيروهاى ايران و عراق قرارگرفتند.” در ادامه بیانیه میتوان توضیحات نادرست و سعی در ایجاد ابهامات بیشتر را مشاهده کرد،که برای روشن شدن موضوع من عین بیانیه را در اینجا میآورم و بر نکات نادرست بیانیه تأکید میکنم.
بیانیة کومهله بمناسبت پانزدهمین سالگرد پیشمرگان گردان شوان!
گردان شوان كومهله، ستارة درخشان مقاومت و پايدارى
” 15 سال قبل در روزهاى 26 و 27 اسفندماه,شمارى از پيشمرگان كومهله از گردان شوان در خاك كردستان عراق و دركنار درياچة سيروان در يك جنگ نابرابر و خونين جان باختند. پيشمرگان كومهله از گردان شوان كه در منطقة “شارهزور” در روستايى به نام “بياره” مستقر بودند, با تشديد جنگ ايران و عراق در اين منطقه و با حملة ناگهانى ارتش و سپاه پاسداران جمهورى اسلامى, در مركز جنگ سخت و شديدى ميان نيروهاى ايران و عراق قرار گرفتند.
پيشمرگان گردان شوان به فرماندهى رفيق شكرالله خيرآبادى (شوكى) در تلاش برآمدند تا هر چه سريعترخود را از منطقة جنگ دور سازند و به نقطة امنى عزيمت كنند. پس از مجموعة درگيرىهاى پراكنده با نيروهاى رژيم جمهورى اسلامى و تحمل تلفاتى بالاخره به كنار درياچة دربندىخان رسيدند. اما خستگى مفرط, عوارض ناشى از بمباران شيمايى شهر حلبچه بر پيشمرگان شوان و گرسنگى, توان آن را به شدت كاهش داده بود. عبور از درياچه به دليل تسلط نيروهاى جمهورى اسلامى غيرممكن بود. پيشمرگان گردان شوان به ناچار میبايست تا تاريكى هوا صبر كرده و سپس عبور نمايند. يك واحد از پيشمرگان كومهله كه به كمك رفقاى گردان شوان شتافته بودند در اين سوى درياچه توانست با فرماندة گردان شوان تماس برقرار نمايد. رفيق شكرالله خيرآبادى در يك تماس اعلام كرد كه پس از مجموعهاى درگيرى اكنون در كنار درياچه قرار دارند. واحدى از پيشمرگان كومهله از اين سوى درياچه با قايق قصد رسيدن به رفقاى گردان شوان را داشتند اما در وسط درياچه با آتش شديد نيروهاى رژيم روبرو شد و اين واحد نيز شهيد و يا به اسارت در آمدند.
تماس ديگرى با فرماندهى گردان شوان برقرار شد. رفيق شكرالله خيرآبادى( شوكى) اعلام كرد كه با حملة وسيع و نابرابر نيروهاى جمهورى اسلامى روبرو شدهاند و متاسفانه اكثر رفقا جان باختهاند. اين آخرين تماس فرماندهى پيشمرگان كومهله با گردان شوان بود. در اين درگيرى نابرابر جمعا 70 تن از پيشمرگان كومهله ازگردان شوان و چند تن ديگر از رفقايى كه آن روزها نزد اين گردان بسر میبردند, جان باختند. گردان شوان كومهله, در جنبش انقلابى كردستان و در ميان دوست و دشمن به عنوان يكى از چالاك ترين, زبده ترين و جنگ آورترين واحدهاى پيشمرگ كسب شهرت كرده بود. مردم شهر سنندج و روستاهاى اطراف طى ساليان جنبش انقلابى و مسلحانه در كردستان شاهد داستان هاي زيادى از دلاوریها و قهرمانیهای اين شريفترين فرزندان مردم بودهاند. با گذشت ساليان طولانى, هنوز نبردهاى پر از فداكارى و حماسة گردان شوان در يادها باقى است. نام گردان شوان در كردستان به نام جاودانهاى تبديل شده است.
گردان شوان كومهله, متشكل از دهها زن و مرد مبارز و كمونيست بود كه با فداكارى هاى خود و با پيوندهاى عميقى كه با مردم زحمتكش و ستمديده برقرار كرده بودند, از خود سنت هاى باارزشى به يادگار جا گذاشته است. لازم به ذكر است كه در آخرين نبرد قهرمانانة گردان شوان 12 تن از رفقا به اسارت درآمدند كه بعدا همگى آنان كه در ميانشان رفيق مسئول سياسى گردان شوان و چهرة شناخته شدة مردم سنندج, رفيق هوشنگ زندى مشهور به قادر, قرار داشت, تيرباران شدند. هم چنين رفيق مبارز و شناخته شده و محبوب مردم سنندج رفيق شهلا كلاه قوچى كه يار و همسر رفيق هوشنگ زندى بود نيز به دست جلادان جمهورى اسلامى تيرباران شد. نام و ياد گردان شوان هيچ گاه از خاطرهها زدوده نخواهد شد. گردان شوان كومهله بدون شك به عنوان سمبل فداكارى و پيكار سرسختانه در راه مردم زحمتكش و ستمديده براى هميشه جاودان خواهد ماند. زحمتكشان كردستان و نسل كنونى و آتى رزمندگان راه رهايى كارگران و مردم ستمديده كردستان, فداكارىها و جان فشانىهاى گردان شوان را به عنوان مشعل راه دشوار خود به دست خواهند گرفت و با اتكا به آن از گذرگاه هاى سخت و خونين با سرافرازى و بیباكانه عبور خواهند كرد. در پانزدهيمن سالگرد رفقاى گردان شوان بر همگى آنان درود میفرستيم. به احترام شان خواهیم ايستاد و عهد مجدد میبنديم كه راه پرافختارشان را در وفادارى به آرمان هاى سوسياليسم و مردم زحمتكش ادامه دهيم.” “تأکید از مولف“
اما آنچه جای تعجب داشت این بود که: حبیبالله گهویلی که به مثابه فرماندة نظامی ناحیة سنندج و عضو کمیتة مرکزی کار میکرد و از همان اوان تصمیمگیری برای دایر کردن مقر در بیاره تا لحظة جانباختن تمامی پیشمرگان گردان شوان در جریان جزئیات آن واقعه قرار داشت و مخصوصا در آخرین روزها و ساعات آن واقعه مداوم در تماس با فرماندهان گردان شوان بود، لب فرو بست و عملا در ایجاد ابهام و پوشش مشکلات رهبری و هیئت اجرایی کومهله نقش ایفا نمود. امید است که او نیز با توضیح گوشههای تاریک و مبهم آن تراژدی جانگداز که روح و روان هزاران نفر از پیشمرگان و مردم کردستان را آزرد، نقش تاریخی و وظیفه انسانی خود را ایفا نماید.
آنچه بر من گذشت!
انتقال به پشت جبهه!
در حدود ساعت شش بعدازظهر روز بیست و پنجم اسفندماه با ضربات نوک پوتین یک بسیجی بخود آمدم. در مدتی که در اغما بودم خونریزی زخم سرم هنوز قطع نشده بود و باند دور سرم بکلی خونی و دور گردنم هنوز از خون نمناک بود. سربازان در حال سوار کردن اسرای زخمی عراقی به یک زیل ارتشی بودند. به نظر میآمد که من باید جز مسافران زیل ارتشی باشم. من فکر کردم که بلکه بتوانم قبل از خارج شدن از منطقه جنگی به هر شکل ممکن خود را به پیشمرگان اتحادیة میهنی “یهکێتینیشتمانی” برسانم تا بتوانم با کمک آنها خود را خلاص نمایم. به شخصی که مسئول سوار کردن زخمیهای عراقی به زیل بود، گفتم: آغا، من عسکر نبود، یهکێتی بود. چند بار این کلمات را تکرار کردم. فرد مذبور رفت با شخص دیگری که به نظر میآمد مسئول باشد صحبت کرد، ولی وی بدون اینکه حرفی بزند فقط با دست اشاره کرد که مرا نیز سوار کنند. یک نفر بسیجی زیر بغل مرا گرفت و مرا بطرف زیل ارتشی برد. در داخل زیل تعداد بسیار زیادی از سربازان زخمی عراقی را کتابی چیده بودند و مرا در ابتدای زیل بزور جای دادند و در برزنتی زیل را بستند. زیل حرکت کرد و من از همان ابتدا در زیر پای اسرای عراقی رها شدم. زیل با دنده بسیار سنگین در یک جاده پر از دستانداز بسیار آرام حرکت میکرد. من به یاد جادهای که رژیم از گردنة تهته به احمدآباد میساخت و ما بارها آنرا به کمیتة اجرایی کومهله گزارش کردیم و موثر نیفتاد، افتادم. من هیچوقت فکر نمیکردم که روزی برسد و بدان شیوه عبور از آن جاده را تجربه کنم. سربازان عراقی همگی زخمی و از درد آه و ناله میکردند و با پوتینهایشان بر سر و بدن من میکوبیدند و مرا که به اغما میرفتم با درد شدید بیدار میکردند. اوضاع غریبی بود و خودم هم باورم نمیشد که به چنین روزی افتاده باشم.
در بامداد روز بیست و ششم اسفندماه با لگد شدیدی که به سرم خورد، مجددا از اغما بیرون آمدم و متوجه شدم اتومبیل زیل توقف کرده است. بوی بسیار بد و آزاردهندهای در فضای کوچک، بسته و شلوغ زیل پراکنده بود. تمامی بدنم درد میکرد و حالت تهوع شدید داشتم. با مشت چند بار به در برزنتی زیل کوبیدم. یک بسیجی در برزنتی را بالا زد و من با اشاره به او فهماندم که کار دستشوئی دارم. من با زحمت بسیار از زیل پائین آمدم. با تنفس در هوای پاک مقداری بخود آمدم و متوجه شدم که هنوز سرم خونریزی دارد و گردنم خیس است. مجددا به فکر افتادم که یکبار دیگر تلاش کنم تا شاید بتوانم به پیشمرگان یهکێتینیشتمانی ملحق شوم. به بسیجی گفتم: آغا، من عسکر نبود، یهکێتی بود. چند بار این کلمات را تکرار کردم. بسیجی نگاهی به من انداخت و سپس رفت با شخص دیگری کمی صحبت کرد و سپس مرا سوار یک اتومبیل جیپ کردند. راننده حدود پنج دقیقه بطرف بالای گردنه رانندگی کرد، در بالای ارتفاعات شخصی نشسته بود و با دوربین در حال دید زدن منطقه بود. یکی از بسیجیها مرا نزد او برد و گفت: این میگه پیشمرگ یهکێتی است. فرد مذبور که به نظر میآمد فرمانده باشد نگاهی به من انداخت و گفت: مقر یهکێتی کجاست؟ من که به تمامی توان و انرژی خود را از دست داده بودم و حتی قدرت تفکرم مختل شده بود، هر چه فکر کردم نام “سهرگهلوو، بهرگهلوو” به خاطرم نیامد و بناچار برای اینکه چیزی گفته باشم، گفتم: “مالومه”. شخص فرمانده نگاه دیگری به من انداخت و گفت: این قبلأ یهکێتی بوده، ببریدش. مرا سوار جیپ کردند به طرف زیل برگشته و مجددأ سوار زیل کردند. من دیگر آخرین امید خود را برای پیوستن به پیشمرگان یهکێتی نیشتمانی از دست دادم. چادر اتومبیل زیل را بستند و زیل حرکت کرد من مجددا در زیر پای سربازان عراق رها شدم. پس از مدتی اتومبیل زیل مسیری سرازیری را شروع کرد. مسیر همچنان ناهموار و پر از دستانداز بود و سربازان مداوم آه و ناله میکردند و لگد میزدند. چه مدت گذشت، نمیدانم، زمان را حس نکردم. بالاخره زیل متوقف شد. چادر را که بالا زدند به نظر میآمد ساعاتی از ظهر گذاشته باشد. همه افراد را در پشت پیچی پیاده کردند. چند متر دورتر از پیچ رودخانهای تقریبا به عرض صد متر قرار داشت و چند قایق انتقال افراد را بر روی آن انجام میداد. این رودخانه زیر پوشش آتش سلاحهای سنگین عراق قرار داشت و بهمین دلیل به نظر میآمد که عبور از رودخانه ساده نباشد. ابتدا من و چند نفر از سربازان عراقی که میتوانستیم بر روی پاهایمان بایستیم برای عبور از رودخانه بطرف رودخانه بردند. از ارتفاعات مسلط بر منطقه، رودخانه را بوسیله خمپاره٨١ میلمتری ارتش عراق میکوبیدند و به بنظر میآمد که آن نقطه بیش از چند کیلومتر از خط جبهه دور نبود. سربازی که قرار بود ما را از رودخانه عبور دهد، بسیار میترسید. او به سرعت من و یک سرباز عراقی را در قایق نشاند و از رودخانه عبور داد. صد متر آنطرفتر در زیر کوه بیمارستان صحرائی درست کرده بودند. ما را به آنجا بردند و بر روی یک نیمکت نشاندند. من به شدت ضعف داشتم و پاهایم را بزور بدنبال خود میکشیدم ولی با این وجود اینبار فکر میکردم شاید فرصتی پیدا کنم و خود را به قرارگاههای نیروهای عراقی برسانم. در آن بیمارستان با یک سرباز کرد اهل سقز برخورد کردم و از او خواهش کردم چیزی به من بدهد تا بخورم. فکر کردم شاید چیزی بخورم و برای اینکار انرژی پیدا کنم. او رفت و یک قوطی آب سیب برایم آورد، آنرا باز کرد و به من داد. من جرعهای از آنرا نوشیدم ولی بلافاصله به تهوع افتادم و تازه فهمیدم حالم از آن بدتر است که بتوانم کاری انجام دهم. بعد از چندی شخصی آمد و باند دور سرم را که خونی و کثیف شده بود باز کرد. او بدون اینکه کاری انجام دهد و یا داروئی مصرف کند فقط دوباره با یک باند آنرا بست، تا از خونریزی جلوگیری کند. بعد از مدتی یک بسیجی مرا همراه خود برد و سوار یک اتوبوس کرد. تمامی صندلیهای اتوبوس را برداشته بودند و کف اتوبوس را با تشکهای ابری کثیف و خونی پوشانده بودند. من در روی یکی از تشکها دراز کشیدم و خیلی زود به اغما رفتم. نمیدانم چه مدتی گذشته بود که با ضربات پوتینی که به پاهایم میخورد و بلند شو، بلند شوهای یک بسیجی و کمک او از جای خودم بلند شدم. اتوبوس هنوز در جای خودش ایستاده بود. مرا از اتوبوس پیاده کردند و حدود پنجاه متر دورتر سوار بر یک هلیکوپتر شنوک”جفت پروانه”کردند. من در کف هلیکوپتر دراز کشیدم و بلافاصله به اغما رفتم. نمیدانم هلیکوپتر کی پرواز کرده و کی به زمین نشسته بود، که با صدای بلند شو، بلندشوهای بسیجیها و ضربههائی که به پاهایم میزدند، چشم باز کردم. بسیجیها و سربازان در حال حمل سربازان عراقی با برانکارد بودند. از هلیکوپتر که خارج شدم، مرا به یک درمانگاه بردند و در آنجا شخصی باند دور سرم را که مجددأ خونی و کثیف شده بود عوض کرد و مرا به ساختمانی بزرگتر که در نزدیکی درمانگاه بود فرستاد. بعدها فهمیدم آن ساختمان بیمارستان بیستون کرمانشاه بود. در بیمارستان مرا به سالن بزرگی بردند که پر بود از تختهای سه طبقه و بر هر تخت سربازی عراقی بستری بود. وضعیت اسفناکی بود. تعداد زیادی زخمی که از درد آه و ناله میکردند. هیچ کسی به داد آنها نمیرسید و به هر نفر یک ظرف سرم خالی شده، داده بودند تا ادرارهایشان را در آن بریزند. آنهایی که نمیتوانستند ظرف ادرار را نگه دارند، ادرار بر کف سالن ریخته میشد. برای من بر روی تخت جا نبود و مرا در میان دو ردیف از تختها جای دادند. من همانجا دراز کشیدم و بالافاصله به اغما رفتم.
در بامداد روز بیست و هفتم اسفندماه در میان سر و صداها و شخصی که مرا تکان میداد چشم باز کردم. در حال تقسیم غذا بودند. به هر نفر دو عدد بیسکوت و یک قوطی ١٢٥ میلیگرمی شیر میدادند. به اطراف نگاهی انداختم، سراسر کف سالن پوشیده از ادرار بود. من نیز که در کف سالن خوابیده بودم سرتا پای بدنم از ادرار خیس بود. به من دو عدد بیسکویت و یک قوطی شیر دادند ولی نمیدانم چطور و چه وقت سربازان زخمی عراقی آنرا از دستم قاپیدند. یکی از کارکنان بیمارستان در حین عبور نگاهی به من انداخت و دلش بحالم سوخت، مرا نزد شخصی برد تا باند سرم را عوض کند. باند سرم را که خونی و آغشته به ادرار بود، عوض کردند و آنگاه مرا در راهرو بیرون از سالن قرار داده و پتوئی و بالشی نیز به من دادند. من دراز کشیدم و مجددا به اغما رفتم.
با تکانهای شدید بدنم چشمم را باز کردم. از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. هوا تاریک شده بود. شخصی که مرا بیدار کرد، کاسهای کوچک سوپ در دست داشت و آنرا به من داد. بعد از چندین روز که من چیزی نخورده بودم کمکم شروع به خوردن سوپ کردم. بعد از خوردن سوپ یک سرباز نزد من آمد و گفت بلند شو، باید بروید. سرباز مرا کمک کرد سر پا ایستادم و مرا به بیرون هدایت کرد. اتوبوسی بیرون منتظر بود. من با کمک سرباز سوار اتوبوس شدم و تعداد زیادی از سربازان زخمی عراقی که زخمهای جدی نداشتند، در اتوبوس بودند. بعد از لحظاتی اتوبوس راه افتاد. راننده، اتوبوس را بطرف جاده همدان هدایت کرد. من کنجکاو و نگران مسیر اتوبوس را دنبال میکردم. بعد از مدتی اتوبوس در محوطه فرودگاه کرمانشاه توقف کرد. سرباز همراه ما، اسرای عراقی و من را پیاده کرد و بطرف ساختمان فرودگاه بردند. در درون ساختمان تعداد بسیار زیادی از اسرای زخمی را که تعداد زیادی از آنها بر روی برانکارد بودند، بدرون هواپیما باربری حمل میکردند. حدس زدم که مرا را به اردوگاههای اسرای جنگی میبرند و فکر کردم اگر مرا به اردوگاه اسرا ببرند، دیگر رهائی محال است. من به شخصی که میخواست مرا بدرون هواپیما بفرستد و به نظر میرسید مسئول باشد، گفتم:
آغا من عسکر نبود، من حلبچهای….. این کلمات را چندین بار تکرار کردم. آن مرد رفت و با شخص دیگری کمی صحبت کرد و آنگاه با همان اتوبوس که برای آوردن اسرا به بیمارستان باز میگشت، مرا به بیمارستان باز فرستاد. در بیمارستان مرا به سالنی که تعداد زیادی تخت سه طبقه خالی در آنجا بود بردند. با تخلیه اسرا تختها خالی شده و یکی از تختها را به من دادند. از آنشب و روز بعد، بیست و هشتم اسفندماه چیزی بیاد ندارم. و به نظر میآید که تمام آن مدت را در اغما بودم. در غروب آن روز با بیدارشو، بیدارشوهای شخصی چشم باز کردم. او کاسهای کوچک سوپ به من داد و من سوپ را خوردم. دیری نپائید که سربازی آمد و گفت: بلند شو باید بریم. او مرا به بیرون ساختمان هدایت کرد. اتوبوسی ایستاده بود و او مرا از در عقب به اتوبوس سوار کرد و در انتهای اتوبوس بر صندلی نشاند. اتوبوس پر بود از سربازان عراقی. راننده اتوبوس بدرون ساختمان بازگشت و پس از مدتی کوتاه بگو و مگوهای زیادی با صدای بلند شروع شد. سرباز نیز بدنبال آن بگو و مگوها بدرون ساختمان بیمارستان بازگشت. من این فرصت را مغتنم شمردم و فکر کردم شاید بتوانم بگریزم. با زحمت زیاد از اتوبوس پیاده شدم. چند متر آنطرفتر از اتوبوس دیواری بود که تقریبا یک متر بلند بود. بشدت ضعف داشتم و هر چند تلاش کردم نتوانستم پایم را بلند کنم و از دیوار بگذرم. سربازان عراقی درون اتوبوس با بصدا در آوردن بوق سرباز را از پیاده شدن من مطلع کردند. سرباز بسرعت بازگشت و به من که رسید گفت: “چرا پیاده شدی، میخواهی رگباری بتو بگیرم؟.” او سپس با نک تفنگ چند بار به من زد. من فقط با اشاره به او فهماندم که کار دستشوئی داشتم. و سوار اتوبوس شدم. راننده اتوبوس بازگشت و همان مسیر دیشب را رفت. در سالن فرودگاه من مجددا همان کلمات شب قبل را تکرار کردم. فرد مسئول شخص دیگری بود. او کمی به من نگاه کرد و گفت: او مشکوک است و به نفر دیگر چیزی گفت که من نفهمیدم. او مرا همراه خود به اطاقی برد و خود رفت. همانجا دراز کشیدم و لحظاتی بعد به اغما رفتم. با صدای بلندشو و بلندشو و ضرباتی که با نوک کفش به بدنم میخورد، چشمم را باز کردم. فردی که لباس شخصی به تن داشت مرا همراه خود برد و به یک اتومبیل پیکان سوار کرد. در اتومبیل به غیر از راننده فردی با لباس کردی در عقب اتومبیل نشسته بود و مرا در کنار او نشاندند. راننده از نفر دیگر پرسید: ساعت چند است. او جواب داد ٢و٣٠ دقیقه. ما را به جلو ساختمان ساواک بردند. من این ساختمان را از زمان شاه میشناختم و قطعا حالا نیز ساختمان اطلاعات سپاه پاسداران بود. در خارج ساختمان دو چشمبند به من و آن شخص که لباس کردی به تن داشت، دادند تا به چشمانمان بزنیم. ما را با چشم بسته بداخل بردند و به درون اطاقی انداختند. چشمم را که باز کردم چند نفر کرد از جمله دو کودک حدودا ده و دوازده ساله خوابیده بودند. من روی زمین دراز کشیدم و بلافاصله به اغما رفتم. در ظهر روز بیست نهم اسفند در میان سر و صدا زیاد چشم باز کردم. تعداد افراد درون اطاق که لباس کردی به تن داشتند، به حدود بیست و پنج نفر اضافه شده بود. در اطاق باز بود و خارج اطاق یک حیاط خلوت سرپوشیده قرار داشت. یک نفر که به زبان کردی و لهجة کرمانشاهی صحبت میکرد، به زندانیان نهار برنج و خورش قیمه میداد. وقتی بخودم آمدم تقریبا تمام زندانیان غذا گرفته و خورده بودند. با توجه به وضعیتم من به دیوار تکیه داده و فقط به افراد درون اطاق که در حال خارج شدن از اطاق بودند نگاه میکردم. در آن میان شخصی دلش به حالم سوخت و رفت یک بشقاب غذا برایم آورد. کمی به غذا و سپس به دستهایم که بتمامی خونی و کثیف بود نگاه کردم. فکر کردم، نمیشود با آن چیزی خورد. بلند شدم و به جلو در رفتم و به فردی که کردی صحبت میکرد و غذا تقسیم میکرد، گفتم یک قاشق به من بده اما او به جای دادن قاشق به من، بشقاب را از دست من گرفت و گفت:
” قاشق میخواهید چکار، شما را میخواهند اعدام کنند.” من با تعجب نگاهی به او انداختم و سرم را به طرف افرادی که از اطاق خارج شده بودند، انداختم. فردی که تعداد زیادی چشم بند در دست داشت در جلو آنها ایستاده و به هر کدام یک چشمبند میداد. رادیو روشن بود و برنامه واپسین لحظات سال را پخش میکرد. اوضاع غریبی بود و من مات و مبهوت به شرایطی که در آن بسر میبردم، فکر میکردم. رادیو آغاز سال ١٣٦٧ را اعلام کرد.
انتقال به اردوگاه پناهندگان حلبچه در هرسین کرمانشاه!
به من چشم بندی دادند تا به چشم بزنم. ما همگی با چشمهای بسته از محوطه حیاط سرپوشیده خارج شدیم. در خارج ساختمان مینیبوسی ایستاده بود. ما را سوار کردند و دستور دادند که همگی سرمان را روی پشتی صندلی جلوی قرار دهیم. مینیبوس حرکت کرد. امکان اینکه بیرون را خوب ببینی، وجود نداشت و فقط از گوشههای چشم میشد تشخیص داد که مینیبوس پس از مدتی از شهر خارج شد و جادهای را در بیرون از شهر طی کرد. من بیاد اعدامهای فرودگاه شهر سنندج در جنبش اول افتادم و منتظر بودم که مینیبوس در نقطهای متوقف شود و همگی را در کنار هم قرار بدهند و به رگبار ببندند. بعد از حدود یکساعت مینیبوس در نقطه بازرسی ایستاد. فردی که همراه ما بود با فرد مسئول نقطة بازرسی در مورد اینکه این افراد حلبچهای هستند و اسکان آنها با استانداری هماهنگ شده صحبت میکرد. من با توجه به این بحثها فهمیدم اعدامی در کار نیست و ما را به شهر هرسین کرمانشاه آوردهاند. ما را به یک روستا در حدود دو کیلومتری هرسین بردند تا در مدرسه آنجا اسکان دهند. مدتی منتظر شدیم ولی آنجا فاقد هرگونه امکانات بود بنابراین ما را به ساختمانی که به نظر میآمد ادارة اطلاعات هرسین باشد برگرداندند و در یک کانتینر در حیاط ساختمان جای دادند. تمام افرادی که همراه من بودند سالم و پرتحرک بودند. مقداری کمی مواد غذائی تحویل یکی از افراد دادند تا تقسیم کند و طبق معمول من نصیبی نبردم. من در جلو درب کانتینر قبل از قفل کردن درب جای گرفتم. جایم بسیار تنگ بود و تا صبح چند پیرمرد که همراه ما بودند هر کدام چندین بار آمدند و با کنار زدن سرم، زیر سر من ادرار میکردند.
در روز اول فروردین ١٣٦٧ با روشن شدن هوا درب کانتینر را باز کردند. یک شیر آب در نزدیکی کانتینر بود و من بعد از چند روز بالاخره توانستم خونهای روی دستها، گونه و گردنم را کمی تمیز کنم. ظاهرا خونریزی سرم قطع شده بود ولی دردی که در سر داشتم به نظر میآمد که زخم سرم عفونت کرده باشد. ما را با یک مینیبوس به همان دبستان که دیروز ما را به آنجا بردند و سپس برگرداندند، بردند. به هر کدام از ما یک پتو دادند و در سالن مدرسه اسکان دادند. در طول روز چند اتومبیل افراد بیشتری را به آن مدرسه آوردند و اسکان دادند. در غروب به هر نفر یک تکه نان و یک قوطی کوچک کنسرو دادند. یک نفر که به نظر میآمد بلحاظ روحی نرمال نباشد کنسرو من را قاپید و برد. من هم به همان تکه نانی که گرفتم قناعت کردم.
در روز بعد ما را به چند گروه تقسیم کردند و هر گروه را در یک کلاس اسکان دادند. من را همراه ١٥ نفر دیگر در یکی از کلاسهای مدرسه اسکان دادند. در واقع کسانی را در این مدرسه اسکان دادند که شکاکیتی نسبت به وضعیت آنها وجود داشت. این افراد عمدتا از فعالان و اعضای حزب بعث عراق بودند. بعد از بازجوئیها کسانی که وضعیت آنها روشن میشد، یا به اردوگاههای پناهندگان حلبچهای و یا به مدارس داخل شهر هرسین میفرستادند. این افراد را که اگر از نظر آنها مطلوب نبودند، توسط اتومبیل انتقال اسرا که حلبچهیها آن را اصطلاحا “سیارة قفلکه” مینامیدند به زندان دیزلآباد کرمانشاه منتقل میکردند. اینک در رابطه با وضعیت جدید، من میبایست خودم را آماده میکردم. با توجه به اینکه مردم حلبچه همدیگر را میشناختند، میسر نبود که بگویم اهل حلبچه هستم. در ذهن خودم یک سناریوی جدید ساختم مبنی بر اینکه در شهر سلیمانی زندگی میکردم و با اتومبیل مسافر را جا به جا میکردم. مسافرانی را به حلبچه آوردهام و جنگ شروع شده و سرم در اثر ترکش زخمی شده. قصد داشتم که با شنا از سیروان بگذرم و به سلیمانیه نزد زن و بچههایم برگردم و در ادامه توسط نیروهای رژیم اسلامی دستگیر شدم و سر از آنجا در آوردهام. سوالات مربوط به زندگی روزمره و با توجه به شناخت نسبی از شهر سلیمانیه آدرس محل زندگی در شهر را مرور کردم. و بخوبی آنها را به خاطر سپردم تا در بازگوئیها دچار تناقض در گفتههایم نشوم.
تقریبا از روز سوم فروردین به نوبت افراد را برای بازجوئی صدا میکردند. مرا نیز خواستند. فردی که سوال میکرد اهل کرمانشاه بود و بزبان کردی و با لهجة کرمانشاهی سوال میکرد. من وانمود میکردم که گفتههای او را بسختی متوجه میشوم تا هم در میانة سوالات فرصت فکر کردن داشته باشم و هم راحتتر او را قانع کنم که اهل سلیمانیه هستم. با توجه به عدم شناخت او از منطقه سلیمانی، سوال آنچنانی نمیتوانست مطرح کند. سوالات همان بود، که من در ذهن خودم آماده کرده بودم و راحت به آنها جواب میدادم. کسانی که با من در اطاق بودند اکثرا افرادی خوب و مهربان بودند. تنها یکی از آنها به نظر میآمد که بدجنس باشد. خود او میگفت: که عضو حزب بعث است. من اغلب اوقات به بهانة مریضی و درد سرم دراز میکشیدم و پتویم را بر سر میکشیدم و با کسی صحبت نمیکردم و به سوالات آنها هم با آری یا نه جواب میدادم. از زخم سرم مداوم عفونت بیرون میزد و به موهای سرم میچسبید. و منظرهای ناخوشایند ایجاد میکرد. افراد هماطاقی من چندین بار در رابطه با وضعیت رقتبار زخم سرم با مسئولین آنجا صحبت کردند. بالاخره روزی مرا صدا کردند و همراه یک سرباز سوار اتومبیلی کردند و به مدرسهای بسیار بزرگ در داخل شهر هرسین که تعداد بسیار زیادی زن و مرد و بچه در آنجا بود، فرستادند. در آن مدرسه اطاق کوچکی را به درمانگاه اختصاص داده بودند. دو زن در آنجا کار میکردند. آنها موهای طرف زخم سر مرا با تیغ تراشیدند و سر مرا روی یک سطل اشغال گرفتند و مقداری مایع ضدعفونی کننده بر روی زخم ریختند و آنگاه با باند روی زخم را پوشاندند و چند قرص مسکن هم به من دادند. سرباز مجددا مرا به مدرسه نزد بقیة افراد باز گرداند.
تقریبا هر دو روز یکبار مرا صدا میزدند و همان مرد کرمانشاهی، همان سوالهای همیشگی را تکرار میکرد. و من نیز اتوماتیک جواب میدادم. یکی از آن روزها ضمن بازجوئیها تمامی لباسهای مرا از تنم در آوردند و تمامی بدنم را بازرسی کردند. آنها فکر میکردند من فارسی بلد نیستم، بنابراین یکی از آنها به دیگری به زبان فارسی گفت: او باید به احتمال بسیار زیاد ارتشی باشد. من از برداشتی که آنها از وضعیت من کردند خوشحال شدم زیرا بهرحال آنها باور کرده بودند که من اهل کردستان عراق هستم.
در روز هشتم فروردین مسئولین چند مینیبوس و یک اتومبیل تویوتای باری را به جلو درب مدرسه آوردند. آنها تمامی افراد ساکن در مدرسه را صدا کردند و گفتند: امکانات رفتن به حمام را برای شما آماده کردهایم. همه افراد را به اتومبیلها سوار کردند و در جلو درب یک حمام در شهر هرسین پیاده کردند. هر سه یا چهار نفر را بدرون یک دوش فرستادند و نیمساعت وقت دادند تا خود را شستشو دهیم.
در هنگام بازگشت به مدرسه محل سکونت بدلیل خاکی بودن جاده و گرد و خاک زیاد، تمامی افراد تلاش داشتند تا سوار مینیبوسها شوند. من خود را عقب نگاه داشتم تا بتوانم سوار تویوتا بشوم. تصمیم داشتم مسیر حد فاصل شهر هرسین تا مدرسه را شناسائی کنم. شناخت از منطقه به من کمک میکرد تا در فرصت مناسب فراری موفقیتآمیز و بدون خطر داشته باشم. تمهیدات حفاظتی مدرسه بسیار ضعیف و امکان فرار از آنجا امکانپذیر بود.
افرادی که در مدرسه با من در اطاق بودند بغیر از من و یک نفر دیگر نماز میخواندند. آنها مداوم به من میگفتند که چرا نماز نمیخوانی؟ و من جواب میدادم، که کثیف هستم و نمازی نیستم. بعد از بازگشت از حمام مجددا به من گیر دادند، که چرا نماز نمیخوانید؟ من در حال توضیح این موضوع بودم که من لباسهایم را نشستهام که ناگهان فردی که خود نیز نماز نمیخواند بالافاصله دخالت کرد و گفت: بشما ربطی ندارد کسی نماز نمیخواند، و بدین سان او، مرا از شر فشارهای آنها راحت کرد.
بعدازظهر روز دوازدهم فروردینماه همان شخصی که چندین بار مرا بازجوئی کرده بود صدایم کرد و مرا به بیرون هدایت کرد. در خارج ساختمان یک نفر کرد ایستاده بود. ( بعدا از هم اطاقیهایم شنیدم که او مسئول اطلاعات پاوه است. ) مرا نزد او بردند. او از من چند سوال کرد و در آخر سر پرسید: استاندار “محافظ” سلیمانیه کیست؟ من جواب دادم نمیدانم ولی فکر کنم اهل برزنجه باشد. او دیگر چیزی نگفت، ولی ناگهان همان مرد کرمانشاهی پیش ما آمد و گفت: همین الان یک نفر سلیمانیهای میآورم برای جانش. او رفت و بعد از یک دقیقه همراه با یک نفر باز گشت. آن شخص میگفت: اهل سلیمانیه است و مهندس است. بعدها او را در سلیمانیه دیدم و زندهیاد جلال سلیمی به من گفت:
” او در اصل اهل تویله “تهویڵه” از بخش اورامانات عراق است.” او شروع به صحبت کردن با من کرد و از لحن و صحبتهایش برمیآمد که تلاش داشت تا به عوامل ایرانی نشان دهد که میتواند به آنها کمک کند. او قبل از هر چیز از من پرسید چرا لهجه تو مانند مردم سلیمانیه نیست؟ من جواب دادم: در واقع اهل روستای شیره از منطقه شلیر هستم. بعد از تخریب آن منطقه توسط رژیم عراق به شهرک کناروی کوچ کردیم. بعد از آنکه شهرک کناروی نیز تخریب شد، ما به شهر سلیمانیه کوچ کردیم. او سپس در رابطه با آدرس محلّه سکونت ما سوال کرد و از من خواست نقشه منطقهای که محلّه ما در آنجا قرار داشت برایش بکشم. با توجه به شناخت نسبی که از شهر سلیمانیه داشتم، توانستم جواب مناسبی به او بدهم. او ناگهان به من گفت: ” شماره اتومبیل را که به حلبچه آوردی بنویس.”
من اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم. میتوانستم بگویم که سواد ندارم. اما غافلگیر شدم و بلافاصله شروع به نوشتن تعدادی عدد کردم. او فورا کاغذ را برگرداند و از من خواست تا دوباره بنویسم. من مجددا شروع به نوشتن عددها کردم ولی دو تا از عددها همانها نبود که دفعه اول نوشتم و در میان عددها هم عدد ٦ بود و هم عدد ٣ که نوشتن عربی این اعداد، کمی متفاوت بود با نوشتن فارسی آن. او بلافاصله به مسئولین ایرانی به انگلیسی گفت:”made in iran” او فکر میکرد من این جمله انگلیسی را نمیفهمم ولی تشخیص دادم که اوضاع خوب نیست. مسئول ایرانی به من گفت: برگرد به اطاقت!
چند قدم دور نشدم که مرد سلیمانیهای خود را به من رساند و گفت: ”بهتر است که شما راستش را بگوئید، ببین آنها به من اعتماد کردهاند و میخواهند مرا به محوطه چادرها بفرستند.” من عصبانی شدم و به او پرخاش کردم و از او خواستم دست از سرم بردارد. او نمیخواست دست بردارد و مجددا پرسید خوب اگر راست میگوئید، بگو ببینم مهرهای شناسنامهات “جنسیهات” گرد است یا سه گوش. من که از دست او ذله شده بودم، به او گفتم به تو ربطی ندارد ولی مهرش گرد است و راهم را ادامه دادم. به در ساختمان مدرسه که رسیدم دیدم که تمامی افراد درون مدرسه را به خط کرده بودند و از آنها عکس میگرفتند. مرا نیز در صف قرار دادند و از من نیز عکس گرفتند. من به شدت آشفته شدم و وضعیت را خطرناک دیدم. به اطاقم بازگشتم ولی همان مرد سلیمانیهای که مرا بازجوئی میکرد به در اطاق آمد و آن مرد را که در اطاق ما بود و خودش میگفت: بعثی است، صدا کرد و بیرون مقداری با وی درگوشی صحبت کرد. آن مرد برگشت به اطاق و بلافاصله رو به من کرد و گفت: “خدا راست است و از راستی خوشش میآید. تو شماره ماشینت را غلط گفتهای.” من که عصبی بودم به شدت عصبیتر شدم و به او گفتم: این مسائل بتو چه ربطی دارد. او دیگر چیزی نگفت و من همچنان با عصبانیت به او که در حال نوشتن چیزی بود، نگاه میکردم. او که دید من خیلی عصبانی هستم و شاید هم ترسیده بود، نزد من آمد و گفت: “من در مورد تو چیزی نمینویسم به من گفتهاند: اسامی افراد بعثی را بنویسم و من این کار را میکنم.“
شرایط بشدت خطرناک بود و من میبایستی خودم را نجات میدادم. من قبلا به این موضوع فکر کرده بودم و حتی در ذهنم برنامهریزی کرده بودم.
فرار از اردوگاه هرسین!
نیم ساعت بعد از بازگشت به اطاقم شام تقسیم شد. بخاطر اینکه مشکوکیت پیش نیاید، با وجود آنکه لازم بود مقداری از غذایم را نگه دارم ولی تمامی غذایم را خوردم. کفش نداشتم و هر وقت به دستشوئی میرفتم، کفش و یا دمپائی یکی از هماطاقیهایم را قرض میکردم. یک نفر از آنها یک جفت پوتین لاستیکی داشت که من آنرا قبلا امتحان کرده بودم و تقریبا مناسب به نظر میآمد.
هوا تاریک شده بود. بآرامی بلند شدم و به بهانة دستشوئی کفش مورد نظر را به پا کردم و بیرون رفتم. دستشوئی در داخل ساختمان بود ولی آب نداشت و باید آفتابه را بیرون میبردم و از منبعی که در بیرون ساختمان بود، پر میکردم. پنجاه متر جلوتر از منبع کانالی پر از آب عبور میکرد، و مردم روستا غروبها گلههایشان را آنجا آب میدادند. حفاظت ساختمان بوسیله یک نگهبان که معمولا در جلو ساختمان و یا داخل راهرو قدم میزد، انجام میگرفت. از ساختمان بیرون رفتم و در جلو منبع آب نشستم و منتظر شدم تا نگهبان در حال قدم زدن به بیرون نظری انداخت و برگشت. من آهسته و در حال نشسته در تاریکی بطرف مردمی که اطراف کانال جمع شده بودند، جلو رفتم و سپس راهم را کج کردم و جاده خاکی را که از هرسین به روستا میآمد قطع کردم و به سرعت به طرف تپههای دور از جاده دویدم و حدود ٢٠٠ متر دور شدم.
موقتا از خطر جسته بودم. راهم را برای دور شدن از منطقه ادامه دادم. عبور از داخل شهر درست نبود و در بالای تپهها شهر را دور زدم. ادامه مسیر را از بالای تپهها و ضمن فاصله گرفتن از جاده به اندازهای که مسیر را گم نکنم، بطرف دو راهی بیستون ادامه دادم. مسیر طولانی، ناهموار و کفشهایم تنگ و نامناسب بود. بعد از حدود دو ساعت پیادهروی پاهایم به شدت تاول زده بود. پالتو را از تن در آوردم و آستینهای لایه داخلی پالتو را با سنگ بریدم و سپس مانند جوراب به پا کردم تا شاید از درد پاهایم مقداری بکاهد. هوا بسیار سرد و بدلیل ضعف جسمی و خستگی ناشی از آن راهپیمائی طولانی برایم بسیار سخت و عذابآور بود. حدود هشت ساعت دیگر پیادهروی کردم و بالاخره به روستائی بسیار بزرگ رسیدم. از روستا که گذشتم به رودخانهای رسیدم. مقداری گشت زدم ولی نتوانستم پلی را برای عبور از رودخانه پیدا کنم. هوا نیز بسیار سرد بود و میسر نبود با شنا از رودخانه گذشت. هوا در حال روشن شدن بود که از رودخانه دور شدم و از فرط خستگی و سرما بدرون لولهای سیمانی تقریبأ ٧٠ سانتیمتری در زیر جاده پناه بردم و به خواب رفتم.
با بالا آمدن آفتاب در میان سر و صداهای گلهای از گوسفندان بخود آمدم. از داخل لوله خارج شدم و به دشت طرف مقابل جاده رفتم و در کنار تخته سنک بزرگی نشستم. هنوز از سرما میلرزیدم و بشدت خسته و گرسنه بودم. کمکم آفتاب بالا آمد و تنم گرم شد و درحال نشستن بخواب رفتم. بعد از ساعاتی که چشم باز کردم تعدادی خانواده را در گوشه و کنار دشت دیدم. به یادم آمد که سیزده بدر است، و این فرصتی مناسب بود که من در میان مردم به چشم نیایم و در همان نقطه تا غروب آفتاب نشستم. با گرگ و میش شدن هوا بطرف جاده رفتم. با رسیدن به جاده، در جلو روستا مینیبوسی توقف کرد و مردم از آن پیاده شدند. خود را به مردی رساندم و گفتم آقا من سربازم و از بیمارستان مرخص شدم، میتوانید مقداری نان به من بدهید. مرد جواب داد: “ما هم آوارهایم ولی نان گیر میاد، بیا.”
من با او همراه شدم و به داخل کوچهای رفتیم. مرد بدرون خانه رفت و با دو نان لواش برگشت. او نانها را به من داد. من در حال گذاشتن نان در جیبم بودم که کودکی مرا صدا کرد. سرم را که بلند کردم کودک یک بشقاب برنج با خورش قیمه به من داد. من نمیخواستم در کوچه نظر مردم را جلب نمایم. به در خانه رفتم تا اجازه بگیرم غذا را در حیاط خانه بخورم. در جلو در به زن صاحب خانه برخوردم. او ٦٠ تومان به من داد و اجازه داد در حیاط خانه غذایم را بخورم. مشخص شد فردی که من با او به آن منزل مراجعه کرده بودم مستاجر آن خانه بود. او وضعیت مرا برای صاحب خانه توضیح داده بود، و صاحبخانه آن لطف را به من کرد. بعد از خوردن غذا از آن مرد پرسیدم کجا میتوانم سوار ماشین شوم و به کرمانشاه بروم؟ او گفت: “اینجا برای کرمانشاه ماشین نیست، میتوانید اول به دو راه بروید از آنجا ماشین برای کرمانشاه زیاد است.” در جاده سوار یک اتومبیل پیکان شدم و با پرداخت ٦ تومان به آن دو راهی رفتم. در دو راهی پیاده شدم و از آنجا که قطعی بود عکس مرا به مراکز انتظامی دادهاند، پلیس راه را دور زدم و به ابتدای جاده کرمانشاه رفتم. بعد از چند دقیقه سوار یک اتومبیل آریا شدم. در اتومبیل چهار نفر دیگر نشسته بودند و رادیو اخبار جنگ و موشکهای عراقی را که به شهرهای ایران برخورد کرده بود، پخش میکرد. به ابتدای شهر کرمانشاه که رسیدیم، به راننده گفتم: آقا مرا جلو یک تلفن عمومی پیاده کن. در وسط خیابان ششم بهمن، اتومبیل توقف کرد و راننده آنطرف خیابان را به من نشان داد و گفت آنجا تلفن است. راننده ٣٠ تومان از من گرفت و من به آنطرف خیابان رفتم. آن محل در زمان شاه سینما بود و اینک آنجا را تلفنخانه کرده بودند. تنها کسی را که در کرمانشاه میشناختم، پرویز دوست نزدیک و هماطاقی دوران دانشجوئی در تهران بود. در تمامی مدتی که من در کوه بودم از او بیخبر بودم ولی مطمئن بودم که او مرا کمک میکند. سکهای دو ریالی تهیه کردم و به ١١٨ زنگ زدم و شماره او را گرفتم و زنگ زدم ولی متاسفانه کسی گوشی را برنداشت. چندین دفعه شماره را گرفتم ولی بیفایده بود. بعدها شنیدم که وی بخاطر موشک باریهای عراق در آنمقطع همراه با خانواده به خانهباغی در حومة کرمانشاه کوچ کرده بود و من از آن محل بیخبر بودم. تنها امیدم را از دست دادم.
برای برونرفت از آن مشکل چارهای نداشتم غیر از آنکه خود را به شهر سنندج برسانم. با وجود نداشتن پول کافی و همچنین تعداد زیاد مراکز بازدید و کنترل نیروهای رژیم در مسیر، این امر کار ساده نبود. من فکر کردم به ابتدای جاده شهر سنندج بروم و در آنجا شاید از رانندههای کامیون کمک بگیرم.
بازداشت مجدد در شهر کرمانشاه!
در پیادهرو در جهت ابتدای جاده شهر سنندج در حرکت بودم. چند صد متر را طی کردم، ناگهان شخصی مچ مرا گرفت و مرا بدرون حیاط خانهای کشاند. در حیاط خانه دو مرد دیگر و یک زن دور مرا گرفتند و در مورد دزدیدن قالیها و همدستان احتمالی سوال میکردند. من سعی کردم با قسمهای آنچنانی و بدبخت نشان دادن خودم و گریه و فغانهای ساختگی خود را از آن اتهام و گرفتار شدن در دام نیروهای انتظامی رها سازم. این اقدامات موثر نیافتاد و یکی از آنها رفت و از کمیتة محل دو نفر را که به کلاشینکف مسلح بودند، به آنجا آورد. آنها مرا همراه خود به کمیتة محل بردند. در آنجا آنها ابتدا با مشت و لگد مرا کتک زدند و مداوم از قالیها میپرسیدند. هر چند قسم خوردم و خواهش و تمنا کردم، موثر نبود. مسئول آنجا فردی بسیار احمق و بدمنظر بود. لباسهایم را از تنم درآوردند. لباسهای بسیار کثیف و ژنده، تکهای از آستینها بجای جوراب، پاهای تاول زده و زخمی، موهای یک طرف سر تراشیده شده با زخمی کثیف و چندشآور. آنها به جسم رنجدیده من توجه نکردند و با شلنگ بیشتر از یک ساعت مرا کتک زدند و تمامی بدنم کبود شد. بالاخره وقتی فهمیدند چیزی گیرشان نمیاد، لباسهایم را به من پس دادند و آنگاه مرا سوار یک پیکان کردند و به کلانتری خیابان جوانشیر که در طبقه دوم ساختمان بود، بردند. در جلو کلانتری یک پاسبان قویهیکل ایستاده بود. او پرسید این کیست؟ بسیجی همراه من جواب داد: این همان دزد دیشب است. پاسبان ناگهان با دستهای سنگینش دو تا کشیده و سپس یک اردنگی حواله من کرد. من که میخواستم هر چه زودتر از دست آن وحشی خلاص شوم، خودم را به سرعت به طبقه دوم ساختمان رساندم. در اطاق افسر نگهبان یک استوار جانشین افسر نگهبان بود. او پرسید، این کیست؟ و بسیجی گفت: “این همان دزد دیشب است.” استوار کمی با دقت به من نگاه کرد و آنگاه گفت: کلاهت را بردار. من همواره برای پوشاندن زخم سرم کلاه پالتو را بر سرم میکشیدم. من کلاه را از سر برداشتم و او نگاهی دیگر به من انداخت و گفت:
” نه این دزد نیست.” من خوشحال شدم و برای یک لحظه فکر کردم مشکلم حل شد. استوار دوباره تکرار کرد: او دزد نیست و ادامه داد، ” او حلبچهای است و در مراسم صبحگاهی مشخصات او را به ما اطلاع دادهاند.”
آخرین امیدهای من فرو ریخت و حال و هوای اسارت را دو باره حس کردم. استوار پاسبانی را صدا کرد و گفت: این را بینداز تو بازداشگاه. من دیگر افق آزادی را تیره و تار دیدم و پایان راه را حدس زدم. به پاسبان که مرا از اطاق افسرنگهبان بیرون میبرد، گفتم: که میخواهم بروم توالت. به داخل توالت که رفتم بدون توجه به اینکه پاسبان مرا تحت نظر دارد تلاش کردم پنجره را باز کنم و خود را از طبقه دوم به پائین پرتاب کنم. پاسبان با لگد به در توالت کوبید و داخل آمد. لگدی محکم با نوک پوتین به من زد و مرا به اطاق افسرنگهبان بازگردانید و گفت:”میخواست خودشو به بیرون پرتاب کنه.” آنها در اطاق افسرنگهبان در برابر استوار نگهبان دستهایم را دستبند زدند و با یک دستبند دیگر مرا به یک صندلی قفل کردند. تا نزدیکیهای صبح بیدار ماندم و از فرصت از دست رفته بشدت عصبی و ناآرام بودم. هوا در حال روشن شدن بود که بخواب رفتم.
در صبح روز چهاردهم فروردین چشم که باز کردم، یک سرگرد در پشت میز نشسته بود. بعد از مدتی دست مرا به دست یک پاسبان که دفتری به دست داشت، دستبند زدند تا پیاده به شهربانی که از کلانتری زیاد دور نبود، ببرد. در هنگام عبور از عرض خیابان تلاش کردم تا با یک حرکت سریع خود و پاسبان را به جلو یک اتومبیل که به سرعت از خیابان میگذشت، بکشم. پاسبان که بسیار قویتر از من بود، مرا عقب کشید و چند کشیده و لگد به من زد. مرا به ساختمان شهربانی برد و به بخش اطلاعات تحویل داد. در آنجا یک سری نوشته به دفتر اضافه کردند و با توجه به توضیحات پاسبان در رابطه با من، اینبار مرا همراه دو نفر و با یک اتومبیل پیکان به اطلاعات سپاه پاسداران که همان ساختمان ساواک زمان شاه بود، فرستادند. در جلو درب ورودی ساختمان به من چشمبند زدند و مرا به داخل ساختمان بردند. بدرون یک سلول کوچک که توالتی در گوشه آن بود، انداختند. چند روزی در سلول بودم. در تمام آن چند روز فقط یک نفر روزی سه بار از دریچه در به من غذا میداد و کسی هیچ سوالی از من نکرد. سکوت مرگبار درون سلول و مرور مداوم وقایع روزهای گذشته در فکرم، برایم عذابآور و غیر قابل تحمل بود.
یک روز قبل از ظهر در سلول باز شد و شخصی گفت: چشمبندت را بزن. مرا از ساختمان بیرون بردند و سوار یک اتومبیل جیپ کردند. دو نفر دیگر در اتومبیل نشسته بودند. در موقع سوار شدن از زیر چشمبند به آنها نظری انداختم. اتومبیل حرکت کرد و آن دو نفر زیر لبی با هم حرف میزدند. یکی از آن دو نفر سر و وضع بسیار آراسته و مرتبی داشت و به آن نفر دیگر توضیح میداد که او را در مرز ترکیه بازداشت و به او اتهام پیوستن به مجاهدین را زدهاند.
ما را به زندان دیزلآباد بردند و مرا بدرون یک سلول بسیار تنگ انداختند. در سلول فقط یک تکه موکت کثیف و خونی بود و از پتو خبری نبود. در سلول من مات به دیوار تکیه داده بودم که ناگهان دریچه در باز شد و شخصی بدمنظر گفت: ظرف غذا، گفتم: ندارم و او یک تکه نان سنگگ بداخل سلول پرتاب کرد و در را بست. روزی سه بار دریچه باز میشد و تکه نانی بداخل سلول پرتاب میشد و روزی یکبار با چشمبند مرا برای دستشوئی بیرون میبردند. چند روز بدانسان گذشت و من تنها و خسته در سلول بودم، بدون اینکه کسی چیزی بپرسد و یا از من سوالی شود.
تشخیص هویت من بوسیله اطلاعات رژیم اسلامی!
یک روز قبل از ظهر دریچه باز شد و شخصی گفت: چشمبندت را بزن و بنشین. بعد از لحظاتی دو نفر وارد سلول شدند و نشستند. لحظاتی سکوت بر سلول حکمفرما شد، و پس از لحظاتی یکی از آنها گفت:
“خوب آقای سیار حالتان چطور است؟.“
من بناگهان یکه خوردم و فهمیدم که شناسائی شدهام. آخرین امیدهایم برای رهائی به یاس مبدل شد. بعدها دریافتم که، بعد از فرار من از هرسین، حراست اردوگاه عکسی را که ساعاتی قبل از فرارم از پناهندگان مدرسه و من گرفته بود به مراکز اطلاعاتی رژیم فرستاده بود و آنها توانسته بودند با استفاده از عکس هویت مرا شناسائی کنند. بعد از لحظاتی یکی از آنها گفت:
“خوب آقای سیار بگو ببینم، دیگر چه کسانی همراه تو از دریاچه گذشتند؟” من آرام جواب دادم: هیچکس. او فورأ گفت:
“مظفر محمدی و محمد نبوی که همراه تو بودند؟” من گفتم: شما خودتان خوب میدانید، مظفر محمدی و محمد نبوی کسانی نیستند که سوار قایق بشوند. لحظاتی دیگر سکوت تمامی سلول را تنید. او سپس ادامه داد: “ما تمامی گردان شوان را نابود کردیم و تعدادی از آنها را دستگیر کردیم، باید بدانید که هوشنگ زندی “قادر” مسئول سیاسی گردان را نیز دستگیر کردیم.” من فکر کردم آنها برای تضعیف روحیه من این داستان را سرهم کردهاند. با خونسردی جواب دادم: من روانشناسی نیروهای کومهله را خیلی خوب میشناسم. ممکن است یک گردان پیشمرگ ضربه بخورد ولی نابود نمیشود.
او به جواب من عکسالعملی نشان نداد. بعد از لحظاتی نفر دیگر پرسید:” چرا از هرسین فرار کردید؟“
من جواب دادم: میخواستم مجددا به کومهله ملحق شوم و او گفت: “پس میخواستی ملحق شوی؟!“
او سپس پرسید؟ “در کومهله در مورد تو چگونه فکر میکنند؟” من جواب دادم آنها فکر میکنند، من کشته شدهام. او ادامه داد: ” آری همسرت بسیار ناراحت و افسرده است و مداوم گریه میکند.” در واقع هدف او از گفتن آن واقعیت این بود، که بتواند هر بیشتر به لحاظ روحی مرا تحت فشار قراردهد.
بعد از آن گفتگوها آنها رفتند و من را در آن سلول کوچک با دنیائی از فشار روحی بجا گذاشتند.
انتقال به زندان اطلاعات شهر سنندج!
دو روز دیگر را تنها گذراندم. در غروب روز دوم به من گفتند: که چشمبندم را بزنم. آنگاه مرا از سلول به خارج ساختمان بردند. در حیاط زندان یک اتومبیل بزرگ استیشن ایستاده بود و آنها مرا در قسمت عقب اتومبیل به پشت خواباندند و به دستهام دستبند و به پاههایم پابند زدند و دستها و پاهایم را با یک دستبند دیگر بهم قفل کردند. اتومبیل حرکت کرد و من حدس زدم که مرا به شهر سنندج میبرند. از زیر چشم بند و از شیشه اتومبیل فقط میشد قسمتی از آسمان را دید. بعد از حدود یک ساعت اتومبیل از داخل تونلی عبور کرد و پس از مدتی از داخل تونل دوم و حدس من به یقین تبدیل شد که مرا به شهر سنندج میبرند. بعد از مدتی اتومبیل وارد حیاط اطلاعات”ساواک” شد. دست و پای مرا آزاد کردند و مرا از اتومبیل خارج کردند و صورت مرا با پارچهای پوشاندند. یکی از آن دو نفر که در سلول زندان دیزلآباد مرا ملاقات کرد و او را در ساواک سنندج احمد صدا میزدند، جلو آمد و به من گفت: ” از همین حالا به بعد نام تو محمد سیار نیست و نام تو رضا عبداللهی است.” او مرا بداخل ساختمان برد و مرا با همان نام مستعار در دفتر زندان ثبت کرد. او سپس مرا از راهروهائی عبور داد و در انتهای راهروی مرا بدرون یک سلول انداخت. چشمم را که باز کردم سلولی بسیار کوچک را دیدم، که یک توالت و دستشوئی کوچک را از آن جدا کرده بودند. سلولی با سقفی بسیار بلند و لامپی در سقف آن. خسته و ناامید در کف سلول دراز کشیدم و دو باره یکماه گذشته را در ذهنم مرور کردم. من بارها این مدت را که در ذهن من انگار سالها بدرازا کشیده بود مرور کرده بودم. اما بینتیجه و فقط دور باطل بود. ساعتها بیدار بودم و به این واقعیت فکر میکردم که چگونه ممکن است کمیتة اجرائی کومهله که در واقع رهبری یک تشکیلات سیاسی مانند کومهله را بعهده داشت، اینچنین نسبت به جان انسانها غیرمسئولانه برخورد کند.
آغاز بازجوئیها و شروع شکنجه!
با صدای باز شدن دریچه و گفتن: صبحانه از خواب پریدم. بعد از ساعاتی، احمد وارد سلول شد.
او چند برگ کاغذ و خودکاری به من داد و گفت: ” نام محلّهای اختفای سلاح و مهمات، نام فرماندهان و نیروهای رژیم اسلامی که با کومهله در ارتباط هستند و همچنین نام فعالان و هواداران کومهله را بنویس.” من گفتم: من که مسئول تسلیحات نبودم تا محل اختفای اسلحهها را بدانم! در کمیته بخش و تشکیلات شهر هم که کار نکردهام تا آن اطلاعات را داشته باشم!. او گفت: این حرفها را خیلیها زدند ولی بعدا پشیمان شدند. فردا یکدیگر را میبینیم. او رفت و من شکی نداشتم که مرا تحت فشار قرار خواهند داد.
در روز بعد قبل از ظهر احمد به سلول آمد. او بدون اینکه چیزی بگوید، نگاهی به کاغذهای سفید و دست نخورده انداخت. کمی مکث کرد، و رفت. بعد از نیم ساعت بازگشت و صورت مرا با پارچهای پوشاند و همراه خود برد. بعد عبور از چند راهرو مرا بداخل اطاقی برد و همراه با یکنفر دیگر مرا بر روی تختی خواباندند. دستهای مرا به تخت دستبند کردند و سپس بدنم را کشیدند و دو انگشت پاهای مرا با طنابی نازک بهم بستند و آنگاه انگشتان را هم به لبه تخت محکم بستند. شروع به زدن کابل به زیر پاهایم کردند. در حین زدن کابلها مداوم تهدید میکردند. درد ضربات کابل واقعا شدید بود و کابلها بیوقفه پائین میآمد. دقیقا نمیدانم چه مدت ادامه دادند که من بیهوش شدم.
با صدای باز شدن دریچه در و صدای شخصی که مدام میگفت افتاری بخودم آمدم و با دست به او حالی کردم که چیزی نمیخورم. برایم معلوم شد ماه رمضان شروع شده. حال غریبی داشتم. پاهایم به شدت آماس کرده بود و شدیدا درد میکرد. بلندگو با صدای بسیار بلندی دعای ماه رمضان را پخش میکرد و صدای آن به شدت آزار دهنده بود. سلول نیز همان سلول قبلی نبود، سلولی بزرگتر ولی تاریک بود. به نظر میآمد که آن سلول موقتی باشد تا وقتی مرا به حرف بیاورند.
سه روز در آن سلول بودم و کسی از من چیزی نپرسید. پاهایم بشدت آماس و درد داشت. وضعیت عمومیام هم تعریف آنچنانی نداشت، زخم سرم عفونی و سردرد شدید داشتم. منتظر بودند، آماس پاهایم کم شود تا دو باره شکنچه جسمی را از سر بگیرند. بعد از چهار روز مرا از سلول خارج کردند و مانند دفعه قبل بروی تخت بستند و زدن با کابل را از سر گرفتند. بخاطر وضعیت پاهایم و شاید انتخاب کابلی متفاوت اینبار ضربات کابل بسیار شدید و مرگبار بود. آنها ضمن تهدید و توهین آنقدر زدن را ادامه دادند تا به اغما رفتم. مرا به همان سلول برگردانده بودند و بعد از چند ساعت که بخود آمدم، حالم بشدت بد بود. کف پاهایم ترک برداشته و شدیدا آماس داشت. دیگر امکان اینکه روی پاهایم بایستم را نداشتم و برای رفتن به دستشوئی خودم را کف زمین میکشیدم. آن سلول نزدیک اطاق شکنجه بود و نگاهداری من در آن سلول نشان از آن داشت که آنها قطعا شکنجه را ادامه میدهند.
بعد از دو روز حالم کمی بهتر شد ولی کماکان امکان ایستادن بر روی پاهایم را نداشتم. من به فکر فرو رفتم و وضعیت خود را تجزیه و تحلیل کردم. تمامی تلاشهای احمد و مصطفی دو بازجوئی که با من در تماس بودند، آن بود که هویت و اسارت من برای کسی مشخص نشود. این اقدام آنها با چه هدفی انجام میگرفت و بر وضعیت من چه تأثیراتی داشت؟ آنها برای به زانو درآوردن من چه برنامهای داشتند؟ من باید بدرجاتی به جواب این سوالات واقف میشدم تا بتوانم عکسالعمل مناسب نشان دهم. در تمام دوران مبارزهام و چه در آن مقطع که در اسارت بودم، کوچکترین توهمی نسبت به عملکردهای رژیم اسلامی نداشتم و در سالهای متمادی حضور فعال در میدانهای نبرد و مبارزه علیه رژیم اسلامی در عمل نشان دادم که برای از دست دادن جانم در راه اهدافم هیچ مشکلی نداشتم. من شکی نداشتم که آنها قطعا مرا اعدام میکنند و بلحاظ فکری آمادگی لازم را داشتم.
اما اینک من در شرایطی کاملا متفاوت بسر میبردم. من به هر درجهای مقاومت میکردم، فشار و شکنجههای جسمی و روحی از ناحیه بازجوها افزایش مییافت و در واقع شکنجه در رژیم اسلامی هیچ حد و مرزی را نمیشناخت و در دنیای واقعی آن شکنجهها میتوانست، در مقطعی هر انسانی را خرد و به زانو درآورد. بنابراین من فکر کردم با فریب بازجوها شرایط را در جهت کمکردن فشارها تغییر دهم. چهار روز از دور دوم شکنجهام گذشته بود که در سلول باز شد و به من گفتند که چشم بندم را بزنم. فکر کردم که دوباره مرا برای شکنجه میبرند. مرا وادار کردند سر پا بایستم و راه بروم. برداشتن هر قدم برایم واقعا زجرآور بود. مرا بطرف اطاقی بردند و گفتند، حق نداری که حتی یک کلمه حرف بزنی. وارد اطاق که شدم، فردی با چشم بسته در کف اطاق نشسته بود. مرا به گوشه اطاق در پشت سر او بردند و به او گفتند: صحبت کن. او گفت:
” شما هر کسی باشید و یا در کومهله هر سمتی داشتهاید باید بدانید، که سکوت بیفایده است. آنها میتوانند شما را به حرف آوردند. خیلیها ابتدا سکوت کردند ولی بعدا پشیمان شدند و در واقع وضعیت خود را بیش از پیش خراب کردند.” صدای وی را شناختم. کسی را که وادار کرده بودند تا برای من موعظه کند، در واقع یکی از پیشمرگان خوب و محبوب کومهله بود که در تابستان سال١٣٦٦ بهمراه تعدادی دیگر از پیشمرگان واحد شهر سنندج دستگیر شده و اینک به این روز افتاده بود. قبل از اینکه به وی اجازه بدهند حرکتی بکند، مرا از اطاق بیرون بردند و به سلول قبلی باز گرداندند. آنها در درون سلول مرا وادار کردند که قدم بزنم. به خاطر زخمهای زیر پا و آماس پاهایم راه رفتن خود شکنجه بود. فکر کردم که آنها با این کار فقط قصد اذیت و آزار مرا دارند. بعدها فهمیدم، آنها در واقع تلاش داشتند تا آماس پاهای من کم شود و مرا برای مرحلّه بعدی شکنجه آماده کنند.
در روز بعد قبل از ظهر مرا مجددا به اطاق شکنجه بردند. مرا بروی تخت بستند و زدن به زیر پاها را شروع کردند. اینبار ضربات سنگینتر و عذابآورتر بود و در ضمن در میانه زدن ضربات به زیر پاها، ضرباتی به پشت و سر نیز میزدند. در میانة شکنجه احمد موی سر مرا گرفت و با کشیدن موهای سرم بطرف بالا، سرم را بلند کرد و با عصبانیت روزنامهای را در مقابل چشمانم قرار داد و گفت:
“بدبخت، دیروز متینگ اسرای ضدانقلاب بوده بیا بخوان، ببین دوستانت چه گفتهاند.” من در آن اوضاع و احوال مات به روزنامه نگاه میکردم و نمیتوانستم چیزی را بخوانم. او ناگهان با فشار دادن سرم صورتم را به روی تخت کوبید. من که قبلا در مغز خود یکسری سناریو را آماده کرده بودم تا به خورد آنها بدهم، گفتم: خیلی خوب بس کنید! من همه چیز را میگویم. زدن را متوقف کردند و احمد گفت: بگو، گفتم: من مخفیگاه دو انبار بزرگ اسلحه و مهمات را در کوههای چهلچشمه میدانم و میتوانم شما را به آنجا ببرم و به شما تحویل بدهم. امیدوار بودم که با این شگرد مرا به ارتفاعات چهلچشمه ببرند. با آن شگرد یا موفق میشدم بگریزم و یا در حین فرار آنها به من شلیک میکردند و مرا میکشتند که در هر دو مورد نتیجه خلاصی از شکنجه بود.
احمد گفت: دیگر چه میدانید. من گفتم: تعداد زیادی از مسئولین و فرماندهان واحدهای شما را میشناسم که با کومهله در تماس هستند. من میتوانم آنها را به شما معرفی کنم.
فکر کردم با این ترفند میتوانم، تعداد زیادی از جاشهای شرور و منفور مناطق دیواندره و ژاوهرود را نام ببرم. با این کار اولا با توجه به اینکه آنها در آن مقطع تلاش داشتند هویت مرا مخفی نگاهدارند، جاشها را برای صحت گفتارم با من روبرو نمیکردند. ثانیا این اقدام باعث بدبینی رژیم به آنها و احتمالا تحت فشار قرار دادن آنها میشد.
شکنجه متوقف شد و مرا با صورت پوشیده و حالی خراب به همان سلول روز اول برگرداندند. وقتی چشم بندم را برداشتم یک روزنامه را در کف سلول یافتم. در تمامی مدتی که من در زندان بودم سابقه نداشت که به من روزنامه بدهند و با این اقدام آنها میخواستند، که پیامی را به من برسانند. خواندن روزنامه بدون عینک برایم مشکل بود. روزنامه را برداشتم و آنرا در مقابل نور خورشید که از روزنة سقف سلول بدرون سلول میتابید، گرفتم و شروع به خواندن آن کردم. در روزنامه نوشته بود:
” ضدانقلاب دستگیر شده در مراحل مختلف عملیات والفجر١٠ با متینگ و سخنرانی در شهرهای مختلف کردستان از قدرت رزمندگان اسلام در رابطه با نابودی ضدانقلاب و گردان شوان کومهله سخن گفتند. یک از مسئولین گردان شوان گفت: قدرت و سرعت رزمندگان اسلام به حدی بود که ما نتوانستیم هیچگونه عکسالعملی نشان دهیم.“
با خواندن این عبارات کوتاه من متوجه شدم که تعدادی از پیشمرگان گردان شوان دستگیر شدهاند ولی نمیتوانستم باور کنم که گردان شوان بکلی نابود شده. از نظر من غیرممکن بود، پیشمرگان گردان شوان که بارها و بارها از آزمایشهای سخت و دشوار سرفراز بیرون آمده بودند، نابود شوند.
در روز بعد احمد و مصطفی هر دو نزد من آمدند. احمد بسیار خشک و خشن و مصطفی با لحنی آرام و دوستانه. هر دو به شیوه خود به من توصیه کردند که سعی کنم در جهت آماده کردن فضای مناسب، همکاریهای لازم را با آنها بعمل آورم. آنگاه به من گفتند: لازم است تمامی اطلاعاتم را مکتوب کنم.
من در نوشتههایم تلاش داشتم طوری وانمود کنم که میخواستم تمامی اطلاعاتم را در اختیار آنها قرار دهم. بهمین دلیل در رابطه با مخفیگاه سلاح و مهمات نوشتم: مسئولین تسلیحات گردانها یا ناحیه، سلاحها و مهمات مورد نیاز دورهای و روزمره فعالیت واحدهای خود را تهیه میکردند، بنابراین من از مکان نگهداری چنین امکاناتی بیخبر بودم و در واقع علاقهای به چنین موضوعاتی نیز نداشتم. اما اطلاع از مخفیگاه محمولههای بزرگ تسلیحاتی، در حیطه اختیارات من بود و من از جای دو انبار بزرگ در کوههای پشت” نهرگسهله” و ارتفاع استراتژیک شاهنشین مطلع هستم و حاضرم هر دو محموله را در اختیار آنها قرار دهم.
در رابطه با عوامل رژیم که با کومهله همکاری داشتند. من بخوبی میدانستم رژیم همیشه به جاشها سوظن دارد و هر نوع خبری در رابطه با آنها از نظر رژیم میتوانست قابل بررسی و شکبرانگیز باشد. تلاش کردم داستانهائی را بنویسم که بسیار واقعی به نظر آیند و در ضمن آنها را با جزئیات و دقیق توضیح دهم. برای مثال: صالح شیخحیدر زمانی پیشمرگ کومهله بود و سپس به حزب دمکرات پیوسته و پس از مدتی خود را تسلیم رژیم اسلامی کرده بود. او با نیروهای رژیم اسلامی همکاری فعال داشته و بمثابه مسئول واحد گروه ضربت در روستاهای منطقة دیواندره گشت میزد و به ضرب و شتم و اذیت و آزار مردم پرداخت. در رابطه با وی نوشتم: که صالح با کومهله همکاری کامل داشته، او اطلاعات مربوط به تحرکات نیروهای رژیم را در اختیار کومهله قرار میداد. وی همچنین چندین بار در شیخحیدرکُون با حبیبالله مرادی مسئول کمیته بخش ناحیة دیواندره تماس داشت و هربار چندهزار فشنگ و تعدادی نارنجک و گلوله آرپیجی٧ به حبیبالله مرادی تحویل داد. در رابطه با جاشهای دیگر مانند احمد آرپیجی و چندین جاش منفور دیگر در منطقههای دیواندره و ژاوهرود داستانهای متفاوت اما بشکلی که واقعی بنظر آید و قابل قبول باشد، در رابطه با همکاری با کومهله و یاری رساندن به پیشمرگان نوشتم. در رابطه با شناسائی هواداران و فعالان کومهله در آن مقطع اوضاع و شرایط خاصی وجود داشت. در تابستان سال١٣٦٦رژیم واحد عملیاتی تشکیلات شهر سنندج را شناسائی و مورد تعرض قرار داد. این اقدام رژیم منجر به بازداشت تمامی پیشمرگان آن واحد بغیر از مسئول واحد و همچنین تعدادی از پیشمرگان زخمی که برای مداوا به شهر سنندج برده شده بودند، شد. در ادامة آن دستگیریها، رژیم وسیعا اقدام به دستگیری فعالین و هواداران روستاهای حومههای شهر سنندج “چهمشار” و بخشهای ژاوهرود و کلاترزان کرد. آن دستگیرشدگان در آن مقطع همگی در زندان بسر میبردند و رژیم بدرجات بسیار زیادی اطلاعات از کم و کیف فعالان روستاهای منطقه داشت.
موضوع دیگری که وجود داشت. بازجویان به هیچوجه تمایلی به علنی کردن هویت من نداشتند و شدیدا به آن حساسیت نشان میدادند. در رابطه با شناسائی هواداران و فعالان کومهله نوشتم:
من در تمام دوران فعالیت در کومهله هیچگاه در رابطه با سازماندهی تشکیلات کار نکردهام و آنها نیز بخوبی این موضوع را میدانستند. اما در هر صورت من میبایستی تعدادی نام در اختیار آنها میگذاشتم ولی در واقع من به هیچوجه نمیخواستم از کسانی که به جنبش علاقه داشتند و به آن خدمات داده بودند، نامی ببرم. اما این را هم میدانستم در تمامی روستاها اشخاصی بودند که تلاش داشتند تا خود را نزدیک به کومهله نشان دهند اما مسئولین کومهله آنها را بخوبی میشناختند و میدانستند که آنها به نوعی وابسته به رژیم هستند و برای خبرچینی خود را به کومهله نزدیک میکنند. برای مثال میتوان به شخصی در توکلان “تهوهکلان” اشاره کرد. هر وقت ما به مناطق اطراف روستای وی و یا به ارتفاعات چهلچشمه میرفتیم، سر و کله حاجیعلی حتما با تفنگ شکاریش پیدا میشد. با این تفصیل که وی برای شکار آمده و در ضمن به پیشمرگان بسیار با محبت برخورد میکرد. او همیشه نامه پیشمرگان را که حاوی خبر سلامتی و یا تقاضا برای لباس و کفش بود به خانواده پیشمرگان میرساند و از طرف دیگر لباسی، کفشی و یا مقداری پول برای آنها میآورد. رژیم از عمل چنین افرادی مطلع بود و در عوض اطلاعاتی تازه از تعداد، کیفت و محل تردد پیشمرگان از آنها کسب میکرد. من نام تعدادی از چنین افرادی را برای بازجوها نوشتم، ولی حتی یک نفر از آنها بازداشت نشد. بازجوها در رابطه با آن موضوع نیز مرا تحت فشار قرار ندادند. شاید آنها فکر میکردند، که ما این افراد را هوادار خود میدانستیم. یا اینکه آنها خود اطلاعاتی را که لازم داشتند، قبلا بدست آورده بودند. یا شاید با توجه به برنامههائی که برای من داشتند، نمیخواستند مرا بیشتر از آنکه لازم باشد، تحت فشار قرار دهند.
هر روز که از حضورم در زندان میگذشت، با واقعیتهای بیشتری آشنا میشدم. برای مثال چند روز بعد احمد به سلول من آمد و کاغذی را در اختیار من قرار داد و به من گفت: نقشه اردوگاه چناره را برای من بکش! خود او نیز همانجا بالای سر من ایستاد. من که در واقع دوست نداشتم چنین کاری را انجام دهم، شروع به خط کشیدن و اتلاف وقت کردم. او از این کار من بسیار عصبانی شد و با عجله بیرون رفت. ابتدا دلیل آن عکسالعمل او را نفهمیدم، ولی بعد از دقایقی با یک كاغذ کالک لوله شده بزرگ بازگشت. کاغذ را با عصبانیت بطرف من پرتاب کرد و گفت: “بیا نگاه کن! فکر میکنید ما در رابطه با شما اطلاعات نداریم؟” من کاغذ را باز کردم و مشاهده کردم که نقشه اردوگاه چناره خیلی دقیق و با جزئیات بسیار ریز رسم شده بود. احمد با آن اقدام خود به من فهماند که آنها از تمامی اطلاعات تشکیلات کومهله مطلع هستند و من نمیتوانم آنها را بازی بدهم.
من خود نیز به این واقعیت پی بردم که مخفیکاری در رابطه با اطلاعاتی که تمامی افراد تشکیلات از آن مطلع هستند و قاعدتا اطلاعات رژیم نیز به آن واقف و آن اطلاعات را قبلا سیستماتیک رسد و بایگانی کرده بودند، بیمورد است و هیچ کمکی نمیكند. فکر کردم که اگر اعتماد آنها را جلب کنم، امکان دادن یکسری اطلاعات غیرواقعی به آنها وجود داشت. در تمامی موارد به سوالات به دقت فکر میکردم. در مواردی که اطلاعات عمومی نبود و امکان دسترسی آنها به آن محدود بود و امکان فریب آنها وجود داشت، میتوانستم جوابهای غیرواقعی به آنها داده و در واقع آنها را بپیچانم. برای مثال:
روز بعد احمد نزد من آمد و پرسید: “چگونه ما میتوانیم یک بسته با مشخصات یکی از افراد کومهله را برای یکی از اعضای کمیتة مرکزی کومهله بفرستیم؟“
من در جواب گفتم: غیرممکن است. او با تعجب پرسید: “چرا نمیتوانیم؟“
من گفتم: زیرا تمامی نامهها و بستههائی که برای کمیتة مرکزی کومهله فرستاده میشود. از چندین کانال حفاظتی عبور میکند و در تمامی آن کانالها نیز نامهها و بستهها کُدگذاری میشوند. در واقع در کومهله چنین کانالهائی و کُدگذاری برای عبور نامهها و بستهها وجود نداشت و کومهله به آن مسائل خیلی سادهتر از آن که لازم بود، برخورد میکرد. ظاهرأ احمد قانع شد و از گفتههای من نتبرداری کرد. یک روز مصطفی به سلول آمد و از من پرسید:
“با توجه به اینکه تو مسئول نظامی اردوگاه چناره بودی، سیستم دفاع ضد هوائی اردوگاه چناره را بنویس؟” من در جواب برای آنها نوشتم:
در ظاهر در اردوگاه چناره دو مسلسل ٦٩ میلیمتری وجود دارد که در واقع یکی از آنها نیز بدلیل نقصفنی کار نمیکند. و آن مسلسلها فقط ظاهرسازی است. در ادامه نوشتم:
در پشت اردوگاه چناره رشته کوهی وجود دارد که در هر صد متر یک پایگاه نظامی نیروهای عراقی وجود دارد که در تمامی آن پایگاهها توپهای ضدهوائی و موشکهای زمین به هوا مستقر است. در واقع آن امکانات نه در جهت دفاع از کومهله، بلکه خط دفاعی منطقه سلیمانیه، در برابر منطقه جنگی پنجوین میباشد. با توجه به اینکه اردوگاه چناره در زیر آن خط دفاعی قرار دارد. میتواند مورد محافظت جدی آن سیستم دفاع ضدهوائی قرار بگیرد. او پرسید:
” آیا شما مانور مشترک هم داشتهاید؟” من جواب دادم: خیر. با این سئوال او مشخص بود که او این اطلاعات را نه تنها قبول کرد بلکه آنرا نیز کاملا تازه و دست اول تلقی نمود.
در واقع در آن موقع در پایگاههای پشت اردوگاه چناره فقط تعدادی از جاشهای عراقی مسلح به اسلحه کلاشینکف مستقر بودند که از آنها برای تقابل با پیشمرگان کردستان عراق استفاده میشد. بعد از اینکه من به نزد کومهله بازگشتم، متوجه شدم که دیگر اردوگاههای کومهله توسط هواپیماهای رژیم اسلامی بمباران شده بود. ولی اردوگاه چناره با وجود آنکه بلحاظ جغرافیائی شرائط بسیار مناسبی برای بمباران داشت مورد تعرض هواپیماهای رژیم اسلامی قرار نگرفت.
مواردی دیگری وجود داشت که لازم بود به سوالها جواب شفاف و روشن بدهم. برای مثال وقتی آنها به من گفتند: تمامی عملیاتهای نظامی که علیه نیروهای رژیم اسلامی انجام گرفته و من به نحوی از انحا در آن شرکت داشتهام بنویسم. من دهها عملیات بزرگ و کوچک را تک به تک با ذکر جایگاه خود در آنها و ضرباتی را که به نیروهای آنها وارد آمده بود با شرح جزئیات نوشتم. من متوجه بودم مخفیکاری در رابطه با عملیاتها هیچ کمکی نمیكند و تحت هر شرایطی حکم من از نظر آنها اعدام بود. من تلاش میکردم تا اعتماد آنها را جلب کنم و آنها را در رابطه با وعده انبارهای اسلحه و مهمات که در واقع وجود خارجی نداشتند، به کوههای چهلچشمه بکشانم. من فکر میکردم که اگر آنها مرا به کوههای چهلچشمه ببرند با توجه به فصل بهار و برف در ارتفاعات و شناخت دقیق از منطقه، میتوانستم در یک فرصت مناسب با لغزیدن بر برف خیلی سریع به عمق دره سرازیر شوم. در آن صورت آنها به من شلیک میکردند که یا کشته میشدم و یا موفق به فرار میگردیدم که در هر دو صورت نتیجه رهائی بود.
هر بار یکی از بازجوها، احمد یا مصطفی به سلول میآمدند. من رفتن و مصادرة انبارهای اسلحه و مهمات کومهله را در کوههای چهل چشمه مطرح میکردم. من به آنها میگفتم: باید تا قبل از بازگشت پیشمرگان به منطقه آن کار انجام گیرد. در غیرآنصورت با حضور مجدد پیشمرگان در ارتفاعات مسئله منتفی میگردد. آنها هر بار در جواب میگفتند: باید به آن فکر کنیم. من دقیقا به نیت آنها واقف نبودم ولی آنها به شدت تلاش داشتند تا هویت من آشکار نشود. به من هواخوری نمیدادند و موی سر و ریشم بلند شده و از حمام کردن هم خبری نبود. شپش در بدن و لباسهایم لانه کرده بود.
روزها و شبهای متوالی تک و تنها در سلول بشدت طاقتفرسا بود. بازجوها هم دیگر به من کاری نداشتند و هفتهای یکبار هم از آنها خبری نبود. تعدادی کتاب اسلامی نوشته افرادی چون مطهری در اختیار من گذاشته بودند. از نظر من کتابها غیرقابل استفاده و بشدت خستهکننده بود. سلول بسیار کوچک و امکان هرگونه تحرک در آنجا میسر نبود و باید فقط بدور خود میچرخیدم.
در غروب یکی از روزهای اواخر اردیبهشت احمد به سلول آمد و به من گفت: فردا میخواهیم برای انبار اسلحهها و مهمات اقدام کنیم و رفت. من بشدت خوشحال شدم. نمیدانستم چگونه میخواهند مرا ببرند. فکر میکردم، با ماشین مرا به دامنة ارتفاعات میبرند و از آنجا بقیة مسیر را پیاده میرویم. تمام شب را بیدار ماندم و فکر کردم و برای فرار طرح ریختم.
بامداد بعد از صبحانه احمد و مصطفی به سلول آمدند. یک دست لباس و پوتین سربازی به من پوشانده و سپس صورت مرا با پارچه پوشانده و مرا همراه خود بیرون بردند. در محوطه زندان مرا سوار یک اتومبیل کردند و به یک مرکز نظامی در شهر سنندج بردند. در آنجا مرا سوار یک هلیکوپتر کردند. در هلیکوپتر فقط احمد و مصطفی بود با خلبان و کمکخلبان. رفتن با طرحی که من در فکر خود داشتم، بسیار متفاوت بود. اگر هلیکوپتر ابتدا به ارتفاعات و نقطة استراتژیک شاه نشین میرفت، امید آن وجود داشت که اقدامی انجام شود. اما آنها هلیکوپتر را به کوهپایههای پشت روستای نرگسله بردند. هلیکوپتر بر زمین نشست و ما پیاده شدیم. خلبانها کنار هلیکوپتر ماندند و احمد به من گفت: ما را به انبار مورد نظر ببر. اوضاع بیریخت شده بود. کمی با آنها در داخل دره جلو رفتیم تا به درهای تنگ با سنگهای ناهموار و دیوار مانند رسیدیم. من بارها با پیشمرگان در آنجا اطراق کرده بودم ولی امکان هرگونه مانور و اقدامی برای فرار وجود نداشت. من میبایستی کاری میکردم تا امکان شک کردن برطرف شود. در داخل دره بخش رو به سایه ” نسار” که برف زیادی بر آن نشسته بود نشان دادم و گفتم: زیر آن برفها قرار دارد ولی خودم را نباختم و بلافاصله گفتم: اگر نارنجک روی برفها بیاندازیم، برفها فرو میریزد. آنها کمی تامل کردند و سپس گفتند: برمیگردیم. من بلافاصله گفتم:
ولی ما میتوانیم برویم شاه نشین و من مطمئن هستم که انبار آنجا رو به آفتاب است و ما میتوانیم اسلحهها و مهمات را برداریم. من اصرار کردم و آنها گفتند: برمیگردیم. ما بطرف هلیکوپتر بازگشتیم و سوار شدیم و هلیکوپتر پرواز کرد. من در هلیکوپتر دو باره توضیح دادم که شاید آنها را قانع کنم و به نقطة استراتژیک شاه نشین برویم ولی موثر نیافتاد. هلیکوپتر در همان مرکز نظامی فرود آمد و آنها با همان اتومبیل مرا به زندان بردند و با صورت پوشیده به سلول برگرداندند. از اینکه رفتن به چهلچشمه برایم نتیجهای بهمراه نداشت، بسیار نگران شدم. روز بعد که احمد به سلول نزد من آمد اظهار تاسف کردم و مجددا به او گفتم انباری که در شاه نشین است با ارزش است بلکه دوباره بتوانیم به آنجا برویم. او گفت: شاید در وقت دیگری دوباره برویم. آن حرف او بار دیگر به من امید داد که شاید یکبار دیگر شرایط و فضا برای فرار و رهائی از آن وضعیت فراهم شود. حدود دو هفته دیگر را در سکوت و سکون در سلول گذراندم. لحظهها بکندی میگذشت و وضعیت غیرقابل تحمل اما چارهای نبود و باید صبور میبود. من شک نداشتم که آنها مرا اعدام میکنند و این موضوعی نبود که مرا ناآرام کند، بلکه آنچه مرا ناآرام میکرد انتظار برای رسیدن آن لحظه بود.
بعد دو هفته دیگر مجددا احمد به سلول آمد و گفت ما فردا برای آوردن اسلحهها میرویم. اینبار میتوانستم برای رهائی بیشتر عینی باشم و دقیقتر عمل نمایم و بهمین دلیل بسیار خوشحال شدم.
در روز بعد احمد به سلول آمد و همانند دفعه قبل مرا به همان مرکز نظامی بردند. مرا سوار هلیکوپتر کردند و هلیکوپتر پرواز کرد. احمد گفت، ما به ارتفاعات شاه نشین میرویم. هلیکوپتر بعد از مدتی به ارتفاعات چهل چشمه نزدیک شد. من بشدت ناآرام بودم ولی سعی میکردم که در ظاهر خود را آرام نشان دهم. به نزدیکی نقطة استراتژیک شاه نشین که رسیدیم، خلبان هلیکوپتر گفت، باد شدید است و امکان جلو رفتن و یا فرود آمدن هلیکوپتر وجود ندارد و باید برگردیم. من شوکه شدم، آخرین شانس و امکان رهائی از دست رفت. احمد به خلبان گفت: ” تلاش کن شاید محل مناسبی برای فرود پیدا کنی.” خلبان به حرف او توجه آنچنانی نکرد و برگشت. ظاهرا معلوم بود که احمد اتوریتهای بر خلبان ندارد. من به احمد گفتم: بهتر است هلیکوپتر در نقطهای کم ارتفاعتر فرود آید و آنگاه ما بقیه راه را پیاده به شاه نشین برویم زیرا اگر تاخیر کنیم ما تمام آن سلاحها را از دست خواهیم داد. من امیدوار بودم که او را راضی کنم و از آن فرصت استفاده کنم. احمد مقداری تامل کرد و سپس رفت و مقداری با خلبان صحبت کرد. خلبان هلیکوپتر را در صد متری پایگاه روستای ابراهیمآباد فرود آورد. صورت مرا پوشانده و احمد بدرون پایگاه رفت. احمد بعد از دقایقی بازگشت و بدون هیچ توضیحی به مصطفی گفت: برمیگردیم. هلیکوپتر پرواز کرد و ما به همان قرارگاه نظامی در شهر سنندج بازگشتیم و مرا به شیوة دفعه قبل به سلولم بازگرداندند. چند روز دیگر در سلولم بدون اینکه کسی با من تماس بگیرد، باقی ماندم. از اینکه آن امکان را از دست داده بودم، بشدت ناراحت، نگران و امیدم را از دست داده بودم. بعد از چند روز احمد به سلول آمد و من فرصت را غنیمت شمردم و گفتم: از اینکه موفق نشدیم به شاه نشین برویم، متاسفم و در ادامه گفتم: اما ما میتوانیم یکبار دیگر برویم، حتما دفعه دیگر موفق خواهیم شد. او کمی سکوت کرد و سپس گفت: ” نه دیگر به آن فکر نکن و ما اقدامی برای آن نخواهیم کرد.” بعد از دقایقی او رفت و من ناامید به دیوار تکیه دادم و به فکر فرو رفتم. همه چیز تمام شده بود و من باید منتظر میماندم تا حکم مرا که قطعا اعدام بود، به اجرا در آورند.
بعد از این اتفاق و آخرین ملاقات با احمد، حدود یکماه احمد و مصطفی با من ملاقاتی نداشتند. من در سلولم تمام وقت تنها بودم. بدون هواخوری و دوش زمان بکندی میگذشت و شرایط بغایت سخت و عذابآور بود. چرا آنها تلاش میکردند مرا مخفی کنند و در واقع آنها برای من چه برنامهای داشتند؟
بعد یکماه مصطفی به دیدن من آمد، حرف تازهای نداشت ولی من از او خواستم که مرا به بند عمومی منتقل کنند و امکان هواخوری، حمام و در ضمن امکان ملاقات به من بدهند. تا با خانوادهام ملاقات کنم. مصطفی به خواستههای من جوابی نداد و فقط سکوت کرد. او رفت و مرا تنها گذشت.
یک ماه دیگر به همان منوال گذشت و تنهائی و ماندن در سلول انفرادی تنگ وکوچک مرا بیش از پیش بیتاب کرده بود. موی سر و ریشم بسیار بلند و در ضمن خیلی کثیف و بدبو شده بودم و از همه بدتر معلوم نبود که چرا مرا در آن وضعیت نگهداری میکنند؟ بالاخره احمد به سلول آمد و من همان خواستهائی را که با مصطفی مطرح کردم با وی در میان گذاشتم. وی سکوت کرد و پس از لحظهای گفت: “راستش اگر تو قبول بکنید، ما میخواهیم تو را نزد کومهله باز بفرستیم. ما داریم روی موضوع کار میکنیم، زیرا وضعیت و شرایطی که تو در ان بسر بردی و همراه بودن تعداد زیادی از حلبچهئیها که در هرسین با تو بودند، به ما امکان میدهد که این کار را بکنیم.” او توضیح بیشتری نداد و رفت.
او رفت و مرا بلحاظ فکری با بحران تازهای روبرو کرد. من باید تصمیم میگرفتم که آیا از آن تصمیم باید در جهت رهائی و در ادامه مبارزه علیه رژیم اسلامی استفاده کنم؟ من فکر میکردم که در تمام دورانیکه در اسارت رژیم اسلامی بودم کوچکترین اقدامی علیه کومهله انجام ندادهام و این ادعا بوسیله کومهله قابل بررسی و از نظر من به حق قابل دفاع است و در ضمن من بمحض ملحق شدن به کومهله همه موضوع را مو به مو توضیح خواهم داد و هدف خود را از آن تصمیم به کومهله تفهیم خواهم کرد.
اما من در رابطه با آن تصمیم مردد بودم و مجددا از خود سوال میکردم که آیا این تصمیم فرصت طلبی برای نجات جانم نیست؟ آیا هدف من واقعا ادامه مبارزه علیه رژیم اسلامی است و یا توجیه برون رفت از آن وضعیت؟ فعالیت در یک تشکیلات ایدئولوژیک ما را از انسانی معتقد، به انسانی مومن تبدیل کرده بود و بهمین دلیل بود که من در برخورد به موضوع نمیتوانستم منطقی باشم و به آن از بعدی ایدئولوژیک مینگریستم. شرایطی که من در آن بسر میبردم، شرایطی غریب بود. تنها و بدور از هرگونه دسترسی به وسایل ارتباط جمعی، خسته و افسرده، تنها و غرق در تنهائی درون سلول. روزی صدها بار زیر لب تکرار میکردم: من از تنهائی اشباحم، غروبی سرد و بیروحم، پائیزم.
تنها ارتباط من چند دقیقه در هر چند هفته یکبار با احمد و یا مصطفی بازجوهایم در درون سلول بود. آن فضا و شرایط حاکم مرا بکلی افسرده، خسته و بلحاظ روحی و روانی ویران کرده بود. اما تصمیم در مورد پیشنهاد احمد برای من فشاری مضاعف شده بود. من میبایست بالاخره تصمیم خود را بگیرم و به آن بحران و فشار روحی که داشتم، پایان دهم.
حدود دو هفته دیگر گذشت. مصطفی به سلول آمد و مقداری وسائل پاککننده به من داد و گفت: آماده باش باید دوش بگیری. سلول من آخرین سلول و در انتهای راهرو قرار گرفته بود و درست روبروی سلول من اطاق کوچکی قرار داشت که به نظر میآمد انبار باشد. آنها در آن اتاقک یک دوش آب سرد تعبیه کرده بودند. آنها دوست نداشتند که مرا از سلولم دور کنند. در سلول و همزمان در آن اتاقک را باز کردند و دو در تقریبا بهم رسیدند. آنها تلاش کردند تا بدون اینکه کسی مرا ببیند، مرا بدرون اطاقک بفرستند. هوا گرم ولی آب باندازه کافی سرد بود. بالاخره من بعد از ماهها حمام کردم. از آن مقطع به بعد برخورد بازجوها با من کمی متفاوت شد. آنها تلاش میکردند که رفتاری دوستانه داشته باشند و حتی در روزهای بعد آنها یکبار برای من میوه فرستادند. احمد و یا مصطفی نیز دو تا سه بار در هفته با من ملاقات میکردند. آنها میخواستند مطمئن شوند که آیا من بعد از ملحق شدن به کومهله با آنها همکاری خواهم کرد؟ من خود نیز متعجب بودم که چگونه آنها به من اعتماد میکنند. اما یک روز مصطفی گفت:
” اگر ما تو را بکشیم، کومهله از تو قهرمان میسازد اما اگر تو به نزد کومهله برگردی و بتوانی یک نفر را از ادامة ماندن با کومهله پشیمان کنی اینکار برای ما مفیدتر است.” احمد به من گفت:
” ما میدانیم اگر تو به نزد کومهله برگردی در اولین کنگره عضو کمیتة مرکزی خواهی شد. تو میتوانی با ما همکاری کنید و زندگی خود را گارانتی کنی. تو زندگیت را با همسرت ادامه بده. اگر خواستی به اروپا بروی مشکلی نیست و در رابطه با ارتباط با ما، لازم نیست تو به آن فکر کنی، در موقع مناسب ما خود ترتیب آنرا به بهترین شکل ممکن خواهیم داد.”
آنها فکر میکردند، وضعیت واقعی من و اقامتم همراه با دهها نفر از اهالی شهر حلبچه در شهر هرسین کرمانشاه و بازگشت آنها به کردستان عراق در ماههای بعد و مطمئنا تماس آنها با افراد کومهله دلایلی مستند خواهد بود برای توجیه غیبت هفت ماهه من در نزد کومهله. آنها فکر میکردند که حتی ریسکی با درصد کم برای همکاری با آنها، ارزش بیشتری از اعدام من برای آنها خواهد داشت.
آنچه که به من مربوط میشد، در مدت اسارتم هیچگونه نقطهضعفی که به کومهله و جنبش کردستان ضرری رسانده باشد، نداشتم و کوچکترین تردیدی نسبت به بازگو کردن حقایق برای کومهله نداشتم. در واقع من آن تصمیم را فقط در جهت ادامة مبارزه علیه رژیم اسلامی گرفتم.
اما آیا از نظر بازجوها صِرف بودن من به مدت هفت ماه در زندان رژیم اسلامی و ارتباط با اطلاعات سپاه پاسداران مرا باندازه کافی مرعوب خواهد کرد که از ترس کومهله با آنها همکاری کنم؟
در واقع اینطور نبود! زیرا آنها برنامهای را پیاده کردند تا مرا چنان خرد کنند که درصد، همکاری من با آنها باندازه کافی بالا برود. و چند روز بعد آنها برای به زانو درآوردن من برنامهیی را پیاده کردند.
عبور از تونل مرگ!
در غروب یکی از روزهای شهریورماه احمد آمد و گفت: ” بلند شو باید برویم.” او صورت مرا پوشاند و از سلول بیرون برد. در خارج ساختمان مصطفی منتظر بود. آنها مرا سوار اتومبیلی کردند و حرکت کردند. در واقع نمیدانستم که آنها مرا به کجا میبرند. من بشدت دچار هراس شدم زیرا خارج کردن ناگهانی من از زندان برایم غیرقابل پیشبینی بود. اتومبیل چند کیلومتری را طی کرد و سپس مرا پیاده کردند. آنها مرا چند ده متری همراه خود بردند و آنگاه مرا از چندین پله پائین بردند و توقف کردند. آنها دقایقی دورتر از من آهسته با همدیگر صحبت کردند و آنگاه احمد آمد و پوشش صورت مرا به یکباره برداشت. چشمم را که باز کردم، بناگهان با صحنهای بغایت وحشتناک و دهشتناک روبرو شدم. تونلی بتونی در زیر زمین بطول تقریبأ ١٠ متر و عرض ٣ متر را دیدم. در تونل تعدادی زندانی با چشمبند و دستهای بسته از پشت با فاصله تقریبی یک متر در کنار دیوارها ایستاده بودند. سکوتی مرگبار بر تونل حکمفرما بود. من که بشدت وحشتزده بودم، بناگاه سرم را چرخاندم و به احمد و مصطفی نگاه کردم. آنها لبخندی کمرنگ بر لب داشتند و به من نگاه میکردند. شاید آنها منتظر عکسالعمل من بودند ولی شرایط و فضائی که در آن قرار گرفته بودم مرا بکلی مسخ و بیاراده کرده بود. تمامی تنم میلرزید و مغزم کار نمیکرد. من قبلا خود را به لحاظ فکری برای مرگ آماده کرده بودم ولی ناگهان در چنین محیطی قرار گرفتن تحملناپذیر بود. با وجود اینکه تونل کمی تاریک بود ولی دو نفر از زندانیها را شناختم. آنها از پیشمرگان کومهله بودند که در تابستان سال ٦٦ همراه با واحد شهر دستگیر شده بودند.
بناگهان فردی کریهمنظر و درشتهیکل با صدائی زمخت و گوشخراش سکوت مرگبار درون تونل را شکست. او که بزبان کردی و لهجه مردم کرمانشاه سخن میگفت و تلاش داشت تا صدای محمد کمالی گوینده رادیو کومهله را تقلید کند، مستقیم به وسط تونل آمد و در جلو آن دو نفر پیشمرگ کومهله توقف کرد. او مجددا همان نمایش مسخره را از سر گرفت و بناگهان گلولهای در مغز یکی از آن دو نفر شلیک کرد. انگار که درختی را از بن قطع کنند، او مستقیم بر روی زمین در نزدیکی پاهای من فرو افتاد. و قطراتی از خون او بر روی پاهای برهنه من پاشیده شد. من که تمامی بدنم همانند بید میلرزید فکر کردم که میخواهند مرا بعد آن نمایش دهشتناک اعدام کنند. مات به فضای درون تونل، در جای خود خشکم زده بود. بناگهان احمد جلو آمد و یک کلت را در کف دست من قرار داد و گفت: تو هم شلیک میکنی و با دست خودش دست مرا بلند کرد. ولی همینکه دست مرا رها کرد دست من مانند یک چوب خشک بسرعت پائین افتاد. آنها با دیدن آن عکسالعمل دست من بتندی خندیدند. احمد که در پشت سر من قرار داشت، با صدای بلند گفت: عکس را گرفتید و مصطفی نیز با همان صدای بلند جواب داد و گفت: آره گرفتم. داخل تونل نیمهتاریک بود و من نور فلاشی را ندیدم. قطعا کلت خالی بود، من بخوبی میدانستم که آنها ریسک قرار دادن یک کلت مسلح را در دست من نمیکنند. عکسی هم گرفته نشد ولی آنها میخواستند به من این موضوع را القا کنند که به اندازه کافی از من مدرک دارند که حتما با آنها همکاری کنم. بعد از آن نمایش مسخره همان مرد جلاد جلو آمد و به مغز نفر دوم نیز شلیک کرد. او بر روی پاهای خود نشست و در سر جایش خم شد. احمد و مصطفی مجددا صورت مرا پوشانده و شروع به خارج کردن من از تونل کردند. در حالی که از تونل بیرون میرفتیم، صدای شلیکهای دیگر به گوش میرسد. در حین بازگشت آنها هیچ صحبتی با من نکردند و مرا به سلولم باز گرداندند و رفتند. در سلولم شکنجههای روزهای نخست را تجربه میکردم. ولی اینبار روح من بود که وحشتناکتر زخم برداشته بود. در دفعه قبل زخمهای زیر پاهایم امکان اینکه بر روی پاهایم بایستم را نمیدادند ولی اینبار زخمی عمیق در تمامی وجودم ایجاد شده بود که تمامی انرژی مرا برای بلند شدن و ایستادن بر روی پاهایم تخلیه کرده بود. در جای خود به دیوار سلول تکیه کرده بودم و چند روز بود که حتی توان شستن قطرات خون پاشیده شده به پاهایم را نداشتم. تمایلی به خوردن غذا نداشتم و بیشتر به مردهای میماندم که نفس میکشید. چندین روز بدان منوال گذشت و بعد یک هفته مصطفی به سلول آمد، سکوت سلول را تنیده بود و من دیگر توان صحبت کردن را نداشتم. مصطفی نیز زیاد صحبت نکرد، میدانست من بشدت یکه خوردهام. او فقط رو به من کرد و گفت:
” آن کار لازم بود.“
چند روز بعد مصطفی با یک کیف وسائل اصلاح به سلول من آمد. او موی سر مرا بکلی کوتاه کرد و ریش مرا با ماشین اصلاح تراشید. بعد از اصلاح سر و صورتم و دوش آب سردی که گرفتم کمی حالم بهتر شد و توانستم بعد از چندین روز کمی غذا بخورم ولی کماکان تمامی شب را کابوس میدیدم.
در روز بعد مصطفی با یک دوربین عکاسی بزرگ به سلول آمد و از روبرو و نیمرخهای چپ و راست صورتم عکس گرفت. در واقع آنها تلاش داشتند تا پرونده هر چه زودتر آماده و سپس مرا آزاد کنند.
دو روز دیگر گذشت. در اوایل شب احمد به سلول آمد و گفت: بلند شو امشب باید بری. او یک شلوار و یک پیراهن دستدوم به من داد و گفت: بپوش و آماده شو. صورت مرا پوشاند و من همراه او راهروها را پیمودم. وقتی به در خروجی رسیدیم، احمد مقدار زیادی با شخصی که در آنجا مسئول بود بحث کرد. از صحبتهایشان متوجه شدم که احمد میخواست بدون اینکه به او بگوید کی هستم، مرا بیرون ببرد ولی شخص مسئول موافقت نمیکرد. بالاخره احمد مرا به سلول برگرداند و گفت: مشکل داریم.
در غروب روز بعد احمد دو باره به سلول آمد و صورت مرا پوشاند. اینبار مشکلات را ظاهرا قبلا حل کرده بود و مرا با خود بیرون برد. در حیاط زندان مصطفی به ما ملحق شد. مرا سوار یک اتومبیل کردند. در اتومبیل به من گفتند:
” ما تو را آزاد میکنیم اما باید خیلی مواظب باشی که شناسائی و دستگیر نشوی. تو باید هر چه زودتر به کومهله ملحق بشوی چونکه اگر بر حسب اتفاق دوباره دستگیر بشی، ما تو را نمیشناسیم و مسئولیت تو بعهده ما نیست و حتما اعدام خواهی شد.”
آنها مرا در نزدیکی خانه خواهرم در یک فرصت مناسب پیاده کردند و رفتند. من به خانه خواهرم رفتم و در زدم. خواهرم در را باز کرد و وقتی مرا دید بناگهان شوکه شد و در حالی که تمام بدنش میلرزید شدیدا به گریه افتاد. ماهها بود که خبر مرگ مرا به خانوادهام داده بودند و به همین دلیل آن ملاقات برای خواهرم کاملا غیرمترقبه و شوکآور بود.
سه روز در شهر سنندج ماندم و در غروب روز سوم با کمک خانوادهام از سنندج بطرف منطقة دیواندره رفتم. از مدخل روستای کوله ” کهوڵه” پیاده بطرف منطقه سارال راهم را ادامه دادم. من از تمامی منطقه شناخت کافی داشتم و تمامی شب را راه رفتم و در صبحدم روز بعد به کوهپایههای چهلچشمه رسیدم. همانجا اطراق کردم. مدت هفت ماه ماندن در یک سلول تنگ و عدم تحرک باعث شده بود که تمامی عضلات بدنم خشک شده بود. تحرک طولانی ده ساعته عضلاتم را منقبض و تمامی بدنم درد میکرد. در غروب آفتاب راهم را بطرف ارتفاعات ادامه دادم ولی پیمودن شیب تند کوه بسیار برایم سخت بود. فکر کردم باید کمی استراحت کنم و انرژی ذخیره کنم. به بالای ارتفاعات که رسیدم بطرف دره و روستای درهگاوان “دهرهگاوان” سرازیر شدم. از پائین روستا و مدخل دره به روستا وارد شدم. به اولین خانه که رسیدم بسرعت وارد خانه شدم. صاحبخانه پرسید: کی هستید؟ گفتم: کومهله، او مقداری به من نگاه کرد و با تعجب گفت:”تعداد زیادی از نیروهای جاش و پاسدار در روستا هستند.” من گفتم: خیلی خوب فقط یک استکان چای به من بده و من میروم. من سریع دو استکان چای را خوردم و از خانه بیرون آمدم و بدرون دره خزیدم. به روستا نگاهی انداختم، در افق نیروهای رژیم را روی بام مسجد دیدم. بسرعت بطرف ارتفاعات رفتم. شیب کورهراه تند و من بسیار کمانرژی بودم ولی چارهای نبود و باید راهم را ادامه میدادم. به بالای ارتفاع که رسیدم بسیار خسته و از پا افتاده بودم ولی آنجا امنیت نداشت و باید بیشتر دور میشدم. تمامی شب را راه رفتم و بالاخره در طلوع آفتاب خسته و از پا افتاده به درهای در پشت روستای شاقلا ” شاقهلا” رسیدم و در آنجا در شیاری خوابیدم.
اسیر شدن بدست حزب دمکرات کردستان ایران!
در حدود ساعت ده صبح با گرم شدن هوا بیدار شدم. در کنار برکة آب در حال شستن دست و صورتم بودم که با سر و صدای چند نفر مسلح با لباس کردی که فریاد میزدند:”دستهایت را بگذار روی سرت” بخود آمدم. با دیدن افراد مسلح متوجه شدم که دچار دردسر جدی شدم.
افراد مسلح که به نزدیکی من رسیدند، بلافاصله گفتم: چیه چه خبره من معلم شاقهلا هستم. یک نفر از آنها با بیسیم گزارش کرد که میگوید: معلم شاقهلا هستم. من که به شیوة حرف زدن او گوش کردم و به لباسهای آنان دقیق شدم، متوجه شدم که آنها جاش نیستند بلکه پیشمرگ حزب دمکرات هستند. اما اگر مرا شناسائی میکردند خطر آنها نمیتوانست کمتر از نیروهای رژیم باشد. من که تلاش داشتم با لهجه و به شیوه مردم شهر سنندج صحبت کنم، از آنها پرسیدم شما کی هستید؟
فردی که با بیسیم صحبت میکرد و به نظر میرسید مسئول تیم باشد، جواب داد:
“پیشمرگ حزب دمکرات هستیم.” من پرسیدم: راست میگی پیشمرگ هستید؟ کلاه سرم نمیگذارید؟! تو را خدا راست میگی؟ با وجود اینکه مطمئن بودم که آنها پیشمرگ جزب دمکرات هستند ولی مداوم آن سوالها را تکرار میکردم و در ادامه میگفتم: من بدنبال شما میگشتم. من تلاش داشتم که خود را فردی ناوارد و ناآشنا و به مثابه کسی که اولین بار است پیشمرگ را میبیند، نشان دهم. آنها مرا همراه خود به درهای که بقیة پیشمرگان در آنجا بودند، بردند. به محل تجمع آنها که رسیدم کمی دقت کردم، متوجه شدم که از حزب دمکرات وابسته به فراکسیون انقلابی نیستند و بهمین دلیل خطر جدی بود. اگر آنها مرا شناسائی میکردند قطعا مرا اعدام میکردند. من سعی کردم خودم را دست و پا چلفتی جا بزنم. برای نمونه آنها در حال پختن نان بودند و به من نیز نان دادند. من گفتم نه آقاجان ” آغهگیان” شما در این کوه این همه زحمت میکشید، آنموقع من سهمیه نان شما را بخورم. بعد از دقایقی حهمه نظیف قادری عضو کمیتة مرکزی حزب دمکرات و مسئول آن تمرکز نزد من آمد. وی مقداری با من صحبت کرد. من فورا حهمه نظیف قادری را شناختم ولی خوشبختانه او مرا نشناخت. من با همان لهجه سنندجی به او گفتم: معلم اخراجی هستم و بیکار بودم. من بیرون آمدهام که پیشمرگان مرا کمک کنند به عراق بروم و سپس از آنجا بتوانم به اروپا بروم. آنها مرا نزد هیوا گلمحمدی بیسیمچی واحد که در آنجا وی را بایز مینامیدند، گذاشتند. بایز مدام با من صحبت میکرد تا مرا قانع کند پیشمرگ حزب بشوم ولی من میگفتم: که چشمانم ضعیف است و ناراحتی قلبی دارم و نمیتوانم پیشمرگ شوم. در اواخر روز شاهرخ فرمانده نظامی پیشمرگان پیش من آمد و مقداری با من صحبت کرد. شاهرخ در سال ١٣٦٠ پیشمرگ کومهله بود و من بالافاصله او را شناختم. او کولهپشتی مرا جستجو کرد و شناسنامه مرا که در کوله بود، دید. در جریان گفتگو متوجه شدم که او قیافه مرا بیاد نیاورد ولی به من مشکوک شده بود. او از من پرسید:” یک نفر بنام سیِّار در کومهله هست با تو چه نسبتی دارد؟” من خونسرد با همان لهجة سنندجی گفتم: نه آغا گیان خانوادههای سیِّار در سنندج زیاد است. یک خانواده هست که گاراژ دارند و شهرت آنان سیِّار است و یا خانوادهای ترک بنام سیِّار در سنندج زندگی میکند که موزائیک سازی دارد و صاحب نانواخانه در سنندج است. آنها با من نسبتی ندارند. خوشبختانه او نیز مرا نشناخت ولی مشکوک شده بود که شاید من هوادار کومهله هستم. هم نیروهای رژیم و هم نیروهای کومهله در منطقه بودند و بهمیندلیل نیروهای حزب دمکرات در آماده باش بودند. نیروهای آنها بخشی در ارتفاعات و بخش دیگر در درهای در آن نزدیکی در استراحت بودند و آن تنها شانس من بود که آنها بدرون روستاها نمیرفتند. اگر بدرون روستاها میرفتیم، مردم منطقه بخوبی مرا میشناختند و بالافاصله، من شناسائی میشدم. چهار شبانهروز را من همراه آنها بودم. در واقع من بطور غیررسمی در بازداشت آنها بودم و آنها هنوز مردد بودند که چطور باید با من برخورد کنند. آنها فکر میکردند که ممکن است من هوادار و یا بنوعی وابسته به کومهله باشم. در تمام آن مدت من در نزد هیوا گلمحمدی بودم. در ظهر روز چهارم شاهرخ که مداوم همراه نیروی پیشمرگ در آمادهباش و در ارتفاعات بود، از ارتفاعات پائین آمد. گوسفندی را قصابی و سرگرم درست کردن غذای گرم بودند. برای حهمه نظیف و شاهرخ و بایز از جگر گوسفند غذا درست کردند و برای آنها آوردند. حهمه نظیف از من خواست که همراه آنها از آن غذا بخورم. من بالافاصله گفتم:
نه نمیخورم، و ادامه دادم شما در این کوه این همه زحمت میکشید، من چطور غذای شما را بخورم. او برای من توضیح داد که من مهمان هستم و باید بخورم. من بخوبی میدانستم که آنها به من مشکوک هستند که هوادار کومهله باشم و این میتوانست برای من شام آخر باشد.
بعد از خوردن غذا حهمه نظیف به من گفت: ما میخواهیم کمی صحبت کنیم، میتوانید بروید آنجا و با انگشت نقطهای دور از آنجا را که نشسته بودیم، به من نشان داد. من از آنجا دور شدم و حهمه نظیف و شاهرخ شروع به صحبت کردند. من حدس زدم که آنها میخواهند در رابطه با من تصمیم بگیرند. حدسم درست بود، آنها تصمیم گرفته بودند که آنشب مرا اعدام کنند. آن موضوع را در سالهای بعد بایز که از حزب دمکرات جدا شد و در کمپ پناهندگان حلّه بود به من گفت. اما واقعیت آن بود که هنوز برای اجرای آن تصمیم دلایلی قانع کنندهای نداشتند و این موضوع باعث شده بود که آنها هنوز مردد باشند. من خود به حساسیت وضعیتم پی برده بودم و در فکر فرصتی مناسب برای فرار بودم. اما آن اقدام نمیتوانست برای من کار سادهای باشد. زیرا فرار از دست نیروی پیشمرگ آنهم در شرایطی که اکثریت نیروهای آنها در ارتفاعات در آمادهباش بودند اقدامی خطرناک و امکان موفقیت آن بسیار پائین بود. کمی قبل از غروب آفتاب مصطفی آر پی جی یکی از پیشمرگان کومهله که بیسیم دستی”اف- ام” حزب دمکرات را کنترل میکرد، شنیده بود که حهمه نظیف با شاهرخ تماس میگیرد و از او سوال میکند بالاخره با این یارو چکار کنیم؟ شاهرخ بعد کمی تامل در جواب میگوید:
“به نظر من او را رها کن و بگذار برود.” در غروب حهمه نظیف مرا صدا کرد و از من پرسید، بهتر است بگوئید که کی هستی؟ و سپس برایم قسم خورد که به هر گروه و دستهای وابسته باشید، ما به تو کاری نداریم. من بخوبی میدانستم که اگر آنها مطمئن شوند من حتی بلحاظ فکری متعلق به کومهله هستم قطعا مرا اعدام خواهند کرد. من با خونسردی گفتم: آقا جان “آغه گیان” بخدا به هر کسی که میپرستید! برای من فرقی ندارد، هر کسی با رژیم اسلامی مبارزه کند من آنها را دوست دارم و برای من کومهله و دمکرات مثل هم هستند و فرقی ندارند. حهمه نظیف کمی به من نگاه کرد و گفت: “دوست داری با ما بمان و گر نه در حال حاضر ما به تو هیچ کمکی نمیتوانیم بکنیم و تو میتوانید بروید.” من در درون خودم بسیار خوشحال شدم که بالاخره رها شدم. بسرعت خداحافظی کردم و رفتم ولی هنوز نگران بودم و فکر میکردم که شاید آنها مرا تعقیب و دورتر از آنجا مرا بکشند. بعد از دور شدن از محل در پشت تخته سنگی خود را مخفی کردم و معطل شدم تا ببینم آیا کسانی مرا تعقیب میکنند یا نه. بعد از اینکه مطمئن شدم که مرا تعقیب نمیکنند از طریق ارتفاعات، شاقلا را دور زدم و خود را به دره مقابل روستای توکلان رسانده و از آنجا به ارتفاعات چهلچشمه صعود کردم. با روشن شدن هوا در نقطهای اطراق کردم و منتظر شدم تا مردم منطقه به کوه بیایند و از طریق آنها اطلاعاتی از کومهله بدست آورم. مردم منطقه به من گفتند: پیشمرگان کومهله در ارتفاعات شاهنشین هستند.
ملحق شدن به کومهله!
من بطرف ارتفاعات شاهنشین راه افتادم و در آنجا بالاخره به پیشمرگان کومهله ملحق شدم.
بعد از حدود هفت ماه فشارهای جسمی و روحی، سرنوشت نامشخص و عبور از پرتگاههای مرگ، ملحق شدن به پیشمرگان کومهله مرا بشدت دگرگون کرد. تشکیلات کومهله به قناعت رسیده بود، که من کشته شدهام و اینک پیشمرگان همگی با دیدن من منقلب شدند و باورشان نمیشد من زنده هستم. بازگشت من واقعیت بود و همگی به استقبال من شتافتند و مرا در میان گرفتند و غرق در بوسه کردند. من به اندازه کافی ضعیف شده بودم و بدلیل اینکه چند ماه بود در معرض هوا و آفتاب قرار نگرفته بودم، بعد از فقط چند روز قرار گرفتن در معرض هوا و آفتاب پوست دستها و صورتم متورم و آثار سوختگی نمایان گردید. با پیشمرگان که به گفتگو نشستم، بالافاصله از گردان شوان پرسیدم. آنها از بین رفتن گردان شوان را برایم توضیح دادند و در ادامه به من گفتند: که بعد از مدتی فقط دو نفر از پیشمرگان ابتدا نسرین رمضانعلی و سپس جلال برخوردار “جلال کاکی” به کومهله ملحق شدهاند. برایم باور نکردنی بود که آنهمه پیشمرگ مبارز و رزمنده همگی با هم جانباخته باشند.
خبر بازگشت من از طریق بیسیمها، تشکیلات کومهله را به هیجان آورد و همزمان افراد حزب دمکرات که بیسیمهای کومهله را کنترل میکردند متوجه شدند کسی را که چهار روز همراه خود داشتهاند همان حهمه سیار پیشمرگ و فرماندة گردان در واحدهای نظامی کومهله بوده است.
در روز بعد من همراه با یک دسته پیشمرگ از چهلچشمه به منطقه شلیر رفتم. اوضاع بسیار تغییر کرده بود. در مقطع قبل از حمله به حلبچه منطقه شلیر آزاد و نیروهای عراقی دهها کیلومتر عقبتر از شلیر قرار داشتند. ولی اکنون بعد از سرکشیدن جام زهر بوسیله خمینی نیروهای عراقی در مرزهای قراردادی دو کشور مستقر بودند. قبلا هماهنگ شده بود و رحمان غلامی با اتومبیل به شلیر آمده بود تا مرا به شهر سلیمانیه ببرد. اوضاع روحیم بسیار شکننده و من بسیار ناراحت بودم. وقتی اتومبیل حرکت کرد، من با دیدن منطقه شلیر و خاطراتی که از آن منطقه داشتم به هیجان آمدم و به شرایطی که پشت سر گذاشته بودم، فکر میکردم و در تمام مسیر به آرامی میگریستم.
ملاقات با عمر ایلخانیزاده و مطرح کردن آنچه بر من رفته بود!
به سلیمانیه که رسیدم در مقر کومهله عمر ایلخانیزاده منتظر من بود. بعد از روبوسی و احوالپرسی با پیشمرگان در یکی از اطاقهای مقر به تنهایی با وی ملاقات کردم. از همان لحظهای که بازجوها موضوع فرستادنم را به نزد کومهله و در عوض همکاری با آنها را مطرح کردند. من کوچکترین تردیدی نداشتم که این امکان را در جهت برونرفت از آن وضعیت و ادامة مبارزه علیه رژیم اسلامی بکار گیرم. من تردید نداشتم که بمحض الحاق به کومهله لحظه به لحظه غیبتم را در همان اولین دقایق ملاقات با رهبری کومهله مو به مو در میان گذارم. من فکر میکردم رهبری کومهله با توجه به شناختی که در مدت زمانی طولانی از فعالیتها و اعتقادات من به جنبش کردستان و اهداف کومهله داشت، قطعا هدف من از آن تصمیم را بخوبی درک و به من اطمینان و اعتماد کامل خواهد کرد. کومهله قطعا اگر ابهامی نیز داشت امکان آن را داشت که براحتی در جهت روشن شدن ابهامات اقدامات لازم را انجام دهد. من بعد از مقداری صحبتهای پراکنده با وی، گفتم:
کاک عمر موضوع مهمی است که باید با شما در میان بگذارم. من به چناره میروم و بعد از چند روز برمیگردم و موضوع را با شما در میان خواهم گذاشت. من از جای خود برخواستم که بروم، دستگیره در را گرفتم که در را باز کنم، بناگهان بازگشتم. من فکر کردم که درست نیست حتی یک یا دو روز گفتن موضوع را به رهبری کومهله به تاخیر اندازم و گفتم: کاک عمر بهتر است اول موضوع را بگویم و بعد به چناره بروم. من از نزد پلیس بازگشتهام! عمر ایلخانیزاده متعجب از سخنان من مقداری به من نگاه کرد و آنگاه گفت: ” تو حق نداری این موضوع را با هیچ کسی غیر از کمیتة رهبری در میان بگذارید.” او سپس ادامه داد: ” دوباره تکرار میکنم نباید با کسی صحبت کنی. تا قبل از اینکه تو بروی عثمان روشنتوده عضو هیئت اجرائی بود ولی اکنون نیست و تو نباید حتی به او چیزی بگوئید.”
بعد از اتفاقات گردان شوان و در مدت غیبت من هیئت اجرایی به کمیتة رهبری تغییر نام داده بود و اعضای آن عبارت بودند از: ابراهیم علیزاده، عمر ایلخانیزاده، کورش مدرسی، جواد مشکین (حسین عجم) و فردی دیگر که وی را به خاطر نمیآورم. عثمان روشنتوده را نیز کنار گذاشته بودند.
بعد از ملاقات با عمر ایلخانیزاده من به اردوگاه چناره رفتم در مدخل اردوگاه تمامی پیشمرگان به پیشواز من آمده بودند و عاشقانه از من پیشوازی کردند. ما سپس بدرون یکی از مقرها رفتیم و در آنجا من از نظر لطفی که دوستان به من داشتند تشکر کردم. در ادامه با وجود آنکه در آن مقطع من هشدار عمر ایلخانیزاده در رابطه با حفظ اسرارم را در جهت کمک به خود و منافع تشکیلات ارزیابی میکردم اما در ضمیر ناخودآگاه خود نمیتوانستم آن موضوع را قبول کنم. بنابراین گفتم: من لیاقت پیشوازی و محبتهای شما را ندارم. در واقع من با گفتن آن جمله میخواستم بنوعی ضمن توضیح وضعیتم از مخفی کردن وضعیتی که سپری کرده بودم پرهیز نمایم. من بدون توجه به هشدارهای عمر ایلخانیزاده آنچه را که بر من رفته بود برای همسرم ماهرخ مو به مو بازگو کردم.
بعد دو روز از اردوگاه چناره به اردوگاه مرکزی کومهله رفتم. در اردوگاه مرکزی ابراهیم علیزاده، عمر ایلخانیزاده و کورش مدرسی با من جلسهای تشکیل دادند. من در آن جلسه از همان لحظهای که بر قایق سوار شدم تا لحظهای که مجددا در چهلچشمه به کومهله ملحق شدم را لحظه به لحظه و با تمام جزئیات برای آنها توضیح دادم. در جریان توضیح آن دوران مخصوصا لحظات انتقال من به تونل مرگ، من بشدت منقلب شدم. توضیح و یادآوری آن لحظات دهشتناک بشدت مرا ناراحت کرد و من به گریه افتادم. ابراهیم علیزاده مرا در آغوش گرفت و گفت: “ما تمامی حرفهای تو را باور داریم و بخوبی میدانیم که قصد رژیم اسلامی ترور شخصیت تو بوده است“. ابراهیم علیزاده ادامه داد:
” گرچه آنها در زندان با آن اقداماتش قصد خورد کردن و ترور شخصیت ترا داشتهاند ولی بدان ما با تمام توان تو را کمک و حمایت خواهیم کرد و نمیگذاریم به تو آسیبی برسد.” آن صحبتهای ابراهیم علیزاده و قول حمایت و پشتیبانی، مرا کمک کرد تا کمی آرام شوم. در آنمقطع من به رهبری کومهله اعتقاد کامل داشتم و به قولهای آنها اعتماد میکردم. در روزهای بعد همان گزارشی را که شفاها با آنها در میان گذاشتم، در دفترچهای بسیار مفصل و با ذکر تمامی جزئیات برای آنها نوشتم و تحویل کمیتة رهبری کومهله دادم.
شرایطی که بر من رفته بود، دورانی بسیار سخت و دهشتناک بود. گرچه زخمهای جسمی من التیام یافته بود ولی عمق زخمهائی که بر روح و روان من بود بسیار عمیق بود. من برای رها شدن از آن دردهای جانگداز احتیاج به رواندرمانی و گفتاردرمانی و همچنین احتیاج به محیط و فضائی آرام و مناسب داشتم. من تلاش داشتم که با تمامی توانم به مشکلات روحی خود فائق بیایم ولی هر اتفاقی میتوانست آن زخمها و مشکلات را تازه کند.
گزارش جلال برخوردار و تاثیرات مخرب آن بر من!
هنگامی که من به کومهله ملحق شدم، جلال برخوردار “جلال کاکی” یکی دو ماه بود که به کومهله ملحق شده، بود. او نیز از وضعیتی که بر او رفته و شرایطی را که تجربه کرده بود بشدت ناراحت و افسرده بود. من وقتی به عمق فشارهای روحی و روانی او پی بردم که روزی وی مرا صدا کرد و گفت: “در رابطه با وضعیتی که بر گردان شوان رفته است، کمیتة رهبری از من خواسته است که گزارشی بنویسم، ولی کمیتة رهبری به من گفته است که این گزارش را نباید هیچ کس دیگری بخواند، اما چون تو خودت در آن وضعیت قرار داشتهاید، دوست دارم تو این گزارش را نیز بخوانی.“
گزارش زیاد نبود حدودا سه یا چهار صفحه بود و در آن وضعیت بسیار بد پیشمرگان گردان شوان را در حین عقبنشینی توضیح داده بود. در گزارش آمده بود:
” در اثر تاثیرات گازهای شیمیائی، پیشمرگان تمامی نیرو و توان خود را از دست داده بودند و حتی توان حمل اسلحه و مهمات خود را نداشتند. اکثر پیشمرگان مهمات خود را بدور انداخته بودند و تنها سلاحهای خود را با یک خشاب فشنگ همراه داشتند. افرادی حتی سلاحهای خود را دور انداخته بودند. گردان بکلی انسجام خود را از دست داده بود. با تاثیر گازهای شیمیائی بر پیشمرگان مناسبات مسئولین واحدها در اثر فشار جسمی و روحی به مرز انفجار رسیده بود. آنها در رابطه با تصمیم گیریها دچار اختلال عصبی شده بودند و شدیدا به همدیگر پرخاش میکردند.”
وی پس از توضیح شرایطی که بر گردان شوان حاکم بود، نوشته بود:
“ واحدی از نیروهای رژیم که با گردان شوان برخورد کرد بیشتر از٣٠ نفر نبودند و آنها توانستند براحتی پیشمرگان را از پای در آورند و تعداد ١٢ نفر از آنها را بسیار راحت دستگیر کنند.”
خواندن آن گزارش مرا بشدت منقلب کرد و در ادامه سوالی را در ذهن من مطرح کرد. با وجود اطلاع کامل هیئت اجرایی از شرایط حاکم بر گردان شوان و چگونگی نابود شدن گردان بوسیله یک واحد کوچک از نیروهای رژیم اسلامی! چرا کمیتة رهبری کومهله با توضیحات جعلی سعی در وارونه نشان دادن واقعیات دارد؟ با مطرح شدن آن سوال در ذهنم متوجه شدم که چرا آنها اصرار دارند کسی از متن گزارشات ما اطلاع پیدا نکند. آنها تلاش داشتند با ایجاد ابهام و مخدوش نمودن مجموعه خبرها بنوعی از مسئولیت جانباختن حدود ٧٠ پیشمرگ کومهله شانه خالی کند و در مقابل تشکیلات و خانواده پیشمرگان پاسخگو نباشند.
من هر چه بیشتر به واقعیات حاکم بر جانباختن پیشمرگان گردان شوان و برخوردهای متناقص کمیتة رهبری کومهله به آن واقعیات پی میبردم، جراحات روحی و روانیم حادتر و مشکلات فکریم عمیقتر میشد و بیشتر در خود فرو میرفتم. من احتیاج به درمان جدی و کمک در جهت فایق آمدن بر مشکلاتم را داشتم.
اقدامات مرکز پزشکی برای معالجة من!
روزی دکتر احمد هدایت پزشک مرکز پزشکی کومهله مرا صدا کرد و یک بسته دارو به من داد. او گفت: ” تو افسردگی داری و باید روزی ٦ عدد از این قرصها را در سه نوبت مصرف نمائید.”
دکتر احمد پزشک عمومی بود و هیچگونه تخصصی در رابطه با درمان ناراحتیهای عصبی و روحی، روانی نداشت. بعدها که من به اروپا رسیدم و به پزشک مراجعه کردم متوجه شدم که داروهای ضدافسردگی تاثیرات متفاوتی بر افراد متفاوت میگذارد و پزشک به محض دیدن تاثیرات منفی یک دارو، آنرا با داروی دیگری جایگزین میکند. من فکر میکردم که آن داروها میتواند مرا در رابطه با مشکلاتم یاری دهد. اما واقعیت آن بود که آن داروها نه تنها مرا یاری نکرد بلکه بیشتر سیستم عصبی مرا بهم ریخت. بعد مدتی استفاده از دارو و تاثیرات مخرب آن بر من، دکتر احمد نزد من آمد و گفت:
” یک پزشک متخصص بنام دکتر حسام از لندن به اردوگاه کومهله آمده و من در رابطه با تو با او صحبت کردم. دکتر حسام گفت: که تو باید به مصرف داروی تجویز شده ادامه بدهید ولی تو باید تمام ٦ قرص را یکجا در یک نوبت مصرف کنید.” من دکتر حسام را هیچوقت ندیدم ولی نمیدانم اگر او دکتر متخصص، روانکاو و یا روانپزشک بود. چرا خود او با من صحبت نکرد و یا مرا ملاقات و معاینه نکرد. مگر ممکن است یک پزشک متخصص بدون ملاقات با مریض دارو تجویز کند، آنهم در شرایطی که مریض در دسترس بود. من مصرف دارو را به شیوة ٦ عدد قرص در یک نوبت تغییر دادم، نتیجه ناامید کننده بود. با مصرف دارو سیستم عصبی من بهم میریخت و به شدت به گریه میافتادم و سپس یک آمپول والیوم به من تزریق میشد و من به خواب عمیق فرو میرفتم. من مدتی را به آن شکل گذراندم ولی در وضعیت من هیچ تغییری بوجود نیامد.!
یک روز ابراهیم علیزاده پیغام فرستاد که با من ملاقات کند. نزد او رفتم، در ظاهر برخورد او بسیار دوستانه و سرشار از محبت بود. او به من گفت:
“مرکز پزشکی کومهله تصمیم گرفته است، که تو را برای معالجه به شهر بغداد بفرستد.”
او در ادامه صحبتهایش گفت: ” اما غرض از دیدار با تو این است که کمیتة رهبری تصمیم گرفته است که موضوع تو را با اعضای تشکیلات در میان بگذاریم.” من خود با مطرح کردن موضوع با تشکیلات هیچ مشکلی نداشتم و از همان روزهای اول با وجود مخالفت کمیتة رهبری، خودم تلاش داشتم در لفافه بنوعی موضوع را مطرح کنم. من در جواب گفتم:
شما هر کاری که به صلاح تشکیلات است انجام دهید، در ضمن من دوست دارم شرایطی که بر من رفته است با شفافیت کامل مطرح گردد. این اقدام باعث میشود که دوستان متوجه شوند که هدف من فقط ادامة مبارزه علیه رژیم اسلامی بوده است و بس.
من را همراه همسرم و رضا حجتجلالی یکی از دوستان نزدیک و تا حدی آشنا به مسائل پزشکی و دکتراحمد هدایت به شهر بغداد فرستادند. در روز بعد دکتر احمد مرا به درمانگاهی برد. همسرم همراه من بود ولی دکتراحمد مانع آمدن رضا حجتجلالی شد. من فکر میکردم که قرار است یک نفر پزشک در آنجا با من صحبت کند و از مشکلات من جویا شود و برای معالجه من اقدامی جدی انجام دهد. ولی با کمال تعجب او مرا نزد شخصی برد که روپوشی سفید به تن داشت و من نمیدانم که وی چه تخصصی داشت. به نظر میآمد که دکتر احمد قبلا با او صحبتهایش را کرده بود زیرا دکتر احمد فقط چند کلمه بزبان انگلیسی با وی صحبت کرد و او با اشاره دست گفت: او را به آنجا ببرید. من که از آن شکل از معالجه بشدت متعجب شده بودم و دکتر احمد آن تعجب از از چهره من فهمید، با عجله گفت: “ما میخواهیم که شُکی بسیار ضعیف به مغز تو وارد کنیم تا تو معالجه شوی.” من در مورد آن نوع از معالجه هیچ چیزی نشنیده بودم و دکتر احمد نیز برای من غیر از آن چند کلمه توضیح بیشتری نداد. مرا به سالنی نیمه تاریک که با تعدادی پردههای پلاستیکی به چند قسمت اطاق مانند تقسیم شده بود، بردند. در یکی از آن قسمتها مرا خوابانده و سپس بیهوش کردند. وقتی به هوش آمدم بشدت منگ بودم و چیزی بیاد نمیآوردم و فقط همسرم را بالای سرم دیدم. من به اطراف نگاه میکردم و تلاش داشتم که چیزی بیاد بیاورم ولی همه چیز برایم گُنگ و مخدوش بود. همسرم با من صحبت میکرد ولی من با اکراه و بسیار سخت میتوانستم به او جواب بدهم. مدت زمانی گذشت تا من توانستم بخود بیایم و سر پاهایم بیایستم.
ابراهیم علیزاده و گزارش غیبت من به اعضای تشکیلات!
در غیاب من، در اردوگاه ابراهیم علیزاده جلسهای با اعضای تشکیلات برگزار میکند. او بعد از یک سری بحثهای مختلف در مورد تشکیلات، به اعضا میگوید: ” لطفا مقداری جلو بیائید و جمعتر بایستید زیرا میخواهم موضوع مهمی را با شما در میان بگذارم ولی خواهش می کنم بعد از حرفهایم هیچكس سوالی نپرسد زیرا من به هیچ سوالی پاسخ نخواهم داد” او سپس ادامه میدهد و میگوید: “موضوعی را که میخواهم توضیح بدهم در رابطه با کاک حهمه سیار میباشد. حهمه سیار بعد از آنکه به آنطرف دریاچه میرسد در اختیار پلیس رژیم اسلامی ایران بوده است!“
ابراهیم علیزاده تمامی آن گزارشاتی را که من به کمیتة رهبری داده بودم، باضافه تحویل حدود ٥٠ صفحه گزارش دقیق و مستند از آنچه بر من گذشته بود را فقط در همان جمله ابهامآمیز و غیرواقعی که در بالا آمد خلاصه کرد. رهبری کومهله دیگر هیچوقت در تمامی سالهائی که از تراژدی گردان شوان گذشت، هیچگونه توضیح دیگری در رابطه با دلایل و عوامل از بین رفتن گردان شوان و همچنین در رابطه با من نداد و پیوسته تلاش داشت موضوع را در ابهام نگه دارد.
بعد از فاجعة گردان شوان اختلافاتی در کمیتة اجرائی کومهله بوجود آمده بود و در آندم با کنار گذاشتن عثمان روشن توده و بعدها مسافرت وی به اروپا، ابراهیم علیزاده و عمر ایلخانیزاده میبایست جوابگوی فاجعه گردان شوان و بعهده گرفتن مسئولیت آن فاجعه در درون تشکیلات باشند. امری که آنها به هیچوجه نمیخواستند جوابگو باشند و تلاش در جهت توجیه آن فاجعه داشتند.
من در آنمقطع به کمیتة رهبری اعتماد کامل داشتنم و فکر نمیکردم ابراهیم علیزاده برخلاف صحبتهائی که با من کرد عمل نماید. زیرا او به من گفت: “ما تمامی حرفهای تو را باور داریم و بخوبی میدانیم که قصد رژیم اسلامی، ترور شخصیت تو بوده است و گرچه آنها در زندان با آن اقداماتشان قصد خِرد کردن و ترور شخصیت ترا داشتهاند، ولی بدان ما با تمام توان تو را کمک و حمایت خواهیم کرد و نمیگذاریم به تو آسیبی برسد.” متاسفانه او خیلی زود برخلاف آن صحبتها و قولهائی که به من داد، در راستای رسیدن به اهداف مورد نظر کمیتة رهبری کومهله که همانا شانه خالی کردن و عدم پاسخگوئی به اشتباه فاحشی که در رابطه با گردان شوان انجام داد به ابهامپراکنی پرداخت. در ادامه کمیتة رهبری تلاش کرد تا با توجیهی قانعکننده و بدون نام بردن از من و بنوعی در سایهای از ابهام با مقصر جلوه دادن من، از بین رفتن گردان شوان را برای تشکیلات توجیه و مهندسی نماید.
کمیتة رهبری اطلاعات کافی از چگونگی جانباختن و دستگیری پیشمرگان گردان شوان داشت. تماس مسئولین گردان شوان با حبیبالله گهویلی تا آخرین لحظات جانباختن پیشمرگان در ارتباط بودند. گزارشات نسرین رمضانعلی و جلال برخودار “جلال کاکی” اطلاعات دقیق و کاملی از چگونگی جانباختن پیشمرگان گردان شوان را در اختیار آنها قرار داده بود. اما کمیتة رهبری با جعل واقعیات خبر از هجوم صدها نفر از نیروهای زبده رژیم اسلامی با آمادگی کامل و مسلح به انواع سلاحها مختلف به گردان شوان داده بود و اینک ابراهیم علیزاده در توضیحات خود بنوعی تلاش داشت در لفافه و ابهام، آمدن آن نیروهای عظیم زبده و آماده، رژیم اسلامی را با حضور من در آن طرف دریاچه ربط داده و سناریوی فاجعه گردان شوان را ماستمالی نماید. در واقع مگر میسر بود، فرماندهای نظامی که از خطرات جدی یک منطقة جنگی اطلاعات کافی داشت، بنا بر تصمیم خود و اصرار زیاد برای نجات یارانش بر اولین قایق نجات بنشیند و بدرون آتش گام بگذارد، اما بناگهان دقایق یا ساعاتی بعد تغییر جهت دهد و در جهت نابود کردن یارانش گام بردارد. ابراهیم علیزاده و عمر ایلخانیزاده تلاش داشتند تا با اتکا بر نیروهای مومن درون تشکیلات، نظرات خود را به تشکیلات القا و راه برون رفت از مسئولیت آن فاجعه را بیابند.
در جریان کنگرة ششم کومهله، رضا حجتجلالی و محمد امین حسامی (مینه) از کنگره میخواهند بررسی چگونگی از بین رفتن گردان شوان در دستور کار کنگره قرار گیرد. ابراهیم علیزاده بشدت با آن پیشنهاد مخالفت میکند و آنرا غیرضروری میداند و میگوید: “ما پرونده گردان شوان را در دسترس اعضای کنگره قرار میدهیم و هرکسی دوست داشته باشد میتواند آنرا مطالعه نماید.” با مخالفت ابراهیم علیزاده و اتوریتهای که او در آنمقطع بر اعضای کنگره داشت پیشنهاد تصویب نمیشود. رضا حجتجلالی میگوید:
” ما به آن پرونده مراجعه کردیم ولی غیر از چند صفحه گزارش عادی که همه به آن واقف بودند، چیزی نیافتیم. آن گزارش فاقد هر گونه اطلاعات و نقد و بررسی فاجعه گردان شوان بود.“
در مقطعی که ابراهیم علیزاده جلسة فوق را برگزار کرد. من و همسرم در بغداد بودیم و از مفاد صحبتهای ابراهیم علیزاده اطلاع نداشتیم. متاسفانه دوستان من نیز با توجه به آنکه از جزئیات موضوع اطلاع نداشتند و شاید لازم نمیدیدند در رابطه با آنچه بر من رفته بود بیشتر صحبت کنند، از توضیح مفاد سخنان ابراهیم علیزاده برای من و همسرم خودداری کردند.
ادامة اقدامات مرکز پزشکی برای معالجة من!
ما حدود ده روز در بغداد بودیم. در بغداد دکتر احمد هدایت مرا یک روز در میان به همان درمانگاه میبرد و و در آن مدت ده روز پنچ بار به مغزم شک الکتریکی زدند. در ظاهر دکتر احمد هدایت هدف از آن شکهای پی در پی را در آن مدت محدود ده روزه کمک به زدودن فشارهای روحی، روانی قلمداد میکرد. اما واقعیت آن بود هر پزشکی میداند که شکهای الکتریکی پی در پی به مغز یک نفر در مدت زمانی بسیار کوتاه نه تنها مفید نیست بلکه تاثیرات مخرب نیز برجای میگذارد. بعدها که من به اروپا آمدم و آن موضوع را با پزشکم در میان گذاشتم، او بشدت متعجب شد و گفت:
” اینکه یک پزشک چنین تصمیمی را گرفته باشد جای سوال است؟“
بازگشت به اردوگاه و آغاز اقدامات کمیتة رهبری کومهله علیه من!
ما به اردوگاه ناحیة سنندج بازگشتیم. حال من تغییری نکرده و هر روز بمحض مصرف داروها حالم بدتر میشد و همزمان با آن به من والیم تزریق میکردند. مرکز پزشکی کومهله همچنان اصرار داشت که من مصرف داروها را ادامه بدهم. بعد از جلسة ابراهیم علیزاده و آن توضیح کوتاه و مبهم وی به تشکیلات، در برخورد و نگاه دوستان و پیشمرگان تغییراتی احساس میکردم و فضای اردوگاه برای من بسیار سنگین بود. واقعیت آن بود که خبری کوتاه و مبهم در مورد من در درون تشکیلات پخش شده بود، ولی هیچکس جزئیات آن را نمیدانست و در ضمن اجازه سوال کردن هم نداشتند. در ذهن تمامی افراد تشکیلات و همچنین در محافل درون تشکیلات سوالهای بسیاری مطرح بود. هرکس و هر محفلی جواب آن سوالات را بر اساس تراوشات ذهنی خود پاسخ میداد. جوابها و تحلیلهای متعدد و گوناگونی که در درون تشکیلات پخش میشد بر ابهامات میافزود. در موارد بسیاری که چنین موضوعاتی در درون محافل مختلف مطرح میشد و ابراهیم علیزاده و یا عمر ایلخانیزاده در آن محافل حضور داشتند، آنها فقط با سکوت خود و ابراز نظر نکردن بر ابهامات میافزودند.
من و همسرم از خطوط گزارش ابراهیم علیزاده به اعضای تشکیلات بیاطلاع بودیم. و دوستان درون تشکیلات بدلیل بیاطلاعی از جزئیات آنچه که بر من رفته بود، لزومی به بازگو کردن آن گزارش را برای ما نمیدیدند. بنا بر چنین وضعیتی در چگونگی روند برخورد کمیتة رهبری به من ابهامات جدی وجود داشت و من در درون این ابهامات سر در گم بودم.
بعد از مدتی که در اردوگاه بودم، عمر ایلخانیزاده با من صحبت کرد و به من گفت: بخاطر آرامش بیشتر تو، بهتر است که به سلیمانی بروی و موقتا در آنجا زندگی کنی. در نزدیکی مقرهای کومهله اطاقی برایم اجاره کردند و زندگی تازهای را شروع کردم. من امیدوار بودم آن شکل از زندگی بتواند مرا در جهت حل مشکلاتم یاری دهد. اما متاسفانه آن تغییر محیط نه تنها مرا کمک نکرد، بلکه برعکس فضا و جوی حاکم، وضعیت مرا بمراتب بد و بدتر کرد. در سلیمانیه من بیش از پیش تنها و ایزوله شدم. با وجود شرایط بد روحی بیشتر وقتم را در اطاقم میگذراندم. دیگر حتی دوستان بسیار نزدیک به ملاقات من نمیآمدند. من داروهایم را کنار گذاشتم و خوشبختانه آن اقدام مرا یاری کرد و فشارهای عصبی شدید که با مصرف داروها بوجود میآمد، از بین رفت. دکتر احمد هدایت به نزد من آمد و اصرار داشت که به مصرف داروهایم ادامه بدهم. دکتر احمد به من گفت:
” اگر داروها را مصرف نکنی حتما میمیری.” من در جواب گفتم: مردن یا زنده ماندن من به خودم مربوط میشود و از تو خواهش میکنم که دیگر پیش من نیائی.
من هر روز وقت نهار به مقر کارکنان تدارکات کومهله میرفتم و غذا میخوردم و سپس به اطاق خود برمیگشتم و تا روز بعد وقت نهار در اطاقم میماندم. در تمام مدتی که در اطاقم بودم بشدت بلحاظ عصبی تحت فشار بودم و غیر از چند عدد خرما و یک چهارم لیتر شیر چیز دیگری نمیخوردم. اتهام زدن به من دیگر عادی بود و هر کسی هر چه دلش میخواست عنوان میکرد. برای مثال من که برای خوردن نهار به مقر تدارکات رفتم، احمد ترجان یکی از پیشمرگان نگاهی به من کرد و گفت:
” والله این کومهله چقدر رحم دارد، ببین یارو را صد نفر را کشته و هنوز در مقرات ما در رفت و آمد است!” من از آن حرفهای احمد ترجان یکه خوردم و متوجه شدم که این تنها او نیست که آن حرفها را میزند، بلکه در روندی مهندسی شده این طرز تفکر بدرون بدنه تشکیلات القا شده است.
همسرم را در اردوگاه زرگویز سازماندهی کرده بودند و فقط روزهای جمعه نزد من میآمد. برای او نیز در درون تشکیلات فضا را تنگ و غیرقابل تحمل کرده بودند. مداوم بطور غیرمستقیم با وی صحبت میکردند که مرا ترک کند. آن فشارها حتی از طرف افراد فامیل و نزدیک به وی نیز اعمال میشد.
در عکسالعمل به آن اتهامات که از طرف تودههای تشکیلاتی مومن انجام میگرفت به رانیه رفتم تا با کمیته رهبری جلسهای داشته باشتم. نامهای برای آنها نوشتم و از آنها تقاضای ملاقات نمودم. حدود یک هفته معطل شدم ولی با دست خالی به سلیمانیه برگشتم. در آن مقطع من هنوز نسبت به رهبری تشکیلات در توهم بسر میبردم. فکر نمیکردم که رهبری یک تشکیلات سیاسی که رهائی انسان را در صدر اهداف خود قرار داده است، آنقدر ناانسان باشد که با وجود اینکه به مسائل من اشراف کامل دارد بخواهد در جهت نابودی من اقدام کند. بعد یک هفته من به رانیه بازگشتم و نامهای دیگر برای ابراهیم علیزاده نوشتم و در نامه ضمن توضیح شرایطی که بر من حاکم بود، نوشتم:
تا با شما ملاقات نکنم در رانیه خواهم ماند و اگر لازم شود در مقابل اردوگاه اعتصاب غذا خواهم کرد.
بالاخره بعد از چند روز عمر ایلخانیزاده همراه با اسد گلچینی با من ملاقات کردند. من جو و فضای حاکم بر خودم را در درون تشکیلات برای وی توضیح دادم. من که در اثر افسردگی بشدت تحت فشار و ناراحت بودم و گریه میکردم از او خواستم: که رهبری تشکیلات در رابطه با من شفاف برخورد کند. عمر ایلخانیزاده ناگهان شروع به سخنرانی کرد و گفت:
” اینطور نیست، کی میتواند چنان حرفهائی را بزند من خود شخصا در مقابل او خواهم ایستاد. من به تو اعلام میکنم تو پیشمرگ کومهله هستی و ما برای تو احترام قائل هستیم. او سپس ادامه داد، هماکنون که اینجا میآمدم اول به دبیرخانه رفتم و به آنها گفتم: در اولین کاروان تو را به اروپا بفرستند تا راحت مشکلات خود را حل کنید و به نزد ما برگردید.”
من ظاهرا گفتههای او را باور کردم و به سلیمانیه بازگشتم. هنوز سه روز نبود که به سلیمانیه بازگشتم که ابراهیم شریفی ” ابراهیم مام رحمان” که دوستی نزدیکی با من داشت و در تدارکات کار میکرد، نزد من آمد و گفت: ” تصمیم گرفته شده که تو دیگر برای خوردن نهار به مقر نیائی. بهتر است که شما خود به مقر نیائید تا به شما بیاحترامی نشود.” بشدت شوکه شدم زیرا آن تصمیم دقیقا در تناقص با سخنانی بود که عمر ایلخانیزاده فقط چند روز قبل با من در میان گذاشته بود. من به ابراهیم شریفی گفتم: من که سالهای طولانی حداکثر غذایم نان و ماست بوده و اینک میتوانم با نان خشک سر کنم. آن تصمیم نمیتوانست تصمیم تدارکات باشد بلکه مطمئنا تصمیم کمیتة رهبری بود. بشدت عصبی، خسته و سر درگُم بودم که تصادفا یکی از دوستان نزدیک به خود را دیدم و با او در رابطه با برخوردهای متناقصی که به من میشد، صحبت کردم. من مقداری در رابطه با آنچه که بر من رفته بود توضیح دادم. آن توضیح من باعث شد که آن دوست کنجکاو شد و سپس توضیحات ابراهیم علیزاده در جلسه اعضای تشکیلات را برای من دقیقا توضیح داد.
با آن توضیحات بناگهان بخود آمدم و توهم من نسبت به رهبری تشکیلات فرو ریخت. تازه متوجه شدم که ابراهیم علیزاده و عمر ایلخانیزاده خیلی راحت دروغ میگویند و با اقدامات و تصمیمات خود به ابهاماتی که در رابطه با تراژدی گردان شوان وجود دارد دامن میزنند و در میانة حرف و عمل آنها تناقصات جدی وجود دارد. ابراهیم علیزاده به من گفت:
“ قصد رژیم اسلامی ترور شخصیت تو بوده” ولی در واقع آن رژیم اسلامی نبود که بتواند شخصیت مرا ترور کند بلکه اقدامات و فضاسازیهای کمیتة رهبری بود که دقیقا در جهت اهداف رژیم اسلامی پیش میرفت. آنها قدم به قدم برنامههایی را در دستور کار داشتند تا مرا به آخر خط برسانند و دست به کاری بزنم تا آنها را در رسیدن به اهداف خود یاری کند.
من نامهای برای ابراهیم علیزاده نوشتم و در رابطه با فریب خبرسازی به کمیتة رهبری اعتراض کردم. من برای وی نوشتم: که شما بارها و بارها اشتباهاتی فاحش را مرتکب شدهای و در هیچ موردی مسئولیت آن اشتباهات را بعهده نگرفتهاید و در ادامه نامه به موارد بسیاری از آن اشتباهات اشاره کردم و نامه خود را با شعری از مارگوت بیگل با ترجمه شاملو به پایان بردم.
ساده است نوازش سگی ولگرد!
شاهد آن بودم که چگونه زیر غلطکی میرود و گفتن که سگ من نبود.
ساده است ستایش گلی!
چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد.
ساده است بهرهجوئی از انسانی!
دوست داشتنش بیاحساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش
ساده است لغزشهای خود را شناختن!
با دیگران زیستن بحساب ایشان و گفتن: که من اینچنینم
ساده است که چگونه میزیم!
باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم……………
آنها تنها وعدة غذای روزانه مرا در مقر تدارکات قطع کردند و از آن زمان به بعد من تنها با هفت دیناری که ماهانه به همسرم داده میشد، زندگی میکردم. تنها غذای روزانه من چند عدد خرما و یک چهارم لیتر شیر بود که با آن هفت دینار تهیه میکردم. همسرم روزهای پنجشنبه از سهمیه نهار خود که آبگوشت بود، گوشت کوبیده را در نانی قرار میداد و روزهای جمعه که نزد من میآمد برای من میآورد. من هیچوقت فراموش نمیکنم در یکی از روزهای اواخر ماه بود و هفت دینار ماهرخ تمام شده بود. من دو روز بود که هیچ چیزی نخورده بودم. ظهر از خانه بیرون آمدم و به نزدیکی نانوائی که در کنار خانهام بود، رفتم. قیمت نان بسیار ناچیز بود ولی آن چند فلس را هم نداشتم من به نانوائی نگاه میکردم و به فکر فرو رفته بودم. ناگهان منصور رهسپار را دیدم که به من نگاه میکرد. به نظر میآمد که او مشکل مرا خیلی زود تشخیص داد و بلافاصله ٢٥ دینار از پولی را که مادرش چند روز پیشتر برای وی آورده بود، به من داد. من به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم و وانمود کردم که پول دارم و احتیاجی به پول او ندارم، ولی او بخوبی مشکل من را فهمیده بود. جمهوری اسلامی هفت ماه مرا در یک سلول کوچک زندانی کرد ولی به من برای زنده ماندن، غذای میداد. اینک رهبری کومهله شرایطی را برای من فراهم آورده بود تا در اطاقی زندانی شوم و حتی ترجیح میدادند از گرسنگی بمیرم. تنهائی بیش از پیش فشارهای عصبی مرا فزونی داده بود و همزمان در درون تشکیلات مداوم با تحت فشار قرار دادن همسرم تلاش داشتند تا وی را وادار کنند مرا ترک کند. از طریق یکی از اقوام نزدیک همسرم برای وی پیغام فرستاده بودند که نظر تشکیلات این است که شما اطلاعات درون تشکیلات را برای حهمه سیار میبرید. با آن پیغام آنها تلاش داشتند، پیامی به ماهرخ برسانند، که اگر از من جدا نشود او نیز زیر سوال خواهد رفت. ما در شرایط بسیار دهشتناکی بسر میبردیم.
چند روز بعد نامهای از طرف تشکیلات حزب کمونیست ایران دریافت نمودم که با امضا حمید تقوائی نوشته شده بود. در نامه آمده بود که گویا رهبری تشکیلات حزب کمونیست، مخالف رفتن من به اروپا میباشد و بهمین دلیل مانع رفتن من به اروپا خواهند شد. این نامه دیگر در نوع خود بیسابقه بود. طبق مفاد آن نامه گویا آقایان مالک اروپا بودند که تصمیم بگیرند چهکسی به اروپا برود و چهکسی نرود. من نامه را توسط ماهرخ به نزد ابراهیمعلیزاده فرستادم، ولی وی از آن نامه اظهار بیاطلاعی کرد و در عین حال مفاد آنرا تعجبآمیز تلقی نمود. من خود به آن نامه بسیار فکر کردم. در آن مقطع رهبران حزب بیشتر درگیر مسائل بحران تشکیلات بودند و کمتر محتمل بود که آنها به چنین مسائلی بپردازند. من خود فکر کردم که آن نامه را کسانی در کومهله در جهت همان اهداف خود برنامهریزی و آن را برای من ارسال نموده بودند. در واقع کمیتة رهبری تمام تشکیلات را علیه ما بسیج کرده و تلاش داشتند تا با چنین اقداماتی مرا به آخر خط برسانند. من هیچگونه امکانات پزشکی نه بلحاظ مالی و نه اجازه مراجعه شخصی به پزشک در سلیمانیه در اختیار نداشتم و تشکیلات دیگر کوچکترین امکانات پزشکی در اختیار من قرار نمیداد. بارها و بارها من به پزشکیارها مراجعه کردم و از آنها خواستم که به من آمپولی تزریق کنند ولی ناامید شدم. در موردی من شدیدا مسموم شدم و بعد چند روز بدلیل عدم دسترسی به پزشک دچار اسهال خونی شدم. در سلیمانیه یک درمانگاه کوچک با یک پزشکیار در مقر آسوس وجود داشت. من به مقر آسوس رفتم و در خارج در به رحمان غلامی برخورد نمودم. به او گفتم: که شدیدا مسموم شدهام و به چند عدد قرص احتیاج دارم. من در حالی که از لای در پزشکیار را در حیاط میدیدم، رحمان غلامی گفت: “پزشکیار اینجا نیست و نمیتوانیم به تو کمکی بکنیم.“
روزها و هفتهها میگذشت و هر برخورد و اتفاق حتی بیاهمیت مرا بشدت ناراحت و عصبی و در خود فرو میبرد. من آنگونه برخوردها را به خود روا نمیدیدم. من از خود میپرسیدم، چون من با صداقت تمام به تشکیلات برخورد کردم آنهمه جفا به من میشود؟ آیا باید دروغ میگفتم و تشکیلات را فریب میدادم؟ من که رژیم اسلامی را فریب دادم. حزب دمکرات را رنگ کردم. آیا دروغ گفتن به کومهله که تمامی سلولها و روانشناسی آنرا بخوبی میشناختم و بعدها دهها نفر از مردم حلبچه حضور مرا در هرسین کرمانشاه تائید میکردند، کاری ساده و بیدردسر نبود؟ آری آن اقدام برای من کاری بس ساده و بیدردسر بود. ولی صادقانه من در تمام آن دوران حتی یک لحظه به فریب کومهله فکر نکردم و اینک بعد از گذشت حدود چند دهه از اینکه در رابطه با کومهله در صداقت کامل عمل کردم پشیمان نیستم.
روزی ابراهیم شریفی پیش من آمد و گفت: رحمان ارغوانی مایل است نزد تو بیاید و با تو ملاقات کند. تعجب کردم زیرا معمولا چنین اشخاصی که همفکر و همدم عمر ایلخانیزاده بودند به ملاقات من نمیآمدند. رحمان ارغوانی به اطاق من آمد. او ابتدا مقداری با من احوالپرسی کرد و سپس به من گفت: “عمر ایلخانیزاده به من ماموریت داده تا با هم در رابطه با مسائل مربوط به تو صحبت کنم.”
من خیلی خوشحال شدم زیرا در واقع روشن شدن ابهامات و انعکاس آن بر تشکیلات میتوانست مفید باشد. اما واقعا عمر ایلخانیزاده میخواست در جهت رفع ابهامات و روشن شدن قضایا قدمهای جدی بردارد؟ این موضوع سوالی بود، که فکر مرا بعد از آن ملاقات بخود مشغول کرد. ما قرار گذاشتیم و در روز بعد در مقر روابط عمومی یکدیگر را ملاقات کردیم. آن دیدار با ملاقات روز قبل در اطاق من بسیار متفاوت بود. رحمان ارغوانی صحبتهای خود را با ” هر چند موضوع برای ما روشن است ” شروع کرد. او ادامه داد “بهر حال بعدا نظر خود را خواهم داد.” من از سخنان او تعجب کردم زیرا معلوم نبود او چه هدفی از آن ملاقات داشت. اگر موضوع برای وی روشن بود پس چرا نزد من آمده بود. او سپس ادامه داد: من باید سوالهائی از تو بپرسم و ادامه داد: ” تو وقتی به کرمانشاه رسیدی و به خانه دوستت زنگ زدی شماره آن تلفن چه بود؟” بلافاصله من بیاد بازجو در اطلاعات سنندج افتادم و بشدت ناراحت شدم و به او گفتم: تو اگر واقعا در جهت روشن ابهامات هستید، من که به شما گفتهام: من در هرسین کرمانشاه با حلبچهایها بودهام. شما اگر میخواهید ابهامات را روشن کنید باید اقداماتی جدی در جهت ملاقات با آن افراد بعمل بیآورید. او مجددا همان جمله ” هر چند موضوع برای من روشن است” را تکرار کرد. او چند سوال دیگر در همان سبک بازجوها البته بسیار ناشیانه و سادهلوحانه مطرح کرد و رفت.
چند روز بعد از آن بازجوئیها عمر ایلخانیزاده در مقر آسوس مرا ملاقات کرد و به من گفت:
” کمیتة رهبری کومهله تصمیم گرفته است که تو را از تشکیلات اخراج نماید.“
او برای این تصمیم تشکیلات هیچگونه دلیلی عنوان نکرد و در واقع احتیاجی به دلیل هم نبود، زیرا آنها قبلا با برخوردها و اقدامات خود، فضا و شرایط و اوضاع و احوال درون تشکیلات را برای اجرای چنین تصمیمی آماده کرده بودند. عمر ایلخانیزاده فقط در ادامة سخنان خود در لفافه عنوان کرد:
“هر اقدام تو دیگر برای ما اهمیتی ندارد و حتی اگر تو خودت را بکشی آن اقدام تو برای ما مهم نیست.” در رهبری تشکیلات ارادهای عمل میکرد که به هر شکل ممکن، مرا به نقطة صفر برسانند و پروندة گردان شوان را مختومه اعلام نمایند. پروسة زندان و شکنجههای رژیم اسلامی باضافه فشارها و اذیت و آزارهای تشکیلات کومهله که در واقع وحشتناکتر از شکنجههای رژیم اسلامی بود مرا در شرایط دهشتناکی قرار داده بود. تنها و ایزوله شدن در اطاق مرا در چنان شرایط سختی قرار داده بود که هرگاه من به حلقة پنکه در وسط سقف نگاه میکردم، طناب دار در ذهنم تلقی میشد. و حتی مداوم در زیر لب زمزمه میکردم:
در مراسم تودیع آرزوهایم کسی سخن نگفت!
در مراسم تدفین آرزوهایم کسی سکوت نکرد!
و اینک میخواهم در کنار آرزوهای بدار آویختهام، خود را بدار بیاویزم!
نقطه اوج فشارهای کومهله بر ما در مقطعی بود که مرکز پزشکی کومهله و مسئول آن مرکز، دکتر فرهاد اردلان رسما وارد عمل شد. رهبری تصمیم گرفته بود که مرا به تیمارستان کرکوک بفرستد. جادهای یکطرفه که راه بازگشت نداشت و هر کس به آنجا میرفت نهایتا از گورستان سر در میآورد. اقدامی که سالها مخالفان رژیم بعث عراق آنرا تجربه کرده بودند.
دکتر فرهاد اردلان ماهرخ را در مرکز پزشکی ملاقات کرد و به او گفت:
” تو چرا میخواهید جوانی و زیبائی خود را به پای حهمة سیِّار بگذارید، او دیگر به ته خط رسیده و ما تصمیم داریم که وی را به دیوانهخانة کرکوک بفرستیم، بنابراین تو باید هر چه زودتر خط خود را از او جدا کنی و آینده و سرنوشت خود را به سرنوشت نامعلوم او گره نزنی.“
آنها تلاش داشتند که ابتدا آخرین و تنها تکیهگاه مرا از من بگیرند و سپس اهداف خود را از طریق مرکز پزشکی و آن تعداد از پزشکان مومن و”قسم خورده به بقراط” به نتیجه برسانند.
ماهرخ از اردوگاه بلافاصله به نزد من آمد و موضوع را با من در میان گذاشت. او دیگر به اردوگاه بازنگشت و از فعالیت در تشکیلات استعفا داد. مطرح کردن آن موضوع از ناحیة مسئول مرکز پزشکی، ما را به شدت تکان داد. من میبایست بسرعت خود را از دامی که برایم برنامهریزی شده بود بیرون میکشیدم. در روز بعد با کمک محمد یگانه با فواد ابوبرهان صاحب یکی از کارگاههای تراشکاری در شهر سلیمانیه تماس گرفتم و با مزدی معادل ٢ دینار در روز کار را بر روی ماشین فرز شروع کردم. من قانونا اجازه کار کردن در کشور عراق را نداشتم و بهمین دلیل من میبایست حدود ١٢ ساعت در روز و ٦ روز در هفته کار میکردم. این کار میتوانست مرا از کنج اطاقم بیرون بکشد و در ضمن پولی باشد برای تهیه کمی غذا برای من و ماهرخ. در آن مقطع با توجه به شرایط روحی و جسمی من آن حجم از کار بغایت سخت و طاقتفرسا بود، ولی میبایست تحمل بیاورم و آن دوران سخت را پشت سر بگذارم. ماشین فرز اتوماتیک کار میکرد و من میبایست در موقع مناسب سیستم اتوماتیک را خاموش کنم تا هیچ اتفاق ناگواری پیش نیاید. بارها اتفاق میافتاد که من ناگهان و ناخواسته در حالی که سیستم اتوماتیک ماشین کار میکرد، بخاطر فشار فکری ماشین را ترک میکردم و خود را در انتهای کارگاه مییافتم. من ناگهان بخود میآمدم و میدیدم همکارم حیدر که بر روی ماشین فرز دیگری کار میکرد، ماشین فرز خود را خاموش کرده و ماشین فرز مرا کنترل میکرد. حیدر با این کار تلاش داشت از هرگونه اتفاق ناگواری که نتیجه آن از دست دادن کارم بود، جلوگیری بعمل آورد.
با دیدن این برخورد متوجه شدم که چگونه مردمی که هیچگونه ادعایی ندارند، با تمام توان انسانهائی که هیچ نسبتی با آنها ندارند حمایت و حفاظت میکنند. فکر میکردم در تشکیلاتی که هدف خود را رهائی انسان و ساختن جامعهای عاری از ناعدالتی و برابری انسانها میدانست. رهبران تشکیلات فداکارترین و بهترین فرزندان خود را خیلی راحت در جهت اهداف خود قربانی میکنند. اینک بعد از گذشت سالها و فاصله گرفتن از آن تشکیلات ایدئولوژیک، فهمیدم آن اقدامات امر عجیبی نمیتواند باشد. احزاب و رژیمهای ایدئولوژیک در طی قرنها خیلی ساده میلونها نفر از فرزندان فکری خود را فدا کردهاند و تاریخ است، اینک در مورد آنها قضاوت میکند.!
من و ماهرخ تمامی ارتباطات خود را با تشکیلات کومهله قطع کردیم و عطایشان را به لقایشان بخشیدیم. فقط تعدادی از دوستان که اعتقاداتشان نسبت به اهداف تشکیلات متزلزل شده بود با ما تماس داشتند. از زمانی که من به نزد کومهله بازگشته بودم، خانوادهام از من هیچگونه خبری نداشتند. بعد از بیشتر از یکسال بیخبری از من، برادرم با مشقات بسیار خود را به منطقه سونی رساند تا بتواند سراغی از من بگیرد. کومهله بجای اطلاع دادن به من، سعید غفاری را به نزد وی میفرستد. سعید غفاری به او میگوید: که او اجازه ندارد که مرا ملاقات کند و وی را باز میگردانند.
بازگشت آوارگان حلبچه از اردوگاه هرسین کرمانشاه به سلیمانیه!
در ماههای بعد من یک روز در یکی از خیابانهای سلیمانیه همان شخصی را که بنام سلیمانیهای و در واقع اهل تویله” تهوێڵه” بود و در هرسین کرمانشاه در جهت کمک به مأمورین حراست مدرسه مرا سوال و جواب میکرد، دیدم. من با آن شخص حرفی نزدم، ولی با دیدن او حدس زدم که بقیة افراد حلبچهای که در مدرسة هرسین با من بودند به سلیمانیه باز گشتهاند. در آنمقطع شهرهای حلبچه و سیدصادق ویران شده بود و مطمئنا آن افراد در صورت بازگشت به عراق، در سلیمانیه بودند. من از آن موضوع بسیار خوشحال شدم و آنرا امکانی دیدم در جهت روشن شدن یک بُعد دیگر از واقعیت و انعکاس آن بر بدنة تشکیلات. شکی نداشتم که کمیتة رهبری کومهله و بطور اخص ابراهیم علیزاده و عمر ایلخانیزاده بر واقعیت اشراف کامل داشتند، ولی با وجود آن من بالافاصله نامهای برای ابراهیم علیزاده فرستادم و در آن نوشتم: اینک با بازگشت حلبچهییها به سلیمانیه وقت آن رسیده برای روشن شدن و مستند کردن موضوع اشخاصی را تعیین کنید و آمادگی همکاری و علاقه خود را به آن موضوع گوشزد نمودم. در آن مقطع اوج اختلافات راستها و چپها در درون تشکیلات بود. ابراهیم علیزاده در راس جناح راست بود و جناح چپ در تشکیلات دست بالا را داشت و رحمان حسینزاده و مجید حسینی همهکاره تشکیلات شده بودند. چند هفتهای گذشت و من جوابی نگرفتم. از آن به بعد من چندین بار به مقر آسوس مراجعه کردم و خواهان ملاقات با مجید حسینی شدم. بالاخره توانستم با وی ملاقات کنم. نسان نودینیان نیز آنجا حضور داشت. من به آنها گفتم: قبل از هر چیز من اینجا نیامدهام که از شما تقاضای کمک کنم و ادامه دادم: در واقع نه تنها هیچ تعلق فکری به شما ندارم بلکه با تمام وجودم از شما متنفرم. مجید حسینی و نسان از حرفهای من بسیار متعجب شدند و همزمان با همدیکر گفتند، نه نمیتواند اینطور باشد. من ادامه دادم، من اینجا آمدهام تا از شما بخواهم برای روشن شدن قضایا با افراد حلبچهیی که در هرسین کرمانشاه با من بودند، ملاقات کنید و در جهت روشن شدن قضایا اقدام کنید. در مدتی که من در جهت اطلاع به تشکیلات تلاش داشتم، افرادی که در هرسین با من بودند با تعدادی از پیشمرگان و هوداران کومهله که هورامی بودند، برخورد کرده بودند. آنها آنچه را که در هرسین بر من رفته بود برای آنها از جمله زندهیاد جلال سلیمی و یوسف پاوه در میان گذاشته بودند. یوسف پاوه خود شخصا به کومهله مراجعه کرده بود و موضوع را توضیح داده بود. در این رابطه نسان نودینیان را برای ملاقات با آن افراد تعیین کردند. او با تعدادی از آنها ملاقات کرد و سپس یک روز به من اطلاع داد که با یکی از آن افراد قرار ملاقات گذشته است. ما با هم به نزد آن فرد رفتیم. اتفاقأ او هماطاق من در آن مدرسه بود و همان شخصی بود که من کفشهای او را بدون اجازه برداشته بودم. قبل از هر چیز از اینکه کفشهای او را برده بودم معذرت خواستم. او برای نسان توضیح داد که:
“ در آن مدت تقریبأ ١٣ روزه من با او هماطاق بودم.” او سپس برای ما توضیح داد:
” آنشب وقتی تو ظاهرا برای رفتن به توالت از اطاق خارج شدی، بعد از مدتی که باز نگشتی ما مشکوک شدیم. مقداری معطل شدیم و سپس یکی از ما بدنبال تو بیرون آمد اما خبری از تو نبود. او بازگشت و ما بعد از کمی گفتگو تصمیم گرفتیم که به مسئولین حراست گم شدن تو را خبر دهیم. مسئولین حراست بلافاصله به تکاپو افتادند. آنها تمامی افراد در مدرسه را در سالن جمع کردند و آمار گرفتند. آنها تمامی شب را در رفت و آمد بودند و در روز بعد به تمامی پنجرهای مدرسه نرده جوش کردند و تامینات امنیتی را بشدت افزایش دادند.“
من امیدوار بودم که مرکزیت کومهله نتیجة این تحقیقات را به بدنة تشکیلات گزارش کند. آن گزارش میتوانست در زدودن ابهامات، نقش اساسی بازی کند. اما متاسفانه ارادهای در کمیتة مرکزی کومهله عمل میکرد که با تمام توان قصد داشت، از نفوذ آن خبر بدرون تشکیلات جلوگیری کند.
ادامة اقدامات کومهله علیه ما و رفتن به اردوگان پناهندگان در حلّه!
ما ارتباطات خود را تماما با کومهله قطع کردیم و هیچگونه کمکی از آنها دریافت نمیکردیم. ولی آن کومهله بود که در واقع به انحا مختلف در موارد بسیاری ما را تحت فشار و اذیت و آزار قرار میداد.
روزی صالح سرداری نزد من آمد و گفت: میخواهم با تو کمی صحبت کنم. من سمت تشکیلاتی وی را در آن مقطع نمیدانستم ولی در شهر سلیمانیه کار میکرد. او به من گفت:
” دولت عراق به کومهله دستور داده است که تمامی افراد غیرتشکیلاتی را در همة شهرها جمعآوری نماید. ما هم تصمیم گرفتهایم که آنها را در یک اردوگاه در نزدیکی زرگویز ( زەڕگوێز) اسکان دهیم. اما هدف از این صحبتها با تو این است که: ما شما را در آن اردوگاه پوشش نخواهیم داد و لازم است که شما فکری بحال خود بکنید.”
آن شکل از برخورد کومهله و فشارهای روحی حاصل از آن بر ما، دیگر برای ما عجیب نبود. من به صالح سرداری گفتم: ما که از شما تقاضای کمک نکردهایم و در ضمن هیچگونه کمکی از شما هم نگرفتهایم و عطایتان را به لقایتان بخشیدهایم. پس چرا در این رابطه با من صحبت میکنید؟ اگر حرف شما راست باشد و دولت عراق امکان زندگی در شهرها را به ما ندهد. من و ماهرخ قطعا نقطهای را پیدا خواهیم کرد تا چادری در آنجا برپا کنیم و زندگیمان را ادامه بدهیم.
در روزهای بعد من محمد مروتی عضو کمیتة مرکزی حزب دمکرات “رهبری انقلابی” و مسئول دیپلماسی آنها را با دولت عراق دیدم و در مورد آن موضوع که صالح سرداری به من گفت با وی حرف زدم. وی گفت: “چنین برنامهای از جانب دولت عراق مطرح نشده و قطعا برنامة خود کومهله است.”
کومهله اردوگاهی برای افراد غیرتشکیلاتی برپا کرد و تمامی افرادی که بنوعی از طرف کومهله حمایت میشدند در آن اردوگاه اسکان داد. جالب آن بود که در آن اردوگاه از پیشمرگان و کادرهای قدیمی کومهله گرفته تا افراد بریده از رزگاری و علی مریوانی را در آن اردوگاه اسکان داده بودند.
ما چند ماه بعد را در شهر سلیمانیه ماندیم و هیچ مشکلی با دولت عراق نداشتیم. محمد مروتی از حزب دمکرات ما را کمک کرد و ما را در شهر کرکوک به مخابرات ( سازمان امنیت) دولت عراق تحویل داد. مخابرات ما را حدود یک هفته در زندان نگه داشت و آنگاه ما را به اردوگاه سازمان ملل” یو- ان” در استان حلّه در جنوب کشور عراق منتقل کردند. در آنمقطع اکثریت افراد آن اردوگاه را سربازان و پاسدارانی تشکیل میدادند که از جبهههای ایران گریخته و خود را به دولت عراق تسلیم کرده بودند. مخابرات عراق آنها را بعد از تخلیه اطلاعات به مثابه پناهنده سیاسی به آن اردوگاه در حلّه منتقلکرده بود. خانواده زیادی در اردوگاه حلّه زندگی نمیكردند. قبل از ما خانوادههای جلال سلیمی و عبدالله شریفی “عهبه ههجیجی” و یکی دو خانواده دیگر در اردوگاه حلّه زندگی پناهندگی را تجربه میکردند.
شاپور پاسدار فرماندة واحدی که تراژدی گردان شوان را آفرید!
وقتی ما به اردوگاه حلّه رسیدیم بعد چند روز عبدالله شریفی موضوع مهمی را با من در میان گذاشت که مرا بشدت متعجب و تحت تاثیر قرار داد. او گفت: “شخصی بنام شاپور معروف به شاپور پاسدار در اینجا زندگی میکند. او مسئول واحدی بوده که پیشمرگان گردان شوان را قتلعام و آن تعداد ١٢ نفر را بازداشت کرده است. او از بازگو کردن آن واقعیت ابائی ندارد و به آن نیز افتخار میکند.“
شاپور پاسدار فردی لمپن و بیپرنسیب که براحتی در سایه نام پناهندگی سیاسی و دولت عراق در رابطه با تبهکاریهای خود صحبت میکرد. اما آنچه که مهم بود، مستند کردن صحبتهای او میتوانست در جهت شفاف کردن مسائل گردان شوان و انعكاس آن بر بدنة تشکیلات قدمی اساسی و مهم باشد. اما مشکل من این بود که شخصا امکان انجام چنین کاری را نداشتم. من تصمیم گرفتم نامهای برای رهبری کومهله بنویسم و موضوع را به آنها اطلاع بدهم.
من نامهای برای ابراهیم علیزاده نوشتم و در رابطه با حضور شاپور پاسدار در حلّه و گفتههای او توضیحات لازم را دادم و از وی خواستم تا کسی یا کسانی را برای گفتگو با شاپور پاسدار و مستند کردن قضایای گردان شوان به حلّه بفرستند. آن خواست، درخواستی بود منطقی که رهبری هر تشکیلات متعهد و باپرنسیب میبایست با تمام نیرو و آغوشباز به آن جواب مثبت بدهد.
من نامه را بوسیله حسین احمدینیا “حسین نیزل” که برای انجام کار تشکیلاتی به حلّه آمده بود، برای ابراهیم علیزاده فرستادم. بعد از مدتی که حسین احمدینیا مجددا به حلّه آمد، به من گفت:
“که نامه را به ابراهیم علیزاده داده است.” اما متاسفانه در رابطه با چنان موضوع مهم و اساسی در جهت روشن شدن و مستند کردن فاجعه گردان شوان در حلبچه، هیچ اقدامی انجام نگرفت و طبق معمول ارادهای عمل میکرد که پرونده گردان شوان بی سر و صدا مختومه اعلام گردد.
ادامة اقدامات کومهله علیه ما در حلّه و رمادیه!
کومهله تعداد زیادی از پیشمرگان و کادرهای قدیمی را که بعد از اختلافات درون تشکیلات اعتقادات خود را نسبت به کومهله از دست داده بودند، بصورت فلهای با چند اتوبوس به دولت عراق تحویل داد. مخابرات عراق آن افراد را نیز به اردوگاه حلّه منتقل و اسکان داد. در واقع کسانی که به یو_ان مراجعه و تقاضای پناهندگی سیاسی میکنند. باید بوسیله یک دولت و یا یک تشکیلات سیاسی تائید شوند. تمامی کسانی را که دولت عراق به یو_ان معرفی و در اردوگاه حلّه اسکان میداد، اتوماتیک بوسیله دولت عراق بمثابه پناهنده سیاسی تائید میشدند.
با وجود تائید شدن ما بوسیله دولت عراق و قبول شدن ما بمثابه پناهنده سیاسی بوسیله یو_ان، ما امیدوار بودیم که از آن شرائط سختی که در سلیمانیه برای ما فراهم کرده بودند، رها شویم. اما شوربختانه در تمام مدتی که ما در اردوگاه حلّه و رمادیه بودیم.( پس از شروع جنگ عراق و آمریکا و سقوط استان حلّه بدست شورشیان شیعه ما را به اردوگاه رمادیه منتقل کردند.) هر وقت شخصی از طرف کومهله برای انجام کاری به یکی از آن اردوگاهها میآمد، ما را بنوعی مورد اذیت و آزار و فشار روحی قرار میداد. برای روشن شدن آن موضوع من فقط به ذکر نمونهای از آن اکتفا میکنم.
تعدادی از افراد تشکیلاتی کومهله به مسئولیت آذر مدرسی به اردوگاه حلّه آمدند و در روز بعد برای افرادی که قبلا به کومهله وابسته بودند و یا افرادی که خود را هوادار کومهله میخواندند، جلسهای برگزار کردند. در آن جلسه آذر مدرسی اعلام میکند، که ما میخواهیم به شماها تائیدیه بدهیم. او در ادامه میگوید: “ما حاضر نیستم به حهمه سیار تائیدیه بدهیم.” در واقع ما چنین تأئیدیهای را لازم نداشتیم و هرگز از آنها تقاضای چنین تائیدیه نیز نمیکردیم. ولی چرا آنها چنین موضوعی را مطرح میکردند؟ در واقع در راستای همان اقداماتی بود که رهبری تشکیلات کومهله شروع و هنوز ادامه میداد.
آخرین نامه برای تشکیلات کومهله!
در زمستان ١٣٧٠ ما اجازه اقامت در کشور نروژ را دریافت و آماده اعزام به آنجا میشدیم. من نامهای را توسط مختار غلامویسی برای ابراهیم علیزاده فرستادم. در نامه ضمن توضیح و پرداختن به اقدامات کمیتة رهبری کومهله در جهت لوث کردن فاجعة گردان شوان، نامهام را با خطوط زیر به پایان بردم:
هر چند من در ماهیت کسانی که مسئولیت فاجعه گردان شوان را بعهده داشتند. نمیبینم که برای روشن شدن تمامی مسائلی که بر گردان شوان و همچنین بر من رفت، اقدام نمایند ولی در هر صورت من اعلام آمادگی میکنم و حاضرم در هر کجا که شما تعیین کنید، حتی به اردوگاههای شما در سلیمانیه بازگردم و برای روشن شدن واقعیتهائی که در ابهام هستند هر چه در توان دارم انجام دهم.
متاسفانه همچنانکه قبلا چندین بار متذکر شدم در رهبری تشکیلات ارادهای عمل میکرد که میخواستند تحت هر شرایطی مسئله گردان شوان مسکوت و به فراموشی سپرده شود.
با گذشت چندین دهه از این واقعة دردناک و بعدها با رشد تکنولوژی و بکارگیری اینترنت، ما بارها در سایتها و گفتگوهای مختلف، شاهد ضرورت پرداختن به مسئله فاجعة گردان شوان بودهایم. در سالهای بعد و با برپا شدن تعدادی کانال تلویزیونی از ناحیة شعبات مختلف تشکیلات کومهله، یکسری برنامه در رابطه با اتفاقات مهم کردستان مانند: فاجعه گردان شوان و جنگ ٢٤ روزة شهر سنندج در تلویزیون آسوسات برگزار شد. در یکی از آن برنامهها که بمناسبت سالروز فاجعة گردان شوان و با شرکت تعدادی از کادرها و فرماندهان و پیشمرگان قدیمی گردان شوان برگزار شد. برنامه با یاد و قدردانی از فداکاریها و قهرمانیهای پیشمرگان گردان شوان و بازگو کردن تعدادی از عملیاتهای آنها علیه رژیم اسلامی پیش میرفت ولی شرکتکنندگان در ادامة برنامه، بحث را به بررسی چگونگی بوقوع پیوستن فاجعه، روشن شدن ابهامات مربوط به گردان شوان و لزوم پاسخگوئی مسئولین آن فاجعة جانگداز کشاندند. آنچه مشخص بود که ابراهیم علیزاده و اعضای کمیتة اجرائی آن مقطع کومهله کسانی نبودند که به آن خواست جواب دهند. گرچه این خواست هنوز خواستی منطقی است که تمامی پیشمرگان آن مقطع کومهله و خانواده ٧٠ نفر از بهترین فرزندان مردم کردستان که در آن فاجعه جانباختند، انتظار آنرا دارند، اما متاسفانه طبق معمول هیچ یک از رهبران بخشهای مختلف کومهله تمایلی به مطرح کردن و باز کردن پروندة گردان شوان از خود نشان ندادند و اگر در مواری از مصاحبهها پرسشی مطرح شده کماکان با جعل واقعیات سعی در پاک کردن صورت مسئله داشتند.
برای مثال بعد از گذشت سالهای متمادی از این تراژدی، در مصاحبة رادیو کردانه با ابراهیم علیزاده، وی کماکان اعلام میکند که بیاره محل استراحت پیشمرگان بوده، امری که بعد از گذشت سالهای متمادی و روشن شدن ابعاد و لایههای دلایل وقوع این تراژدی، دیگر چنین توجیهاتی نخنما شده است.
اسامی جانباختگان:
لازم میدانم در خاتمة این نوشته با آوردن نام جانباختهگان این فاجعه دهشتناک یاد و خاطره این عزیزان مردم کردستان و یاور زحمتکشان را گرامی بداریم و به تمامی، آن ازخودگذشتگیها، فداکاریها و جانبازیهای آنان ارج بگذاریم و به آنها درود بفرستیم.
اگر در اسامی این عزیزان اشتباهی وجود دارد و یا نام عزیزی از قلم افتاده است، صمیمانه پوزش میطلبم. من با مراجعه به سایتهای مختلف کومهله و غیرمستقیم از طریق دوستان مراجعه به تمامی اردوگاههای کومهله نتوانستم به یک لیست کامل و مطمئن دست یابم.
از دوستان میخواهم در صورت مشاهده هرگونه اشتباهی برای رفع آن اشتباه با من تماس بگیرید.
١- شکرالله خیرآبادی ٢- اشرف قدرجو ( جلال رزمنده) ٣- رضا فاتحی ٤- عبدالحسین محمودی ٥- فرهاد مجیدی٦- محمدعلی وزیری ٧- توفیق قادری ٨- فتحالله کرمی ٩- علی محمدی ١٠- همایون ناظری١١- لطفالله شریعتی ١٢- طاهر قوامی ١٣- ارسلان سعادتمند ١٤- فرهاد گویلی ١٥- رحمت کلاهقوچی١٦- رحمت تیراندازی ١٧- رحمت اسماعیلی ١٨- صلاح بشارتی ١٩- محمود سجادی٢٠ – حسین نادری ٢١- قباد صادقی ٢٢- سهراب پزشک همدانی(کمال) ٢٣- لطفالله محمدی ٢٤- زیبا رشیدی ٢٥- جمال علیزاده ٢٦- شاهرخ بنیبشر(دبیر) ٢٧- حسین باباخانی ٢٨- زبیر احمدی ٢٩- فرهاد وکیلی ٣٠- حسین احمدی ٣١- نادر صبا ٣٢- منصور آقائی ٣٣- سوسن فریقی ٣٤- نادر سلیمانی ٣٥- صبریه دوستکامی(آرزو) ٣٦- فرزاد محمدی ٣٧- عبدالله شریفی ٣٨- بدیع اسماعیلی ٣٩- محمد رضائی( باوهریز) ٤٠- خالد واحدی ٤١- نامیق کریمی ٤٢- عزیزه اعظمی ٤٣- حیدر گویلی ٤٤- رضوان احمدزاده ٤٥- منصور پاکسرشت ٤٦- ماشالله مهرپناه ٤٧- طاهر ذبیحی ٤٨- رضا خالدیان ٤٩- امین لطفی ٥٠- ابراهیم احمدی ٥١- صابر ملکی ٥٢- محمود صمدی ٥٣- صدیق مرادی( گهونتو )٥٤- عدنان هورامی
اسامی دستگیر شدگان:
١- هوشنگ زندی ٢- شهلا کلاهقوچی ٣- جمیل احمدی ٤- فرهاد حاجی میرزائی ٥- عطیه شریفی ٦- علی مرادی ٧- جمال اسکندری ٨- جبار سیدمرادی ٩- کمال سیدمرادی ١٠- زمانه قادری ١١- کمال نظریمقدم ١٢- ناصر هادی
تمامی آن دوازده نفر که دستگیر شدند به شهر سنندج منتقل شدند و در پائیز سال ١٣٦٧ به جوخه اعدام سپرده شدند و تیرباران شدند. یاد تمامی جانباختگان آن تراژدی دهشتناک گرامی باد.
از میان تمامی پیشمرگان گردان شوان فقط جلال برخوردار و نسرین رمضانعلی زنده ماندند و بعد از چند ماه به کومهله ملحق شدند.
نقدی بر مصاحبهی اول حبیب گویلی در رابطه با تراژدی گردان شوان!
خواننده گرامی، در مدتی که من مشغول نوشتن کتابم بودم چند بار با کاک حبیب گویلی در رابطه با دقیق کردن اتفاقات فاجعهی گردان شوان گفتگو کردم. در این گفتگوها من به او خرده گرفتم که، چرا بعد از بیش از دو دهه از گذشت این فاجعه سکوت کردهای.؟ بعد از چاپ کتاب من و همزمان بعد از مقطعی که کاک حبیب از حزب کمونیست ایران جدا شده بود و در تشکیلات ” ڕوتێ کمونیستی” فعالیت خود را شروع کرده بود، در مصاحبهیی به سوالات مختلف در رابطه با تراژدی گردان شوان جواب داد. کاک حبیب در این مصاحبه برای روشن شدن بخشهایی از ابهامات اقدام کرد امری که لازم بود ولی به نظر من کافی نبود. بهمین دلیل من نقدهایی به مصاحبی او داشتم. در مجموعهی زیر من با ترجمه مصاحبهی وی از کردی به فارسی و آوردن نقد خود بر بخشهایی از آن، تلاش نمودم تا بخشهایی را که وی عمدا و یا سهوا از قلم انداخته است، روشن نمایم. در پایان کتاب نیز با قرار دادن مصاحبهی کردی وی که از سایت برداشتهام، حق مطلب را ادا میکنم و این بخش را به پایان میبرم .
نگرشی بر تراژدی گردان شوان
گفتگو با رفیق حبیب گویلی
٢٧ اسفند سالروز تراژدی دردناک گردان شوان است. یک تراژدی که به جانباختن ٧٠ پیشمرگ فداکار کومهله، ٧٠ ستاره تابناک آسمان مبارزهی استثمارشدگان و زحمتکشان برپائی سوسیالیسم.
امسال ٢٣ سال از آن رویداد میگذرد. در اینمدت گفتگوهای بسیاری در مورد آن انجام گرفته، اما هنوز بعد از گذشت این ٢٣ سال در مورد بعضی از جنبههای این رویداد یا سخنی بمیان نیامده و یا بررسی متفاوتی از آن انجام گرفته است.
در شروع سالیاد امسال رفقای گردان شوان در گفتگویی با رفیق حبیب گویلی معروف به حبیب کیلانه، تلاش میشود همزمان با بازبینی این رویداد، بتمامی بر نکاتی منعطف شویم که در مورد آن بحث نشده و یا اگر بحث شده با واقعیت رویدادها منطبق نیست.
در شروع گفتگو اگر چه لازم به معرفی رفیق حبیب نیست، تنها این را میگویم که کاک حبیب در آنموقع عضو کمیتهی مرکزی کومهله، مسئول کمیتهی ناحیهی سنندج و مسئول نظامی ناحیهی سنندج بود.
فاروق نقشی
پرسش: رفیق حبیب در باره فرستادن گردان شوان به “بیاره” و مستقر کردن آنها، آن فرستادن و استقرار در چه اوضاع و احوالی انجام گرفت و چه تحلیل و سیاستی بر آن حاکم بود؟.
حبیب گویلی: “در ابتدا قبل از جواب به هر سوالی، دوست دارم سلام و درود خود را به خانواده تمامی رفقای جانباختهی گردان شوان تقدیم کنم.
برای صحبت در مورد رویداد دردناک گردان شوان بدرستی باید برگردیم به اوضاع و احوال آن مقطع زمانی و بدانیم در چه شرایط و اوضاعی تصمیم به فرستادن و استقرار گردان شوان در آن ناحیه گرفتیم. واقعیت آن است که بعد از هفت سال مبارزه و فعالیت فشرده علیه جمهوری اسلامی و از آن میان مبارزه و مقاومت پیشمرگان در برابر رژیمی که با پشت بستن به نیروی بسیار زیاد نظامی و مخصوصا کشانیدن جبهههای جنگ عراق به کردستان، توانسته بود بلحاظ نظامی کردستان را اشغال و آنرا به یک پادگان بزرگ نظامی تبدیل کند. نتیجه این شد که منطقهی آزاد در دست نیروهای سیاسی کردستان نماند و آنها بیشتر از قبل تاکتیک جنگ پارتیزانی را بکار گرفتند و قاعدتا محل و مرکز استراحت و لجستیک خود را به نواحی مرزی کردستان ایران و عراق منتقل کردند.
با کشانده شدن جبهههای جنگ ایران و عراق به کردستان، رژیم نیروهای بسیار زیادی را در طول مرزهای آن مناطق مستقر نموده بود. این به خودی خود مشکلات و موانع زیادی را در فعالیت نیروی پیشمرگ ایجاد کرد و به اندازهی چشمگیری فعالیت و مبارزه نیروهایم را محدود کرده بود.
به غیر از این، جنگ حزب دمکرات علیه کومهله و دفاع روای کومهله در این جنگ، متاسفانه آن مشکلات و موانع و محدود شدن فعالیت را به اندازهی زیادی بیشتر کرد.
این جنگ بدلیل تلفات انسانی از هر دو طرف، به کم شدن نیرو و توان نیروی پیشمرگ چه حزب دمکرات و چه کومهله انجامید. جدای از آن بر روحیهی انقلابی مردم کردستان، تاثیرات بسیار گذاشت و باعث ناامیدی در میان مردم شد. تاثیرات بدی بر جذب نیروی پیشمرگ گذاشت، بطوری که روند جذب پیشمرگ به شیوهای چشمگیر کم شد. از طرف دیگر شرایط بهتری برای رژیم آماده شد تا بتواند در مناطق وسیعتری نیروهای خود را بگستراند و همزمان نیروهای سیاسی را ناچار کرد مقرات خود را به کردستان عراق منتقل نمایند. یکی از نتایج این جنگ ( دمکرات با کومهله ) محدود شدن فعالیت کومهله در بعضی از مناطق بود. طولانی شدن این جنگ برای چند سال به حزب دمکرات فهماند، که نمیتواند کومهله را از میدان مبارزهی انقلابی کردستان بیرون کند.
این جنگ جدا از تاثیرات بدی که در میان مردم کردستان بر جای گذاشت، نیروهای کومهله و حزب دمکرات را خسته و ضعیف کرد. در این اوضاع و احوال، کومهله سیاست فرعی کردن این جنگ را انتخاب کرد و در ادامهی آن سیاست، بشیوهیی یکجانبه تصمیم به آتشبس گرفت.
از جمله مناطقی که فعالیت ما مانند کومهله محدود شده بود، اورامان و شمال کردستان بود.
بعد گذشت مدتی از این اوضاع و احوال، نگرشی در میان رهبری آنمقطع کومهله مطرح شد که فکر میکردند باید در آن مناطقی که کومهله بدرستی نیروهای خود را بیرون کشیده بود، فعالیت تشکیلاتی علنی و حضور نیروی پیشمرگ خود را مجدادا شروع بکنند.”
پرسش: میبخشید کاک حبیب، آیا منظور شما این است که آن نگرش فکر میکرد، اوضاع و احوال آنچنان تغییر کرده بود که نیروهای کومهله به مناطقی باز گردند، که بدلیل ملیتاریزه بودن و حضور وسیع نظامی نیروهای رژیم و همچنان جنگ حزب دمکرات علیه کومهله ترک شده بود؟.
حبیب گویلی: ” بلی منظورم این است، به نظر من آن نگرش و آن سیاست به روشنی اشتباه بود.
در رابطه با آن سیاست، بررسی کارشناسی برای آن تصمیم انجام نشده بود. منظورم این است که فرستادن نیروی پیشمرگ برای منطقه، بدون اطلاع کافی از منطقه و بدون اطلاع کامل از تغییرات و شرایط که بوقوع پیوسته و در نظر نگرفتن آن فاکتورهای تازهای که در منطقه در کار و فعالیت نیروی پیشمرگ تاثیر دارد. به نظر من کاری بینهایت اشتباه بود. در رابطه با مسائل نظامی نیز به نظر من ارادهگرایی بر چنین حرکتی حاکم بود، چون آن شیوهی تفکر حتی فاکتور توازن قوا را در نظر نمیگرفت. نتیجهی این نگرش فرستادن گردان ٢٢ ارومیه برای شمال کردستان و مستقر کردن واحدی از تیپ١١ی سنندج در “بیاره” بود. فرستادن گردان ٢٢ ارومیه برای شمال و جدا نمودن آن واحد در حالیکه ما اطلاعات آنچنانی از منطقه نداشتیم. همچنان مستقر کردن واحدی از تیپ ١١ سنندج که شامل گردان شوان بود، بدون آنکه با منطقه آشنایی داشته باشند هم نسنجیدگی سیاسی و هم ارادهگرایی نظامی در آن آشکار بود. در آنزمان نیروی پیشمرگ بخاطر کار و فعالیت نظامی در مناطق اشغالی بسیار خسته بود و ما باید بجای اینکه آنها را در محلی مانند “بیاره” اسکان دهیم، آنها را باید در چناره اسکان میدادیم تا مدت استراحت خود را بسر برند.”
من فکر می کنم که نه تنها کمیتهی اجرایی کومهله بلکه ارگانهای دیگر کومهله به اندازه کافی اطلاعات از اوضاع و احوال مناطقی که حزب دمکرات دارای نیروی و توان کافی در تقابل با پیشمرگان کومهله را داشتند، دارا بود. زیرا دقیقا در همان زمانی که کمیتهی اجرایی کومهله قصد فرستادن پیشمرگان به منطقة مرگور”مهرگهور”را داشت، بحثهای زیادی در تشکیلات در جریان بود که گردان ٢٢ ارومیه بلحاظ کمی و کیفی توان تقابل با نیروهای حزب دمکرات در منطقهی مرگور را ندارد. این موضوع به انحاَ مختلف به کمیته اجرایی گوشزد گردید. کمیتهی اجرایی کومهله خود راساَ تصمیم گیرنده بود و چون بعد از وقوع هر تراژدی، به هیچ ارگانی پاسخگو نبود، مشکلی هم برای اجرای تصمیمات ارادهگرایانه خود نداشت. در رابطه با گردان شوان نیز من در همین کتابم در این رابطه توضیحات کافی را دادهام.
پرسش: همچنانکه خودتان گفتید، بعدا به این موضوع باز میگردیم. اینجا اگر ممکن است در رابطه با خود رویداد بحث نمائید. اوضاع و احوال آن زمان “بیاره” چگونه بود، آن رویداد چگونه شروع شد و آیا میشد به آن نتیجه نرسد و بنوع دیگری تمام شود.
کاک حبیب: “آن موقع که تصمیم گرفته شد که به “بیاره” برویم، آن منطقه در مابین جبهههای ویرانگر ایران و عراق قرار داشت. روستای “بیاره” در نزدیگی مرز کردستان ایران در خاک کردستان عراق قرار داشت. مردم تقریبا منطقه را خالی کرده بودند و در اساس در مابین مقر ما و نیروهای جمهوری اسلامی، نه مردم، نه ارتش ایران و نه نیروی اپوزسیون عراقی وجود نداشتند. در واقع مقر ما در نوک جبهه بود. نیروهای رژیم جمهوری اسلامی در ارتفاعات کوههای مشرف بر منطقه مانند “کهلی تهته” و “سورین” مستقر بودند، بطوری که نیروهای رژیم اسلامی میتوانستند با خمپاره و اسلحههای دیگر برایمان مزاحمت ایجاد کنند. قبل از گردان شوان، واحد دیگر ناحیة سنندج در آنجا بودند. برنامه ما این بود که ماهی یکبار واحدها را جابجا کنیم. اینبار گردان شوان آنجا بود.
حدود یک هفته قبل از رویداد واقعه، گزارش از تجمع زیاد نیروهای رژیم در منطقه و برنامهی تعرض به منطقه وجود داشت. چند روزی پیش از واقعه هم از طرف مردم منطقه و هم بوسیلهی رفقای خودمان که در منطقه بودند خبر و گزارش از تحرکات رژیم و امکان یورش به منطقه به کمیتهی مرکزی و رونوشت آن به کمیتهی ناحیهی سنندج میرسید. اما تحلیل این خبر و گزارشها منتج به آن نمیشد که این یورش با این وسعت و برای تصرف حلبچه باشد. این اطلاعات را به گردان شوان و فرماندهی آن گردان داده بودیم و آنها در آماده باش بودند. یکی، دو روز قبل از یورش، خبر رسید که تحرکات نیروهای رژیم در ارتفاعات منطقه به شیوهای چشمگیر زیاد شده و شروع به خمپاره باران و توپ باران اطراف پل زلم “زهلم” و خود پل کردهاند. این پل تنها خط ارتباطی دو طرف پل بود و بقیه محلها یا آب بود یا آن ارتفاعاتی که در کنترل نیروهای رژیم بود و عبور از آنجاها بسیار سخت بود.”
در رابطه با برنامهریزیهای رژیم اسلامی برای حمله به منطقهی حلبچه، رهبری کومهله چند هفته قبل از فاجعهی گردان شوان، اطلاعات موثق و دقیق و غیرقابل انکاری در دسترس داشت. مجموعهی مستنداتی که در کتاب آوردهام در واقع در تناقص با طرح این وقایع است که:
“تحلیل خبر و گزارشها منتج به آن نمیشد که یورش با این وسعت و برای تصرف حلبچه باشد.”
به نظر من مجموعه این صحبتها، منطبق با واقعیات نیست. اگر واقعیات فراموش شده بود، لازم بود که شما برای یادآوری و دسترسی مجدد به آن اطلاعات بیشتر تلاش میکردید. در غیر اینصورت این اظهارات غیرواقعی میتواند به نوعی به هدف کمک به فضای ابهام برای تبرئه کردن کمیتهی اجرایی کومهله تلقی شود. من در رابطه با اطلاعاتی که در آن مقطع به کومهله رسید. توضیحات بیشتری نمیدهم، زیرا در متن کتابم به اندازه کافی مستندات لازم را ذکر نمودهام.
ادامة صحبتهای كاک حبیب.
“موقع رسیدن خبر رفیق شوکی خیرآبادی که فرماندهی گردان شوان بود و به چناره آمده بود، با عجله خود را به واحد خود رساند.
در بامداد روز ٢٤ اسفند رفیق شوکی با بیسیم پیام داد که نیروهای رژیم به ارتفاعات نزدیگ به مقر پائین آمدهاند. من که در چناره بودم با شنیدن این خبر هر چند هیچ مسئولیتی در رابطه با فعالیت گردان شوان با من و کمیتهی ناحیهی سنندج نبود و بعدا میگویم که چگونه در این رابطه تقسیم کار کرده بودند، بدون معطل شدن برای تبادل نظر با مسئولین بالاتر، گفتم که معطل نشوید و تنها با حمل بیسیم از بیاره عقب نشینی کنید. اوضاع به گونهای بود که رفقا حتی وسائل شخصی خود را بر جای گذاشتند. من همان موقع به ارتفاعات روستای “چناره” که مقر ناحیهی سنندج در آنجا بود، رفتم تا بتوانم با بیسیم دستی با آنها تماس بگیرم، چون رفقای گردان شوان بیسیم بزرگ را جمع کرده بودند. بعد از چند دقیقه توانستم با آنها تماس بگیرم.
با صحبت کردن با رفیق شوکی به آن تصمیم رسیدیم که رفقای گردان شوان بطرف مسیر پل و منطقه سید صادق عقب نشینی کنند، اما متاسفانه خبر دادن که کنترل مسیر آمدن بطرف پل زلم “زهلم” بدست نیروهای حکومت اسلامی افتاده و امکان عبور از آنجا نیست. بهمین دلیل از ناچاری بطرف روستای “سیروان” رفتند. غیر از آن کار دیگری امکان نداشت. آنها باید در هر حال از آن محل دور شوند، تا در اواخر روز بتوانیم کاری کنیم.
در آن مسیر که آنان بناچار میرفتند، اطلاع یافتند که نیروهای حزب دمکرات نیز در آن اطراف در میان باغی جمع شدهاند. و در فکر خارج شدن از منطقه هستند. اما رفقای ما نمیدانستند که آنها به کدام طرف میخواهند بروند.
در غروب رفیق شوکی که مدوام با وی در تماس بودم، گفت که میخواهند بداخل روستای سیروان بروند. در آنجا هم در میان مردم کمی استراحت کنیم و هم نان و غذایی بردارند و بعدا بطرف مسیر مشخص شده بیایند. نکتهای مهم که با تاریک شدن هوا مزید بر علت شد، عدم شناخت از منطقه بود. متاسفانه رفقای ما. نه آشنایی آنچنانی با مردم منطقه داشتند و نه راه و چاه را بلد بودند. این مشکلات باعث خستگی بسیار زیاد شد. برای نمونه راه یک ساعته را در چند ساعت طی کردند.
برای جبران این مشکلات ما که ما در آنموقع با رفقای “آسوس” خود را به کنار سد “دربندیخان” رساندیم. تلاش کردیم با قایق، واحدی چند نفره را همراه با رفیقی بنام “عدنان” که اهل منطقه و بخوبی آشنای منطقه بود، بطرف آنها بفرستیم و آنها را در انتقال به اینطرف آب کمک کنیم. تلاش ما این بود که به کمک “عدنان” که محلهای عبور از رودخانه زلم را بخوبی میشناخت، تلاش کنیم آنها را از رودخانه عبور دهیم و اگر آب رودخانه باندازهای زیاد باشد که عبور به آسانی میسر نباشد، با طناب آنها را منتقل کنیم.
نکتهای که لازم است به آن اشاره کنم این است که ما در رابط با سد دربندیخان بتمامی دستمان رها نبود و دارای شرایط و امکانات کافی نبودیم که هر کاری و هر زمان مناسب بود انجام دهیم. منطقه در دست ارتش عراق بود و ما باید با در نظر گرفتن حضور آنها برنامهریزی برای این کار نمائیم. وسایل و امکانات لازم مانند قایق نیز ما آنها بود و باید از آنها میگرفتیم. بعد از دردسر زیاد قایقی از آنها گرفتیم و با تاریک شدن هوا رفیق “عدنان” و واحد ما به آن طرف آب و بطرف رفقای گردان شوان روانه شدند.“
شبانگاه پیشمرگان گردان شوان به شهرک سیروان رفتند و روز بعد را تا تاریک شدن هوا در شهرک باقی ماندند. همان روزی که گردان شوان در شهرک سیروان بود، صبح ما برای نجات گردان شوان بطرف دریاچه سیروان اقدام کردیم. در تمامی مدت که من همراه مظفر محمدی و محمد نبوی بودم، نه کمیتهی اجرایی و نه کاک حبیب و نه کمیتهی آسوس هیچگونه برنامهای برای عبور دادن پیشمرگان از محلهای کمعمق دریاچه نداشتید. در واقع کمیتهی اجرایی و کمیتهی آسوس بنا بر توافقاتی که با فرماندهان ارتش عراق داشتند فقط به یک آلترناتیو برای عبور پیشمرگان فکر کرده بودند و آنهم استفاده از امکانات ارتش عراق و چند قایق بود که ما تعدادی از آن قایقهای سبک و بیکیفیت را تحویل گرفتیم. در واقع توهم به رژیم عراق و دستگاه امنیتی عراقی که بخاطر نجات فرماندهان خود، حاضر بودند در آن شرایط جنگی پر از تنش و هرج ومرج کومهله را نیز کمک کنند بر تمامی تصمیمات رهبری سایه انداخته بود.
شب آنروز که ما به قرارگاه مسلط بر دریاچه سیروان رسیدیم، بیچاره عدنان اصرار بسیار زیادی در رابطه با عبور پیشمرگان از بخش کم عمق دریاچه داشت، متاسفانه مظفر محمدی و محمد نبوی هیچگونه توجهی به نظرات او نمیکردند و پیوسته تلاش داشتند تا نظرات وی را نادیده بگیرند.
ادامة صحبتهای کاک حبیب.
” در این مدت نیروهای جمهوری اسلامی در آنطرف آب خود را به کنارهی آب رسانده بودند. مشخص بود که ما هیچ اطلاعاتی از این موضوع نداشتیم. واحد ما که به نزدیگی کنارهی آب رسیدند بدلیل تاریکی هوا برای آنها میسر نبود که از حضور نیروهای رژیم اطلاع یابند، در کمین گرفتار آمدند و به آنها تیراندازی شد.
با اطلاعاتی که بعدا بدست آوردیم، در همان تیراندازیهای اولیه چهار نفر از رفقای درون قایق از جمله رفیق “عدنان” جانباختند و پیوند ما با کاک “حهمهی سیار” که مسئول واحد بود و شروع تیراندازی را به ما اطلاع داد، قطع شد. لازم است این را هم بگویم که بعد از حدود شش ماه با آمدن کاک حهمهی سیار و ملحق شدن به یکی از واحدهای کومهله در ارتفاعات چهل چشمه و بعد از رسیدن به مقر مرکزی کومهله، کاک حهمه خود توضیح داد که مدتی اسیر جمهوری اسلامی ایران بوده.
در این مدت همچنانکه قبلا توضیح دادم رفقای گردان شوان در روستای سیروان بودند و خود را آماده میکردند که بطرف محل تعیین شده بیایند. اما بعدا برایمان مشخص شد که متاسفانه منطقه بمباران شیمیایی شد و تعداد بسیار زیادی از مردم منطقه که بعدا مشخص شد بیشتر از پنج هزار نفر از مردم بیدفاع و بیربط به جنگ جانباختند. در همین روز رفیق ” کمال اسماعیلی” معروف به رحمت باوهریز که پزشکیار واحد بود، خبر داد که در این بمباران چند نفر از رفقا در اثر گازهای شیمیائی مسموم و حالشان خوب نیست. از آندم آنچه بیاد دارم او نام پنج، شش نفر را بیان کرد. اما بمرور زمان اثر گاز بر تعداد بیشتری خود را نشان داد. این موضوع تاثیرات بیشتری بر توانایی گردان داشت و تحرک آنها را سختتر کرد. از طرف دیگر همانطوری که توضیح دادم بدلیل عدم شناخت از منطقه و راههای عبور و تاریکی هوا، مسیر را گم کردند و به میان گل و لای و کوره راه افتادند و بتمامی خسته و مانده شدند. بعد از چندین ساعت پیادهروی تنها مسیری بسیار کوتاه را طی کرده بودند و بیشتر بدور خود چرخیده بودند. در ابتدای روشن شدن هوا به درون مجموعهای درخت بید و محلی بدرجهای مخفی از دید رسیدند. با وجود نیروهای رژیم در ان نزدیکیها و با روشن شدن هوا، دیگر امکان ادامهی راه وجود نداشت و بناچار گفتند در آن محل باقی میمانند. ما هم راه و چارهای دیگری نداشتیم و گفتیم تا تاریک شدن هوا همانجا باقی بمانند و سپس راه را ادامه بدهند. بدنبال در کمین افتادن واحدی که برای کمک به آنها رفته بودند و با توجه به وضعیت خود گردان امکان مانور زیادی نداشتیم و تنها راه باقی مانده این بود که با تاریک شدن هوا چند نفر را به آنطرف آب بفرستیم و آنها را برگردانیم. این کار را قرار گذاشتیم در حدود ساعت چهار و نیم و پنج بعدازظهر انجام دهیم.
در حدود ساعت دو و اندی بود که رفیق “شوکی” گفت: “دیدبانهایمان میگویند، تعدادی افراد مسلح با عجله بطرف ما میآیند. چند دقیقه بعد خبر دادند که دیدبان و کمینها با آن نیروها درگیر شدند. بعد مدت کوتاهی بقیه پیشمرگان گردان درگیر شدند. مدتی در تماس بودند و رفیق شوکی مشغول فرماندهی بود. بعد از حدود یک ربع تا بیست دقیقه تماس ما بتمامی با رفقا قطع شد.
برداشت من هم در آنمقطع و بعدها که مقدار بیشتری اطلاعات بدست آوردیم این بود که نیروهای رژیم تا اندازهای زیاد اطلاع داشتند که تعدادی پیشمرگ که بسیار خسته و مانده و بدلیل گاز شیمیائی مسموم شدهاند و در وضعیتی ناجور هستند و توان جنگیدن آنجنانی ندارند در آن محل هستند. به این خاطر نیروهای رژیم اینچنین با عجله و بدون آرایش نظامی به آن محل آمدند. متاسفانه سرانجام از ٧٢ نفر گردان شوان ٥٨ نفر در همان محل جانباختند. ١٢ نفر زخمی و در حالیکه با گاز شیمیائی مسموم بودند اسیر شدند که بعدا بشیوهای بسیار وحشیانه بوسیله جلادان حکومت اسلامی ایران اعدام شدند و دو نفر از آنها که توانستند خود را نجات دهند، پس از مدت زمانی زیاد به نزد ما باز گشتند.“
در رابطه با بپایان بردن تراژدی گردان شوان یا شما واقعیات را فراموش کردهاید و یا تلاش دارید تا پا در جای پای کمیته اجرایی وقت کومهله بگذارید. اگر واقعیت را فراموش کرده بودید، خیلی راحت میشد به کسانی که میتوانستند واقعیات را در حافظهی شما بازسازی نمایند، مراجعه نمائید. از آن میان جلال کاکی و یا جواد قطبی که در آن مقطع مسئول مرکز اطلاعات بود و گزارش جلال را در اختیار داشت میتوان نام برد. در ضمن در سالهای اخیر جلال کاکی با توضیح آن واقعیات برای خالد علیپناه بدرجات زیادی به شفافیت موضوع کمک نمود.
درگیریهای گردان شوان با نیروهای رژیم اسلامی نه در ساعت دو بعدازظهر بلکه ساعاتی قبل از غروب آفتاب شروع شد. در رابطه با چگونگی درگیر شدن آنها در واقع تا خارج نشدن پیشمرگان گردان شوان از مخفیگاه، نیروهای رژیم اسلامی از وجود پیشمرگان در آن محل بیاطلاع بودند. این موضوع بخوبی در گزارش جلال کاکی به کمیتة اجرایی کومهله و همچنین توضیحات وی برای خالد کاملاَ پررنگ و مشخص بود. و گفتههای جلال در این مورد دقیقاَ مغایر گفتههای شما مبنی بر:
برداشت من هم در آنمقطع و بعدها که مقدار بیشتری اطلاعات بدست آوردیم این بود که نیروهای رژیم تا اندازهای زیاد اطلاع داشتند که تعدادی پیشمرگ که بسیار خسته و مانده و بدلیل گاز شیمیایی مسموم شدهاند و در وضعیتی ناجور هستند و توان جنگیدن آنجنانی ندارند در آن محل هستند. به این خاطر اینچنین نیروهای رژیم با عجله و بدون آرایش نظامی به آن محل آمدند.” میباشد.
در واقع شما به آن اطلاعاتی که میگوئید بعدها به شما رسید اشاره نمیکنید و تلاش میکنید تا با کلیگویی نظرات خود را که واقعی نیستند القا نمائید. شما خود عنوان میکنید که نیروهای رژیم با عجله و بدون آرایش نظامی به محل آمدند. شنیدن این موضوع از یک فرماندهی نظامی کارکشته مانند شما بسیار تعجببرانگیز است. چگونه نیروهای رژیم از حضور حدود ٧٠ پیشمرگ کومهله اطلاع مییابند و آنگاه حدود ٢٠ تا ٣٠ نفر از آنها با عجله و بدون آرایش نظامی به محل میآیند..
در رابطه با چگونگی مطلع شدن نیروهای رژیم از پیشمرگان گردان شوان گرچه قبلاَ توضیحات لازم را دادهام، اما شما بخوبی اطلاع دارید که نیروهای رژیم اسلامی تا خروج پیشمرگان از مخفیگاه از حضور آنها اطلاعی نداشتند. در رابطه با خروج پیشمرگان از مخفیگاه شوکی و جلال کاکی و صباع اختلافنظر داشتند. جلال و صباع مخالف خروج پیشمرگان و ماندن در مخفیگاه تا تاریک شدن هوا بودند. بنا بر شرایط دهشتناکی که بر پیشمرگان حاکم بود کار به برخورد و بگو، مگو میکشد. شما در ماجرا دخالت میکنید و به نفع شوکی و خروج پیشمرگان از مخفیگاه نظر میدهید و حتی در آن شرایط دشوار حکم به خلعسلاح جلال و صباع میدهید. این موضوعی است که شما تلاش دارید تا در هالهای از ابهام چگونگی مطلع شدن نیروهای رژیم از حضور پیشمرگان را توضیح و به میل خود تفسیر نمائید. متاسفانه این اظهارات شما دقیقاَ همان شیوهای است که هیئت اجرایی کومهله در تمامی این سالها داشته و اینک قابل فهم است چرا با وجود تمامی آن اطلاعاتی که شما در اختیار داشتید، در تمامی این سالها سکوت اختیار کردید.؟
پرسش: رفیق حبیب نکتهای که فکر میکنم لازم به توضیح است، این است که همانطوری که خودت میدانی، حزب دمکرات نیرو در آن منطقه داشت، اما آن نیرو اگر چه بهر حال با زحمت بسیار توانستند از منطقه خارج شوند و دچار جنگ و درگیری آنچنانی نشوند. گویا در آنمقطع آنها به رفقای ما پیشنهاد دادند که همراه با آنها شوند و از مسیر آنها عقب نشینی کنند. آیا چنین چیزی درست است و اگر درست است چگونه چنین کاری انجام نشده.
“ آنچه که من از طریق رفیق شوکی مطلع شدم این است که: رفقای ما با چند نفر از پیشمرگان حزب دمکرات برخورد میكنند که آنها به رفقای ما میگویند، نزد آنها بروند. اما رفیق شوکی به من گفت: خودشان تصمیم گرفتهاند، به شهرک سیروان بروند تا هم استراحت کنند و هم مواد غذایی لازم را برای ادامهی راه و ملحق شدن به ما تهیه کنند. ما میدانستیم که حزب دمکرات نیرو در منطقه دارد، اما نه از مسیر عقب نشینی اطلاع داشتیم و نه میدانستیم برنامه آنها برای برونرفت از وضعیت چیست و نه میدانستیم که نیروهای اپوزسیون کرد عراقی برای عقب نشینی آنها را کمک میکنند. تمامی این موارد بعدها برای ما روشن شد. موقعی که جریانی اتفاق میافتد و اتفاقات به نتیجهی پیش بینی شده، نمیرسد و نتیجهی آن اتفاقی دردناک مانند تراژدی گردان شوان است، مجدادا میگوئید کاشکی اینکار را نمیکردم و آن کار را میکردم. میشد برای نمونه حتی اگر آنها پیشنهاد همکاری و با هم عقبنشنینی را نمیدادند، ما این کار را میکردیم و میخواستیم که با همدیگر برویم و اگر با نیروهای جمهوری اسلامی روبرو میشدیم، با همدیگر با آنها میجنگیدیم. به نظر من جنگ چند ساله حزب دمکرات با کومهله علت اصلی برای عدم تماس با آنها در آن شرایط سخت و دشوار بود، که برای هر دو طرف ما پیش آمده بود. آسان نیست دو نیرو که با همدیگر در جنگ بودند، بناگهان بهم دیگر اعتماد کنند و کاری اینچنین مهم بکنند. بیگمان اگر آن دو طرف جنگی نداشتند، ممکن بود آن تماس از هر دو طرف گرفته شود و هر دو نیرو با هم عقب نشینی بکنند. اما متاسفانه آن تماس در میان نبوده است.”
پرسش: رفیق حبیب، متاسفانه وقایع گردان شوان بدان سان شد که خودت توضیح دادی. باید گفت یکی از دردناکترین رویدادهای تاریخ فعالیت و مبارزهی کومهله بوده، امروز بررسی و تحلیل تو از این اتفاق چیست؟ هم در رابطه با فرستادن و اسکان واحدی در آن منطقه و آن اوضاع و احوال و هم در مورد خود رویداد.
کاک حبیب: ” قبل از هر چیز، همچنانکه قبلا گفتم، رفتن ما به بیاره و فرستادن شدن واحد نظامی به آن منطقه و اسکان در آنجا، در شرایط اوضاع و احوال آن مقطع، کاری اشتباه بود. در هر فعالیت، مخصوصا نظامی تو باید دقیقا تمامی اوضاع و احوال را بررسی کنید. اگر این کار را نکنید و منطق و تحلیلی درست نداشته باشید، درجهی ضربهپذیری نیرویت را بالا میبری. متاسفانه در این موضوع بررسی و تحلیل غلط وجود داشت و میتوانم بگویم تنها منطق حاکم بر این تحلیل ماجراجویی و ارادهگرایی در عرصهی کار نظامی بود. تغییر با اراده و حضور در محلی بوجود نمیآید. بدون اینکه از قبل شرایط و زمینهی لازم را آماده کنید، نتیجه میتواند فاجعه بار باشد. در اینجا نیز یادآوری کنم که به عکس اینکه سایت کومهله (حکا ) در رابطه با فاجعه گردان شوان توضیح داده، که گویا کمیتة ناحیه سنندج مقر “بیاره” را برای استراحت واحدهای تیپ ١١ سنندج و از میان آنها گردان شوان در نظر گرفته بود، باید بگویم درست نیست. نه کمیتهی ناحیهی سنندج این قرار را صادر کرده بود، و نه آنجا محل استراحت بود. “بیاره” نه اینکه محل استراحت و پشت جبهه نبود بلکه دقیقا نوک جبهه بود. آن واحد که در آنجا مستقر میشدند، از میان آنها گردان شوان نه اینکه استراحت نمیکردند بلکه مداوم در آماده باش بودند و بهمین دلیل مدت زیادی آنها را آنجا نگه نمیداشتیم و ماهی یکبار تعویض نیرو میکردیم. ناحیهی سنندج محل استراحت خود یعنی “چناره” را داشت و تمام واحدها در آنجا بودند. مقر بیاره همچنانکه توضیح دادم، بدلیل شروع فعالیت و حضور دو باره در ناحیهی اورامان برپا شده بود، اما با محاسبهی غلط و بدون بررسی شرایط و اوضاع واقعی منطقه. وقتی سیاست رفتن و استقرار در “بیاره” را برگزینی، باید قصد و هدف آن کار را مشخص کنید و مقدار ریسک انجام آنرا بررسی کنید. آن اندازه از ریسک را که برای رسیدن به هدف لازم است، تعیین کنید. تا چه مدتی در آنجا میمانیم و در چه شرایط و اوضاعی و چگونه آنجا را تخلیه میکنیم. بدنبال آن اخبار و اطلاعاتی که بدستمان رسیده بود، رژیم در حال انتقال و تمرکز نیرو در منطقه، خبر یورش نظامی رژیم به دستمان رسیده بود، ولی از چند و چون یورش هیج اطلاعی نداشتیم. اینجا این را هم بگویم که هیچکدام از نیروهای اپوزیسیون کردی – عراقی حتی دوستان کومهله تا آنجا که من اطلاع داشتم هیچ اطلاعی در آن رابطه به ما ندادند. اگر چه انتظار میرفت که بنوعی به ما اطلاع بدهند. در هر حال با توجه به سیاست و تجربهی چندین سالهی خودمان در عرصهی کار پیشمرگایتی، هر وقت ما از تمرکز زیاد نیروهای رژیم مطلع میشدیم در هر کجا که بود ، در روستایی و یا ارتفاعاتی، ما بلافاصله محل را خالی میکردیم و نیروهایمان را از جنگی نابرابر و ناخواسته حفظ میکردیم. در مورد گردان شوان متاسفانه این کار انجام نشد که، مسئولین کومهله همهی ما از آن خبرها به خود آئیم و نیروهایمان را خارج کنیم.
متاسفانه به خاطر بیتفاوتی، حتی بعد از آنکه خبر خمپاره باران پل “زلم” بدستمان رسید، که این پل تنها نقطهی اتصال بیاره به سیدصادق بود، باز هم از طرف آن شخص و ارگانها که مسئولیت آن کار را بعهده داشتند، دستور عقبنشینی داده نشد و با آن کار ما واحدهای خودمان را در شرایطی بسیار خطرناک که آن تراژدی اسفناک و دردناک را رقم زد قرار دادیم.”
در واقع روشن نیست که چرا کاک حبیب تلاش دارد با تمام مستنداتی که من در کتابم آوردهام بگوید، ” تحلیل این خبر و گزارشها منتج به آن نمیشد که این یورش با این وسعت و برای تصرف حلبچه باشد.”و تلاش کند تا بگوید، هیئت اجرایی کومهله از آن شرایط بسیار خطرناک که آن تراژدی اسفناک و دردناک را رقم زد بنوعی بیخبر بود؟ گر چه در جواب به بخش دیگر از نوشته من به این ادعا جواب دادم اما باز هم تکرار میكنم، واقعیات و مستنداتی که در رابطه با اطلاعات حاکی از برنامههای رژیم اسلامی برای حمله به منطقة شارزور “شارهزوور” هفتهها قبل از وقوع فاجعه به هیئت اجرایی کومهله و کمیتهی ناحیهی سنندج رسیدند، غیر قابل انکار است.
اما اگر بر فرض محال گفتههای شما درست باشد باید به این سوال جواب داد که، چرا باز هم در چند روز آخر قبل از بوقوع پیوستن تراژدی و تغییرات پیوستهای که در تمرکز نیرو و آتشباران منطقه در جریان بود اقدامی جدی انجام نگرفت؟. چرا حتی باز هم در ساعات واپسین مانده به وقوع فاجعه، هیئت اجرایی پیام داد: “یک پل را برگردانید و یک پل را همانجا نگه دارید؟.” امری که شما متاسفانه به آن اشاره نمیکنید. سئوالی که من اینجا از شما دارم و بر آن پای میفشارم این است که، با وجود حضور شما در رهبری و امکان اطلاع از جواب سئوال، چرا رهبری کومهله دست روی دست گذاشت و منتظر ماند، تا تراژدی دردناک گردان شوان به وقوع بپیوندد.
در ادامه شما اقداماتی را که منجر به جانباختن ٧٠ پیشمرگ کومهله گردید، بیتفاوتی ارزیابی میکنید. دقیقا دو روز قبل از هجوم نیروهای رژیم اسلامی به منطقة شارزور ” شارهزوور”، عثمان روشنتوده قصد رفتن به منطقه حلبچه را داشت اما وقتی به منطقه سیدصادق میرسد و توپباران منطقه و پل زلم را میبیند، بلافاصله به اردوگاه مرکزی کومهله برمیگردد. معلوم نیست چرا عضو هیئت اجرایی کومهله و فرماندهی تمامی پیشمرگان کومهله نسبت بجان خود بیتفاوت نیست؟!.
ولی متاسفانه وقتی نوبت به ٧٠ نفر از بهترین پیشمرگان و فرزندان مردم کردستان میرسد بدون اینکه کوچکترین تصمیمی در جهت نجات آنها بگیرد، بیتفاوتی ارزیابی میشود. چنین ارزیابی از جانب عضو کمیتهی مرکزی کومهله، و یک فرماندهی نظامی کارکشته جای سواَل دارد؟
ادامة صحبتهای کاک حبیب.
” وقتی که من گفتم عقبنشینی کنید، رفقای گردان شوان در شرایطی بودند که عقبنشینی به آنها تحمیل شده بود و هیچ اقدام دیگری ممکن نبود.. نیروهای رژیم به ارتفاعات بالای مقر بیاره رسیده بودند و با سلاحهای سبک به مقر تیراندازی میکردند. در چنین اوضاع و احوالی تنها کاری که ممکن بود، رفقا بیسیم و سلاحهایشان را بردارند و خود را نجات دهند. گر چه تصمیم در رابطه با فعالیتهای نظامی گردان شوان در دست من نبود، بدون رای و نظر افراد دیگر به آنها گفتم، عقب نشینی کنید. در واقع از همان لحظه ابتکار عمل در دست ما و خود رفقای گردان شوان نمانده بود. روند رویدادها و تغییرات سریع وقایع به شکلی بود که حتی انتخاب مسیر عقبنشینی را از ما گرفت. اگر ما زودتر و با مجال کافی دستور خروج از بیاره را میدادیم، مشخص است که مسیر دیگر و محل دیگری را برای عقبنشینی انتخاب میکردیم. رفقای گردان شوان در وضعیتی قرار گرفته بودند، که مسیر و منطقه را نمیشناختند.، از مردم آشنایی و شناخت آنچنانی نداشتند و بعد از آن در میانهی بمباران شیمیایی گرفتار آمدند و واحد کمکی نیز در کمین گرفتار آمد و متاسفانه از بین رفتند. بدینسان رفقای گردان شوان در یک مقطع با مجموعهای فاکتور منفی روبرو شدند و در چنین شرایطی از طرف نیروهای سپاه پاسداران ایران مورد یورش قرار گرفتند. حتی اگر نیروهای رژیم که نمیدانم چگونه از حضور آخرین محل آنها مطلع شدند، دو و یا سه ساعت دیرتر مطلع میشدند، آنگاه به احتمال زیاد میتوانستیم حداقل تعدادی از آنها را نجات دهیم.”
سئوال: در رابطه با فرستادن و استقرار واحدهای ناحیة سنندج در “بیاره” و آنکه چه کسی و یا چه ارگانی مسئول آن تصمیم بود، موضوعات مختلفی گفته شده است. همچنانکه خودت در صحبتهایت به آن اشاره کردید، برای نمونه در نوشتهای که در مورد رویداد گردان شوان و طبیعتا در زیر نظر آن بخش از رهبری فعلی سازمان کردستان حزب کمونیست ایران- کومهله که در آن مقطع هم در رهبری تشکیلات بودند، تنظیم شده و در سایت کومهله (حکا ) قرار دارد، میگوید: “بیاره یکی از آن روستاهای مرزی بود که انتخاب شده بود تا گردان شوان یکی از گردانهای ناحیهی سنندج برای استراحت و پشت جبههی خود بکار گیرد.”
یا کاک عبدالله مهتدی نام چندین نفر و از میان آنها نام شما را مانند کسی که مسئولیت داشتهاید، میبرد، افراد زیادی فکر میکنند که کمیتهی ناحیه سنندج مسئول بوده است و آنها آن تصمیم را گرفتهاند. مشخص است اینجا هدف آن نیست که مسئولیت آن رویداد را به شخص مشخصی و یا ارگان مشخصی نسبت بدهند. سوال من این است که این مسئله نکتهی ناروشن آن رویداد است. شما تا آنجا که من بیاد دارم، در آنمقطع هم عضو کمیتهی مرکزی کومهله و هم مسئول کمیتهی ناحیهی سنندج و هم مسئول نظامی ناحیه بودی. در این رابطه نظر شما چیست؟
رفیق حبیب: ” بله در آن موقع من عضو کمیتهی مرکزی کومهله و مسئول هماهنگی کمیتهی ناحیه و مسئول نظامی ناحیهی سنندج یعنی مسئول تیپ ١١ سنندج بودم. آنچه اینجا و در جواب سئوال شما توضیح میدهم، در رابطه با حقایق و اتفاقی که خودم از نزدیک از آن مطلع هستم. اگر انسان بخواهد تاریخ رویدادی یا واقعهای توضیح دهد، باید با مسئولیت آن کار را بکند و موضوعات را در جای خود قرار دهد. همانطوری پیشتر گفتم و در سوال شما در مورد رویداد گردان شوان در سایت کومهله ( حکا ) آمده و من این را به آن اضافه میکنم که کاک “ابراهیم علیزاده” در چند گفتاری و در چند جای مختلف و همچنان به مناسبت تراژدی گردان شوان صحبت کرده و در اساس مضمون صحبتهای ایشان، که نوشته شده و در بخش “یاد رفقای جانباخته” در سایت کومهله سازمان کردستان حزب کمونیست ایران نیز چاپ شده، آمده است: که کمیتهی ناحیهی سنندج، بیاره را بمثابه محل پشت جبهه و برای استراحت واحدهای خود مشخص و آنها را به آنجا فرستاده است. همچنانکه قبلا گفتم “بیاره” نه تنها برای استراحت و پشت جبهه مناسب نبود، بلکه هر واحدی که آنجا بود به تمامی خسته میشد، زیرا باید بدلیل نوک جبهه بودن مداوم در حال آماده باش باشد. با این توصیف “بیاره” نه برای استراحت بلکه برای اهدافی دیگر و کار دیگر در نظر گرفته شده بود که من قبلا توضیح دادم. با وجود این کمیتهی ناحیهی سنندج نبود که این تصمیم را گرفت، بلکه کمیتهی اجرایی کومهله بود که دبیر اول تشکیلات ( کاک ابراهیم علیزاده ) نظارت بر آن کمیته داشت، در این مورد تصمیم گرفت. از قضا نظر کمیتهی ناحیهی سنندج در مورد این مسئله دقیقا برعکس نظر رهبری بود. تنها کمیتهی ناحیهی سنندج نبود که مخالف آن تصمیم بود. من به یاد دارم که تعداد زیادی از کادرهای ناحیهی سنندج مانند ما مخالف استقرار نیرو در آن منطقه بودند.
البته این را بگویم که مخالفت کمیته ناحیهی سنندج از آن نظر نبود که گویا ما پیشبینی کردیم که چنین یورشی به نیروی ما میشود و از بین میروند. ما این را میگفتیم که بیاره محل استراحت نیست و بهتر است واحدهایمان را بیخود خسته نکنیم و امکان استراحت را برای آنها فراهم کنیم.“
من در کتابم مفصل به این موضوع پرداختهام که نه تنها کمیتهی ناحیهی سنندج بلکه تعداد زیادی از پیشمرگان و کادرهایی که سری به بیاره زدند، بلافاصله به خطرات جدی که گردان شوان را در آن منطقه تهدید میکرد پی بردند و آنرا مکرراَ به هیئت اجرایی کومهله گوشزد نمودند. من خود شخصاَ در جلسه با عمر ایلخانزاده به این موضوع پرداختم و همچنین بعد از توپبارانهای مقر بیاره و بازدید از آنجا با توجه به ویژگیهای منطقه و اقدامات رژیم اسلامی در احداث جاده به احمدآباد خطرات را دقیقاَ برای کمیتهی اجرایی مخابره کردم. آنگاه شما مجموعه مخالفتهایی را که با برپایی مقر بیاره گردید بنوعی دیگر و از زاویهی استراحت نکردن واحدها توضیح میدهید. جای تعجب است که شما عضو کمیتهی مرکزی و فرماندهی نظامی ناحیهی سنندج نتوا نسته باشید خطر برپایی مقر در بیاره را تشخیص دهید.
ادامة صحبتهای کاک حبیب.
“موقعی که آن تصمیم گرفته شد، من در آنجا نبودم. آنموقع من همراه با چند واحد ناحیهی سنندج در منطقهی اشغالی در ماموریت بودیم. به هر حال واقعیت آن است که، قبل از رفتن پیشمرگان ناحیه سنندج به بیاره، هیئتی از مرکزیت به چناره میآید و با آن جمع از رفقای کمیتهی ناحیهی سنندج که در چناره باقی مانده بودند و همچنین با رفقای کمیتهی ناحیهی مریوان مشترکا جلسه گرفتند و در رابطه با ضرورت استقرار نیروی پیشمرگ در بیاره بحث و گفتگو کردند. موقعی که با مخالفت آن جمع از رفقای کمیتهی ناحیهی سنندج روبرو میشوند. با قرار تشکیلاتی کمیتهی ناحیهی سنندج را به اجرای آن تصمیم مجاب میکنند. آنطور که من شنیدهام نه تنها کمیتهی ناحیهی سنندج بلکه کمیتی ناحیهی مریوان نیز مخالف آن تصمیم بود.
بعد از بازگشتم به “چناره” در جلسة کمیتهی ناحیهی سنندج در رابطه با موضوع صحبت کردیم و من مخالفت خودم را به آن تصمیم اعلام کردم، که البته تمامی هفت، هشت نفر کمیتهی ناحیه مخالف آن تصمیم بودند. اما چون با قرار تشکیلاتی به ما ابلاغ شده بود، آنرا اجرا کردیم.
خوب است که برای ماندن در تاریخ هم شده نکتهای را بگویم، بعد از بازگشت به ناحیهی سنندج و گرفتن جلسه در مورد آن موضوع، من و کاک “صلاح مازوجی” فردای آنروز به مقر کمیتهی مرکزی کومهله در “بوتی” پیش کاک “ابراهیم علیزاده” رفتیم تا در رابطه با آن موضوع بحث و صحبت کنیم. متاسفانه کاک ابراهیم بجای جدی گرفتن موضوع، با بیتوجهی ما را به کمیتهی اجرایی حواله نمود. ما که از آن شیوهی برخورد او ناراحت شده بودیم و قبلا نیز با کمیتهی اجرایی صحبت کرده بودیم و میدانستیم به نتیجه نمیرسد، بیدرنگ با ناراحتی به “چناره” باز گشتیم. این را حتما کاک “صلاح مازوجی” در خاطر دارد چون آنزمان چندین بار در مورد این موضوع صحبت کردیم. منظورم این است که روشن کنم که بلی دو نظر در رابطه برپایی مقر “بیاره” و فرستادن واحدی به آنجا وجود داشت. در جای دیگری از صحبتهای کاک “ابراهیم علیزاده” که میگوید:
دستور عقبنشینی را کمیتهی ناحیهی سنندج صادر کرد، این شیوهی بحث کردن در مورد مسئله به نظر من برای ثبت در تاریخ هم شده مناسب نیست. همچنانکه توضیح دادم، کمیتهی ناحیهی سنندج هیچ دستوری را صادر نکرد و این موضوع در اصل با توجه به تقسیم کار و مسئولیت تشکیلاتی، نه وظیفه و نه در اختیار کمیتهی ناحیه بود. در این رابطه برای اطلاع شما و برای ثبت در تاریخ، این را بگویم که رهبری کومهله یعنی کمیتهی اجرایی آن مقطع که زیر نظر مستقیم دبیر اول کومهله کار میکرد، تقسیم کاری را برای مقر “بیاره” و آن واحدی که در آنجا مستقر بود در نظر گرفته بود.
اول: کار و فعالیت نظامی واحد به تمامی در اختیار کمیتة اجرایی بود. دوم: کار سیاسی و تعویض واحدها به کمیتهی ناحیهی سنندج سپرده بودند. سوم: کار تدارکاتی و لجستیکی واحد بعهدة ارگان “آسوس” که کار دیپلماسی کومهله را میکرد، بود.
بدین سان کار تدارکات و مسئولیت نظامی آن واحد که در بیاره مستقر بود، بعهده کمیتهی ناحیهی سنندج نبود. بهمین خاطر اگر هر خبر و گزارشی در آن مورد وجود داشت، پیامها مستقیم برای کمیتهی اجرایی کومهله فرستاده میشد و رونوشت آنرا برای ما مانند کمیتهی ناحیه میفرستادند. دوست دارم اینجا این را هم بگویم که قصد من از این بحث آن نیست که بار مسئولیت آن مسئله را بعهده نگیرم و آنرا به اشخاص یا ارگان دیگر حواله کنم. من که در آنمقطع عضو کمیتهی مرکزی کومهله و اندام کمیتهی ناحیهی سنندج بودم، در آنجا مسئولیت داشتم، در این مسئله مسئولم و اگر زمانی پیش آید که به این مسئله پرداخته شود، من هم یکی از افرادی خواهم بود که باید حاضر شوم و حرف خودم را بزنم.
این را هم بگویم که کاک “عبدالله” در زنجیرة سوال و جوابهایش در کتابی با نام “پنچ سال با کاک عبدالله مهتدی” در رابطه با رویداد گردان شوان، نام چهار نفر را ذکر میکند که گویا فقط آن چهار نفر در جریان تصمیمات و کار و امورات مربوط به گردان شوان بودهاند. واقعیت آن است که آنموقع کاک عبدالله عضو کمیتهی مرکزی کومهله نبود تا مستقیما مسئولیت بعهدهی وی باشد، اما کاک عبدالله در موقعیت دفتر سیاسی حزب کمونیست ایران، باید آن اندازه مشغله و دلواپس کومهله میبود که چه همان موقع در مورد سیاست نادرست فرستادن نیروی پیشمرگ کومهله برای محل و منطقهی خطرناک و چه بعد از رویداد دردناک و تراژدی گردان شوان نظراتی روشن و قابل قبول داشته باشد. لازم است این را هم بگویم که در هیچ مقطعی، هیچ یک از رهبران کومهله و حزب کمونیستی ایران از کاک عبدالله مهتدی گرفته تا کاک ابراهیم علیزاده و بقیه، حاضر به بررسی و تحلیل آن سیاستی که منجر به آن تراژدی دردناک شد، نبودند. سیاست حاکم بر تصمیم برپایی مقر “بیاره” و مستقر کردن یک واحد در آن مقر، از کجا آمد و از چه منطقی سرچشمه گرفت، چه کسانی مسئول بودند و چه درس و تجربهای برای آیندگان برجای گذاشت.
به باور من میباید همانموقع رهبری کومهله با احساس مسئولیت تمام با ارزیابی کارشناسی آن رویداد، کمبودها و کاستیهای آنرا از نظر سیاسی و نظامی مشخص و افکار عمومی مردم کردستان را از واقعیات آن رویداد آگاه میکرد.
یاد عزیز جانباختهگان گردان شوان گرامی باد.
خوشحالم که کاک حبیب گَویلی بعد از گذشت حدود ده سال از مصاحبهی خود در مورد گردان شوان و ابهاماتی که در فضای این مصاحبه بر جای ماند، با نوشتهیی دیگر با یک تجدید نظر در بازبینی اتفاقاتی که منجر به تراژدی نابودی گردان شوان شد و در ضمن با پرداختن به مجموعهیی دیگر از تصمیمات نابجای رهبری کومهله، تا حدی حق مطلب را ادأ نمود.
ارزیابی مجدد کاک حبیب گَویلی در رابطه با تراژدی گردان شوان!
در پاسخ به چند سئوال
بمناسبت سالروز گردان شوان
حبیب گویلی
مقدمه
اگر چه زمان زیادی از فاجعه”گردان شوان” گذشته، اما در سالروز جانباختن این رفقا هرساله اظهارنظرو ارزیابیهای متفاوتی بخصوص در فضای مجازی و از تریبونهای مختلف اینترنتی چه بصورت نوشتاری و چه در قالب فایلهای صوتی منتشر میشود. احزاب وسازمانهایی هم که به نام کومهله فعالیت میکنند، هر ساله به نوبه خود مراسم و سخنرانیهایی باین مناسبت ترتیب میدهند. البته این جریانات فقط به نقش وجایگاه این رفقا می پردازند – که جای خود دارد – ولی متاسفانه هدف اصلیشان بهره برداری سیاسی و تشکیلاتی از نقش و جایگاه آنان است. رهبران جریاناتی که امروز بنام کومهله فعالیت میکنند، هنگام جانباختن ٧٢ کادر و پیشمرگ فداکار کومهله، چه به لحاظ سیاسی و چه تشکیلاتی و اجرایی، از مسئولین اصلی تشکیلات کومهله وحزب کمونیست بودهاند. اما تاکنون هیچ کدام از این شخصیتها، نه بصورت تشکیلاتی و نه به صورت فردی حاضر نشدهاند به این سئوال پاسخ دهند که چه سیاست، جهت و تحلیلی عامل ایجاد چنین شرایط فاجعه باری برای این گردان بسیار رزمنده کومهله شد.
درادامه سعی می کنم نظر خودرا درمورد این مسله بیان کنم که چرا این رهبری تاکنون حاضر به ارزیابی از فاجعه گردان شوان نشده است.
من حدود ١١سال پیش در یک مصاحبه، بطور مختصر ارزیابی خود را از فاجعه رفقای گردان شوان بیان کردهام. (این مصاحبه قبلا بصورت جزوه چاپ شده است). اما همانطوریکه در ابتدای این سطور اشاره کردهام، اظهارنظرها، قضاوتها و سئوالاتی همچنان مطرح هستنند، که با توجه به مسئولیت تشکیلاتی من در آن زمان، لازم میدانم درجواب به این سئوالها کمی بیشتر توضیع بدهم.
قبل از پرداختن به سئوالات و وارد شدن به تحلیل و ارزیابی از چراها و چگونگیهای موارد ذکر شده در این نوشته، لازم به توضیح است که؛ مسبب و عامل اصلی همه این فجایع و خسارات بزرگی که دامن جنبش حقطلبانه مردم به ستوه آمده و آزادیخواه چه در کردستان و چه در سرتا سر ایران و از جمله موارد و نمونههای ذکر شده در این مطلب را گرفته، رژیم جمهوری اسلامی و دستگاههای سرکوبگر آن بوده و هستند. اما میتوان گفت که دقت بیشتر ما در اتخاذ سیاستها، تحلیل و ارزیابی دقیقتر از شرایط، توجه به توازن قوای نیروها و فاکتورهای دخیل در میدان تقابل و مبارزه، میتوانست گارد ما را در حفظ نیروی خود بستهتر و توان و کارآیی ما را در برابر طرفهای مقابل بمراتب افزایش بدهد.
١- چرا ما بطرف ایران عقب نشینی نکردیم.
هرچند تصمیم گیری در ارتباط با نیروی ما در”بیاره” از اختیارات کمیتهی ناحیه سنندج خارج بود، اما دو روز قبل از عقب نشینی از ”بیاره”، رفیق شوکی فرماندهی گردان، درمقر”چناره” بود و ما با هم درمورد مسیر عقب نشینی آنها صحبت کردیم. قرار بر این شد، وقتیکه فرمان تخلیه ”بیاره” داده شد، اگر نتوانستیم از پل “زلم” عبورکنیم، از مسیر ما بین پل”زلم” و دامنه “سورین” به طرف منطقهی “سیدصادق” عقبنشینی نمائیم. بعد از این بحث و مشورت، رفیق شوکی به نزد گردان برگشت.
فرمان عقب نشینی از” بیاره” هیچ وقت ازطرف مسئولین مربوطه، صادر نشد. روز بیست و پنجم اسفندماه١٣٦٦ باروشن شدن هوا، رفقای گردان متوجه شدند که نیروهای جمهوری اسلامی در فاصله نزدیک، درارتفاعات مسلط برمقر ما مستقر شدهاند و رفقای ما بغیراز تخلیه فوری مقر، راه دیگری نداشتند. متاسفانه در همان لحظه اول تخلیه مقر، ابتکار عمل از دست رفقای ما، خارج شد. در حین حرکت بطرف سیدصادق، رفقا متوجه شدند که تمام ارتفاعات مسیرعقب نشینی آنها تا رسیدن به پل “زلم”، به کنترل نیروهای جمهوری اسلامی درآمده است. در نتیجه از سر ناچاری و چون راه دیگری هم نبود، بطرف منطقه “سیروان” حرکت نمودند.
ما اطلاعات کافی از وضع منطقه نداشتیم. نزدیکهای غروب همان روز ابعاد حمله ایران، شکست ارتش عراق و بمباران شیمیای “حلبجه”، تا اندازهای برای ما مشخص شد. رفقای گردان، شناخت کافی از جغرافیای منطقه و مردم نداشتند. نه کسی بود به رفقا کمک کند و نه کسی از رفقا با منطقه آشنایی داشت. خستگی زیاد، عوارض بمباران شیمیایی، شرایط سخت و عدم شناخت از منطقه، رفقای گردان شوان را تا اندازه زیادی زمینگیرکرده بود. این عوامل سبب شدند که در اولین حرکت خود بطرف سد ”دربندیخان” مسیر٢ تا ٣ ساعته، ٧ تا ٨ ساعت طول بکشد. با توجه به شرایط خود گردان شوان و تمرکز بیش ازحد نیروهای رژیم در منطقه و فاصله طولانی تا مرز و غیره، در آن شرایط، با هیچ منطقی نمیشد خود را قانع نمود این نیرو را بطرف ایران حرکت داد.
٢- چرا ما همراه حزب دمکرات عقب نشینی نکردیم و یا از مسیر آنها استفاد نکردیم؟
در آن شرایط کومهله در ارتباط با جنگ ما بین حزب و کومهله یک طرفه اعلام آتشبس کرده بود. ولی متاسفانه رهبری حزب دمکرات حاضر به قبول آتشبس نشده بود.
ما هیچ اطلاعاتی درمورد برنامه و مسیر عقب نشینی نیروی حزب دمکرات نداشتیم. تنها اطلاعات ما از نیروی آنها در منطقه این بود؛ رفیق شوکی به من خبر داد که دو نفراز پیشمرگان حزب که یکی ازآنها از رفقای قدیمی رفیق صباح بوده، به صباح گفته “تمرکز ما درآن دره است شما میتوانید پیش ما بیائید”. این تنها اطلاعات و خبری بود که ما از نیرهای حزب دمکرات داشتیم. پیشنهاد پیشمرگه حزب که به رفیق صباح گفته بود”میتوانید نزد ما بیائید” برای ما فقط جنبه یک تعارف دوستانه با رفیق صباح را داشت. با توجه به شرایط جنگی مابین این دو نیرو، اعتماد کردن و فکر به کمک کردن وکمک گرفتن، کار بسیار دشواری بود. وقتی رفیق صباح بطور اتفاقی با پیشمرگان حزب دمکرات برخورد کرده بود، هنوز رفقای گردان شوان به داخل شهرک “سیروان” که رفیق شوکی قبلا بمن گفته بود برای کمی استراحت خیال دارند به آنجا بروند، نرفته بودند.
جدا از خستکی و زمینگیر شدن رفقای گردان شوان، مشکل اصلی ما عدم شناخت از منطقه بود. رفقای آسوس (نمایندگی کومهله درسلیمانیه) برای کمک گرفتن از ارتش عراق، با مرکز فرماندهی این نیرو در سیدصادق در تماس بودند. آنها هم قبول کرده بودند که برای عبورگردان شوان از طریق رودخانه “زلم” و”سد دربندیخان” امکانات در اختیار ما قرار بدهند.
برنامه اول ما این بود که گردان شوان به کنار رودخانه”زلم” مابین “پل زلم” و “سد دربندیخان” بیایند و واحدهای ما هم با امکانات لازم در این طرف رودخانه برای عبور دادن آنها آماده باشند. متاسفانه بعلت عوارض بمباران شیمیایی و کند شدن حرکت تمرکز، آنها نتوانستنند خود را به محل مورد نظر برسانند. شرایط از هرلحاض برای رفقای گردان شوان سختتر شده بود. بدیل بعدی ما این بود که رفقا به کنار “سددربندیخان”بیایند. ما هم رفیق عدنان که خود اهل منطقه و کاملآ به جغرافیای آنجا آشنا بود را بهمراه یک واحد با قایق بطرف مسیرآنها فرستادیم تا با کمک ایشان به نقطه مورد نظر بیایند. متاسفانه واحد ما قبل از رسیدن قایق به آن طرف سد، به کمین نیروهای جمهوری اسلامی افتاد و دوباره برنامه ما بهم خورد.
چرا نیروهای حزب دمکرات توانستند با کمترین تلفات ازمنطقه عقب نشینی کنند ولی ما نتوانستیم؟
١- حزب زودتر اقدام به عقب نشینی کرده بود. ولی نیروهای ما وقتیکه دشمن به نزدیکی مقرما رسیده بودند، آنهم با روشن شدن هوا، شروع به عقب نشینی کردند. از همان لحظه اول حرکت، ابتکارعمل ازدست ما خارج شد و از سر اجبار، رفقای ما به منطقهیی عقب نشینی کردند که با همه فاکتورها و عوامل جغرافیایی، فرهنگی و بومی آن ناآشنا بودند.
٢- نیروی حزب دمکرات برعکس ما، کاملآ با منطقه آشنا بود و نیروی بومی زیادی داشتند.
٣ – نیروهای آنها تحت تاثیر بمباران شیمیایی قرار نگرفته بودند و از لحاظ جسمی آمادگی حرکت طولانی را داشتند. ولی جمع زیادی ازرفقای ما متاسفانه براثر بمباران شیمیایی مسموم شده بودند و توان تحرک آنها بسیار افت کرده بود.
٤- مسئولین ” اتحادیه میهنی” در محل، با تشکیلات حزب دمکرات در تماس بودند و به آنها کمک کردند. هیچ تشکیلاتی و شخصی درآن چند روز، کمکی بما نکردند.
٣ – ازچه طریقی گردان شوان لو رفت؟
در طول چندین سال گذشته قضاوتهای گوناگونی برسر شیوهی لو رفتن رفقای گردان شوان مطرح شده است. وقتی نیروهای رژیم بطرف محل استراحت رفقا در نزدیکی “سد دربندیخان” حرکت کردند، من با رفیق شوکی فرمانده گردان و چند بیسیم دیگر رفقا تا آخرین لحظه درگیری در تماس بودم. واحد دیدهبانی به شوکی خبرداد که نیرویی بسرعت بطرف آنها در حال حرکت است. در کمتر از ده دقیقه این نیرو به نزدیکی محل دیدهبانی رفقا رسید و درگیری شروع شد. درگیری کمتر از نیم ساعت بطول انجامید و بعد از آن تماس من با رفقا قطع شد. باتوجه به آمادگی و سرعت عمل نیروهای دشمن، مشخص بود که این نیرو از وضعیت رفقای گردان شوان کاملآ با خبر بوده است.
اکنون که بیش از٣٢ سال ازاین تاریخ گذشته هنوز ما به اطلاعاتی دست پیدا نکردهایم که نشان دهد نیروهای رژیم ازچه طریقی، از وضع و محل استراحتگاه رفقای گردان شوان مطلع شدهاند.
متاسفانه رفقای ما درشرایطی قرارگرفته بودند که امکان مخفی نگاهداشتن حضورخود را، کاملا از دست داده بودند. به احتمال بسیار زیاد نیروهای رژیم از یکی از این سه طریق ازمحل استراحت و شرایط رفقا اطلاعات کسب نموده بودند.
١ – نیروهای ارتش عراق دراطراف مسیرحرکت و محل استراحت رفقای ما پراکنده شده بودند و مرتب تسلیم نیروهای رژیم ایران و پیشمرگان اتحادیه میهنی و پارت دموکرات که همراه جمهوری اسلامی به منطقه حمله کرده بودند میشدند. شماری از این نیروها پیش رفقای ما توقف میکردند. احتمال اینکه نیروهای جمهوری اسلامی از طریق افراد ارتش عراق از مکان و وضع گردان شوان کسب اطلاعات کرده باشند، بسیار زیاد است.
٢- اهالی”سیروان و…” ازحرکت رفقای ما بطرف “سد دربندیخان” مطلع بودند، احتمال اینکه جاسوسهای رژیم و یا افرادی، مسیرحرکت ما را به ایرانیها اطلاع داده باشند، وجود دارد.
٣- متاسفانه سیستم ارتباطی ما هم این امکان را فراهم میکرد که نیروهای رژیم بتوانند از وضع ما کسب اطلاعات کنند. ارتباط بین واحدها و تماس گردان با ما از طریق بیسیمهای دستی بود وکنترل بیسیمهای ما برای رژیم، کارپیچیدهای نبود.
واحدی را که ما همراه رفیق عدنان برای کمک به رفقا اعزام کرده بودیم، متاسفانه قبل ازاینکه به آن طرف سد برسند، به کمین نیروهای ایران افتادند و به گفته کاک حهمه سیار بغیراز خودش همه رفقا در همان وهله اول مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفته و جان میبازند. وقتی قایق به کمین دشمن افتاد من با آنها درتماس بودم، حدود پنچ دقیقه بعد تماس ما قطع شد.
بعد از چندین ماه، حهمه سیار به نزد تشکیلات کومهله برگشت. تعدادی از رفقا بدون ارائه مدرک، این مسئله رامطرح کردهاند که گویا حهمه سیار گردان شوان را لو داده است. باتوجه به گذشته ایشان در تشکیلات کومهله و اعلام آمادگیشان برای قبول ماموریت بسیار خطرناک، رهایی رفقای گردان شوان از آن شرایط دشوار و اینکه اصلا قرارنبود ایشان همراه واحد برود اما درحین حرکت قایق و علیرغم مخالفت من سوار قایق شده و با واحد همراه شد، نشان از خود گذشتگی و فداکاری ایشان بود. مضافا اینکه از زمان به کمین افتادن قایق حامل این واحد تا تعرض به محل استراحت گردان شوان، حدود ٨ ساعت فاصله بود. درضمن هیچ مدرکی هم موجود نیست که نشان دهد ایشان درست همانروز به اسارت دشمن در آمده باشد. بنابراین، از نظر من مدرکی دال بر لو رفتن گردان شوان از سوی کاک حهمه سیار وجود ندارد که با استناد به آن بتوان ایشان را به لو دادن رفقای گردان شوان متهم کرد.
٤ – در سالهای اخیر در بحث و صحبتهای پیرامون مسئله گردان شوان، بعضی از رفقا بدون ارائه مدرک این نظررا مطڕح کردهاند که رهبری کومهله بنا به درخواست و فشاردولت عراق نیرو به ”بیاره” فرستاده است. نه در جلسات کمیته مرکزی کومهله و نه ازطرف اعضای کمیته مرکزی، هیچ وقت این مسئله مطرح نشده که ما بخاطردرخواست رژیم بعث، نیرو به ”بیاره” بفرستیم. من از جمله رفقایی بودهام که در سطح وسیعی دربرنامه ریزی و در میدان عمل در فعالیتهای تشکیلات علنی کومهله، دخالت داشتهام هیچ دورهای از فعالیت، با این مسئله روبرو نشدم که از طرف رهبری و یا مسئولین، این مسئله مطرح شود که ما بخاطر درخواست دولت عراق، طرحی را اجرا کنیم و یا نیرو در جایی مستقر کنیم. بنظر من این حقیقت ندارد که ما بنا بدرخواست دولت عراق نیرو به ”بیاره” فرستاده باشیم. من در بحثهای قبلی خود علت فرستادن نیرو به ”بیاره” توسط کمیته مرکزی را توضیع دادهام. اینجا لازم میدانم دوباره کمی به آن بپردازم.
چند سال ازجنگ بسیار سخت و پرتلفات بین حزب دمکرات و کومهله گذشته بود. ازطرف دیگر بدلیل حضور وسیع نیروهای جمهوری اسلامی درکردستان و بخصوص بخاطر کشیده شدن جنگ ایران و عراق به نوار مرزی در کردستان، شرایط و میدان فعالیت برای نیروی پیشمرگ کومهله و حزب دمکرات بسیارمحدود شده بود. نیروی هر دو تشکیلات به صورت متحرک در داخل کردستان ایران فعالیت داشتند. فعالیت حزب دمکرات درشمال کردستان و فعالیت کومهله در جنوب متمرکز بود. نتیجه جنگ مابین این دو نیرو باعث شده بود هرکدام مناطقی را تخلیه کنند. کومهله نیروهای خودرا از منطقه اورامان و قسمت وسیعی از شمال کردستان تخلیه کرده بود.
کومهله یک طرفه اعلام آتش بس کرده بود، ولی حزب حاضر به قبول آتش بس نبود. درشرایطی در درون رهبری کومهله این جهت مطرح شد که دوباره نیرو به منطقه شمال اعزام شود که ظرفیت نیروی پیشمرگه کومهله به لحاظ کمی، بسیار افت کرده بود. هر چند در هیچ پلنومی این سیاست رسما’ تصویب نشده بود ولی توسط ارگانی که زیر نظر دبیر اول کومهله، نیروی پیشمرگ کومهله را هدایت میکرد، به اجرا درآمد.
براساس این سیاست در پائیز ١٣٦٤ گردان ٢٢ ارومیه به شمال اعزام شد. متاسفانه حتی قبل از ورود به منطقه مورد تهاجم نیروهای حزب دمکرات قرار گرفته و از جمله ٢٧ نفر از آنان جان باختنند.
این فاجعه باعث نشد که رهبری کومهله و رفقای پرچمدار این سیاست، متوجه اشتباهات خود و نادقیق بودن آن سیاست شوند و بر اساس همان جهت، باز در پائیز سال ١٣٦٦ کمیسیون اجرایی کمیته مرکزی کومهله تصمیم گرفت شرایط برای فرستان نیرو به اورامان را دوباره آماده کنند. در راستای آن سیاست چند نفر از کادرهای منطقه اورامان برای تماس گرفتن با هواداران کومهله در منطقه تعیین شدند.
اعزام نیرو به ”بیاره” فقط باین خاطر بود که نیروی رزمی ما به منطقه “اورامان” بازگردد. علیرغم مخالفت کمیته ناحیه سنندج و علیرغم تجربه فاجعه بار گردان ٢٢ ارومیه، نیرو به ”بیاره” فرستاده شد. بنابراین اعزام نیرو به ”بیاره” بخاطر درخواست دولت عراق نبود. فرستادن نیرو به ”بیاره” براساس ارزیابی نادرست از عوارض جنگ حزب دمکرات با کومهله، تسلط نظامی نیروهای رژیم درکردستان و تاثیرات جنگ ایران وعراق و نیز کمال بیتوجهی به فشار، محدودیت و تلفاتی که به نیروی پیشمرگ کومهله وارد آمده بود اتخاذ شد. لازم به توضیع است که ”بیاره” در خط مقدم جبهه با تمرکز نیروهای ایران قرار گرفته بود. نه ارتش عراق و نه مردم منطقه مابین مقر ”بیاره” و نیروهای رژیم حضور نداشتند.
٥- هرچند زمان زیادی از فاجعه گردان شوان و گردان ٢٢ ارومیه گذشته ولی هنوز این سئوال مطرح است که چرا رهبری کومهله درهیچ دورهای و حتی تا به امروز نیز علیرغم درخواست بدنه تشکیلات، دوستداران کومهله، خانواده جانباختگان و خواست افکار عمومی، حاضر نشده از سیاست و عملکرد خود در ارتباط با این دو فاجعه که طی آن حدود ١٠٠ نفرکادر و پیشمرگ فداکار کومهله جان باختند، ارزیابی کند. در ارتباط با این دو فاجعه، نه کسی سلب مسئولیت شد، نه از ارگانی بطور رسمی انتقاداتی مطرح گردید، نه اشتباهات مسئولین در میدان عمل مشخص شد و نه حتی رهبری تشکیلات حاضرشد بطور کلی ازاین دو حرکت ارزیابی کند. من سعی میکنم بطور مختصر نظرات خود را در این رابطه بیان کنم.
بطور کلی کمیته مرکزی کومهله و بطور مشخص ارگانیکه نیروی پیشمرگ را هدایت میکرد و دبیر اول کومهله، مسئول مستقیم این دو حرکت هم بلحاظ سیاستگذاری و هم بلحاظ اجرایی بودند.
در جریان فرستادن نیرو به منطقه شمال، چند نفراز رفقای مسئول که به منطقه آشنا بودند، مخالف فرستادن این نیرو بوده و نظرات خود را با رفقای مسئول در میان میگذارند. ولی به نظرات این رفقا توجه نمی شود. در جریان دایرکردن مقر ”بیاره”، هم کمیته ناحیه سنندج و هم تعداد قابل توجهی از مسئولین ناحیه سنندج مخالف فرستادن نیرو به ”بیاره” بودیم. ما شرایط نظامی منطقه را نامناسب میدیدیم و نگران فرسودگی نیرو و تلفات دادن بودیم، (البته ناگفته نماند کسی فکر نمیکرد چنین شرایطی به رفقای ما تحمیل شود). متاسفانه مخالفت ما و تجربه تلخ گردان ٢٢ هم تاثیری بر اراده کمیسیون اجرایی و دبیر اول کومهله نداشت.
با نگاه مختصری به فعالیت کومهله تا قبل از فاجعه گردان شوان، نمونههای زیادی را میتوان برشمرد که تشکیلات کومهله طی آنها متحمل تلفات سنگینی شده. در تمام این موارد مسئولیت مستقیم آنها به عهدهی کمیتهی مرکزی و یا اعضایی از این کمیته بوده و هیچ وقت هم مورد ارزیابی و حسابرسی قرار نگرفتهاند. از این جمله به موارد زیر میتوان اشاره کرد؛
١- بعد از تصرف شهرهای کردستان توسط جمهوری اسلامی درسالهای ١٣٦٠ تا١٣٦٢، تشکیلات مخفی کومهله در شهرهای کردستان، در تبریز و درتهران متحمل ضربات سنگینی شد. زمان زیادی از سر کار آمدن جمهوری اسلامی نگذشته بود، که رژیم برای سرکوب جریانات چپ و مخالفین خود به شیوهای وحشیانه دست بکار شد. با توجه به شرایط سیاسی درشهرهای کردستان و شیوهی فعالیت کومهله، تا بهار ١٣٥٩، اکثریت کادرهایی که درشهرهای کردستان، در تهران، تبریز و… درتشکیلات مخفی فعالیت داشتند، برای رژیم شناخته شده بودند. رژیم توانست جمع زیادی ازکادرهای برجسته تشکیلات مخفی را دستگیرکند. همه این عزیزان بعد از مدت کوتاهی اعدام شدند. تا جایی که من خبر دارم هیچ وقت رهبری کومهله از سیاستهای خود در سازماندهی تشکیلات مخفی و از شیوهی عملکرد خود در آن شرایط و اشتباهات میدانی، ارزیابی نکرد.
٢- درجریان هدایت نظامی نیروی پیشمرگ، سیاست، نقشه عمل نظامی و طرحهایی که توسط رهبری به تشکیلات علنی و یا به منطقه مشخصی داده میشد، مسئولین در محل، با اکثر آنها، مشکل جدی داشتنند. غالبا یا عملی نبودند و یا اگر در مواردی آنها را اجرا میکردند، با مشکل روبرو میشدند.
٣- در برنامهریزی و هدایت نیروی پیشمرگ، رهبری به حفظ نیروی خود، کم توجه بود. طرحهای تعرضی و دفاعی زیادی را میتوان نمونه آورد که در آنها به حفظ، نیروی خود توجه کافی نشده بود.
٤- در سال ١٣٦٤واحدهایی برای عملیات در داخل شهرها سازماندهی شدند. سیاست و نقشه عمل این حرکت از طرف جمعی که در کمیته مرکزی نیروی پیشمرگ را هدایت میکردند ارائه و مورد تائید رهبری کومهله قرار گرفت. هدایت این واحدها به عهده کمیته ناحیهها بود. درجریان عمل معلوم شد که این سیاست نادرست بود. تمام واحدها و نیز همه افراد و خانوادهایی که به این واحدها کمک کرده بودند ضربه سنگینی خوردند.
٥- اعزام نیرو به منطقه دالاهو در سال١٣٦٢ از دیگر موارد است. نه این نیرو به منطقه آشنا بود و نه شرایط برای فعالیت تشکیلات کومهله مناسب بود. بعد اززمان کوتاهی نیروی ما متحمل ضربات سنگین شد و باقیمانده رفقا ناچار به تخلیه منطقه شدند.
درارتباط با جنگ حزب دمکرات با کومهله نیز به سه مورد اشاره می کنم:
١- تعرض حزب دمکرات در تاریخ ٢٥ آبان ١٣٦٣به واحدی ازپیشمرگان کومهله در منطقه اورامان، که به جانباختن شماری از رفقای ما منجر شد. بعد از مدتی مذاکره بدون نتیجه، کومهله برای جواب دادن به حزب دمکرات، درهمان منطقه به چند واحد از پیشمرگان حزب تعرض کرد. در جریان این تعرض، تلفات ما هم، بسیار زیاد بود، ١٢ نفر از رفقای ما جانباختند. در واقع طرح ما ناموفق بود. اشکال اصلی، برنامهریزی و ترکیب نیروی سازماندهی شده برای اجرای این طرح و عدم توجه کافی به توان نیروی حزب دمکرات در منطقه بود. شایان ذکر است که برنامه ریزی و هدایت این حرکت، توسط اعضای کمیته مرکزی صورت گرفته بود.
درسال ١٣٦٤ حزب دمکرات به تمرکز پیشمرگان کومهله در منطقه بانه تعرض نمود و بعد از درگیریهای سخت، تمرکز ما متحمل تلفات سنگینی شد. رفقای کمیته مرکزی این تمرکز را هدایت میکردند.
درتاریخ فروردین ماه ١٣٦٤ در جریان تعرض ما به نیروی حزب دمکرات در “میشیاو” ( واقع در منطقه”شلیر”) نه تنها طرح ما به هدف خود نرسید متاسفانه ١٢ پیشمرگ کومهله نیز جانباختند. در ارتباط با این نمونهها معلوم است که در میدان عمل هم اشتباهاتی صورت گرفته است.
هدف من از اشاره کردن به این موارد بخاطر این است که نشان دهم تنها مسئله گردان شوان نیست که مورد بررسی قرار نگرفته. نمونههای زیادی هست که بخاطر سیاست نادرست و عملکرد نادقیق کمیتهی مرکزی و یا اعضای آن، کومهله متحمل ضربات سنگینی شده و هیچوقت هم مورد حسابرسی قرار نگرفتهاند.
اگر نگاهی به سابقه و مکانیسم هدایت تشکیلات کومهله بیندازیم، به آسانی متوجه می شویم که کمیته مرکزی هیچوقت سیاست، تاکتیک و عملکردهای نادرست خود و اعضای کمیته مرکزی را به صورت روشن مورد حسابرسی و ارزیابی قرار نداده است. اگردر مواردی هم دست به این کار زده باشد، فقط در جلسات محدود کمیته مرکزی صورت گرفته است. درهیچ دورهای، رهبری، در مورد عملکرد نادقیق خود رو به تشکیلات و یا تودههای مردم، بحثی ارائه نکرده است. این در حالیست که رهبری بطور منظم از ارگانهای تشکیلاتی (کمیته ناحیهها، کمیته مناطق، تمرکزها، فرمانده گردانها و ارگانهای ستادی و…) ارزیابی و حسابرسی میکرد و بر اساس این ارزیابیها دست به سلب مسئولیت کردن ، تنبیه تشکیلاتی و عزل و نصبهایی در سازماندهی و غیره میزد.
تا جائیکه من بیاد دارم در کنگرههای کومهله، هیچ وقت چنیین فضایی بوجود نیآمد که بتوان بصورت روشن ازکارکرد کمیته مرکزی ارزیابی و حسابرسی صورت بگیرد. هرچند کومهله در زمینههایی از جریانات سیاسی دیگردر منطقه پیشروتر و دمکراتتر بود، اما فرهنگ سیاسی حاکم در کمیته مرکزی کومهله در هدایت تشکیلات، همان فرهنگ و شیوهیی بوده و هست که در جریانات سیاسی دیگر( اپوزیسیون و غیراپوزیسیون) بکار برده میشود. در این فرهنگ و شیوه تشکیلاتداری، ارگانهای بالادست و از جمله کمیته مرکزی، نسبت به ارگانهای زیر اتوریته خود سختگیر و کمترین اشتباه آنها را مورد ارزیابی و حسابرسی قرار میدهند، اما نه بصورت شفاف کمبودهای خود را ارزیابی میکنند و نه حاضر به پذیرش اشتباهات خود هستند.
این فرهنگ و جهتگیری سیاسی تشکیلاتی ناشی از آن، در نهایت حزب و سازمان سیاسی را به مایملک فردی اشخاص تنزل میدهد و آنها را به این سو سوق میدهد که خود را محق بدانند آنگونه که خود میخواهند با تشکیلات و انسانهای درون آن برخورد نمایند. وجه دیگر این فرهنگ و جهتگیری، سکوت و تمکین بدنه تشکیلات در مقابل رهبری است ک مجال اتخاذ و تداوم این جهت را برای آنان فراهمتر میسازد. پانزدهم مارش ٢٠٠٢
متن مصاحبه اول کاک حبیب گویلی بزبان کردی!
چاوگێڕانێک به سهر کارهساتهکهی گوردانی شواندا،
وتووێژێک له گهڵ هاوڕێ حهبیبی گهوێڵی
٢٧ی ئهسفهند، ساڵرۆژی کارهساته دڵتهزێنهکهی گۆردانی شوانه. کارهساتێک که بوه هۆی گیانبهخت کردنی ٧٠ پێشمهرگهی فیداکاری کۆمهڵه. ٧٠ئهستێرهی پرشنگداری ئاسمانی خهباتی چهوساوان و بهشمهینهتان بۆ دامهزراندنی سوسیالیسم.
ئهمساڵ ٢٣ ساڵ به سهر ئهو رووداوهدا تێدهپهڕێ. لهم ماوهدا گهلێک قسه و باسی له سهر کراوه، بهڵام هێشتاش پاش تێپهڕ بوونی ئهم ٢٣ ساڵه ههندێک لایهنی ئهم رووداوه یان باسی لێنهکراوه و یان لێکدانهوهی جیاوازی له سهر دراوه.
له سهروبهندی ساڵیادی ئهمساڵی هاوڕێیانی گوردانی شوان و له وتو وێژێک له گهڵ هاوڕێ حهبیب گهوێڵی ناسراو به حهبیب کێڵانهدا، ههوڵ دراوه له گهڵ چاوگێڕانێک به سهر رووداوهکهدا به گشتی، تیشک بخرێته سهر ئهو خاڵانهی وا یان باس نهکراون و یان ئهگهریش باسکرابێتن له گهڵ راستییهکانی رووداوهکه ناتهبان.
له سهرهتای وتو وێژهکهدا ئهگهرچی پێویست به ناساندنی هاوڕێ حهبیب ناکات، تهنیا ئهوهنده دهڵێم که کاک حهبیب ئهو دهم ئهندامی کومیتهی ناوهندی کۆمهڵه، بهرپرسی کومیتهی ناوچهی سنه و بهرپرسی نیزامی ناوچهی سنه بووه.
فارووق نهقشی
پرسیار: هاوڕێ حهبیب سهبارهت به ناردنی گوردانی شوان بۆ “بیاره” و جێگیربوونی لهوێ، ئهم ناردنهوه و جێگیربوونه له چ ههل ومهرجیکدا بڕیاری له سهردراوه و چ لێکدانهوه و سیاسهتێکی له پشت بووه؟
حهبیب گهوێڵی: له سهره تاوهو پێش ولامدانهوه به ههر پرسیارێک، پێم خۆشه سلاو و رێزی خۆم پێشکهش به بنه مالهی ههمو هاورێیانی گیانبهختکردوی گوردانی شوان بکهم. بۆ باسکردن له سهر رووداوی دڵتهزێنی گوردانی شوان، به دروست دهبێ بگهڕێنهوه بۆ ههل ومهرجی ئهو سهردهمه و بزانین ئێمه له چ شهرایت و ئهوزاعێکدا بڕیارمان له سهر ناردن و دامهزرانی گوردانی شوان لهو ناوچهیه داوه. راستییهکهی ئهوهیه که پاش حهوت ساڵ خهبات و تێکۆشانێکی چڕوپڕ له دژی جومهووری ئیسلامی و لهوانه خهبات و راوهستانی پێشمهرگانه، بهرهبهره رژیم به پشت بهستن به هێزی زۆر وزهبهندی نیزامی و به تایبهت به کێشانی بهرهکانی شهڕ له گهڵ عێراق بۆ کوردستان، توانیبووی له باری نیزامییهوه کوردستان داگیربکا و بیکاته پادگانێکی نیزامی گهوره. ئهمه وایکردبوو که ناوچهی ئازادکراو به دهس هێزه سیاسییهکانی کوردستانهوه نهمابوو وه ئهوان زیاتر له جاران تاکتیکی شهری پارتیزانییان رهچاو دهکرد و دیاره ناوهند و مهرکهزی حهسانهوه و لوجستیکی خۆشیانیان گواستبوهوه بۆ ناوچه سنوورییهکانی نێوان کوردستانی ئێران و ئێراق.
به کێشانی بهرهی شهڕی ئێران و ئێراق بۆ کوردستان، رژیم هێزێکی زۆر وزهبهندی به درێژایی سنوورهکان لهو ناوچانه دامهزراندبوو. ئهمه بۆ خۆی تهنانهت کهند وکۆسپێکی زۆری بۆ جموجووڵی هێزی پێشمهرگه سازکردبوو و به رادهیهکی بهرچاو چالاکی و جم وجۆلی هێزهکانمانی بهرتهسک کردبوهوه.
جگه لهمه، شهڕی حیزبی دیموکرات له دژی کۆمهڵه و دیفاعی رهوای کۆمهڵه لهم شهڕهدا، به داخهوه ئهو کهند وکۆسپه و ئهو بهرتهسکیانهی گهلێک زیاتر کردبوو. ئهم شهڕه به هۆی تهلهفاتی ئینسانی ههردولا، ببوه هۆی کهم بوونهوهی هێزوتوانای هێزی پێشمهرگهی چ حیزبی دیموکرات و چ کۆمهڵهش. جگه لهوه له سهر ورهی خهباتکارانهی خهڵکی کوردستان رهنگدانهوهیهکی زۆری ههبوو وه ببوه هۆی بڵاو بوونهوهی توی نائومێدی له ناو خهڵکدا و کاردانهوهیهکی زۆری له سهر هاتن بۆ پێشمهرگایهتی دانابوو، به جۆرێک که رهوتی هاتن بۆ پێشمهرگایهتی به شێوهیهکی بهرچاو کهمی کردبوو. له لایهکی دیکهوه دهرهتانێکی زۆرتری بۆ رژیم سازکردبوو که بتوانێ بهرفراوانتر خۆی بڵاو بکاتهوه و له ههمان کاتدا هێزه سیاسییهکان ناچار ببوون بارهگا و مهقهڕهکانیان بگوێزنهوه بۆکوردستانی ئێراق. یهکێک له دهرهنجامهکانی ئهم شهڕه( دێموکرات لهگهڵ کۆمهڵه) بهرتهسک بوونهوهی حوزووری کۆمهڵه له ههندێک له ناوچهکان بوو. درێژه کێشانی ئهو شهره بۆ ماوهی چهن سال به حیزبی دێموکراتی سهلماند که ناتوانێ کۆمهڵه له مهیدانی خهباتی شۆرشگێرانهی کوردستان بهدهرکات. ئهم شهره جگه له تهئسیر و کاردانهوهی خراپی له نێو خهلکی کوردستان ، هێزهکانی کۆمهڵه و دێموکراتیشی شهکهت ولاواز کردبو. لهو ههل ومهرجهدا بو که کۆمهڵه سیاسهتی فهرعی کردنهوهی ئهو شهرهی ههڵبژارد و له ئیدامهی ئهم سیاسهتهدا به شێوهی یهک لایهنه بڕیاری تهقهوهستان و ئاگربهسی دهرکرد. له زومرهی ئهو ناوچانهی که حوزووری ئێمه وهک کۆمهڵهی تێدا بهرتهسک ببوهوه، ههورامان و شومالی کوردستان بوو.
دوای تێپهربونی ماوهیهک لهو ئهوزاع و ئهحواله، بۆچوونێک له ناو رێبهرایهتی ئهوکاتی کۆمهڵهدا سهری ههڵدا که پێی وابوو دهبێ لهو ناوچانه که کۆمهڵه به دروست هێزهکانی خۆی کشاندبوهوه، ههڵسووڕانی تهشکیلاتی عهلهنی و حوزوری هێزی پێشمهرگهی خۆی دهس پێ بکاتهوه.
ببووره کاک حهبیب ، ئایا مهبهستت ئهوهیه که ئهو بۆچوونه پێی وابوو که ههل ومهرجی ئهوه پێکهاتوهتهوه که هێزهکانی کۆمهڵه بچنهوه بۆ ئهو ناوچانهی وا به هۆی میلیتاریزه بوونی بهربڵاوی له لایهن هێزهکانی رژیم و ههروهها به هۆی شهڕی حیزبی دیموکرات له دژی کۆمهڵه، چۆڵ کرابوون؟
حهبیب گهوێڵی: بهڵێ مهبهستم ئهوهیه. به بڕوای من ئهم بۆچوونه و ئهم سیاسهته ههڵهی بهرچاوی ههبوو. له باری سیاسییهوه لێکدانهوهیهکی زانستیانهی بۆ ئهو بڕیاره نهکردبو. مهنزورم ئهوهیه که ناردنی هێزی پێشمهرگه بۆ مهڵبهندێک، بهبێ زانیاری کافی لهسهر مهنتهقهکهو بهبێ زانیاری تهواو له سهرئاڵوگۆڕو ههلو مهرجی تازه رهخساو و له نهزهر نهگرتنی ئهو فاکتۆره تازانهی له مهنتهقهکه هاتۆته پێش و له سهر کار و ههڵسورانی هێزی پێشمهرگه دهور و تهئسیری دهبێ، به بڕوای من کارێکی به غایهت ههلهیه. له باری نیزامیشهوه به باوهری من ئیرادهگهرایی به سهروهها حهرهکهتێکدا زاڵ بوو چون ئهو بۆچونه تهنانهت فاکتوری تهوازونی هێزیش له نهزهر ناگرێ. ئاکامی ئهم بۆچوونه ناردنهوهی گوردانی ٢٢ی ورمێ بۆ شومالی کوردستان و جێگیر کردنی واحدێک له تیپی ١١ی سنه بوو له “بیاره”. ناردنهوهی گوردانی ٢٢ی ورمێ بۆ شومال و تهک خستنهوهی ئهو واحیده له حاڵێکدا که ئێمه زانیارییهکی وههامان له ناوچهکه نهبوو، ههروهها جێگیرکردنی واحدێک له تیپی ١١ی سنه که گوردانی شوانیشی دهگرتهوه به بێ ئهوهی شارهزای ناوچهکه بن، ههم سیاسهتێکی نهسهنجیده بو و ههم ئیرادهگهراییهکی نیزامیشی تێدا بهرچاوه. لهو سهردهمهدا پێشمهرگه به هۆی کار و ههڵسووڕانی نیزامی له ناوهوه زۆر خهسته بوو و ئێمه دهبوو له جیاتی ئهوهی که له شوێنێکی وهک “بیاره” جێگیری کهین دهبوا ههر له چناره ماوهی حهسانهوهی خۆی بهرێته سهر.
پرسیار: لێرهدا ئهم پرسیارهم بۆ دێته بهرهوه که ئهم ههڵوێسته که ئێستا ئێوه باسی دهکهن ههڵوێستی ئێستاتانه که ٢٣ساڵ به سهر کارهساتی گوردانی شواندا تێپهڕیوه، یان ههر ئهو سهردهمیش ههڵوێستێکی موخالفی بۆچوونی رێبهری کۆمهڵه ههبووه. چونکوو زۆرجار رهنگه ههڵوێستێک بگیردرێت و بهڕیوهش ببردرێت، بهڵام پاش چهندین ساڵ که به عهقل و تێگهیشتنی ئهمڕۆوه چاو له مهسهلهکه دهکهی دهزانی که ههڵوێستێکی نادروست بووه.
حهبیب گهوێڵی: بهڵێ به دڵنیایهوه دهتوانم بڵێم جهوههر و ناوهرۆکی ههڵوێست و قسهکانم له سهر دانانی هێز له بیاره که به داخهوه کارهساتی گوردانی شوانی لێکهوتهوه، ئهو کاتیش ههر وهک ئێستا بووه ونهگۆراوه. پێویسته لێرهدا باسی ئهوهش بکهم که موخالیفهت له گهڵ ئهو بۆچونهدا ههربه تهنیا له لایهن منهوه نهبو، بهڵکوکهسانێکیتریش بون له ناو کادرهکانی کۆمهڵهدا که ههر بهو جۆره بیریان دهکردهوه. بهلام بهداخهوه ئهو بهشه له هاورێیانی ئهو کاتی ناوهندی کۆمهڵه که بۆ هێزی پێشمهرگهی کۆمهله بهرنامهرێزیان دهکرد، به نهزهر و پێشنهاد و مولاحهزاتی به باوهری من ئهساسی کۆمیته ناوچهکان و فهرمانده واحیدهکان کهم تهوهجوه بون. بۆ وێنه هاورێیانی ئهو کاتی کومیتهی ناوچهی سنه موخالفی ناردنی واحدێک له تیپی ١١ی سنه بۆ “بیاره” بونو کرنهوهی مهقهڕیان له “بیاره” پێ نادروست بۆ و رایان وابوو که دهبێ له شوێنێکی دیکه و لهوانه ههر له “چناره” که ئهو دهم شوێنی جێگیر بوونی ناوچهی سنه بوو رایان گرین. من دواتر لهم بابهتهوه تهوزیحێکی زۆرتر دهدهم.
پرسیار: ههر وهک خۆتان باستان کرد، دواتر دهگهڕێینهوه سهر ئهم باسه. لێرهدا ئهگهر بکرێ باسێک له سهر خودی رووداوهکه بکهی. ههل ومهرجی ئهو سهردهمی “بیاره” چۆن بوو، رووداوهکه چۆن دهستیپێکرد و ئایا دهکرا بهو ئاقارهدا نهچووبایه و جۆرێکیتری لێ بهاتبایه؟
هاوڕێ حهبیب: بهڵێ کاک فارووق، لێرهدا پێویسته بڕێک تهوزیحی وهزعیهتی مهنتهقه و چونیهتی بارو دۆخهکه بدهم. ههر وهها تهوزیحی ئهوه که ئێمه له چ ههل ومهرجێکدا مهقهڕی “بیاره”مان دانا. له باسکردنی رووداوهکهشدا ههوڵ ئهدهم رووداوهکه ههر ئهو جۆره که روویداوه بگێڕمهوه و دواتر دهچمه سهر ههڵسهنگاندن و لێکدانهوهی خۆم له رووداوهکه.
ئهوکاتهی بڕیاردرا که بچینه “بیاره” ئهو مهنتهقه له مابهینی جهبههی شهری مالوێرانکهری ئێران و عێراقدا قهراری گرتبو. ئاوایی “بیاره” له نزیک سنووری کوردستانی ئێران و کهوتوهته خاکی کوردستانی ئێراقهوه. تهقریبهن خهلک مهنتهقهکهیان چۆڵکردبوو وه له ئهساسدا له نێوان مهقهڕی ئێمه و هێزهکانی جومهووری ئیسلامی؛ نه خهڵک، نه ئهرتهشی ئێراق و نه هێزی ئۆپۆزیسیۆنی ئێراقی نهبوون. له واقێعدا مهقهڕی ئێمه نووکی جیبهه بوو. بهرزاییه سهرهکییهکانی زاڵ به سهر ناوچهکه وهک “کهلی تهته” و بهرزاییهکانی “سوورێن” به دهس هێزهکانی ئێرانهوه بو. به جۆرێک که هێزهکانی رژیمی ئیسلامی دهیانتوانی به خومپاره و چهکی دیکه موزاحیمهتمان بۆ دروست بکهن. پێش چوونی گوردانی شوان واحیدهکانی دیکهی ناوچهی سنه لهوێ بوون. بهرنامهمان وابوو که مانگی جارێک واحیدهکان بگۆڕین. ئهو جارهیان گوردانی شوان لهوێ بوون.
دهوروبهری حهفتهیهک پێش رووداوهکه، دهنگۆی ئهوه ههبوو که رژیم لهو ناوچهیه هێزێکی زۆری کۆکردوهتهوه و بهرنامهی هێرش بۆ ناوچهکهی ههیه. چهند رۆژێک پێش رووداوهکه ههم له لایهن خهڵک و ههم له لایهن هاوڕێیانی خۆمانهوه که لهوناوچهیه بوون، ههواڵ و گوزارش له جم وجووڵی رژیم و ئهگهری هێرش بۆ سهر ناوچهکه دهگهیشته کومیتهی ناوهندی که روونوێشتێکیشی دهدرا به کومیتهی ناوچهی سنه. بهڵام لێکدانهوهی ئهم ههواڵ و گوزارشانه ئهوهی لێدهرنههات که ئهم هێرشه، ئاوا بهربڵاو بێت و بۆ گرتنی ههڵهبجه بێت. گوردانی شوان و فهرماندهی ئهو گوردانه لهم خهبهرانه ئاگادار کرابوون و ئاماده باشیان پێدرابوو. یهک دوو رۆژ پێش هێرشهکه، خهبهرمان پێگهیشت که جم وجووڵی هێزهکانی رژیم له بهرزاییهکانی دهور وبهر به شێوهیهکی بهرچاو زیادی کردووه و دهستیان کردوه به خومپاره باران و توپبارانی دهور وبهری پردی “زهڵم” و خودی پردهکه. ئهو پرده تهنیا خهتی ئیرتیباتی ئهم بهر و ئهو بهر بوو. باقی شوینهکان یان ئاو بوو یان ئهو بهرزاییانه بو،وا به دهس رژیمهوه بوون و تێپهڕ بوون لێیان زور سهخت بوو. کاتی گهیشتنی ئهم خهبهره، هاوڕێ شۆکێ خێرئابادی که فهرماندهی گوردانی شوان بوو وه هاتبوو بۆ چناره، به پهله خۆی گهیاندهوه به واحیدهکهی. سهرله بهیانی رۆژی ٢٤ی ئهسفهند هاوڕێ شۆکێ به بێسیم پهیامی دا که هێزهکانی رژیم هاتونهته خوار بۆ سهر بهرزاییهکانی نزیکی مهقهڕ. من که له چناره بووم به بیستنی ئهم خهبهره ههرچهند بڕیاردان له سهر ههڵس وکهوتی گوردانی شوان به من و به کومیتهی ناوچهی سنه نهبوو و دواتر دهڵێم که چۆن لهم بابهتهوه تهقسیمی کار کرابوو دهس به جێ و به بێ ئهوهی ماتڵی تهکبیر و ڕاوێژ له گهڵ سهرهوه بم پێم وتن که ماتڵ مهبن و تهنیا بێسیمهکهتان ههڵگرن و بێنه دواوه و “بیاره” به جێ بێڵن. وهزعهکه وابوو که هاوڕێیان تهنانهت نهیانتوانیبوو کهل و پهله شهخسییهکانی خۆشیان ههڵگرن. من ههر ئهوکات چوومه بهرزاییهکانی لای “چناره” که مهقهڕی ناوچهی سنهی لێبوو بۆ ئهوهی بتوانم به بێسیمی دهستی تهماسیان له گهڵدا بگرم، چون هاوڕێیان گوردانی شوان بێسیمه گهورهکهیان کۆ کردبوهوه. پاش چهند دهقیقهیهک توانیم پهیوهندیان پێوه بگرم.
به قسه کردن لهگهل هاورێ شۆکێ بهو تهسمیمه گهیشتین که هاورێیانی گوردانی شوان بهرهو مهسیری پردهکه و بهرهو مهنتهقهی “سهیدسادق” عهقهب نشینی کهن. بهڵام به داخهوه خهبهریان دا که کۆنترۆلی مهسیری هاتن بهرهو پردهکهی “زهڵم” کهوتۆته دهس هێزهکانی کۆماری ئیسلامی و ئیمکانی پهڕینهوه لهوێوه نییه. بۆیه له رووی ناچارییهوه روویان کرده ئاوایی “سیروان”. جگه لهوه کارێکی دیکه نهدهکرا. ئهوان دهبوو له ههر حاڵدا لهو بهشه دوور کهوتایهتنهوه، تا لای ئێواره بمانتوانیبایه کارێک بکهین. لهو مهسیرهدا که ئهوان به ناچار گرتبوویانه بهر، ئاگاداری ئهوه ببوون که هێزهکانی حیزبی دیموکراتیش لهو دهور وبهره له شوێنێک له کانی و ئاو وباخێک کۆبوونهتهوه و به تهمای دهرباز بوونن له ناوچهکه. بهڵام هاوڕێیانی ئێمه نهیاندهزانی که ئهوان به تهمان به کام لادا بڕۆن.
دهمهو ئێواره هاوڕێ شۆکێ که بهردهوام پێکهوه له تهماسدا بووین، وتی که به تهمان بچنه نێو ئاوایی سیروان لهوێ له نێو خهڵکهکهدا ههم نهختێک بحهسێنهوه و ههم نان و پێخۆرێک له گهڵ خۆ ههڵگرن و دواتر بهرهو ئهو مهسیره بێن که دیاری کراوه. خاڵێکی گرینگ به تایبهت که ههوا تاریکی دهکرد، شارهزا بوون به مهنتهقهکه بوو، که به داخهوه هاوڕێیانی ئێمه لێی بێبهری بوون. نه ئاشناییهکی وههایان له گهڵ خهڵکی مهنتهقهکه ههبوو نه ڕێگا و بان بهڵهد بوون. ئهمه وایکردبوو که ماندوو بوونێکی زۆر دهستیان پێبدات و بۆ نموونه رێگهی یهک سهعات به چهند سهعات ببڕن. بۆ قهرهبوو کردنهوهی ئهو موشکیلهیه ئێمه که ئیتر ئهو کات له گهڵ هاوڕێیانی “ئاسۆس” خۆمان گهیاندبوه لای سهدهکهی “دهربهندیخان” ههوڵمان دا به گهمی واحدێکی چهند کهسی که هاوڕێیهکمان به نێوی “عهدنان” که خهڵکی ناوچهکه و به باشی شارهزای مهنتهقهکه بوو، بنێرین بۆ لایان و له پهڕاندنهوهیاندا یارمهتییان بکهین. ههوڵمان ئهوه بوو که به یارمهتی “عهدنان” که بوارهکانی چهمی زهڵم به باشی دهناسی ههوڵ بدهین له چهمهکه بیانکهینه ئهو بهر و ئهگهر ئاوهکهش وهها زۆر بوو که پهڕینهوه به ئاسانی مهیسهر نهبوایه، به تهناف بیانپهڕێنینهوه.
خاڵێک که پێویسته ئیشارهی پێ بکهم ئهوهیه که ئێمه لهم بهر سهدهکهی دهربهندیخان، دهستمان به تهواوی ئاوهڵه نهبوو که ههر کارێک و ههر کات پێمان باش بوو ئهنجامی بدهین. مهنتهقهکه به دهست ئهرتهشی ئێراقهوه بوو وه ئێمه دهبوو به له نهزهرگرتنی حوزوری ئهوان بهرنامه رێژی ئهو کاره بکهین. کهرهسه و ئیمکاناتی پێویستیش وهک گهمی و بهلهم ههر هی ئهوان بوو وه دهبوو لهوانمان وهر بگرتایێت. پاش دهردی سهرییهکی زۆر گهمیمان وهرگرت و به تاریک بونی ههوا هاورێ “عهدنان” و واحیدهکهمان بهرهو ئهو بهر ئاوهکه و بۆ لای هاوڕێیانی گوردانی شوان بهرێ کرد.
لهو ماوهدا هێزهکانی جومهووری ئیسلامی لهو بهرهوه خۆیان گهیاندبوه لای ئاوهکه و دیاره ئێمه هیچ ئاگادارییهکمان لهمه نهبوو. واحدهکهی ئێمه که گهیشتنه نزیکهی قهراخ ئاوهکه له بهر تاریکی بۆیان مهیسهر نهبوو که ئاگاداری حوزووری هێزهکانی رژیم بن و کهوتنه کهمین و تهقهیان لێکرا. به پێی زانیاریهکان که دواتر دهستمان کهوت، ههر له دهسرێژی یهکهمدا چوار کهس له هاوڕێیانی نێو قایهقهکه و لهوانه هاوڕێ “عهدنان” گیانیان له دهس دابوو وه پهیوهندی ئێمهش له گهڵ کاک “حهمهی سهییار” که بهرپرسی واحیدهکه بوو وه ههر له گهڵ تهقه لێکردنیان ئێمهی ئاگادار کرد که تهقهیان لێکراوه، قهتع بوو. پێویسته ئهوهش بڵێم که دوای نزیک شش مانگ به هاتنهوهی کاک حهمهی سهیار بۆ لای یهکێک له واحیدهکانی کۆمهڵه له بهرزاییهکانی “چلچهمه” و دوای گهیشتنی به بارهگای ناوهندی کۆمهڵه، کاک حهمه خۆی باسی ئهوهی کرد که ئهو ماوهیه ئهسیری کۆماری ئیسلامی ئێران بوه.
لهم ماوهدا ههر وهک پێشتر باسم کرد هاوڕێیانی گوردانی شوان له ئاوایی سیروان بوون و خۆیان ئاماده دهکرد که بهرهو شوێنه دیاریکراوهکان بێن. بهڵام دواتر بۆمان دهرکهوت که به داخهوه ناوچهکه بومبارانی شیمیایی کراوه و ژومارهیهکی یهکجار زۆر له خهڵکی مهنتهقهكه ــ که دواجار مهعلوم بوزیاتر له پێنج ههزار کهس له خهلکی بێدیفاع و بێ رهبت به شهرهکهبون ــ گیانیان بهختکردوه. ههر ئهو رۆژه هاورێ “کهمال ئیسماعیلی” ناسراو به رهحمهت باوهرێز که پزشکیاری واحیدهکه بو خهبهری پێداین که لهم بومبارانانهدا چهند کهسێک له هاوڕێیانمان کهوتونهته بهر گازی شیمیایی و حاڵیان باش نییه. ئهودهم ئهوهی له بیرم بێت ئهو نێوی پێنج شهش کهسی برد. بهڵام ههتا هات، ئهسهری گازهکه له سهر ژمارهیهکی زۆرتریان خۆی نیشاندهدا. ئهم مهسهلهش ئهوهندهی دیکه کاریکردبووه سهر توانای گوردانهکه و جم وجوولیانی سهختتر کردبوو. له لایهکی دیکهش و ههروهک پێشتریش باسم کرد به هۆی شارهزا نهبوون به مهنتهقهکه و بهڵهد نهبوونی ڕێگا، و ههروهها تاریک بوونی ههوا، ڕێگهیان لێ ههڵه دهبوو، کهوتبوونه نێو زهلکاو و کوێره ڕێ و شتیوا و به تهواوی شهکهت و ماندوو ببوون. پاش چهندین سهعات پیاده رهوی تهنیا مهودایهکی زۆر کهمیان بڕیبوو و زیاتر ههر به دهور خۆیاندا خولابوونهوه. نزیکهو رووناک بوونهوهی ههوا، گهیشتبوونه نێو کۆمهڵێک داربی و شوێنێکی تاڕادهیهک نهدیو. به بوونی هێزهکانی رژیمیش لهو نزیکانه و به روون بوونهوهی ههوا، ئیتر نهدهکرا چیتر ئیدامهی رێگا بدهن، بۆیه به ناچار وتیان لهو شوێنه دهمێنینهوه. ئێمهش رێگه چارهیهکی ترمان پێشکنهدههات و وتمان بمێننهوه تا ههوا تاریک دهکاتهوه و پاشان باقی مهسیرهکه بێن. به دوای کهوتنه کهمینی ئهو واحیدهی که بۆ یارمهتی ئهوانمان ناردبوون و به پێی وهزعی خودی گوردانهکهشهوه، ئیمکانی مانوڕێکی زۆرمان بۆ نهمابوهوه و تهنیا ڕێگایهک که مابوو ئهوه بوو به تاریک بوونی ههوا چهند گهمییهک بنێرینه ئهو بهر و بیانپڕینینهوه. ئهو کارهشمان دانابوو بۆ دهور وبهری سهعات چور ونیو و پێنجی ئێواره.
دهور و بهری سهعات دو و ئهوانه بوو که هاوڕێ “شۆکێ” وتی “دیدهبانهکانمان دهڵێن، ژمارهیک چهکدار به پهله بهرهو ئێمه دێن”. چهند دهقیقهیهک دواتر خهبهریدا که دیدهبان و کهمینهکانمان له گهڵ ئهو هێزه دهرگیر بوون. زۆری نهخایاند که باقی گوردانیش کهوتبوونه شهڕهکه و ماوهیهک ههر له سهر خهت بوون و هاوڕێ “شۆکێ” خهریک فهرماندههی شهڕهکه بوو. پاش دهور و بهری چارهکێک تا بیست دهقیقه دواتر، تهماسمان به گشتی له گهڵ هاوڕێیان قهتع بوو.
بهرداشتی من ههر ئهو سهردهم و دواتریش که ههندێک زانیاری زیاتر کهوته دهست ئهوه بوو که هێزهکانی رژیم تا ڕادهیهکی زۆر ههواڵیان دهست کهوتبوو که ژمارهیهک پێشمهرگه که زۆر شهکهت و ماندوون و به هۆی گازی شیمیاییهوه مهسموم بون و له وهزعێکی نالهباردان و لهوانهیه توانای شهڕ و دهسکردهوهیهکی ئاوایان نهمابێ هان لهو شوێنه. بۆیه ئاوا به پڕتاو و به بێ وهها ئاڕایشێکی نیزامی بهرهو ئهو شوێنه هاتبوون.
به داخهوه له ئهنجامدا له ٧٢ کهسی گوردانی شوان ٥٨ کهسیان ههر لهو شوێنه گیانیانبهخت دهکهن، ١٢ کهسیان به برینداری و له حاڵێکدا که به گازی شیمیایی مهسمووم ببوون به دیل دهگیرێن که دواتر به شێوهیهکی زۆر دڕندانه له لایهن جهلادهکانی کۆماری ئیسلامی ئێرانهوه ئێعدام کران، و دوو کهسیشیان که توانیبوویان خۆیان رزگار بکهن، پاش ماوهیهکی زۆر، گهڕانهوه لامان.
هاوڕێ حهبیب نوکتهیهک که پێموایه پێویسته تهوزیح بدرێ ئهوهیه که ههر وهک خۆشت دهزانی، حیزبی دیموکراتیش هێزێکی لهو ناوچهیه ههبوو. بهڵام ئهو هێزهی ئهوان ئهگهرچی به ههر حاڵ به زهحمهتی زۆر بهڵام توانیان له مهنتهقهکه دهرباز بن و تووشی شهڕ و دهرگیری ئهوتۆ نهبن. گوایه ئهو کات ئهوان پێشیناریشیان به هاوڕێیانی ئێمه دابێ که له گهڵ ئهوان بکهون و بهو ڕێگهی ئهواندا پاشهکشێ بکهن. ئایا شتیوا بووه و ئهگهر بوو چۆن بووه که ئهو کاره نهکراوه؟
ئهوهی من له تهریقی هاورێ شۆکێ وه ئاگاداری بوم ئهوهیه که: هاورێیانی ئێمه توشی چهن کهس له پێشمهرگهکانی حیزبی دێموکرات هاتبون وه به هاورێیانی ئێمهیان کوتبو بچن بو لایان، بهلام هاورێ شۆکێ به منی وت که خۆیان دایانناوه بڕۆن بۆ شارۆچکهی سیروان، ههم حهسانهوهیهک دهکهن و ههم خواردنیش لهگهڵ خۆیان ههڵ دهگرن بۆ ئیدامهی رێگایان و گهرانهوهیان بۆ لامان. ئێمه دهمانزانی که حیزبی دیموکراتیش هێزی لهو ناوچه ههیه، بهڵام نه ئاگادری مهسیری پاشهکشهیان بووین و نه دهمانزانی بهرنامهیان بۆ دهربازبون له وهزعهکه چیه و نه دهشمانزانی که هێزه ئۆپۆزیسیۆنهکانی کوردی ئێراق بۆ پاشهکشه کردنیان یارمهتیان دهدهن، ههمو ئهو شتانهمان دواتر بۆ رون بۆهوه. کاتێک که جهرهیانێک دێته پێشهوه و ههموو شتهکان بهو ئاقارهدا ناڕوا که تۆ پێشبینی دهکهی و ئاکامهکهی شتی ناخۆشی وهک کارهساتی گوردانی شوانی لێدهکهوێتهوه، ئینسان دهڵی بریا وام نهکردایه و ئاوام بکردایه. خۆ دهکرا بۆ نموونه تهنانهت ئهگهر ئهوانیش پێشنیاری هاوکاری و پێکهوه کارکردنیان نهدابا، ئێمه ئهوکارهمان بکردایه و خوازیاری ئهوه بوایهتین که پێکهوه بڕۆین و ئهگهرلهگهڵ هێزهکانی کۆماری ئیسلامی ئێران ــ یش روبهرو بۆین، پێکهوه لێیان دهین. به باوهری من؛ شهری چهن سالهی حیزبی دێموکرات له گهڵ کۆمهڵه هۆیهکی سهرهکیه بۆ خۆ لادان له تهماس گرتن لهگهڵیان لهو ههل و مهرجه سهخت و دشوارهی بۆ ههر دو لامان هاتبۆه پێشهوه. ئاسان نییه، دوو هێز که پێکهوه شهڕیان کردووه، له ناکاو ئاوا متمانه به یهک بکهن که بێن و پێکهوه کارێکی وهها گرینگ بکهن. بێگومان ئهگهر ئهو شهڕی دوولایهنه نهبوایه، لهوانهیه ئهو تهماسه له ههردوولاوه بگیردرایهت و ههر دوو هێزهکه پێکهوه پاشهکشهیان بکردایهت. بهڵام به داخهوه ئهو تهماسه له ئاڕادا نهبووه.
هاوڕێ حهبیب، به داخهوه رووداوهکهی گوردانی شوان بهو شێوهی لێهات که بۆ خۆت باستکردوو دهکرێ بڵێین یهکێک له ناخۆشترین رووداوهکانی مێژووی ههڵسووڕان و چالاکی کۆمهڵه بووه، ئهمڕۆ ههڵسهنگاندن و لێکدانهوهی تۆ له رووداوهکه چییه، ههم له ناردن و دامهزراندنی واحدێک لهو ناوچهیه لهو ههل ومهرجهدا و ههم له سهر خوودی رووداوهکه.
پێش ههموو شتێک، ههر وهک پێشتریش ئاماژهم پێداوه، چوونمان بۆ بیاره و ناردنی واحیدی نیزامیمان بۆ ئهو ناوچهیه و جێگیرکردنی لهوێ، لهو ههل ومهرجهی ئهو سهردهمهدا، کارێکی ههڵه بوو. له ههر جم وجووڵێکی به تایبهت نیزامیدا تۆ دهبێ به وردی گشت ههل ومهرجی کارهکه لێکبدهیتهوه. ئهگهر ئهو کاره نهکهیت و مهنتیق و لێکدانهوهیهکی دروستت نهبێت، رادهی زهربه پهزیری هێزهکهت دهبهیته سهر. به داخهوه لهم مهسهلهدا ههڵسهنگاندن و لێکدانهوهی غهڵهت له ئارادابوو و دهتوانم بڵێیم تهنیا مهنتیقی پشت ئهم لێکدانهوهیه، ماجراجویی و ئیرادهگهرایی بووله عهرسهی کاری نیزامیدا. ئاڵ وگۆر به ئیراده و به حوزوور پهیداکردن له شوینێک پێکنایهت. بهبێ ئهوهی که له پێشدا ههل و مهرج و زهمینهی پێویستی بۆ بڕهخسێنی، ئاکامهکهی دهتوانێ کارهساتی لێبکهوێتهوه. لێرهدا ئهوهش بڵێم که به پێچهوانهی ئهوهی که سایتی کۆمهڵه(حکا) له سهر کارهساتی گوردانی شوان تهوزیحی داوه، که گوایه مهقهڕی “بیاره” له لایهن کومیتهی ناوچهی سنهوه وهک شوێنی حهسانهوهی واحیدهکانی تیپی ١١ی سنه و لهوانه گوردانی شوان لهبهرچاو گیرابوو، دهبێ بڵێم وانهبوه. نه کومیتهی ناوچهی سنه ئهو بڕیارهی دابوو نه ئهوێش شوێنی حهسانوه بوو.”بیاره” نهک ههر شوێنی حهسانهوه و پشتی جیبهه نهبوو بهڵکو ڕێک نووکی جیبهه بوو. ئهو واحیدانهی که لهوێ جێگیر دهکران، لهوانه گوردانی شوان نهک ههر نهدهحهسانهوه بهڵکوو ههمیشه له حاڵی ئامادهباشدا بوون و ههر بهو دهلیلهش ماوهیهکی زۆرمان ڕانهدهگرتن و مانگی جارێک دهمانگۆڕین. ناوچهی سنه شوێنی حهسانهوهی خۆی ههبوو ئهویش “چناره” بوو وه ههموو واحیدهکانی لهوێ دهبوون. مهقهڕی “بیاره” ههروهک باسم کرد، به مهبهستی دهسپێکردنهوهی ههڵسووڕان و حوزووری دووبارهمان له ناوچهی ههورامان کرایهوه، بهڵام به لێکدانهوهیهکی ههڵهو به بێ ههڵسهنگاندنی ههل ومهرجی راستهقینهی ناوچهکه. کاتێک سیاسهتی چوون و دامهزران له “بیاره” ههڵدهبژێری، دهبێ مهبهست و ئامانج لهو کارهش دیاری بکهی و له گهڵ ریسکێک که کارهکه ههیهتی ههڵسهنگێندرێ، ئهو ئهندازه له ریسک چهنده پێویسته بۆ گهیشتن بهو ئامانجه دیاریکراوه. تا کهێ لهوێ دهبم و له چ ههل و مهرجێکدا و چۆن بهجێی دێڵم. به پێی ئهو ههواڵ و گوزارشانه که گهیشتبوونه دهستمان، رژیم خهریکی هێزکۆکردنهوهو تهمهرکوزبو لهو مهڵبهنده ، خهبهری هێرشی نیزامی رژیم به دهستمان گهیشتبو، بهڵام له چهند و چونی هێرشهکه هیچ ئاگاداریهکمان نهبو. لێرهدا ئهوهش بڵێم که هیچکام له هێزه ئۆپۆزسیۆنهکانی کوردی ــ ئێراق، تهنانهت دۆستهکانی کۆمهڵهش تا ئهو جێگای من ئاگاداربم هیچ ئاگادارییهکیان لهو بابهتهوه به ئێمه نهدابوو. ئهگهرچی چاوهڕوانی ئهوه ههبوو که به جۆرێک ئاگاداریان بکردایهتین. به ههر حاڵ به پێێ سیاسهت و تهجرهبهی چهندین سالهی خۆمان له عهرسهی کاری پێشمهرگانهدا، ههرکات ئێمه له تهمهرکوزی زۆری هێزهکانی رژیم ئاگادار بوایهتین، له ههرکوێ بوایه، له ئاواییهک بوایهتین یان له بهرزاییهک، ئێمه دهس بهجێ، جێ خاڵیمان دهدا و هێزهکانمان له شهڕێکی نابهرابهر و نهخوازراو دهپاراست. له مهوردی گوردانی شواندا به داخهوه ئهوکاره نهکرا که، بهرپرسانی کۆمهڵه گشتمان لهو خهبهر و ههواڵانه داچڵهکێین و هێزهکانمان بێنینه دواوه. به داخهوه به هۆی کهمتهرخهمی، تهنانهت پاش ئهوهی که ههواڵی خومپاره بارانی پردی “زهڵم”مان پێگهیشت که تهنیا خاڵی وهسڵکردنی بیاره به سهید سادق بو، دیسانیش له لایهن ئهو کهس و ئورگانانهوه که بهرپرسایهتی ئهوکارهیان له عۆده بوو، بڕیاری پاشهکشه نهدرا و بهو کاره ئێمه واحیدهکانی خۆمانمان خسته مهترسییهکی گهورهوه که ئهو کارهساته ئهسفناک و دڵ تهزێنهی لێکهوتهوه.
ئهوکات که من پێم ووتن شوێنهکهیان به جێ بێڵن، هاورێیانی گوردانی شوان کهوتبوونه حاڵهتێکهوه که پاشهکشهیان پێ تهحمیل ببوو وه هیچکارێکی دیکه نهدهکرا. هێزهکانی رژیم هاتبوونه بهرزاییهکانی سهر مهقهڕی بیاره و به چهکی سووک تهقهیان له مهقهڕ دهکرد. له وهها ههل ومهرجێکدا تهنیا کارێک که دهکرا ئهوه بوو که هاوڕێیانمان بێسیم و چهکهکانیان ههڵگهرن و دهرباز بن. بۆیه ئهگهرچی بڕیاردان له سهر جم وجووڵی نیزامی گوردانی شوان له دهس مندا نهبوو، به بێ ڕاو تهکبیر له گهڵ کهس، پێم ووتن بێنه دواوه. ههر لهو لهحزهوه له واقیعدا، ئیبتیکاری عهمهل له دهس ئێمه و خوودی هاوڕێیانی گوردانی شواندا نهمابوو. رهوتی روداوهکان و خێرایی ئاڵ وگۆڕهکان به جۆرێک بو که تهنانهت ئینتخابی مهسیری پاشهکشهشی له دهس ئێمه دهرهێنا. ئهگهر ئێمه زووتر وبه سهرسۆنگه بڕیاری هاتنه دهرهوهمان له “بیاره” بدابایهت، دیاره مهسیرێکی دیکه و شوێنێکی دیکهمان بۆ هاتنه دواوه ههڵدهبژارد. هاورێیانی گوردانی شوان له وهزعیهتێکدا قهراریان گرتبو که؛ به شوێن و مهنتهقهکه نه شارهزابون، له گهڵ خهڵکهکه ئاشنایی و ناسراوییهکی ئهوتۆیان نهبو. دواتریش تووشی بومبارانی شیمیایی بون و واحیدی کۆمهکیهکهش کهوته کهمین وبه داخهوه تێداچون. بهمجۆره هاورێیانی گوردانی شوان له یهک کاتدا لهگهڵ مهجموعهیهک فاکتهری نێگاتیو روبهرو بونهوه و له وهها شهرایتێکدا له لایهن هێزهکانی سپای پاسدارانی ئێرانیشهوه هێرشیان کرایه سهر. تهنانهت ئهگهر هێزهکانی رژیم که نازانم چۆن ئاگاداری حوزووری ئهوان له ئاخرین شوێنیان ببوون، دوو سێ سهعات درهنگتر بیانزانیبایه دیسان به ئیحتیمالی زۆر دهمانتوانی هیچ نهبێ ژمارهیکیان رزگار بکهین.
له سهر ناردن و دامهزرانی واحیدهکانی ناوچهی سنه له “بیاره” و ئهوهی که کێ یان چ ئورگانێک لهو بڕیاره بهرپرس بووه، شتی جۆراوجۆر وتراوه. ههروهک خۆشت له قسهکانتدا ئیشارهت پێکرد، بۆ نموونه له نوسراوهیهکدا که له سهر روداوی گوردانی شوان و تهبعهن له ژێر چاوهدێری ئهو بهشه له رێبهری ئێستای سازمانی کوردستانی حیزبی کۆمۆنیستی ئێران ــ کۆمهڵه که ئهو کاتیش ههر له رێبهری تهشکیلاتدابو تهنزیم کراوهو له سهر سایتی کۆمهڵه(حکا) داندراوه دهڵێ که: “بیاره یهکێک لهو ئاواییهسنوریێنه بوو که دیاریکرابوو بۆئهوهی گوردانی شوان یهکێک له گوردانهکانی سهر به ناوچهی سنه بۆ حهسانهوه و پشتی جهبههی خۆیان لهوێ کهڵک وهر بگرن”. یان کاک “عهبدوڵای موهتهدی” نێوی چهند کهسێک و یهک لهوانه نێوی ئێوه وهک کهسانێک که بهرپرسایهتیتان ههبووه دێنێ. زۆر کهسیش پێی وایه که کومیتهی ناوچهی سنه بهرپرسایهتی ههبووه و ئهوان ئهو بڕیارهیان داوه. دیاره لێره مهبهست ئهوه نییه که تاوانی ئهو رووداوه، بخرێته پاڵ تاکه کهس یان تاکه ئورگانێک، پرسیارهکهی من ئهمهیه که ئهم مهسهله خاڵێکی نارۆشنی ئهو رووداوهیه، ئێوه که تا ئهو جێگای من له بیرم بێ ئهو دهم ههم ئهندامی کومیتهی ناوهندی کۆمهڵه بوون و ههم بهرپرسی کومیتهی ناوچهی سنه و بهرپرسی نیزامی ناوچهش بوون، لهم بابهتهوه ڕاتان چییه؟
هاوڕێ حهبیب: بهڵی ئهو کات من ئهندامی کومیتهی ناوهندی کۆمهڵه و بهرپرسی ههماههنگی کومیتهی ناوچه و بهرپرسی نیزامی ناوچهی سنه یانی بهرپرسی تیپی ١١ی سنه بووم. ئهوهی لێرهدا و له وڵامی پرسیارهکهتاندا باسی دهکهم، له روی حهقایق و روداوێکهوهیه که خۆم له نزیکهوه لێی ئاگادارم. ئهگهر ئینسان بیهوێ مێژووی رووداوێک یان بهسهرهاتێک باس بکات دهبێ به بهرپرسایهتییهوه ئهو کاره بکات و شتهکان له جێی خۆیان دابنێت. ههروهک پێشتریش باسم کرد و له پرسیارهکهی ئێوهشدا سهبارهت به روداوی گوردانی شوان له سایتی کۆمهڵه(حکا) هاتوه، ومنیش ئهوهی لێ زیاد دهکهم که کاک “ئیبراهیمی عهلیزاده” له چهند ووتاریک و له چهن شوێنێکی جیاواز و ههر به موناسهبهتی کارهساتی گوردانی شوان باسیکردوه وله ئهساسدا ههر پۆختهی قسهکانی بهرێزیانه که کراوهته نووسراوهیهک و له بهشی “یادی هاوڕێیانی گیانبهختکردوو” له ماڵپهڕی کۆمهڵه سازمانی کوردستانی حیزبی کومۆنیستی ئێراندا له چاپ دراوه، دهڵێ: “که کومیتهی ناوچهی سنه بیارهی وهکوو شوێنی پشتی جیبهه و بۆ حهسانهوه بۆ واحیدهکانی خۆی دیاری کردبوو وه ناردبوونیه ئهوێ”. ههروهک له قسهکانی پێشووشمدا باسم کرد، “بیاره” نهک ههر بۆ حهسانهوه و پشتی جهبهه نهدهبوو، بهڵکوو ههر واحیدێک لهوێ بوایه به تهواوی شهکهت و ماندوو دهبوو، چون دهبوا به دهلیلی نوکی جهبهه بون بهردهوام له حاڵی ئامادهباشیدا بوایهن. کهوایه “بیاره” نهک بۆ حهساندنهوه بهڵکوو بۆ ئامانجێکی دیکه و کارێکی دیکه لهبهرچاو گیرابوو که من پێشتر باسم کردوه. جگه لهوه، کومیتهی ناوچهی سنهش نهبوو که ئهو بڕیارهی دابوو، بهڵکوو ئهوه کومیتهی ئیجرایی کۆمهڵه بوو که دهبیر ئهوهڵی تهشکیلات(کاک ئیبراهیم علیزاده) نهزارهتی به سهرئهو کومیتهیهوه ههبو، لهو بارهوه بڕیاریان داوه. ئهز قهزا لیکدانهوهی کومیتهی ناوچهی سنه له مهسهلهکه ڕێک به پێچهوانهی ههڵسهنگاندنی رێبهرایهتی بوو. تهنیا کومیتهی ناوچهی سنهش نهبوو که موخالیفی ئهو بڕیاره بوون من له بیرمه که زۆرێک له کادرهکانی ناوچهی سنهش، ههروهک ئێمه موخالیفی جێگیرکردنی هێز لهو مهڵبهنده بوون. ههڵبهت ئهوه بڵێم که موخالهفهتی کومیتهی ناوچهی سنه لهو ڕوانگهوه نهبوو که گوایه ئێمه پێشبینی ئهوهمان کردبوو که هێرشێکی وا دهکرێته سهر واحیدهکهمان و له بهێن دهچێ. ئێمه ئهوهمان ئهووت که “بیاره” شوێنی حهسانهوه نییه و باشتروایه واحیدهکانمان لهخۆڕا شهکهت نهکهین و ئیمکانی حهسانهوهیان بۆ فهراههم بکهین. کاتێک ئهو تهسمیمه گیرابوو من لهوێ نهبووم. ئهوکاته من لهگهڵ چهند واحیدێکی ناوچهی سنه له ناوهوه، له ناوچه داگیرکراوهکان له مهئمووریهتدا بووین. به ههرحال واقعیهت ئهوهیه که؛ پێش ئهوهی هیچ هێزێکی ناوچهی سنه بچێته “بیاره”، ههیئهتێک له ناوهندیهوه دێن بۆ “چناره” و له گهڵ ئهو جهمعه له هاورێیانی کومیتهی ناوچهی سنه که له چناره مابونهوه و، ههر وهها لهگهڵ هاورێیانی کومیتهی ناوچهی مهریوان موشتهرهکهن کۆبوونهوه دهکهن وله سهرزهرورهتی دانانی هێزی پێشمهرگهی کۆمهڵه، له بیاره، قسه و باس دهکهن، کاتێک لهگهڵ موخالهفهتی ئهو جهمعه له هاورێیانی کۆمیتهی ناوچهی سنه روبهرو دهبن، ئهوتهسمیمهی خۆیان له سهر کومیتهی ناوچهی سنه دهکهن به بڕیار که دهبێ بهڕێوهی ببا. ئهو جۆرهی که من بیستوومه نهک ههر کومیتهی ناوچهی سنه بهڵکوو کومیتهی ناوچهی مهریوانیش ههر موخالیفی ئهو بڕیاره بوون.
پاش گهڕانهوهم بۆ “چناره”، له کۆبوونهوهیهکی کومیتهی ناوچهی سنهدا باسی ئهو مهسهلهیهمان کرد و منیش موخالیفهتی خۆمم له گهڵ ئهو بڕیاره دهربڕی. که واته ههموو حهوت ههشت کهسی کومیتهی ناوچه موخالیفی ئهو بڕیاره بووین. بهڵام چون له سهرمان کرابوو به بڕیار، بهڕێوهمان برد. ههڵبهت پێم باشه که بۆ مانهوه له تاریخیشدا بووبێ ئهم نوکته باس بکهم که؛ پاش هاتنهوهم بۆ لای ناوچهی سنه و دانیشتنمان له سهر ئهو بابهته، من و کاک “سهلاحی مازووجی”، بهیانی ئهو رۆژه چووین بۆ بارهگای ناوهندی کۆمهڵه له “بۆتێ” بۆ لای کاک “ئیبراهیم علیزاده” بۆقسه وباس له سهر ئهو مهوزوعه. بهداخهوه کاک ئیبراهیم له جیاتی بهجیدی گرتنی مهوزوعهکه به بێ تهوهجوهییهوه ئێمهی حهواڵهی لای کومیتهی ئیجرائی کرد. ئیمه که ههم لهو شێوه جوابهی ئهو قهڵس بووین و ههم پێشتریش لهو بابهتهوه له گهڵ کومیتهی ئیجرایی قسه کرابوو وه دهمانزانی به نهتیجه ناگهین، ههڵساین و به توورهییهوه گهڕاینهوه بۆ “چناره”. ئهمه حهتمهن کاک “سهلاحی مازووجی” له بیریهتی چون ئهو دهم چهندین جار لهسهر ئهم مهسهلهیه پێکهوه قسهمان کردووه. مهبهستم ئهوهیه که روونی بکهمهوه که بهڵێ، دوو بۆچوون له بابهت دانانی مهقهڕی “بیاره” و ناردنی واحیدێک بۆ ئهوێ ههبوو. له شوێنێکی دیکه له قسهکانی کاک ” ئیبراییم” دهڵێ که بڕیاری پاشهکشێ له لایهن کومیتهی ناوچهی سنهوه دهرکرا ،بهم شێوه له سهر مهسهلهکه قسه کردن به بڕوای من بۆ سهبت له تاریخیشدا بووبێ موناسب نییه. ههر وهک باسم کرد ئهوهڵهن کومیته ناوچهی سنه هیچ بڕیارێکی دهرنهکردوه و ئهوه ئهسڵهن له بابهت تهقسیمی کار و بهرپرسایهتی تهشکیلاتییهوه، ئهرکی کومیته ناوچه نهبوو وه له ئێختیاراتی ئهودا نهبوو. لهم بابهتهوه بۆ ئاگاداری ئێوه و بۆ سهبت له تاریخیشدا ئهوه بڵێم که رێبهرایهتی کۆمهڵه واته کومیتهی ئیجرایی ئهو سهردهم که له ژێر چاوهدێری راستهوخۆی دهبیر ئهوهلی کۆمهڵهدا کاری دهکرد، تهقسیم کارێکی بهم شێوهیان بۆ مهقهڕی “بیاره” و بۆ ئهو واحیدهی که لهوێ جێگیربو، له بهرچاو گرتبوو: یهکهم کاروباری نیزامی واحیدهکه دهربهست به کومیتهی ئیجرایی درابوو. دوههم کاری سیاسی و ئاڵ وگۆڕی واحیدهکان به کومیتهی ناوچهی سنه سپێردرابو. سێیهم کاری تهداروکاتی و لوجێستیکی واحیدهکهش درابوو به ئۆرگانی”ئاسۆس” که کاری دیپلۆماسی کۆمهڵهی بهرێوهدهبرد. بهم شێوهیه کاری تهدارکات و بهرپرسایهتی نیزامی ئهو واحیدهی که له بیاره جێگیر دهبو، له سهرشانی کومیتهی ناوچهی سنه نهمابو. ههر بهم بۆنهوه ئهگهر ههر خهبهرێک و گوزارشێک لهو بابهتهوه ببوایه، پهیامهکان راستهوخۆ به کۆمیتهی ئیجرایی کۆمهڵه دهدرا و روونووسێکیشیان دهنارد بۆ ئێمه وهک کومیتهی ناوچه. پێم خۆشه لێرهدا ئهوهش بێژم که مهبهستی من لهم قسانه ئهوه نییه که باری بهرپرسایهتی ئهو مهسهله له سهرشانی خۆم داماڵم و بیخهمه سهرشانی کهس یان ئۆڕگانێکی دیکه. منیش که ئهو سهردهم ئهندامی کومیتهی ناوهندی کۆمهڵه و ئهندامی کومیتهی ناوچهی سنه و بهرپرسایهتیشم لهوێ ههبوو، لهم مهسهلهشدا بهرپرسم و ئهگهریش کاتێک بێت و لهم مهسهله بکۆڵدرێتهوه، منیش یهکێک لهو کهسانهم که دهبێ حازر بم و قسهی خۆم بکهم. لێرهدا ئهوهش بڵێم که ئهوجۆرهی کاک “عهبدولڵا ” له زنجیره وت ووێژێکیدا له ژێر سهردێڕی “پێنج سال لهگهڵ کاک عهبدولڵا موهتهدی” که بوه به کتێب و له چاپ دراوه، له سهر روداوی گوردانی شوان نێوی چوارکهس دهبات که گوایه ههرئهو چوار کهسه له جهرهیانی تهسمیمات وکارو ئوموراتی مهربوت به گوردانی شوان ئاگادار بون. واقعیهت ئهوهیه که ئهو کات کاک عهبدولڵا ئهندامی کۆمیتهی ناوهندی کۆمهڵه نهبو تا بهرپرسیاریهتی راستهوخۆی بکهویته سهرشان، بهلام لهمهوقعیهتی دفتهری سیاسی حیزبی کۆمۆنیستی ئێراندا، دهبو کاک عهبدولڵا ئهوهندهی مهشغهلهو پهرۆشی کۆمهڵهی بوایه که ههرئهو کات چ له سهر سیاسهتی ههڵهی ناردنی هێزی پێشمهرگهی کۆمهڵه بۆ شوێن و مهڵبهندی نازهرور و چ له دوای روداوه دڵتهزێن و کارهساتبارهکهی گوردانی شوان ههڵویستی رون و ئیجابی بوایهت. پێویسته ئهوهش بێژم که هیچکات و هیچکام له رێبهرانی کۆمهڵه و حیزبی کۆمۆنیستی ئێران له کاک عهبدولڵا موهتهدی یهوه بگره تا کاک ئیبراهیم علیزاده و تا باقیهکهی نهچوونه پای ههڵسهنگاندن و لێکۆڵینهوهی ئهو سیاسهته که ئهو کارهساته دڵتهزێنهی لێکهوتهوه. سیاسهتی زاڵ به سهر بڕیاری کردنهوهی مهقهڕی “بیاره” و جێگیرکردنی واحیدهکان لهو مهقهڕه له کوێوه هاتو له چ بۆچونێکهوه سهر چاوهی دهگرت، چ کهسانێک لێی بهرپرس بون، چ دهرس و ئهزمونێکی بۆ دوارۆژ لێوهردهگرین. به باوهری من دهبو ههر ئهو کات رێبهری کۆمهڵه به ئیحساسی مهسئولیهتی تهواوهوه بچوایهته پای ئهرزیابیهکی زانستیانه له سهر ئهم روداوهو کهم وکووڕیێهکانی له باری سیاسی و نیزامیهوه دهس نیشان بکردایهو بیروباوهڕی گشتی خهڵکی کوردستانی له ڕاستییهکانی ئهو رووداوه ئاگادار بکردایهتهوه.
کاک حهبیب با ئهم بهشه به جێ بێڵین و ههندێک له نزیکهوه بێینه سهر باسی گوردانی شوان. زۆرجار باس له تایبهتمهندییهکانی گوردانی شوان کراوه. ئێوه که خۆتان له نزیکهوه ههم کهسان و کهسایهتی پێشمهرگهکانی گوردانی شوانتان ناسیوه و ئاشنای ههموو ههڵس وکهوتهکانیانن، ئهم تایبتمهندیهیان چۆن دهستهبهر دهکهن و ههڵیاندهسهنگێنن.
هاوڕێ حهبیب: راستییهکهی ئهگهر بمانهوێ له سهر دهور و نهقشی گوردانی شوان له چوارچێوهی کار و چالاکییهکانی کۆمهڵه و به تایبهت له مهیدانی ههڵسورانی پێشمهرگانهدا قسه بکهین، دهبێ کاتی زورتری بۆ تهرخان کهین، چون له راستیدا ناکری ئهو ههمو فهعالیهت و چالاکیه بهر بلاوهی هاورێیانی گوردانی شوان له ماوهی چهن سال له تێکۆشانی سیاسی و چالاکی نیزامی دا بویانه له کورته موساحهبهیهکدا ولام بدرێتهوه. بهڵام به چهند لایهنێک لهو بابهته ئاماژه دهکهم. من ئهو شانازیهم ههبوو که ههر له شهڕی ٢٤ رۆژهی شاری سنه وه که پێشمهرگه له ناو شار و دهوروبهری شار چالاکی ههبوو، له گهڵ زۆرێک لهو هاوڕێیانهی که دواتر و به پێکهاتنی گوردانی شوان، لهو گوردانهدا سازمان دران، نزیکایهتی و پهیوهندێکی ههمه لایهنه چ له عهرسهی سیاسی یان چالاکی نیزامی و به تایبهت رابیتهیهکی عاتیفی وسهمیمانه پهیدا بکهم. بۆیه له نزیکهوه ئاشنای کار و چالاکییهکانیان ههم. ئهگهر له تایبهتمهندی گوردانی شوان قسه بکهم، له لای من بهو مانایه نییه که گوایه جیاوازیهکی ئهوتۆ له نێوان هێزهکانی پێشمهرگهی کۆمهڵهدا ههبووه. ئهگهر تایبهتمهندییهک بووبێت، دهگهڕێتهوه سهر ههل ومهرجی کار و چالاکی ههرکامیان و شێوهی ئهو چالاکیانه. له مهجموع دا هێزی پێشمهرگهی کۆمهڵه به گشتی له یهک بهرنامه و یهک سیاسهت پهیرهوییان کردوه و وهک کهسایهتیش، به گشتی له ورهیهکی بهرزی شۆڕشگێڕانه بههرهمهند بون. بهڵام ههروهک باسم کرد ههل ومهرجی ههڵسووڕانی گوردانی شوان رهوشت و شێوهکاری تایبهتی پێ بهخشیبوون. پهیوهندی و عیلاقاتێک که له نێوان خهڵک و کۆمهڵهدا به تایبهت له شاری سنه ههبوو، راستهوخۆ له کار و ههڵسووڕانی پێشمهرگهکانی کۆمهڵه له ناوچهی سنه و لهوانه له نێو هاوڕێیانی گوردانی شواندا که بهشی ههره زۆریان خهڵکی سنه بوون رهنگی دهدایهوه. زۆربهی هاوڕێیانی گوردانی شوان ههرکامیان رهنگه دهیان جار له ههل ومهرجی جۆراوجۆری وهک چالاکییهکانی نێو شاری سنه، له نێو ماڵهکان و ناو خانهوادهکان مابێتنهوه وخهڵک حهشاریان داون. تایبهتمهندییهکی دیکه، له شێوهی کار و چالاکی پێشمهرگهکانی گوردانی شوان له دهور وبهر شاری سنه ئهوه بوو که، به هۆی ههل ومهرجی جوغرافیایی و وهزعیهتی نیزامی حاکم به سهر شاری سنه و دهوروبهری شاردا، له تاکتیک و شێوهکارێک که بۆ نموونه له شوێنه سنوورییهکان پهیڕهو دهکرا جیاوازبو. ههل ومهرجی دهوروبهری سنه پێویستی به تاکتیک و شێوهکاری خێرا و عهمهڵیاتی کوت وپڕ و کورت ماوه ههبوو. به واتهیهکی دیکه پێویستی بهوه بوو که هێزهکان بتوانن خێرا دهس بوهشێنن و دهس بهجێ بکشێنهوه و جێخاڵی بدهن. زوو بتوانن مانۆڕی پێویست بۆ زهربه لێدان و خۆکشانهوه له ههر چالاکییهکدا بۆ نموونه له پایگا گرتندا، به کار بێنن. ئهگهر هێزهکانی کۆمهڵه له مهواریدکدا وله بهعزیک له شوێنهکانیتر بۆ گرتنی پایگایهک له تاکتیکی کوتان به چهکی قورس و پاشان هێرش بۆ سهر پایگاکه کهڵکیان وهر دهگرت، له دهوروبهری شاری سنه دهبوو له تاکتیکی غافڵگیری و زهربهی سهریع کهڵک وهر بگری. بۆ نموونه کهلک وهرگرتن له لیباسی دوژمن وغافلگیر کردنی نیگابانهکانیان له روناکی رۆژدا. به کورتی ئهو ههل ومهرجه واته تێکهڵاوی زۆر له گهڵ خهڵک و تاکتیکی نیزامی پێویست بۆ دهوروبهری شاری سنه ههم له باری سیاسی و ههم له باری نیزامییهوه تایبهتمهندی خۆی به فهعالیهتی سیاسی و چالاکی نیزامی گوردانی شوان بهخشیبوو. ئهو هاورێیانه به هۆی دهستهو یهخه بوونی بهردهوامیان له گهڵ هێزهکانی رژیم و ههڵبهت به پشت بهستن به سۆز و خۆشهویستی خهڵکیش دهرحهق به کۆمهڵه، تێکهڵاوییهکی زۆریان له گهڵ خهڵک ههبوو وه ههرکات ههستیان به مهترسی بکردایه، رویان دهکرده ناو خهلک و ئهوانیش بهوپهری دلسۆزیهوه یارمهتییان دهدان. به گشتی ئهگهر له چهند خاڵدا باسی تایبهتمهندییهکانیان بکهم، ئهوهیه که زۆر خوێن گهرم و سهمیمی بوون، له ناو خهڵکدا زۆر خۆشهویست بوون، بهردهوام له تهنگ وچهڵهمهدا پشتیان به خهڵک دهبهست، له باری نیزامییهوه زۆر چالاک و خیرا بوون و بهردهوام حاڵهتێکی تهعهروزییان ههبوو، چون لهو ههل ومهرجهدا حاڵهتی دیفاعی دهیتوانی زهربهیان لێبدا. هاوڕێیانی گوردانی شوان زۆر به دیسیپلین بوون و ههر بڕیارێکی تهشکیلاتیان به وردی بهڕێوه دهبرد. ئهگهرچی بهشی زۆریان خهڵکی شاری سنه بوون، بهڵام ئهم مهنتهقه و ئهو ناوچه بۆ ئهوان جیاوازی نهبوو، تهشکیلات له کوێ پێویستی بهوان بوایه به دڵ و به گیان ئاماده بوون و خۆیان دهگهیانده ئهوێ.ئهگهر کهمێک بگهڕێمهوه دواوه، ههر ئهو تایبهتمهندی رووکردنه خهڵک له کاتی تهنگانهدا بوو که هاوڕێیانی گوردانی شوانی له پاشهکشهیان له “بیاره” هاندا که بچنه ناو خهڵکی شارۆچکهی سیروان و یارمهتیان لێ وهرگرن و له نیویاندا بحهسێنهوه. ئیتر وهک باقی پێشمهرگهکانی کۆمهڵه، دڵسۆزییان، فیداکارییان، بهدهربهست بوونیان دهرحهق به هاوڕێیانیان و دهرحهق به خهڵک، ئهمانه سهرجهم له خسوسیات و تایبهتمهندیهکانی ئهو هاوڕێیانه بو. به داخهوه که ئێستا خۆیان لهناوماندا نین بهڵام، بیرهوهریهکانیان، پێکهنینه شیرینهکانیان، حهول و تهقهلای بێ وچانیان وهک ئینسانهایهکی سوسیالیست و کومۆنیست بۆ دهستهبهر کردن و بهدیهێنانی ئازادی و یهکسانی و دابین کردنی ژیانێکی باشتر بۆ کرێکاران وزهحمهتکێشان، وه به کورتی یادی ئازیزیان بهردهوام له دڵی ههموو ئێمه و کۆمهڵانی خهڵک به تایبهت خهڵکی شاری سنه و ئاواییهکانی ناوچهی سنه که زیاتر ئاشنای نزیکی ئهو هاوڕێیانه بوون، زیندوو دهمێنێ. پیم خۆشه لێرهوه جاریکیتر سلاو و رێز و خۆشهویستی خۆم پێشکهش به بنهمالهی ئازیز و سهربهرزی هاورێیانی گیانبهخت کردوی گوردانی شوان و ههمو ئهو کهسانه بکهم که خهمی تێداچونی ئهو هاورێیانه، ئێستاش ههر له سهربیر و زهینیان سهنگینی دهکا.
بهرز و بهرێز بێت یادی ئازیزی گیانبهخت کردوانی گوردانی شوان
خواننده عزیز!
چرا بعد از ٢٢ سال، در جهت نوشتن و به تصویر کشیدن این ماجرا اقدام کردم؟
در واقع در تمامی این سالها مشکلات فکری زیادی داشتم. آنچه که در آن واقعة دهشتناک بر من رفت، باضافه شرایط نامطلوب و فشارهای مضاعفی که تشکیلات کومهله در آنمقطع بجای پشتیبانی و کمک برای برونرفت از آن دوران وحشتناک بر من روا داشتند، مرا در زیر آواری از مشکلات فکری دفن کرد. برای بیرون آمدن از زیر آوار مشکلات احتیاج به زمان داشتم.
برای حفظ سندیت و راستی گفتههایم در این نوشته به اسامی اشخاصی که به نحوی در رابطه با فاجعهی گردان شوان در ارتباط بودهاند، اشاره کردهام. خوشبختانه تمامی این افراد بغیر از زنده یادان جلال سلیمی، صدیق باستامی و توفیق الیاسی همگی شاهدان زندهای هستند که میتوانند در رابطه با صحت نوشتههایم نظر دهند ضمن اینکه، من خود در جهت دقیقتر کردن موضوع با تعدادی از آنها تماس گرفتهام.
این نوشته نمیتواند بتمامی زیر و بمهای تراژدی گردان شوان را بنمایش بگذارد. من بخوبی میدانم که این نوشتهها دارای کمبودها و کم و کاستی است. تکمیل کردن و رفع کم و کاستیهای این نگارش تنها با کمک تک به تک کسانی که از نزدیک شاهد آن فاجعه بودهاند، فارغ از وابستگیهای تشکیلاتی و جهتگیریهای سیاسی ممکن است.
در رابطه با دقیق کردن و مستند کردن هر چه بیشتر، تلاش گردان شوان در مکان، زمان و ساعاتی پر از تنش و ناامنی که پیشمرگان این گردان برای رساندن خود به نقطهای امن در تلاش بودند، برای جلال برخوردار ” جلال کاکی” و نسرین رمضانعلی پیغام فرستادم تا در این رابطه با آنها تماس بگیرم و آنها بتوانند مشاهدات و نظرات خود را مستند نمایند. متاسفانه هیچ یک از آنها حاضر به این کار نشدند.
آنجه مرا بر آن داشت تا با وجود این کمبودها به نوشتن این خطوط بپردازم. همانا فراخوانی است به همه آنهایی که از نزدیک مشاهدهگر و یا دخیل در آن فاجعه بودند. تا که شاید با نظرات، انتقادات و نگارش مشاهدات خود کمبودها و نقایص این نوشته را تکمیل کرده و یا با نگارشی با روایت دیگر نوشته کامل و جامعی ارائه دهند.
با امید به روزی که رهبران و سازماندهندگان تراژدی گردان شوان بدرجهای از بلوغ سیاسی و وجدان فردی برسند که با نقد نقش خود از مشکلات و کم و کاستیهای آن فاجعه دهشتناک، دیگر ترسی از بعهده گرفتن مسئولیت اتفاقات در رهبری تشکیلاتهای خود را بدل راه نداده و صادقانه به گذشته خود و جنبش مردم کردستان برخورد نمایند.
از دوستان و خوانندگان عزیز میخواهم که نظرات اصلاحی و انتقادی خود را در جهت یاری و تکمیل نمودن این نوشته به آدرس زیر ارسال نمایند.