سیاسیکتێبمێژوویی

روند افول جنبش

محمد سیار

از مقطع تسلط هژمونی جهنمی حکومت اسلامی ایران بر عمده شهرهای کردستان، تا مقطع شروع جنگ سراسری کومه‌له و حزب دمکرات، از خرداد ماه سال 1359 تا ششم بهمن ١٣٦٣

محمد سیار

***

فهرست

ادامه فعالیت کومه‌له در جنبش کردستان ! 7

پیشگفتار!…………………………… 7

خروج از شهر سنندج و فضای حاکم بر جنبش ! 8

تحت فشار قرار دادن اسرا، ادامه‌ی ترادژی کمیته‌ی‌ تحقیقات شهر سنندج ! 12

بازگشت کاک شوان، شروعی در جهت تعرض به نیروهای رژیم اسلامی ! 15

جانباختن کاک شوان و تاثیر آن بر فضای لق شهید سعید! 17

ماموریت در زندان مرکزی کومه‌له ! 21

نامه‌ی مجید حبیبی به خمینی و رهنمودهای وی در جهت سرکوب مردم کردستان ! 22

تلاش رژیم در آزادسازی محور استراتژیک و کلیدی بانه، سردشت ! 25

خاطرات فرماندة حکومت اسلامی برای پاكسازي‌ جادة‌ 60 كيلومتري‌ بانه‌ -‌ سردشت ‌! 26

خاطرات سرهنگ علی صیاد شیرازی: ادامه‌ی رفتن ستون نظامی به سردشت ! 29

تلاش رژیم در آزادسازی محورهای استراتژیک سنندج _ مریوان! 34

خاطرات سرهنگ علی صیاد شیرازی، در آزاد سازی محورهای سنندج _ مریوان ! 35

برنامه‌ریزی کومه‌له در جهت سرکوب سپاه رزگاری ! 41

بازگشت به منطقه‌ی سارال فصلی تازه از فعالیت ! 44

واقعة دلخراش انفجار مقر کومه‌له در روستای عصرآباد کامیاران ! 45

عمده شدن اختلافات کومه‌له و حزب دمکرات و درگیریهای مسلحانه ! 46

اختلافات درون تشکیلاتی در جنوب کردستان ! 47

آغاز عملیاتهای بزرگ و پرقدرت در شهر سنندج ! 51

عملیات کنترل محله‌ی حاجی‌آوا! 52

عملیات محلة کلکه‌جار! 53

بازتاب عملیات محلات شهر سنندج بر ناحیه‌ی دیواندره! 53

درگیریهای کومه‌له و حزب دمکرات در منطقه‌ی کامیاران ! 55

برنامه‌ریزی رژیم اسلامی برای تصرف شهرهای اشنویه و بوکان ! 58

عملیات تصرف شهر اشنویه! 59

برنامه‌ریزی‌های کومه‌له در تقابل با مسلح شدن مردم دولاو ! 60

حزب دمکرات در روستای پالنگان 63

حزب دمکرات در پایگلان 67

حزب دموکرات در گلین 70

توافقات بی‌حاصل کومه‌له و حزب دمکرات و درگیریهای قره‌داغ! 73

تعرضات نیروهای رژیم اسلامی و استقرار در مناطق آزاد پیشمرگان ! 74

ضربات حکومت اسلامی به تشکیلاتهای مخفی کومه‌له ! 81

ضربه خوردن واحد شهر و تراژدی ناشی از آن! 92

خاطرات عبدالله سیدمرادی از فعالیت، واحد پیشمرگان شهر سنندج! 94

رویارویی مسلحانه کومه‌له و حزب دمکرات اینبار در منطقه سردشت! 115

تعرضات وسیع حکومت اسلامی به مناطق جنوب کردستان! 116

برپایی حزب کمونیست ایران 120

یورش نیروهای رژیم به مقرات مرکزی تشکیلاتهای سیاسی در منطقه‌ی آلان سردشت ! 122

آغاز سرما و عقب‌نشینی مقطعی نیروهای رژیم از منطقه‌ی خرخره ! 125

فعالیت گردان چیا و عدم موفقیت آن در منطقه‌ی هوشار ! 126

تصمیم نابجای تصرف پایگاه تینال و جانباختن ١٤پیشمرگ کومه‌له ! 128

رویارویی مجدد کومه‌له و حزب دمکرات اینبار در منطقه‌ی مریوان! 129

گردان کاوه و ارگانهای ناحیه‌ی دیواندره در عمق مناطق دیواندره! 130

ادامه‌ی ماموریت و جمع‌آوری کمکهای مالی از مردم منطقه! 132

بهار ١٣٦٣، آغاز مجدد تعرضهای وسیع حکومت به پیشمرگان! 134

تهاجم نیروهای رژیم به تمرکز پیشمرگان کومه‌له در کنولان! 135

عدم انطباق با شرایط تازه و ادامه‌ی تعرضات رژیم! 138

تصمیم نابجای رهبری کومه‌له برای فعالیت در مناطقی از کرمانشاه! 140

خاطرات کاک بهروز شادیمقدم در رابطه با تراژدی گردان دالاهو! 141

جانباختن عده‌ای از گردان دالاهو در آن سالها و چگونگی جریان تصمیم رهبری : 142

ارزیابی از فعالیت نیروی پیشمرگ یا ارزیابی ایدئولوژیک؟! 144

بازگشت به مناطق اشغالی و درگیری‌های پی در پی با نیروهای رژیم! 148

مصوبة کنگرة ششم حزب دمکرات، زمینه‌ای بر آغاز جنگ سراسری کومه‌له و حزب دمکرات 162

ادامه فعالیت کومه‌له در جنبش کردستان !

پیشگفتار !

در کتاب تنها سنگر بازمانده از قیام تلاش نمودم تا با انعکاس روز شمار شانزده ماه از جنبش مردم کردستان حضور وسیع و فعال مردم کردستان، نقاط قوت و ضعف و مشکلات و موانع حاکم بر سر راه جنبش و ادامه‌ێ راه آنرا بنمایش بگذارم.

در آن نوشته‌ها بخوبی میتوان به دو موضوع اساسی در روند جنبش مردم کردستان پی برد.

در فضای اقدامات دست‌اندکاران حکومت اسلامی ایران تصمیم و اراده‌یی قاطع وجود داشت تا بهر قیمتی جنبش کردستان را سرکوب، احزاب کردستان را تضعیف و در ادامه مردم را به قبول هژمونی جهنمی، ارتجاعی و قرون وسطائی حکومت اسلامی ایران مجبور کنند.

در فضا و اوضاع دخیل در جنبش کردستان، از جانب احزاب فعال در کردستان و در راس آنها کومه‌له و حزب دمکرات، ما از یکطرف شاهد بی‌برنامه‌گی و عدم تاکتیکهای مناسب در رابطه با مبارزه‌ای کارساز علیه وحشیگریهای حکومت اسلامی ایران بودیم و از طرف دیگر با توجه به ویژگیها و خواستگاههای خاص هر یک از احزاب، فضای تشتت و اختلافات جدی و اقدامات این احزاب در جهت تقابل جدی و تضعیف همه‌جانبه نقطه مقابل بخوبی نمایان و آشکار بود.

با توجه به شرایط و اوضاع و احوال حاکم بر جنبش کردستان من تلاش خواهم نمود روند جنبش کردستان را از مقطع تسلط هژمونی جهنمی حکومت اسلامی ایران بر عمده شهرهای کردستان، تا مقطع شروع جنگ سراسری کومه‌له و حزب دمکرات، یعنی از خرداد ماه سال 1359 تا ششم بهمن ١٣٦٣ را به تصویر بکشم. امید است بتوانم این مهم را بدور از نقطه نظرهای فردی، گروهی، فکری و جانبدارانه با توضیح تک به تک مولفه‌ها و موانع موجود در جنبش کردستان را به نتیجه برسانم.

گر چه این نوشته‌ها عمدتا در رابطه با مشاهدات و تجارب من در رابطه با مناطق فعالیتم که همانا منطقة جنوب کردستان است، متمرگز گردیده، اما امیدوارم سایر دوستان و افرادی که در دیگر مناطق کردستان روژهلات[1] “روژهه‌لات” فعالیت کرده‌ و دارای تجاربی گرانبها هستند، در رابطه با دکومنت کردن فعالیتها و خاطرات خود که همانا تنها امکان موجود در ثبت و انتقال تجارب و کمک به تقویت حافظه تاریخی مردم کردستان می‌باشد، کوشا باشند.

لازم به یادآوری است که:

از مقطع ششم بهمن ١٣٦٣ یعنی آغاز درگیریهای کومه‌له و حزب دمکرات در منطقهی اورامان و شروع و ادامه جنگ سراسری تا فروپاشی کومه‌له و حزب دمکرات و افول جدی جنبش کردستان در اردیبهشت سال ١٣٧٠ را، به تفصیل و با اسناد مربوطه، در کتاب رقابت کور به رشته‌ی تحریر در آورده‌ام.

خروج از شهر سنندج و فضای حاکم بر جنبش !

بعد از خروج پیشمرگان و افراد فعال از شهر سنندج مسئولین کومه‌له شروع به تقسیم و سازماندهی پیشمرگان و افرادی نمودند، که بلحاظ فکری وابسته به کومه‌له بودند. افرادی که خواهان ادامه‌ی فعالیت در تشکیلات علنی بودند، در دو واحد سازماندهی و راهی مناطق ژاوه‌رو و سارال نمودند. من خود همراه با واحدی بفرماندهی کاک شوان راهی منطقه‌ی سارال شدم و واحد دیگر با فرماندهی صلاح گلچینی راهی منطقه‌ی ژاوه‌رو شد. آن دسته از افرادی که قصد پیشمرگ شدن و فعالیت در تشکیلات علنی را نداشتند نیز راهی منطقه‌ی ژاوه‌رو شدند تا بعدا از مسیر منطقه‌ی کامیاران به شهرهای دیگر ایران بروند. دسته‌ای دیگر نیز راهی شهر مهاباد شدند. تعدادی از زنان و دخترانی که در رابطه با جنبش فعال بودند و شناسایی آنها حتمی بود، بدلایل امنیتی ناچار به خروج از شهر و راهی شهر مهاباد شدند. در واقع کومه‌له در این مقطع هیچ برنامه و آلترناتیوی برای ادامه‌ی فعالیت زنان در تشکیلات علنی نداشت.

نیروهای رژیم با وجود دریافت اطلاعات مربوط به خروج پیشمرگان از شهر، در روزهای اول جرائت وارد شدن به شهر را نداشتند. آنها بعد از مدتی با کمک و راهنمایی جاشها کم کم و با احتیاط به شهر وارد و شروع به استحکام مواضع خود در درون شهر سنندج نمودند. پاسداران و مزدوران محلی سپس فعالانه به خانه‌گردی، دستگیری، ضرب و شتم افراد و خانواده کسانی که در مبارزه علیه حکومت اسلامی و جنگ سنندج فعال بودند، پرداختند. فضای ارعاب، ترس و مرگ در درون شهر حاکم بود و مردم از ترس پاسداران از خانه‌های خود خارج نمی‌شدند، فضای شهر بشدت نظامی، امنیتی و نا‌امن بود.

کمیته‌ی مرکزی کومه‌له ارتباطی با مسئولین محلی تشکیلات، مخصوصا در مناطق جنوبی نداشت. پیشمرگان اینک در شرایطی جدید، روزها را در کوهها و شبها را در روستاها سپری می‌کردند. عمده افراد این واحدها از جوانان شهرهای کردستان بودند و تعداد زیادی از آنها، آمادگی تحمل زندگی سخت در شرایط موجود را نداشتند. بسیاری از این افراد در انتظار تغییرات سریع به نفع جنبش و یا شروع مذاکره‌ای دیگر و شاید تصرف مجدد شهرها و و بازگشت پیروزمندانه به شهرها را داشتند امری که محتمل نبود و بمرور زمان این افراد تحمل شرایط سخت را از دست دادند و هر روز نفراتی از واحدها جدا گشته و به سایر شهرهای ایران رفتند و یک زندگی مخفی و پر خطر را شروع ‌کردند.

زندگی برای آنهایی که تصمیم قاطع در ادامه‌ی مبارزه داشتند نیز بسادگی قابل تحمل و راحت نبود. عدم برنامه روشن و منطبق با شرایط جدید برای پیشبرد مبارزه‌ علیه حکومت اسلامی فضای سردرگمی را ایجاد و کمبود امکانات بهداشتی مزید بر علت شد و خیلی زود وضعیت برای رشد و نمو شپش در لابلای درز لباسها مهیا شد. افرادی که از شهرها آمده بودند، با شروع خارش پوست این پدیده‌ی نامیمون را تجربه کردند. پیشمرگان معمولا روزها در خارج روستاها بسر می‌بردند و با غذایی ناچیز، معمولا نان با یک لیوان دوغ سر می‌کردند و با شروع تاریکی هوا به روستاها میرفتند و در منازل اهالی روستا میتوانستند شام را با نان و ماست و کره و در مواردی سیب زمینی صرف کنند. پیشمرگان بعد از چند ساعت استراحت مجدادا به کوههای اطراف منطقه می‌رفتند و شب را معمولا در هوای سرد کوهستان بدون همراه داشتن هیچگونه پوشش و لباس گرمی سر می‌کردند و معمولا بسیار کم می‌خوابیدند.

مردم روستاها هر آنچه که در توان داشتند برای کمک به پیشمرگان کردستان دریغ نمی‌کردند و بیشترین امکاناتی خود را در اختیار پیشمرگان قرار می‌دادند. واقعیت این بود که اکثریت مردم روستاهایی که ما در آنجا فعال بودیم بسیار فقیر و بلحاظ مالی در شرایطی نامناسبی بسر می‌بردند.

مسئولین کومه‌له خود فاقد تجربه لازم در هدایت واحدهای پارتیزانی بودند و معمولا با تکیه بر آن چند ماهی که در جنبش اول همراه با پیشمرگان اتحادیة میهنی کردستان ” یه‌کێتی‌نیشتمانی” فعالیت داشتند، عینا شیوه‌ی فعالیتهای آنها را کپی می‌کردند. در واقع پیشمرگان کردستان عراق در مناطقی از کردستان فعالیت داشتند، که آن مناطق بتمامی ملیتاریزه و تحت تسلط نیروهای ارتش بعث عراق قرار داشت. نیروهای ارتش خونخوار بعث عراق. دارای تجاربی غنی و طولانی در تقابل با مبارزات پارتیزانی پیشمرگان باشور[2] بودند. اما در آنمقطع نیروهای رژیم اسلامی بسیار کم تجربه و هنوز در درون شهرها مستقر بودند، و در واقع کپی کردن تاکتیکها و شیو‌ی کار پیشمرگان باشور با وضعیت حاکم بر کردستان روژهه‌لات منطبق نبود.

برای مثال روزی ما را برای کنترل اتومبیلهایی که از شهر سنندج عازم شهرهای دیواندره و سقز و بلعکس در رفت و آمد بودند به نزدیکی روستای حسین‌آباد که روستایی بزرک بود و حتی چند قهوه‌خانه برای اطراق مسافران در آنجا بود، فرستادند. بعد از کنترل تعداد زیادی از اتومبیلها، ما که بسیار گرسنه بودیم تا ساعت دو بعدازظهر منتظر بودیم تا شاید نان و ماستی برسد و غذایی بخوریم، اما از نان و ماست خبری نبود. با وجود اینکه حسین‌آباد روستایی بزرگ بود و مردم با گشاده‌رویی حاضر بودند بما غذا بدهند و یا خود من چندین بار به مسئول واحد پیشنهاد دادم تا به قهوه‌خانه رفته و غذا تهیه نمائیم ولی او قبول نکرد و مداوم تکرار میکرد که ما روزهای متوالی را با کمی نان و یک لیوان دوغ برای دو نفر سر کرده‌ایم. ما نیز نمی‌توانستیم زیاد اصرار کنیم زیرا بلافاصله به ما مارک “خورده‌بورژوای متزلزل” زده می‌شد. بلاخره حدود ساعت پنج بعدازظهر نان و ماست رسید. این نمونه خود نشاندهنده‌ی عدم تجارب کافی مسئولین کومه‌له، برای فعالیت در مناطق پرجمعیت‌تر و نزدیکتر به شهرها بود. اقدامی که می‌توانست در رشد کومه‌له موثر و در ضمن فعالیت را نیز برای پیشمرگان ساده‌تر و کم مشکل‌تر نماید

مسئولین حزب دمکرات بدلیل تجارب بیشتر در فعالیتهای حزبی و داشتن اکثریت پیشمرگان با بافت روستایی و آشنایی به زندگی در مناطق روستایی، فعالیت خود را اکثرا در مناطقی وسیع‌تر و پرجمعیت‌تر و در ضمن نزدیکتر به شهرها با بافت جمعیتی کارگری و مردانی که به شهرهای بزرک ایران در رفت و آمد بودند، انتخاب ‌کردند. آنها در شرایط و وضعیتی بمراتب بهتر بسر میبردند و مشکلات کمتری داشتند و این شیوه‌ی کار به خودی خود ادامه‌ی فعالیت را برای پیشمرگان آنها ساده‌تر و عملی‌تر می‌نمود.

کمیتهی مرکزی کومه‌له و همچنین مرکزیت حزب دمکرات کم تجربه و در فضای درک غلط و ناقص از این مرحله از جنبش بودند. آنها با عدم شناخت درست و واقعی از عملکردهای حکومت اسلامی بی‌برنامه و سر در گم بودند و اساسا فکر می‌کردند که، در این مرحله از جنبش می‌توان همانند جنبش اول در مدت زمانی نسبتا کوتاه با عملیاتهای نظامی در خارج شهرها و تظاهرات و اعتصابات مردمی در درون شهرها رژیم را وادار به عقب‌نشینی نمود و اوضاع را بنفع جنبش کردستان تغییر داد.

در مقابل دست‌اندرکاران حکومت اسلامی با بکارگیری تمامی امکانات و توانائیها خود برنامه‌های جدی، دراز مدت و استراتژیکی در جهت به تعطیل کشانیدن جنبش کردستان، داشتند.

مسئولین منطقه‌یی کومه‌له نیز در حال و هوای‌ شرایط جدید بی‌برنامه و سردرگم، نمی‌دانستند چکار باید کنند و شاید منتظر برنامه‌های کمیته‌ی مرکزی کومه‌له بودند. همچنانکه در کتاب تنها سنگر بازمانده از قیام به تفصیل نوشتم، بلاخره هیئت اجرایی کومه‌له حسین مرادبیگی “حه‌مه‌سوور” عضو هیئت اجرایی و فرمانده‌ی نیروهای پیشمرگ کومه‌له را به اطراف شهر سنندج فرستاد. او با مسئولین کومه‌له از جمله کاک شوان ملاقات نمود، اما با وجود اینکه رژیم اسلامی برنامه‌های جدی برای حمله به شهر بانه و نجات پادگان شهر از سقوط و استقرار در پادگان و منطقه را داشت، حه‌مه‌‌سور خود بی‌برنامه‌ و اساسا فاقد توانائی لازم در رهبری و سازماندهی و بکارگیری جدی پیشمرگانی بود که از شهر سنندج و مریوان خارج شده و تقریبا بی‌برنامه در روستاهای منطقه در گشت سیاسی “جه‌وله” بودند.

حه‌مه‌سوور به منطقه‌ی بانه برگشت، اما بعد از چندی در تاریخ ششم خرداد ماه ١٣٥٩ نیروهای حکومت اسلامی سلطه‌ی جهنمی خود را حاکم و در شهر بانه مستقر گردیدند.

در این رابطه، رهبران حزب دمکرات اوضاعی بهتر از رهبران کومه‌له نداشتند، با این تفاوت که آنها هنوز در توهم رحمتهای آتی حکومت اسلامی و رسیدن به توافقاتی در چهارچوب طرح شش ماده‌ای پیشنهادی خود بودند. آنها امیدوار و منتظر بودند تا شاید در جهت تغییر اوضاع معجزه‌ای صورت بگیرد.

من در واحدی تقریبا دویست تا دویست و پنجاه نفره بنام لق شهید سعید بفرماندهی کاک شوان در روستاهای منطقه سارال بودم. بعد مدت کوتاهی هر روز چند نفر صف پیشمرگان را ترک و از واحد جدا می‌شدند. در غروب یکی از این روزها کاک شوان واحدی ده نفره را در جهت تامین امنیت واحدها در منطقه به ارتفاعات صغناغ “سه‌غناغ” در نزدیکی روستای باینچو فرستاد. این کوه بسیار بلند و در شبها بسیار سرد بود. با توجه به نبود امکانات گرم کننده، در صبحدم هنگامی که پیشمرگان از کوه پائین آمدند، همگی از سرما کبود شده و در همان صبح چند نفر از آنها تصمیم گرفتند تا به شهرهای دیگر ایران رفته خود را مدتی نزد اقوام و آشنایانشان مخفی کنند و امیدوار به تغییر وضعیت بعدا به کردستان باز گردند. در حال و هوای این تحلیل و فضا بود که، یکی از همسایه‌هایم در موقع ترک واحد، تفنگ برنو خود را به من ‌سپرد و سفارش کرد که از برنو من خوب نکهداری کن و در موقع تغییر اوضاع و بازگشت به شهر آنرا به من باز گردان.

در ششم خردادماه در روستای خلیفه ترخان “خه‌ڵیفه‌ته‌رخان” کاک شوان واحد ما را برای ماموریتی به منطقه‌ی لیلاخ فرستاد. هنگامی که به روستای باغچه‌مریم رسیدیم، در چند واحد چند نفره برای خوردن غذا در خانه‌های مردم روستا تقسیم شدیم. در هنگام صرف غذا با مرد صاحبخانه وارد گفتگو شدم، متوجه شدم که وی تازه از شهر بازگشته من نیز که بسیار مشتاق اخبار شهر بودم با اشتیاق به حرفهای وی گوش می‌دادم. وی اخبار مربوط به ضرب و شتم، خانه‌گردی و دستگیری و زندانی کردن مردم شهر توسط جاشها و پاسداران و اعدام تعدادی از مبارزین و فعالین کومه‌له و دمکرات در شهرهای کردستان گفت: و توضیح ‌داد:

از فعالین کومه‌له، ماجد طاهری و نصرالله‌ قدوسی درشهر سنندج و همچنین صالح دروله‌ای در شهر کامیاران و از فعالین و مبارزین حزب دمکرات کردستان عثمان شارع، علی مهربانی و ناصر غلامی در شهر سنندج و شاژن باجه‌لانی در شهر کامیاران اعدام شدند. این اخبار من را بشدت متاثر نمود. در حالی که افکارم بشدت معطوف به جنایات دست‌اندرکاران حکومت اسلامی در شهرهای کردستان بود، وی پی در پی در رابطه با اقدامات ضدانسانی جاشها و پاسداران ادامة سخن داد و بناگهان موضوع را به مراسم کتاب سوزان توسط جاشها در محله فیض‌آباد کشاند. من بیشتر کنجکاو شدم زیرا من تمامی کتابهایم را در آن محله‌ در منزل یکی از دوستانم بنام محمود فارس که آنجا غریب و ناشناخته بود، مخفی کردم. من چند سئوال دیگر از آن مرد نمودم و با ناباوری متوجه شدم که کتابهای سوزانده شده کتابهایی بود که، من در میانه‌ی جنبش اول با چنگ و دندان آنها را جا به جا و مخفی نمودم و سپس در میانه‌ی جنگ ٢٤ روزه‌ سنندج نیز با تلاش بسیار در زیر آتش شدید سربازان حکومت اسلامی و با کمک سایر دوستان به محله‌ی فیض‌آباد منتقل کردم. من از این موضوع غافل بودم که محمود از خانواده نبوی که خانواده‌ای معروف و از فعالان تشکیلات کومه‌له بودند، اطاقی کرایه‌ کرده. جاشها منازل این خانواده را مورد بازرسی قرار دادند و در ادامه کتابهای من در آتش جهل حکومت اسلامی خاکستر شد. خبر اعدام مبارزین و فعالین جنبش و همزمان خاکستر شدن کتابهایم مرا در شرایط روحی بسیار بدی قرار داد.

همزمان که ما در روستاهای اطراف جاده سنندج، دیواندره حضور داشتیم، کاک شوان یک واحد از پیشمرگان را به ارتفاعات استراتژیک روستای قلیچیان “قه‌لێچیان” که یک دکل مخابراتی نیز در آنجا مستقر بود فرستاد. قرار بود این واحد در آن نقطه بماند و بعد از مدتی پس از انفجار دکل مخابراتی و تاسیسات مربوط به آن، ارتفاعات را تخلیه و به بقیه پیشمرگان ملحق گردند.

در بامدادان هشتم خرداد 1359 نیروهای حکومت اسلامی بخاطر نجات دکل مخابراتی از انهدام و جلوگیری از قطع ارتباطات مخابراتی منطقه، حمله به دکل مخابراتی را در اولویت عملیاتهای خود قرار دادند. نیروهای رژیم با استفاده از تاریکی شب از چند محور با تعداد بسیار زیادی از نیروهای پاسدار و جاش بخصوص جاشهای اهل سریش‌آباد قروه در اطراف دکل مخابراتی مستقر شدند. تعداد پیشمرگان کومه‌له به نسبت نیروهای حکومت اسلام بسیار ناچیز بود. با روشن شدن هوا پیشمرگان در محاصره نیروهای حکومت اسلامی قرار گرفتند و جنگی سخت و نابرابر آغاز گردید. کاک شوان همراه تعدادی از پیشمرگان به یاری آنها شتافت. مسیر پیشروی کاملا صاف و بدون پوشش بود و همین امر کمک رسانی را سخت و بدرجاتی غیرممکن نمود. در جریان این پیشرویها تعدادی از پیشمرگان جانباختند و تعدادی نیز در دفاع از ارتفاعات جان خود را از دست دادند. در ساعت سه بعدازظهر نیروهای حکومت اسلامی در محل دکل مخانراتی و ارتفاعات استراتژیک اطراف دکل مستقر شدند و پیشمرگان منطقه‌ی درگیری را ترک کردند. در جریان درگیریها ١١ نفر از پیشمرگان کومه‌له بنامهای:

١- علی توپچی ٢- علی ترکیبی ( علی شوان ) ٣- ابراهیم خدامرادی ٤- عثمان زندی ٥- اسدالله پرتونوری ٦- خسرو فکری ٧- جمال رحمانی ٨- رضا ذوالفقاری ٩- طیب حاجی‌میرزائی ١٠- یحیی خیاط ١١- یوسف (اهل تهران) جانباختند.

جانباختن یازده نفر از پیشمرگان در مدت چند ساعت درگیری با نیروهای رژیم در مقایسه با تلفات درگیریهای شهر سنندج باور نکردنی بود. جانباختن این تعداد از پیشمرگان تاثیرات بسیار بدی مخصوصا بر پیشمرگان لق شهید سعید گذاشت. پیشمرگان بشدت افسرده و عصبی بودند. در اواخر همین روز در جریان کنترل جاده سنندج – دیواندره، چهار سرنشین یک اتومبیل جهاد سازند‌گی، دو مهندس و یک کارگر فارس و یک کارگر کُرد که همراه آنها بود را بازداشت نمودند.

تحت فشار قرار دادن اسرا، ادامه‌ی ترادژی کمیته‌ی‌ تحقیقات شهر سنندج !

پیشمرگان که روز بسیار بدی را تجربه کرده بودند، با آن چهار نفر و مخصوصا فرد کرد برخورد‌های بد و غیرانسانی داشتند و آنها را مورد ضرب و شتم قرار دادند. در واقع باید این افراد بازجویی و اگر متهم به خطایی بودند عادلانه دادگاهی شوند. وریا ناظری مسئول سیاسی واحد که باید حافظ حقوق اسرا می‌بود، خود اعتقاد آنچنانی به برخورد عادلانه به اسرا نداشت. وی قبلا مسئول کمیته‌ی تحقیقات در شهر سنندج بود و متاسفانه دارای کارنامه‌ای بسیار بد در این رابطه بود. در روز بعد با بازجویی‌هایی که از اسرا شد، مشخص شد که آن فرد کرد ربط آنچنانی با جهاد سازندگی نداشت و به کومه‌له علاقمند بود. فرد کرد در همانروز آزاد شد و سه نفر دیگر را توسط واحدی از پیشمرگان، به زندان کومه‌له در منطقه‌ی ژاوه‌رود فرستاده شدند. طبق اظهارات پیشمرگان واحدی که آنها را به زندان انتقال دادند، در میسر برخورد‌های غیرانسانی ادامه داشت. با رسیدن آنها به زندان منطقه در ژاوه‌رود واقع در روستای هلوان “هه‌لوان” بنا بر صحبت‌هایی که بعدا من خود با آن اسرا داشتم، برخورد‌های انسانی و درستی به آنها شده بود. دلیل این موضوع مسئولیت کاک ایوب نبوی در منطقه ژاوه‌رود بود. در واقع کاک ایوب نبوی فردی سیاسی و با پرنسیب بود و همواره در تقابل با هر اقدام غیرانسانی به اسرا موضع داشت. لازم به یادآوری است در مقطعی که پیشمرگان در داخل شهر سنندج بودند، کاک ایوب مخالف اقدامات غیرانسانی مسئول تحقیقات کومه‌له بود و همواره دارای موضعی منطقی و انسانی بود. ولی متاسفانه مسئول تحقیقات از اشخاص دیگری دستور می‌گرفت و به کاک ایوب نبوی جوابگو نبود.

در اوایل تیرماه کاک شوان برای معالجه و یک عمل جراحی ساده به ژاوه‌رود رفت. ما در منطقه همراه با مسئول سیاسی واحد ” له‌ق” در منطقة سارال و روستاهای منطقه در گشت بودیم. در واقع ما بدون هیچ‌گونه برنامه و سر در گم در منطقه می‌چرخیدم. بالاخره بعد از گذشت چند هفته از این وضعیت جلسه‌ای تشکیل شد. در آن جلسه من در رابطه با بی‌برنامه‌گی و عدم یک برنامه مشخص و برنامه‌ریزی شده و اشاره به مشکلات ناشی از آن صحبت کردم. با تمام شدن صحبت‌های من تمامی پیشمرگان صحبت‌های مرا تائید کردند، اما بلافاصله مسئول سیاسی واحد با برخوردی تند و از بالا و در واقع نه در جهت قانع کردن من و پیشمرگان بلکه در جهت مجاب کردنم به قبول وضعیت و شرایط موجود با گفتن این جمله “ من در زمان مناسب به این ترک‌‌تازی‌ها جواب خواهم گفت:” و سپس به خط و نشان کشیدن پرداخت. این برخورد برای من بسیار سنگین بود. از خود پرسیدم:

که آیا ‌چنین مناسباتی در درون تشکیلاتی سیاسی در تناقص با ادعای مبارزه و فراهم آوردن فضای دموکراسی، آزادی و برابری در جامعه نیست؟.

من خود در ادامه مبارزه علیه رژیم اسلامی کوچکترین تردیدی نداشتم و در رابطه با این شیوه‌ی نگرش با تعدادی از پیشمرگان قابل‌اتكا، سیاسی و روشنفکر مانند زنده یادان رضا رشیدی، وفا سهامی، منصور فرزاد و شوکی سیاسی……. در درون واحد صحبت کردم و به این نتیجه رسیدیم که این مسئول سیاسی واحد است که دارای اشکالات اساسی در برخورد به مسائلی مانند: آزادی و دموکراسی است، مخصوصا او قبلا در مقطعی که پیشمرگان در درون شهرها بودند، مسئول تحقیقات تشکیلات شهر سنندج بود و در انجام آن مسئولیت دارای عملکردی بد، غیرمنطقی و غیرانسانی بود.

در مردادماه واحد ” لق شهید سعید” در تپه‌های پشت روستای افراسیاب موقتا مستقر شده بود. یک روز تعدادی کولی ” قه‌ره‌چی” که حدودا ٦ تا ٧ نفر مرد و بهمان تعداد زن و تعداد زیادی کودک بودند به روستای افراسیاب آمدند. خبر آمدن کولی‌ها به روستا را به مسئول سیاسی واحد دادند. مسئول سیاسی بلافاصله واحدی را برای دستگیری مردان کولی فرستاد. مردان کولی را در میان ضجه و شیون زنان و فریاد بچه‌ها بازداشت و به تپه‌های پشت روستا منتقل کردند. مسئول سیاسی دلیل دستگیری این مردان را برای پیشمرگان، جاسوسی برای حکومت توضیح داد. معلوم نبود که او بر اساس کدام مدرک و عدله‌ای به این نتیجه رسیده بود که این افراد جاسوسان حکومت اسلامی هستند؟.

دستا‌ن و چشمان این بیچارگان را بستند و آنها را در میان درختان رها کردند.

در روز بعد من بناگهان متوجه شدم که هر از چندگاهی یکی از این بخت‌برگشته‌ها را به پشت درختان بدور از انظار پیشمرگان منتقل می‌کنند. من کنجکاو شدم و خیلی آرام از میان درختان گذشتم و نگاهی به آن‌طرف درختان انداختم تا ببینم در آنجا چه خبر است. ناگهان با ناباوری دیدم که مسئول سیاسی واحد به کمک چند نفر از پیشمرگان دست‌‌های یکی از آن بخت‌ برگشته‌گان را بصورت صلیبی از پشت سر بسته بودند. آنها یک چوب دراز را از میان بالهای او عبور داده بودند و با فشار آوردن بر چوب و گاهی سوار شدن بر آن، استخوانهای ستون فقرات و بازوهای آن بیچاره را تا سرحد مرگ بدرد می‌آوردند.

دیدن این صحنه بشدت مرا دگرگون کرد. من به نزد بقیه پیشمرگان باز گشتم و در میان آنها این سوال را مطرح کردم که: آیا شکنجه کردن عملی درست است؟. آیا ما نمی‌باید چنین اقداماتی را محکوم کنیم؟. لحظاتی بعد مسئول سیاسی واحد مرا احضار کرد و با لحنی خشن به من گفت: چرا شما اینچنین صحبت می‌کنید؟. آیا شما به آن یازده نفر که در دکل قلیچیان جانباختند، فکر نمی‌کنید؟.. من در جواب گفتم: من به درنده‌خویی‌های حکومت اسلامی واقف هستم، اما درنده‌خویی‌ها و جنایات حکومت اسلامی چنین اقدامات غیرانسانی و شکنجه کردن را توجیه نمی‌کند. جر و بحث ما تمام شد، ولی بعد از آن صحبت‌ها برای مدتی، من از طرف افرادی از پیشمرگان شاهد نوعی شانتاژ و اذیت و آزار روحی بودم. برای مثال:

وقتی من به اسرا نگاه می‌کردم بناگهان یکی از پیشمرگان که تحت تاثیر مسئول سیاسی واحد بود می‌رفت و لگدی به آنها می‌زد و یا اگر تقاضای آب برای نوشیدن داشتند، به آنها آب نمی‌دادند. شکنجه کولی‌ها ادامه یافت و دنده‌های تعدادی از آنها شکسته و یا بدنهایشان را به تمامی آش ‌و لاش کردند.

تمامی این مردان بخت برگشته، اقوام نزدیک یکدیگر بودند، ولی هرکدام از آنها برای رها شدن از شکنجه‌های جانفرسا، نفر دیگر را جاسوس معرفی می‌کرد. پدر، پسر خود را نام می‌برد و پسر برادر خود را مامور حکومت اسلامی معرفی می‌کرد. بعد از مدتی کولی‌ها را به منطقه ژاوه‌رود فرستادند. در آنجا کاک ایوب نبوی بسیار منطقی موضوع را بررسی کرد و متوجه شد که این بخت‌برگشته‌گان همگی بی‌گناه هستند و آنچه را که آنها اقرار کرده‌اند، همگی از روی استیصال و بدلیل فشار و شکنجه بوده. مسئولین در ژاوه‌رود مجبور شدند که مدتی طولانی کولی‌ها را نگه دارند تا زخمها و آسیب‌های جسمی آنها ترمیم شود و آنگاه آنها را رها کنند.

من و تعدادی از پیشمرگان که قبلا به اسامی آنها اشاره کردم، جدأ به موضوع پرداختیم و گزارشی کامل از اقدامات و چگونگی نگرش مسئول سیاسی واحد به مسائل و هم‌چنین برخوردهای وی از بالا به مردم منطقه تهیه کردیم. برای مثال:

وقتی ما همراه مسئول سیاسی برای صرف غذا به منازل مردم می‌رفتیم، وقتی صاحبخانه از در وارد می‌شد، ما برای ادای احترام از جای خود بلند می‌شدیم. او همیشه به اقدام ما معترض بود و می‌گفت:

ما در منتطقه حاکم هستیم و این مردم هستند که باید به ما عرض ادب کنند

ما گزارشی دقیق و روشنی را در دو نخسه تهیه کردیم و برای کمیته‌ی مرکزی کومه‌له و همچنین مسئولین ناحیه سنندج در منطقه‌ی ژاوه‌رود ارسال نمودیم.

کاک ایوب نبوی یکی از مسئولین ناحیه سنندج با توجه به آنچه که بر کولی‌ها گذشته بود، اقداماتی جدی انجام داد و کاک عبدالله هوشیاران را برای بررسی موضوع به منطقه‌ی سارال نزد ما فرستاد.

متاسفانه تا آنجا که من شنیدم، از این نوع برخوردها در مواردی در این سطح و حتی بدتر و شنیع‌تر در سایر مناطق نیز انجام می‌گرفت.

در شهریور ١٣٥٩ کمیته‌ی مرکزی مسئول سیاسی لق شهید سعید را به نزد خود فرا خواند، ولی متاسفانه بدون هیچ برخوردی به وی و یا حداقل نقد و بررسی موضوع و انعکاس آن بر بدنه‌ی تشکیلات، وی را به چنوب کردستان فرستادند و مجدادا بمثابه مسئول سیاسی شروع بکار کرد.

باید گفت که اگر، کمیته‌ی مرکزی به این عالیجناب در مقطعی که در شهر سنندج مسئول تحقیقات بود، بدلیل اقدامات و تصمیمات غیرانسانی و نادرست برخورد می‌کرد و با انعکاس آن بر بدنه‌ی تشکیلات، مسئولیت آن اقدامات را بعهده می‌گرفت. ما شاهد تکرار دهشتناک این نوع قضایا نبودیم.

خوشبختانه دیری نپایید که بدلیل حساسیت‌های جدی بدند تشکیلات، ما دیگر در کومه‌له شاهد پدیده‌ای بنام شکنجه اسرا نبودیم و این پدیده نامیمون در تشکیلات کومه‌له، خاتمه یافت.

بازگشت کاک شوان، شروعی در جهت تعرض به نیروهای رژیم اسلامی !

در اوایل مردادماه ١٣٥٩ کاک شوان بعد از معالجه و رفع کسالت به نزد ما برگشت و ما نیز در رابطه با فعالیت‌های نظامی فعال شدیم برای مثال:

کاک شوان با مسئولین ناحیه‌ی سنندج طرح یک عملیات را بمناسبت سالروز جانباختن کاک فواد مصطفی‌سلطانی را ریخت و بهمین مناسبت واحدی از پیشمرگان لق شهید سعید را به فرماندهی کاک خسرو رشیدیان راهی منطقه‌ی سنندج نمود. کاک شوان هم‌چنین طرح یک عملیات مشترک با لق شهید رحمان واحد نظامی منطقه‌ی دیواندره را برنامه‌ریزی کرد. ما به منطقه‌ی دیواندره رفتیم و قرار شد شبانه بداخل شهر دیواندره نفوذ و مراکز نظامی حکومت اسلامی را مورد تعرض قرار دهیم.

در نیمه شب پنجم مردادماه با یک اتومبیل کامیون و چند تراکتور به نزدیگی شهر دیواندره رفتیم و از آنجا پیاده بداخل شهر نفوذ کردیم. عملیات تا شروع درگیریها خوب پیش رفت ولی در میانه‌ی درگیریها یکی از پیشمرگان لق شهید رحمان بنام ابراهیم طالشی از ناحیه شکم زخمی شد. بلافاصله وی را از شهر خارج کردند. در بالای تپه‌های مشرف بر شهر دیواندره کاک شوان مرا به تپه‌ای در سمت راست مسیر خروج پیشمرگان فرستاد. من به آنجا رفتم و همانجا ماندم. ساعاتی گذشت و خبری آنچنانی نبود و فقط تعدادی اتومبیل که به نظر میرسید نظامی باشند در داخل شهر در آمد و رفت بودند. کسی از پیشمرگان به نزد من نیامد. هوا در حال روشن شدن بود که تصمیم گرفتم، خود بروم و از سایر پیشمرگان سراغی بگیرم. وقتی به محل عقب‌نشینی پیشمرگان رسیدم متوجه شدم که از اتومبیل کامیون و تراکتورها خبری نیست و پیشمرگان همگی عقب‌نشینی کرده‌اند. منطقه برایم کاملا ناشناخته بود. مقداری در مسیرهای مختلف گشت زدم و بالاخره در جهت خلاف شهر مسیری را انتخاب کردم و راهم را ادامه دادم. در نزدیگی روستائی که بعدا فهمیدم روستای دواخ ” ده‌واخ” است، فردی سوار بر تراکتور را دیدم و سراغ پیشمرگان را گرفتم. او بعد از کمی صحبت با من مطمئن شد که من پیشمرگ کومه‌له هستم و گفت: سوار شو تا ترا به روستای شیخ‌حیدر ببرم. او گفت: آنجا امن‌تر است و حتما پیشمرگان را نیز در آنجا پیدا خواهید کرد. در روستای شیخ‌حیدر با مردم صحبت کردم و پس از مدتی آنها حضور مرا به پیشمرگان که در نقطه‌ای بنام شیخ‌ایر کون ” شیخه‌یره کٶن” محلی خارج از روستا اطراق کرده بودند، اطلاع دادند. صالح یکی از پیشمرگان که اهل روستا بود آمد و مرا همراه خود به نزد پیشمرگان برد.

پیشمرگان لق شهید رحمان در اطراف چشمه‌ای اطراق کرده بودند و پیشمرگان لق شهید سعید به منطقه سارال باز گشته بودند. ابراهیم طالشی را بر روی پتویی خوابانده بودند و حالش بسیار بد بود. او اهل سنندج و در شهر دیواندره معلم بود. من او را بخوبی می‌شناختم و سالها بود که با او رفاقت داشتم. یکی از پیشمرگان که اهل مهاباد بود بعنوان امدادگر پزشگی کار میکرد ولی متاسفانه او غیر از پانسمان زخم و احتمالا تزریق آمپول تجربه‌ای آنچنانی نداشت. پزشکیار لق شهید سعید در آنمقطع مصطفی رشیدی بود که چند سالی دانشکده پزشکی را تجربه کرده بود. نمیدانم چرا او برای معالجه احتمالی ابراهیم نمانده بود؟. با بد‌تر شدن حال ابراهیم، مظفر محمدی و هوشنگ ختمی از مسئولین ناحیه دیواندره تصمیم گرفتند تا ابراهیم را برای کمک بیشتر به ناحیه‌ی سنندج بفرستند.

در بعد‌ازظهر من همراه با واحدی از پیشمرگان لق شهید رحمان و پزشکیار، ابراهیم را بر روی برانکار سوار یک تریلی تراکتور کرده و حرکت کردیم. بعد از مدتی کوتاه که مسیری را پیمودیم، حال ابراهیم شدیدا رو به وخامت رفت و ناچارا در روستای تازه‌آباد توقف و ابراهیم را از تریلی تراکتور پیاده کردیم. پزشکیار هیچ اقدامی نمی‌توانست انجام دهد. گلوله به کلیه وی اثابت کرده بود و خونریزی داخلی خیلی زود او را از پای در آورد. پیشمرگان به شدت به گریه افتادند و حتی تعدادی از پیشمرگان شروع به فحش و ناسزا‌گویی به پزشکیار کردند. بیچاره پزشکیار تقصیری نداشت و اساسا دانش و امکانات او در آن حد نبود که کاری از دست او برآید. ابراهیم طالشی جانباخت و او را با کمک و همیاری مردم روستای تازه‌آباد در میان غم مردم روستا و اندوه و ماتم پیشمرگان بخاک سپردیم.

واحدی که همراه کاک خسرو رشیدیان از لق شهید سعید جدا شده بود، به واحدی از پیشمرگان ناحیه سنندج ملحق و قرار بر آن بود که در ادامه، ضمن گشت سیاسی “جوله” در منطقه‌ی مریوان به پیشمرگان ناحیه‌ی مریوان ملحق و بمناسبت نهم شهریور سالگرد جانباختن کاک فواد عملیاتی را علیه نیروهای حکومت اسلامی در منطقه‌ی مریوان سازمان و سپس مراسم بزرگداشت کاک فواد را بر سر مزار وی در روستای آلمانه برگزار نمایند.

کاک خسرو رشیدیان به خطرات حضور سپاه رستگاری ” رزگاری” در مسیر ملحق شدن به پیشمرگان ناحیة مریوان، واقف بود. در واقع آنها باید از منطقه‌ای عبور می‌کردند که روستاهای مسیر از پایگاههای سپاه رزگاری محسوب می‌شد و مردم آن روستاهای نیز عمدتا هوادار آنها بودند و این فضا میتوانست اطلاعات و امکانات زیادی را در اختیار نیروهای سپاه رزگاری قرار دهد.

در بعد از ظهر بیست ‌و ششم مرداد هنگام نزدیک شدن پیشمرگان به جاده سنندج ـ مریوان در حوالی روستاهای تووار علیا و سفلا واحد ضد‌کمین متوجه تحرکاتی در ارتفاعات مسیر ‌شد و موضوع را به کاک خسرو اطلاع داد. کاک خسرو دستور تغییر مسیر را ‌داد، اما نیروهای دشمن در تمامی ارتفاعات مستقر و در موقعیتی برتر بودند. پیشمرگان در کمین گرفتار شدند و در اولین دقایق صابر باباحاجیان جانباخت و حبیب‌الله قوجری بشدت زخمی و تعداد دیگری از پیشمرگان بطور سطحی زخمی شدند. پیشمرگان تا تاریک شدن هوا به مقاومت و دفاع ادامه دادند. با تاریک شدن هوا پیشمرگان اقدام به عقب‌نشینی کردند و در مسیر بازگشت حبیب‌الله قوجری نیز پس از ساعاتی بدلیل عدم امکانات جدی پزشکی برای مداوا، پس از رسیدن به روستای کانی‌تال جانباخت.

صابر باباحاجیان و حبیب‌الله قجری هر دو از پیشمرگان قابل‌اتکا و صمیمی لق شهید سعید بودند. پیشمرگان لق شهید سعید جنازه آنها را همراه خود به سارال منتقل کردند. صابر باباحاجیان در میان اندوه شدید پیشمرگان و مردم روستای افراسیاب بخاک سپرده شد و حبیب‌الله به زادگاهش روستای قجر منتقل و در فضای اندوه شدید پیشمرگان، افراد خانواده و مردم روستایش بخاک سپرده شد.

کاک شوان طرح یک عملیات در شهر سنندج را برنامه‌ریزی و سپس تعدادی از پیشمرگان از جمله مرا برای این عملیات انتخاب نمود. قرار بر این بود که ما بداخل شهر سنندج نفوذ کنیم و مقر جاش معروف شهر سنندج عبدالله جماران معروف به”عه‌به یاره” را با موشک بازوکا مورد تعرض قرار دهیم. این مقر در همسایگی و درست روبروی خانه پدری من قرار داشت و ما باید این عملیات را با استقرار در پشت‌بام خانه پدری انجام می‌دادیم. از مقطع خروج از شهر جاشها، خانواده من و مخصوصا پدر و برادرانم را مداوم با شلیک کلوله بر در و دیوار منزلمان و کلمات زشت تحت فشار و اذیت و آزار قرار می‌دادند.

من در شرایط بسیار سختی گرفتار آمدم. من هیچ شکی نداشتم که در روز بعد عملیات پدر و برادرانم اعدام می‌شوند ولی بخاطر اینکه به من مهر ترسو و یا غیرانقلابی زده نشود، من همچنان سکوت اختیار کردم. ما تمامی مسیر را پیاده از روستای افراسیاب تا دروازه شهر سنندج دو روزه طی کردیم. در انتهای خیابان فرح قرار بر این شد ابتدا کاک شوان و سپس بقیه پیشمرگان عرض خیابان را طی کنند و بدرون کوچه‌های طرف دیگر خیابان بروند. هنوز کاک شوان و یکی از پیشمرگان بنام شریف باوه‌ریز که به یک نارنجک‌انداز مسلح بود، عرض خیابان را بتمامی طی نکرده بودند که به کمین پاسداران حکومت اسلامی افتادند. کاک شوان و شریف بلافاصله عکس‌العمل نشان دادند و با کلاشینکف و نارنجک‌انداز به پاسداران شلیک کردند و توانستند سالم بداخل کوچه‌ها بروند و بعد از تماس و صحبت کردن با مردم محلات اطراف خیابان به نزد ما که از آنها جدا افتادیم بازگشتند. خوشبختانه عملیات حمله به مقر جاشها انجام نگرفت و خانواده من هم از خطر جست.

جانباختن کاک شوان و تاثیر آن بر فضای لق شهید سعید!

در بیست و پنجم شهریور یک ستون از نیروهای حکومت اسلامی باصطلاح برای پاکسازی به روستای هالاره ” هالاره” آمده بود، یکی از پیشمرگان لق شهید سعید بنام ستار فیضی از یک ماموریت در حال بازگشت به مقر لق در روستای افراسیاب بود که در دام این ستون گرفتار و دستگیر شد. پاسداران حکومت اسلامی ستار را در درون روستا و در مقابل چشمان مردم روستا اعدام کردند.

خبر حضور ستون در هالاره، از طریق مردم منطقه بلافاصله به کاک شوان در افراسیاب داده شد. کاک شوان بلافاصله اعلام آماده‌باش کرد و من همراه با تعدادی از پیشمرگان بدنبال کاک شوان مسیر یکساعته افراسیاب – هالاره را با سرعت طی کردیم و ستون مورد تعرض شدید قرار گرفت. در این تعرض برق‌آسا شیرازه ستون بهم ریخت و پاسداران و نیروهای ستون شروع به فرار کردند. تعدادی از نیروهای رژیم کشته و زخمی ‌شدند و یک اتومبیل نیسان پاترول که حامل یک قبضه مسلسل کالیبر٥٠ بود و تعدادی سلاح سبک به غنیمت گرفته شد. پاسدار خدمه کالیبر٥٠ نیز اسیر گردید. نیروهای ستون با سرعت به شهر دیواندره عقب نشستند و ما جنازه ستار فیضی و غنایم و پاسدار اسیر را به روستای افراسیاب منتقل کردیم. جنازه ستار فیضی در میان تاثر پیشمرگان و مردم روستای افراسیاب همان شب به خاک سپرده شد. در اواخر شب کاک شوان پیشمرگان را جمع کرد و ضمن توضیح وضعیت جدید، گفت: قطعا فردا نیروهای رژیم برای تلافی ضربه‌ای که متحمل شده‌اند باز خواهند گشت. بنابراین ما باید آمادگی خود را حفظ کنیم. کاک شوان سپس دسته‌ای از پیشمرگان را که من جز آنها بودم به روستای هالاره فرستاد.

ما شب را در روستای هالاره ماندیم و صبح قبل از طلوع آفتاب به کمین رفتیم و در ارتفاعات روستا مستقر شدیم. مردم روستا نیز که برگشت نیروهای رژیم را بعید نمی‌دانستند، از روستا خارج شدند.

با طلوع افتاب ما گرد و خاک برخواسته از حرکت اتومبیل‌ها بطرف روستای هالاره را مشاهده کردیم. دقایقی بعد دو هلیکوپتر نیز در آسمان ظاهر و شروع به مانور در آسمان منطقه کردند. پس از مدتی نیروهای حکومت اسلامی تحت پوشش هلیکوپترها با سرعت خود را به روستای هالاره رساندند و مغول‌وار وارد روستا شدند و با پرتاب نارنجک بدرون خانه‌ها، کاهدانها، انبار علوفه، غلات و امکانات مردم روستا را به آتش کشیدند. دیدن چنین صحنه‌هایی بغایت وحشتناک و دردآور بود. هلیکوپترها در اطراف منطقه چرخ می‌زدند و با پرتاب راکت هر جنبده‌ای را مورد تعرض قرار می‌دادند. پاسداران بعد از آتش کشیدن روستا از ترس تعرض پیشمرگان بسرعت از روستا خارج شدند و در خارج روستا مستقر شدند. من با تعدادی از پیشمرگان صحبت کردم و قرار بر این شد، که من به روستای افراسیاب برگردم و اقدامات و وحشیگری‌های پاسداران رژیم اسلامی را به کاک شوان اطلاع بدهم.

وقتی من به روستای افراسیاب رسیدیم، از دور کاک شوان را دیدم که به تکاپو افتاده بود تا بتواند عکس‌العملی مناسب و بموقع انجام دهد. کاک شوان تعدادی از پیشمرگان را فرستاده بود تا مسلسل کاکیبر٥٠ را آماده کنند. وقتی من به طرف کاک شوان رفتم، بناگهان یکی از هلی‌کوپترها با ارتفاع کم بر آسمان افراسیاب ظاهر شد و کاک شوان را که در محوطه‌ای بدون پوشش بود هدف گرفت. کاک شوان که خطر را جدی دید بلافاصله با کلاشینکف به هلیکوپتر شلیک کرد. در چنین اوضاع بغرنجی ناگهان هلیکوپتر راکتی بطرف کاک شوان شلیک کرد. لحظاتی دود و گرد و خاک فضای محوطه را پوشاند. وقتی دود و گرد و خاک فرو نشست، بناگهان کاک شوان را خون آلوده و در حالی که دست راستش قطع شده بود، مشاهده کردم. یکی از پیشمرگان سریع خود را به کاک شوان رساند و دست او را برداشت و در پشت خود قرار داد. بناگهان کاک شوان فریاد کشید:

چیه، مگر نمیشه که یک پیشمرک دست نداشته باشد؟…..” و لحظاتی بعد به اغما رفت.

انگار که بر روی روستا خاک مرده پاشیدند. کاک شوان را به زیر درختان کنار روستا منتقل کردیم. دکتر مصطفی دانشجوی دانشکده پزشکی بود و به کومه‌له پیوسته بود، تجربه آنچنانی نداشت، ولی با توجه به شدت جراحات امکان کاری آنچنانی هم نبود. بازوی او را محکم بست تا خونریزی شدید بازوی وی را قطع کند. در سرتاسر بدن او و یکی از چشمانش، تعداد بسیار زیادی ترکش فرو رفته بود و وضعیت او را بسیار وخیم کرده بود. مدت زمان زیادی طول نکشید که محمد مائیکاک شوان” جانباخت……….

با جانباختن کاک شوان انگار تکیه‌گاه تمامی پیشمرگان لق شهید سعید فرو ریخت و همگی در خلا رها شدند. گریه و زاری فضا را پر کرد. مسئول سیاسی واحد پیشمرگان نیز نمی‌توانست تاثیر آنچنانی بر فضای حاکم بر پیشمرگان داشته باشد. این فضا در بعدازظهر به اوج خود رسید. صدیق آر پی‌ جی ناگهان پاسداری را که روز قبل دستگیر شده بود، از اطاق بیرون کشید و میخواست با کلت کمری او را بکشد. تعدادی از پیشمرگان بیرون دویدند و پاسدار را از دست او رها کردند و مانع اعدام وی شدند…..

خود من نیز فقدان کاک شوان برایم قابل تحمل نبود. از همان دوران نوجوانی که او در محله‌ی ما زندگی می‌کرد، شخصیت بارز او همواره برایم قابل احترام بود. از روزی که به صف پیشمرگان کومه‌له پیوسته بودم، همواره در کنار وی بودم و همیشه برایم الگویی خوب و فرمانده‌ای قابل اتکا بود.

در روز بعد یک واحد از پیشمرگان منطقه‌ی ژاوه‌رود چهار نفر از افراد جهاد سازندگی را که زندانی کومه‌له بودند همراه خود آورد تا به زندان مرکزی کومه‌له منتقل شوند. قرار بود که یک دسته از پیشمرگان لق شهید سعید نیز آنها را همراهی کنند. من به مسئول سیاسی لق مراجعه کردم و از او خواستم تا مرا همراه آن واحد به ماموریت بفرستد. من می‌خواستم با تغییر محل فعالیت، هر طور شده از فضای سنگین و آزار دهنده‌ی فقدان کاک شوان رها شوم. او پذیرفت.

در روز بعد هنگام راهی شدن فهمیدم که بعد از رسیدن نامه‌ای که در رابطه با برخوردهای غیرانسانی مسئول سیاسی لق به کمیته‌ی مرکزی فرستاده بودیم، او را نیز به نزد خود فرا خوانده‌اند.

بعد از جانباختن کاک شوان و آن واقعه‌ی ملال‌آور، من همراه با تعدادی از پیشمرگان و مسئول سیاسی لق شهید سعید که اکنون بعنوان مسئول کاروان ما بود. همراه با‌ چهار نفر زندانی بطرف شمال کردستان راه افتادیم. من خود بدرستی نمی‌دانستم که مقصد نهایی ما کجاست. بعد از گذاشتن از ارتفاعات چهل چشمه، شب را در روستاهای نزدیک به محور مریوان – سقز اتراق کردیم. زندانی‌هایی که همراه ما بودند، عبارت بودند از: پاسداری که در روستای هالاره دستگیر شده بود و سه نفر از افراد جهاد سازندگی که دو نفر از آنها مهندس و یک نفر دیگر کارگر بود.

در مسیر حرکت، شبانه ضمن استراحت در روستاها، برای تبلیغ مواضع کومه‌له و پرداختن به اقدامات ضد انسانی حکومت اسلامی مردم را در مسجد روستا جمع ‌می‌کردیم. در ضمن مسئول واحد، زندانیان جهاد سازندگی را مجاب می‌کرد، اعتراف کنند،که آنها در کردستان برای رژیم اسلامی جاسوسی می‌کنند.

از برخورد این افراد بخوبی می‌شد فهمید که از اجبار و ترس این خواست مسئول واحد را قبول کردند.

با وجود آزاد بودن جاده مریوان به سقز و در ادامه چند کیلومتر بالاتر از سقز بطرف بوکان، ما روزهای متوالی مسیر را پیاده ‌پیمودیم، در حالیکه پیشمرگان حزب دمکرات مداوم از وسایل نقلیه استفاده می‌کردند. این موضوع را می‌شد از همان شیوه‌ی عمل کپی فعالیت پیشمرگان اتحادیه میهنی نتیجه گرفت. بالاخره به شهر بوکان رسیدیم. شهر بوکان جز معدود شهرهایی بود که هنوز آزاد بود. بعد از حدود پنج ماه زندگی سخت در کوهستانها بدون کمترین امکانات زیستی و بهداشتی، رسیدن به امکانات شهری بسیار لذت‌بخش بود. بعد از تحویل زندانیها به مقر پیشمرگان، ما را به واحد‌های چند نفره تقسیم کردند و هر واحد را در منازل هواداران و دوستان کومه‌له برای استراحت، استحمام و شستن لباسها اسکان دادند. رفتن بدرون خانه‌ای تمیز شهری با رختخواب‌های پوشیده از ملافه‌های سفید، با بدنها و لباسهای کثیف و پر از شپش برای ما براستی ترسناک و چالش‌برانگیز بود. شب با ترس و لرز به رختخواب رفتم و تا صبح در کابوس ملافه‌‌های کثیف شده و پر از شپش و اعتراض صاحبخانه غوطه خوردم. بعدا فهمیدیم که صاحبخانه با این نوع از مهمانها بیگانه نبود و واقعا نهایت مهمانوازی را با تهیه غذاهای لذیز و امکانات استحمام بجا آوردند.

بعد از چند روز سفرمان را اینبار با یک مینی‌بوس بطرف منطقه‌ی سردشت ادامه دادیم. شهر سردشت در کنترل نیروهای حکومت اسلامی بود ولی خارج از شهر، تمامی مناطق سردشت در کنترل پیشمرگان قرار داشت. مرکزیت کومه‌له و ارگانهای وابسته در دره‌ای در نزدیکی روستای برده‌‌سور ” به‌رده‌‌سوور” مقرات خود را برپا کرده بودند و چند صد متر بالاتر از مقرات مرکزیت در درون دره زندان مرکزی کومه‌له قرار داشت.

ماموریت در زندان مرکزی کومه‌له !

من را بمثابه یکی از محافظین زندان سازماندهی کردند. حدود ٤٠ نفر پیشمرگ در درون دره سالنی بزرگ را بنا کرده بودند. تمامی پیشمرگان در آن سالن زندگی می‌کردند و حفاظت زندان را بعهده داشتند. در میان جنگل و در امتداد رودخانه نیز چند اطاق برای اسکان حدود ١٤٠ نفر زندانی بنا شده بود.

تا چند هفته قبل از ورود من به این زندان کومه‌له، حکومت اسلامی و کومه‌له زندانی‌هایی را که در اختیار داشتند با همدیگر معاوضه می‌کردند، اما رژیم بناگهان معاوضه‌ی زندانی‌ها را قطع کرد. سران حکومت اسلامی گفته بودند که معاوضه کردن زندانی‌ها بنوعی رسمیت دادن به احزاب کردستان است.

در زندان بغیر از زندانیهایی که ما همراه خود به زندان بردیم، تعدادی پاسدار، یک سرهنگ ارتش، فردی مکتبی و از مسئولین بالای جهاد سازندگی، چند نفر از نیروهای زبده از واحد کلاه سبزهای ارتش و فرمانده آنها، حدود چهل سرباز و تعدادی از مزدوران محلی همکار نیروهای حکومت اسلامی که در کردستان آنها را اصطلاحا “جاش” می‌نامیدند، زندانی بودند.

یدی بیگلری مسئولیت زندان را بعهده داشت. وی در رشته حقوق تحصیل کرده بود و قبل از شروع جنگ ٢٤ روزه سنندج بمثابه دادستان شهر سنندج کار می‌کرد. او مناسب‌ترین فرد برای این کار بود و توانسته بود سیاست‌های درست، منطقی و منطبق با اصول انسانی را در زندان اجرا کند.

رفتار پیشمرگان و سیاست کومه‌له در رابطه با زندانیان بسیار مناسب بود. در واقع زندانیان دقیقا همان امکانات پیشمرگان را در اختیار داشتند. غذای پیشمرگان و زندانیان با هم طبخ می‌شد و هیچ‌گونه تفاوتی در کمیت و کیفیت غذای زندانیان با پیشمرگان وجود نداشت. بدلیل محدودیتهای مالی و تدارکاتی کیفیت غذایی که پخت می‌شد، تعریفی نداشت. تقریبا ٩٠ در صد روزها، غذای ما و زندانیان را عدس پخته شده در آب با کمی پیاز و روغن تشکیل می‌داد. بقیه روزها نیز تغذیه ما کیفیت بهتری نداشت.

صبح که پیشمرگان از خواب بیدار می‌شدند، ابتدا برنامه‌ی آوردن چوب‌های خشک از جنگل برای پخت و پز و ذخیره مقدار بیشتری برای گرم کردن اطاقها در زمستان را داشتند. بعد از صبحانه تعدادی از پیشمرگان به پخت نان در نانوایی می‌پرداختند و غیر از نگهبانها بقیه پیشمرگان مشغول به ساخت و ساز اطاقهای بیشتری در محوطه می‌شدند. هیچ‌گونه کار اجباری برای زندانیان وجود نداشت و هر زندانی داوطلبانه، میتوانست همراه با پیشمرگان کار کند.

کومه‌له به اعتقادات زندانیان کاری نداشت و آنها را در اجرای فرایض دینی خود آزاد می‌گذاشت. در میان پیشمرگان افرادی بودند، که نماز می‌خواندند و فضایی از احترام به اعتقادات پیشمرگان نیز در مقر حاکم بود. زندانیان می‌توانستند از کتابهایی که در اختیار داشتیم، استفاده نمایند. برای حدود ٤٠ نفر از اسیران بی‌سواد که اکثرا سرباز بودند، من هر روز دو ساعت کلاس سواد آموزی را بعهده داشتم.

رهبری کومه‌له انتظار داشت، که بلکه رژیم اسلامی برنامه تعویض زندانیان را از سر بگیرد، ولی ماهها گذشت و سران رژیم هیچ‌گونه تمایلی به این کار نداشتند. در واقع اکثریت زندانیان که از سربازان و رده‌های پائین نیروهای رژیم اسلامی بودند، اینک به برگ‌های سوخته در دست کومه‌له تبدیل شده بودند و کومه‌له مجبور بود مخارج و انرژی زیادی را برای نگهداری از آنها صرف نماید. رژیم هم‌چنین هیچ‌گونه تمایلی برای رهایی آن دسته از زندانیان که از افراد مومن حکومت و از نیروهای فعال محسوب می‌شدند، نداشت. از جمله این دسته از زندانیان یک افسر زبده از تیپ کلاه سبز‌ها بنام سرگرد اضغرلو بود که در ارتفاعات اربابا دستگیر شده بود. هم‌چنین چند پاسدار و یک سرهنک و یک مکتبی مهم و متعهد به حکومت بنام مهندس مجید حبیبی و چند نفر از افرادی که در جهاد سازندگی کار می‌کردند.

در اواخر ماموریت من در زندان مرکزی، مسئول زندان بدلیل حرکات و ارتباطات مشکوک تعدادی از زندانیان، از جمله مهندس مجید حبیبی، سرگرد اضغرلو، دو برادر از افراد جهاد سازندگی بنام صفدری و دو پاسدار را برای کنترل بیشتر بر آنها، در یک اطاق در ابتدای ورودی ساختمان زندان قرار داد. همزمان برای هواخوری آنها نیز مقداری محدودیت قائل می‌شدند. بنابراین آنها غیر از ساعاتی مشخص که برای هواخوری از اطاق خود خارج می‌شدند، نمی‌توانستند مانند بقیه زندانیان هواخوری طولانی داشته باشند.

در میان این زندانیان، مجید حبیبی که بسیار معتقد به خمینی و از مسئولین رده بالای جهاد سازندگی بود، رونوشت تعدادی نامه را همراه داشت که برای خمینی ارسال نموده بود. در آن نامه‌ها، وی رهنمودهای عملی زیادی در جهت سرکوب مردم کردستان نوشته بود، در بخشی از رونوشت نامه‌های وی که برای خمینی ارسال شده بود، آمده بود:

نامه‌ی مجید حبیبی به خمینی و رهنمودهای وی در جهت سرکوب مردم کردستان !

بسم الله‌ الرحمن الرحیم.

ای نایب پیامبر بزرگوار اسلام. ای امام امت و هر چند ما به رجا واثق داریم، که حضرتتان از تیبات الیه برخوردار هستید و دروازه‌های حکمت الهی بر روی‌یتان باز هست و با آن بینش قوی و دید تیز و هوشیاری که خداوند در شما به ودیعه نهاده است، بسیاری از مسائل را قبل از آنکه ذره‌‌های کوچک بر مقداری چون ما ابراز داریم، از پیش می‌دانید.

دشمن با تبلیغات فراوان و حساب شده که نمونه چند مشتی از خروار و نمونه کوچکی از سیل انقلاب سوزان است، همراه ما آنچنان بیدادگرانه پیش می‌تازد که قلوب مردم نفهم و نادان و بی فرهنگ و فریبخوار و ساده و سریع‌التاثیر کردستان را ربوده است. هیچکس نمی‌تواند منکر محبوبیت حسینی در کردستان بشود و این محبوبیت پیش از آنکه مورد غضب شما و ملت قرار گیرد چندان نبود. و حال تقریبا سراسر کردستان را فرا گرفته و در کردستان علنا تمام مردم علیه شما و بر له ایشان شعار می‌دهند و او جای شما را و شما جای شاه را در نظر مردم کردستان گرفته‌اید. این یک حقیقت است که شما در دل مردم کردستان _ بویژه توده شهری آنجا که پای جهاد سازندگی نرسیده است، اصلا جایی ندارید بلکه شما را دشمن خونخوار خود می‌دانند. بعنوان نمونه تظاهرات روز جمعه را مثال می‌زنم. این نشان می‌دهد که ما آخرین پایگاه را در کردستان از دست داده‌ایم، نشان داد که مفتی‌زاده هم نمی ‌تواند پایگاهی مطمئن ما باشد. چنانکه “قیاده موقت” هم نمی‌تواند یار وفادار و قابل اعتمادی برای ما باشد و اصولا تا وقتی که فرهنگ ناسیونالیستی افراطی کردی‌گرایی در منطقه در اوج خود باشد، هرگز نمیتواند به یک نفر کرد باور کرد حتی اگر مدعی الهام الهی باشد.”

مهندس مجیدحبیبی در نامه دیگری برای خمینی نوشته بود:

“اگر یکی مثل آقای خلخالی میاید نگذارید برود تا شر همه ضدانقلاب را بکند و اگر یکی مثل دکتر چمران می‌آید نگذارید برود تا همه منطقه را خلع‌سلاح کند و پاسگاهها علم کند و ارتش را متعهد و مسئول و مجهز کند. شهربانیها را بکار اندازد و نه اینکه سیاست شل کن سفت کن را بازی کنند. اگر شما بسیج عمومی میدهید و از ملت استمداد می‌کنید، دولت نباید جسد نیمه جان انقلاب را از دست ملت بگیرد و ملت را که آماده در هم کوبیدن ضدانقلاب تا لحظه آخر بود، از نیمه راه برگرداند. آخر مگر می‌شود انقلاب پرشی و جهشی اسلام ما با تاکتیک‌های دمکراتیک و سیاست گام به گام غیرقاطع و مزورانه حفظ کرد. چیزی که انقلاب ما را پیش برده و می‌برد قاطعیت و صراحت آن است نه این روشهای دنیاپسند و دمکراتیک.

البته سخن بسیار است ولی مجال و قدرت بیان همه آنها نیست و دردها نیز فراوان. اما بهر حال راه درمان را هم خداوند عنایت فرموده و ما به یاری خداوند پیشنهاد میکنیم که:

١- ارتش با قدرت‌نمایی و گستاخی و جسارت تمام وارد منطقه شده و چند چشمه عملیات کوبنده و قاطع نسبت به مواضع ضدانقلاب تا نابودی کامل آنها انجام دهد. ( بقرار اطلاع ارتش از مواضع ضدانقلابیون تا حدود زیادی آگاه است).

٢- سیستم اطلاعاتی مفید و موثر و مورد اعتماد از افراد جهاد سازندگی و دفتر عمران امام ( که بهتر است در هم ادغام شوند تحت عنوان جهاد سازندگی که هم عمیق‌تر و هم شناخته شده‌تر است عمل کنند) ایجاد شود که اطلاعات لازمه را دقیق از وضع منطقه و ضدانقلاب بدهند.

٣- فعالیتهای عمرانی و آبادانی بموازات فعالیتهای فرهنگی و تبلیغاتی شدید و موثر باید صورت پذیرد. کافی است که امکانات جهاد در این منطقه چه از نظر نیروی انسانی از مهندسی و تکنیسین و دکتر گرفته تا مبلغ آگاه اسلامی ( نه در قالب تشیع ) بلکه شناسنانده اسلام راستین که همان تشیع است بی‌آنکه نامی از آن برده شود_ اسمش را نیار و خودش را بیار!!).

٤- انفصال از خدمت، نه تبعید، معلمان و مدیران گردانندگان تظاهرات و شایعه‌پراکن در مدارس، و نقاط حساس کشور.

٥- اتخاذ یک روش همه‌جانبه اداره‌ی قاطعانه و صریع و روشن از طرف دولت که این روش در کوتاه مدت تغیرپذیر نباشد و ندادن هیچ امتیازی به ضدانقلابیون و عدم عقب‌نشینی دولت در تمام کارهایشان.

٦- ایجاد یک دیکتاتوری مشروع و خشن در منطقه بعلت خشونت طبع مردم منطقه.”

به نقل از نامه‌های مهندس مجید حبیبیان به خمینی

من حدود هفت ماه در حفاظت زندان کومه‌له فعالیت کردم. بعد از بازگشت من به منطقه، در پی فرار چند نفر از زندانیان از زندان کومه‌له و اصطکاک‌های ناشی از آن با حزب دمکرات و بمباران زندان حزب دمکرات بنام دوله‌تو ” دۆڵه‌تۆ ” که به تفصیل در کتاب رقابت کور به آن پرداخته‌ام. بالاخره رژیم و کومه‌له بتوافق رسیدند، که کومه‌له شش نفر از زندانیان را که برای رژیم اهمیت داشتند با پنج نفر از پیشمرگان و فعالین کومه‌له در نزد رژیم و هم‌چنین چهل نفر از سربازانی را که در اختیار داشت در برابر فقط یک نفر از فعالین کومه‌له آزاد کند. این تعویض نهایت تلاش کومه‌له برای مبادله و رهائی فعالین و مبارزانی بود، که در زندانهای رژیم اسلامی بسر می‌بردند.

در واقع حکومت اسلامی ایران بغیر از تعدادی از افراد انگشت ‌شمار و مهم از نظر خود، اهمیت آنچنانی به اسرای خود نمی‌داد و آنها را کما فی السابق شهید محسوب می‌کرد.

تلاش رژیم در آزادسازی محور استراتژیک و کلیدی بانه، سردشت !

نیروهای حکومت اسلامی در اوایل خرداد توانستند هژمونی جهنمی خود را بر محور سقز _ بانه و شهر بانه حاکم کنند، اما کماکان محور استراتژیک بانه – سردشت در کنترل پیشمرگان کردستان قرار داشت. نیروهای حکومت اسلامی فقط در پادگان شهر سردشت مستقر بودند و در واقع این نیروها در محاصره پیشمرگان کردستان و بلحاظ امکانات تدارکاتی و لجستیکی بشدت در تنگنا بودند و فقط از طریق هوا امکان کمک‌رسانی به آنها ممکن بود.

حکومت اسلامی ایران در ادامه‌ی برنامه‌های خود و در جهت گسترش استیلای جهنمی خود بر مناطقی بیشتر از کردستان مخصوصا مناطق پایگاهی و استراتژیک، اقدام به تجمع و اعزام تعداد بسیار زیادی از نیروهای مکانیزه خود به پادگان بانه کرد. هدف فرماندهان رژیم، آزادسازی محور استراتژیک و کلیدی بانه به سردشت بود. آنها در جهت رسیدن به اهداف مورد نظر خود انرژی و توان زیادی را در برنامه‌های خود لحاظ کردند. در مقابل مرکزیت کومه‌له و حزب دمکرات فاقد یک استراتژی مشخص برای دفاع از مناطق آزاد کردستان و برنامه‌ای مشترک برای تجمع نیرو، استقرار نیرو در نقاط استراتژیک و فرماندهی مشترک در دفاع از محور بانه – سردشت بودند.

در اواسط شهریورماه ١٣٥٩ یک ستون بسیار بزرگ از نیروهای مکانیزه رژیم در محور بانه سردشت شروع به پیشروی نمود. قبلا کومه‌له با حزب دمکرات تماس گرفته و قرار بر آن شد که هر دو تشکیلات مشترکا ستون نظامی را مورد تعرض قرار دهند.

در هفدهم شهریورماه یک واحد تقریبا ٣٠ نفره از پیشمرگان کومه‌له در نزدیگی روستای سید صارم با استقرار در گردنه‌ی مالوسان و حفر سنگرهای عمیق و محکم تعرض به نیروهای رژیم اسلامی را آغاز کردند. در ساعات اول درگیری‌ها، پیشمرگان حزب دمکرات حضور نداشتند و بعد از ساعاتی یک واحد تقریبا ١٠ نفره از آنها نیز به این تعرض پیوستند. با وجود تعداد کم پیشمرگان، تعرض قهرمانانه‌ی این تعداد کم از پیشمرگان، منجر به تلفات جدی به ستون نظامی گردید. یک تانک منهدم و یک تریلی حامل مهمات منهدم و منفجر گردید. یک فروند هلیکوپتر سرنگون و تعداد زیادی نفربر منهدم و تعداد بسیار زیادی از نیروهای حکومت اسلامی کشته و زخمی شدند. تعداد ١١ نفر از نیروهای رژیم به اسارت پیشمرگان در آمدند. و تعداد زیادی سلاح و مهمات به غنیمت گرفته شد. اما این تعداد از پیشمرگان به هیچ‌وجه نمیتوانست جوابگوی تقابل با یک ستون بسیار بزرگ از نیروهای مکانیزه رژیم که بوسیله هلیکوپترها و هواپیماهای جنگنده‌ پشتیبانی می‌شدند، باشد.

در غروب آن روز، نیروهای رژیم با پشتیبانی آتش سلاحهای سنگین و نیروی هوایی تعرض وسیعی را به گردنه‌ی مالوسان آغاز و بعد از یک درگیری سخت و پرتلفات آن نقطه‌ی استراتژیک را تصرف و پیشمرگان را مجبور به عقب‌نشینی کردند. در میانه‌ی درگیریها دو برادر از پیشمرگان کومه‌له بنامهای: مصطفی و خالد مجیدی جانباختند. یک پیشمرگ دیگر بنام حامد طاهری مورد اثابت راکت هلیکوپتر قرار گرفت و از ناحیه پا بشدت زخمی و به اسارت نیروهای رژیم در آمد. وی به پادگان بانه منتقل شد و پس از ساعاتی جانباخت. تعداد دیگری از پیشمرگان کومه‌له نیز زخمی شدند که زخم‌ اکثریت آنها سطحی بود.

پس از گذشت ساعاتی در شبانگاه همان روز، پیشمرگان کومه‌له برای باز پس گرفتن سنگرهای گردن‌ی مالوسان تعرض وسیعی را به نیروهای رژیم آغاز کردند ولی بدلیل تعداد محدود پیشمرگان که، تعدادی از آنان زخمی و جانباخته بودند و هم‌چنین خستگی بیش از حد نتوانستند کاری از پیش ببرند و مجبور به عقب‌نشینی شدند. در رابطه با این درگیریها، فرمانده‌ی نیروهای حکومت اسلامی ایران بنام:

سرهنگ علی صیاد شیرازی در سایت سوره مهر و نوید شاهد، خاطرات خود را چنین نقل می‌کند:

خاطرات فرماندة حکومت اسلامی برای پاكسازي‌ جادة‌ 60 كيلومتري‌ بانه‌ -‌ سردشت ‌!

سردشت‌ همه‌ی‌ اميد ضدانقلاب‌ و حاميانشان‌ بود. شهري‌ مرزي‌ كه‌ آنان‌ را به‌ عراق پيوند زده‌ بود. مقر فرماندهي‌ ضدانقلاب‌ در كردستان‌ در آن‌جا بود. در آن‌جا نيز تنها، پادگان‌ شهر در دست‌ نيروهاي‌ جمهوري‌ اسلامي‌ بود و يك‌ گردان‌ از تيپ‌ هوابرد، از آن‌ حفاظت‌ مي‌كرد. عمليات‌ جابه‌جايي‌ گردان‌های هشتصد نفري‌ تنها از طريق‌ هوا و توسط‌ هليكوپترهاي‌ هوانيروز انجام‌ مي‌شد كه‌ خود كاري‌ بسيار مشكل‌ و پرهزينه‌اي‌ بود و چند روز پيش‌ از اين‌ دشمن‌ يكي‌ از آن‌ها را به‌ زمين‌ انداخته‌ بود و……..

نهايتا قرار شد پاكسازي‌ جاده‌ی 60 كيلومتري‌ بانه‌ به‌ سردشت‌ توسط‌ يكي‌ از گردان‌هاي‌ تيپ‌ هوابرد به‌ فرماندهي‌ سرگرد آريان‌ صورت‌ بگيرد و قرارگاه‌ پشتيباني‌ كند. سرگرد علي‌رغم‌ مخالفت‌ مشاورانش‌ اين‌ ماموريت‌ را پذيرفت‌.

در يكي‌ از روزهاي‌ نيمه‌ی‌ دوم‌ شهريور، گردان‌ به‌ همراه‌ تعدادي‌ از پاسداران‌، با تجهيزات‌ كامل‌ از پادگان‌ سنندج‌ راه‌ افتاد و از شهرهاي‌ ديواندره‌ و سقز گذشت‌ و به‌ بانه‌ رسيد.‌ ستون‌ به‌ طرف‌ سردشت‌ به‌ راه‌ افتاده‌ كه‌ خبر رسيد كاروان‌ در گردنه‌ی‌ كوخان‌ به‌ كمين‌ افتاده‌ است‌.

به‌ همراه‌ تعدادي‌ از پاسداران‌ با هليكوپتر خود را به‌ محل‌ حادثه‌ رساندم. و اين‌ آغاز يك‌ جنگ‌ واقعي‌ هشت‌ روزه‌ بود! هشت‌ روز طاقت‌فرسا مملو از لحظه‌هاي‌ مرگ‌ و زندگي‌ و صحنه‌هاي‌ زشت‌ و زيبا!
از لحظه‌اي‌ كه‌ پايم به‌ زمين‌ رسيد و منطقه‌ را از نظر گذراندم دريافتم كه‌ نيروها‌ در بد حادثه‌اي‌ گرفتار شده‌اند، نه‌ راه‌ پيش‌ دارند و نه‌ راه‌ پس‌ و تعجب‌ كردم كه‌ چطور توانسته‌اند تا الان‌ تاب‌ بياورند. دشمن‌ به‌ سرتاسر ستون‌ كاملا اشراف‌ داشت‌ و همه‌ی‌ راه‌هاي‌ گريز را بسته‌ بود. چند تا از خودروها در ميان‌ جاده‌ در آتش‌ مي‌سوختند. چارچرخ‌ بيشتر خودروها پنچر شده‌ بود و در جا ميخكوب‌ مانده‌ بودند. مي‌ديدم مهماتي‌ را كه‌ براي‌ تهيه‌اش‌ زحمت‌ها كشيده‌ بودند، در آتش‌ مي‌سوخت‌ و تركش‌هاي‌ گلوله‌ها به‌ اطراف‌ مي‌افتاد. در زير آتش‌ بي‌امان‌ دشمن‌، با دلي‌ پر از درد از كنار پيكرهاي‌ شهيدان‌ و ناله‌هاي‌ مجروحان‌ گذشتم‌ و به‌ فرماندهي‌ رسيدم. كنترل‌ نيروها از دست‌ آنان‌ خارج‌ شده‌ بود و كسي‌ به‌ كسي‌ نبود. به‌ چاره‌انديشي‌ نشستیم. از بالاي‌ ارتفاعات‌ و از پشت‌ درختان‌ آتش‌ مي‌باريد و بيشتر نگران‌ دو تريلي‌ پر از مهماتي‌ بودم كه‌ در ميانشان‌ بودند و اگر آتش‌ مي‌گرفتند؟!. که خبر رسيد مجروحي‌ از دشمن‌ را پيدا كرده‌اند. يك‌ پايش‌ از مچ‌ قطع‌ شده‌ بود و تنها به‌ پوستي‌ آويزان‌ بود. ترس‌ از مرگ‌ بيچاره‌اش‌ كرده‌ بود و به‌ تقلا افتاده‌ بود. التماس‌ كرد: «به‌ من‌ رحم‌ كنيد و از مرگ‌ نجاتم‌ دهيد. كمكتان‌ مي‌كنم‌…»

به‌ جيبش‌ اشاره‌ كرد كه‌ نقشه‌ كمين‌ در آن‌جا بود. وقتي‌ جيبش‌ را گشتيم‌ نقشه‌ی‌ كمين‌ را پيدا كرديم‌. در ميان‌ درختچه‌ها و بوته‌ها سنگرهاي‌ گود كنده‌ بودند كه‌ تا سينه‌ی‌ نيروهايشان‌ مي‌رسيد. آنطور كه‌ معلوم‌ بود طرح‌ كمينشان‌ خيلي‌ دقيق‌ و حساب‌ شده‌ بود. با اين‌ طرح‌، ستون‌ بايد در همان‌ ساعت‌ اول‌ منهدم‌ مي‌شد، اما رشادت‌ بچه‌ها باعث‌ شده‌ بود آنها آنگونه‌ كه‌ مي‌خواستند موفق‌ نشوند.

متوجه‌ شدم بيشتر قدرت‌ آتش‌ دشمن‌ در بالاي‌ ارتفاعي‌ است‌ كه‌ در كنار جاده‌ است‌. تصميم‌ گرفتم آن‌ را بگيرم. طرحي‌ ريختم‌ و دسته‌اي‌ از نيروهاي‌ ورزيده‌ی‌ ستون‌ را با خود به‌ آن‌ سو بردم. نبردشان‌ تا غروب‌ طول‌ كشيد و‌ هنگام‌ اذان‌ مغرب‌ آن‌ ارتفاع‌ را تصرف‌ كردیم. شب‌ را در ميان‌ نيروها‌ در آن‌ بالا ماندم و مواضع‌ دفاعي‌ خود را مستحكم‌ كردیم. شب‌ پرتشويشي‌ را پشت‌ سر گذاشتیم. دشمن‌ به‌ راحتي‌ نمي‌خواست‌ موقعيتش‌ را از دست‌ بدهد ولي‌ با نقشه‌اي‌ كه‌‌ ريختیم‌، تا صبح‌ نصيبشان‌ تنها شكست‌ بود و تعدادي‌ كشته‌. نيمه‌هاي‌ شب‌ بود كه‌ متوجه‌ شدم‌ صداي‌ زنگوله‌ مي‌آيد. احساس‌ كردم‌ بايد كلكي‌ در كار باشد. دفاع‌ را قوي‌تر كرديم‌. همه‌ بيدار و هوشيار منتظر ماندند. صداي‌ گله‌ نزديك‌تر كه‌ شد ناگهان‌ يك‌ گلوله‌ی‌ آرپي‌جي‌ به‌ طرف‌ سنگرمان‌ شليك‌ شد. سريع‌ شروع‌ كرديم‌ به‌ پاسخ‌ دادن‌ به‌ آتش‌ آن‌ها. مقداري‌ كه‌ تيراندازي‌ كرديم‌، چون‌ مهماتمان‌ كم‌ بود، گفتم‌:

ديگر كسي‌ تيراندازي‌ نكند تيراندازي‌ ما كه‌ قطع‌ شد، دشمن‌ خيال‌ كرد، مهمات‌ ما تمام‌ شده‌ است‌. به‌ مواضع‌ ما نزديك‌تر شدند و هر چه‌ آرپي‌جي‌ شليك‌ كردند، ما پاسخشان‌ را نداديم‌ تا واقعاً مطمئن‌ شوند، مهمات‌ ما ته‌ كشيده‌ است‌. خوب‌ كه‌ جلو آمدند، گفتم‌: مهلتشان‌ ندهيد، آتش‌ كنيد!

بچه‌ها شديدترين‌ آتش‌ را روي‌ آن‌ها ريختند. درگيري‌ خيلي‌ شديد شد اما توانستيم‌ با ايمان‌ كامل‌ مقاومت‌ كنيم‌ و ارتفاع‌ را تا صبح‌ حفظ‌ كنيم‌. در آن‌ درگيري‌ ما فقط‌ چهار مجروح‌ داديم‌ اما دشمن‌ تلفات‌ زيادي‌ متحمل‌ شد. روز دوم‌ را هم‌ در گردنه‌ی‌ كوخان‌ ماندیم تا اين‌ كه‌ ستون‌ دوباره‌ سازماندهي‌ شود و آماده‌ حركت‌ به‌ سوي‌ سردشت“‌

برگرفته از سایت‌های سوره مهر و نوید شاهد مقاله بخاطر آن نگاهها

در ادامه‌ی حرکت ستون نظامی حکومت اسلامی ایران بطرف شهر سردشت پیشمرگان کومه‌له در ناحیه‌ی بانه دیگر هیچ تحرکی نسبت به ستون انجام ندادند و بقیه کارها را به پیشمرگان ناحیه سردشت وا گذاشتند. پیشمرگان کومه‌له و حزب دمکرات نیز هیچگونه برنامه مشترکی برای تعرض به ستون را نداشتند. در “دٶڵ ارزن” نقطه‌ای در حد فاصل ” بی‌کژ و دارساوین” پیشمرگان کومه‌له و حزب دمکرات و بخشا خه‌بات بدون هیچگونه هماهنگی و هر گروهی از طرفی به ستون حمله کردند. درگیری سختی آغاز شد و ستون نظامی بشیوه‌ی وسیع در تنگنا قرار گرفت. تعداد زیادی از نیروهای حکومت اسلامی کشته و زخمی شدند و همچنین يكي‌ از دو تريلي‌ مهمات‌ باقیمانده هدف‌ قرار گرفت‌ و منفجر شد. شلیک بی‌وقفه گلوله‌ها از بالاي‌ ارتفاعات‌ به‌ سوي نفرات ستون نظامی‌ از يك‌ سو و تركش‌هاي‌ مواد منفجره درون‌ ‌ تريلي‌ منفجر شده، از سوي دیگر‌ عرصه‌ را بر نیروهای رژیم تنگ و آنها را بشدت مستاصل و دچار وحشت نمود.

سرهنگ صیاد شیرازی در همان سایت سوره مهر و نوید شاهد خاطرات خود را چنین نقل می‌کند:

روز سوم‌ بي‌خطر گذشت‌. آن‌ روز طول‌ يك‌ دره‌ی‌ عميق‌ را پيمودیم تا رسيدیم به‌ ابتداي‌ پيچ‌ خطرناكي‌ كه‌ در سر راهمان‌ بود. در انتهاي‌ اين‌ پيچ‌ روستاي‌ دل آرزان‌[3] بود، نامي‌ كه‌ آن‌ روز برايمان‌‌ اهميت‌ پيدا كرده‌ بود و رسيدن‌ به‌ آن‌ برايمان‌ مانند رؤيا بود! صبح‌ روز چهارم،‌ ورودمان‌ به‌ آن‌ پيچ‌ مخوف‌ همراه‌ شد با درگيري‌ سنگين‌. يكي‌ از دو تريلي‌ مهمات‌ در دم‌ هدف‌ قرار گرفت‌ و منفجر شد. گلوله‌هاي‌ كه‌ از بالاي‌ ارتفاعات‌ به‌ سويمان‌ مي‌باريد از يك‌ سو و تركش‌هاي‌ موادي‌ كه‌ از روي‌ تريلي‌ منفجر مي‌شد از ديگر سوي‌ عرصه‌ را در آن‌ دره‌ی‌ باريك‌ و وحشتناك‌ چنان‌ تنگ‌ كرده‌ بود كه‌ رهايي‌ از آن‌ بعيد به‌ نظر مي‌رسيد اما من با قدرت‌ تمام‌ ستون‌ را كنترل‌ كردم. رزمندگان‌ تحت‌ امرم‌ در دو ستون‌ پياده‌ از روي‌ يال‌هاي‌ قله‌هاي‌ اطراف‌ قدم‌ به‌ قدم‌ جنگيدند و پيش‌ آمدند تا رسيدند به‌ روستا، اما اين‌ پايان‌ كار نبود. همين‌ كه‌ به‌ آستانه‌ی‌ روستا رسيدیم اين‌ بار دشمن‌ از روستا به‌ استقبالمان‌ آمد و چنان‌ آتش‌ پرحجمي‌ به‌ رويمان‌ گشود كه‌ سابقه‌ نداشت‌. تصميم‌گيري‌ مشكل‌ بود. اگر روستا را زير آتش‌ مي‌گرفتیم پس‌ تكليف‌ مردم‌ بي‌گناه‌ و كودكان‌ معصوم‌ چه‌ مي‌شد؟ و اگر دست‌ روي‌ دست‌ مي‌گذاشتیم، چيزي‌ از ستون‌ باقي‌ نمي‌ماند! فرصت‌ براي‌ چون‌ و چرا نبود اگر به‌ زودي‌ تصميم‌ منطقي‌ نمي‌گرفتم‌ كنترل‌ نيروها را از دست‌ مي‌دادم. پس‌ دل‌ را به‌ دريا زدم و فرمان‌ آتش‌ به‌ روستا را دادم. وقتي‌ كه‌ آتش‌ دشمن‌ خوابيد وارد روستا شدیم. اثري‌ از اهالي‌ نبود. خانه‌ها همه‌ خالي‌ بودند و كلون‌ها كشيده‌ شده‌. معلوم‌ شد كه‌ روستا از پيش‌ خالي‌ بوده‌ و تنها دشمن‌ از پوشش‌ آن‌ به‌ عنوان‌ جان‌پناه‌ استفاده‌ مي‌كرده‌ است‌. خدا را شكر كردم كه‌ خون‌ بي‌گناهي‌ را نريختیم. هر چند شرعاً معذور بودند.[4] اكنون‌ وقت‌ آن‌ بود كه‌ اجساد شهدا و مجروحان‌ را به‌ عقب‌ منتقل‌ كنیم. منتظر ماندیم تا هليكوپترها برسند.

برگرفته از سایت‌های سوره مهر و نوید شاهد مقاله بخاطر آن نگاهها

دشمن با وجود بکارگیری سلاحهای سنگین مانند انواع توپ و خمپاره و همچنین هلیکوپترهای جنگی و جت‌های جنگنده و پشتیبانی هوایی در تمامی مسیر حرکت ستون نظامی، پیشمرگان کومه‌له و حزب دمکرات بدون برنامه‌ای مشترک برای تعرض به ستون و هر کدام بنا بر برنامه‌های مستقل در نقاط مختلف به ستون ضربه می‌زدند. با وجود ضربات پراکنده‌ای که بر ستون نظامی فرود می‌آمد. تعداد زیادی از پاسداران و نیروهای نظامی کشته و زخمی شدند و شیرازه‌ی ستون در حال فروریزی بود. آخرین تریلی حامل مهمات رژیم بر اثر فرود کلوله خمپاره منفجر و روحیه‌ی افراد ستون را بکلی متزلزل کرد. رژیم در جهت برونرفت از شرایطی که دامنگیر نیروهایش در محور بانه – سردشت شده بود، حتی به چوپانها و گله‌های آنها رحم نمی‌کرد و از زمین و هوا آنها را به گلوله می‌بستند. و در ادامه هشت نقطه‌ی منطقه و مناطق مسکونی را با بمب ناپالم که بمبی بسیار مخرب و شدیدا آتش‌زا است بمباران کرد.[5]

در این بمبارانها، تعداد بسیار زیادی از مردم روستاهای منطقه جانباختند و با کشته شدن احشام و آتش گرفتن خانه‌ها و اموالشان ضررهای جدی مادی و معنوی به مردم منطقه رسید.

در میانه درگیریها، در بیست و سوم شهریورماه، سه تن از پیشمرگان کومه‌له بنامهای:

حمزه عباسی، فریدون جعفری و احمد قادر مجید جانباختند.

در بیست و هشتم شهریورماه نیز خدمه اسلحه کالیبر٥٠ کومه‌له در دارساوین، محمد آب‌بسته با نام تشکیلاتی “لاله حه‌مه” در اثر برخورد راکت جتهای جنگنده به سنگرش جانباخت. لاله حه‌مه یکی از کاراترین و شجاع‌ترین پیشمرگان کومه‌له بود.

حزب دمکرات در منطقه‌ی سردشت، دهها برابر پیشمرگان کومه‌له، نیروی بومی و کارآمد داشت ولی با توجه به توهمی که مرکزیت حزب دمکرات در رابطه با مذاکره با رژیم اسلامی داشت، نمی‌خواست تمام توان خود را بکار گیرد. کومه‌له نیز با توجه به ضعف رهبری، هیچ اقدامی در جهت تجمع نیروهای خود از سایر مناطق و برنامه‌ریزی برای ضربه زدن به نیروهای رژیم اسلامی انجام نداد. در واقع اگر کومه‌له و حزب دمکرات عملیاتی مشترک و برنامه ریزی شده‌ای را در دستور کار قرار می‌دادند، قطعا ستون براحتی تار و مار و خلع‌سلاح می‌شد.

خاطرات سرهنگ علی صیاد شیرازی در سایت های سوره مهر و نوید شاهد، بخوبی ضربه‌پذیری و فضای حاکم بر ستون نظامی حکومت اسلامی ایران را در مسیر رفتن به سردشت توضیح میدهد.

خاطرات سرهنگ علی صیاد شیرازی: ادامه‌ی رفتن ستون نظامی به سردشت !

از اين‌جا به‌ بعد جنگ‌ سخت‌تر شد. ضدانقلاب‌ و حاميانش‌ اهميت‌ رسيدن‌ اين‌ كاروان‌ به‌ سردشت‌ را خوب‌ مي‌فهميدند و با تمام‌ توان‌ مي‌كوشيدند كه‌ اين‌ اتفاق نيفتد.

از دل‌ آرزان[6]‌ به‌ بعد ما روزي‌ يك‌ كيلومتر بيشتر نمي‌توانستيم‌ حركت‌ كنيم‌. هر لحظه‌ در حال‌ مقابله‌ با كمين‌ها بوديم‌. شوخي‌ نبود يك‌ ستون‌ قوي‌ نظامي‌ مي‌خواست‌ به‌ سردشت‌ برود و دشمن‌ هم‌ سعي‌ مي‌كرد هر طوري‌ كه‌ هست‌ مانع‌ آن‌ شود و به‌ آن‌ تلفات‌ وارد كند. غذايمان‌ فقط‌ نان‌ خشك‌ و پنير و كنسرو بود. بعد از دل‌آرزان به‌ طرف‌ روستاي‌ بي‌كش[7]‌ رفتيم‌ و پس‌ از پاكسازي‌ مسير آن‌جا به‌ سمت‌ داش‌ساوين[8] رفتيم‌. دو روز ستون‌ در آن‌جا ماندگار شد كه‌ طي‌ آن‌ چندين‌ شهيد و مجروح‌ داديم‌. ستون‌ هر ساعت‌ ضعيف‌تر مي‌شد و نيروهايش‌ از دست‌ مي‌رفت‌. كاروان‌ خسته‌ و مجروح‌ به‌ سوي‌ سردشت‌ كشيده‌ مي‌شد كه‌ ناگهان‌ اتومبيل‌ها ايستادند و از كشيدن‌ شدن‌ ناگهاني‌ ترمزها دل‌ها ريخت‌ و گلنگدن‌ بعضي‌ از تفتگ‌ها كشيده‌ شد.‌ گوشي‌ بي‌سيم‌ به‌ دست‌، نگران‌ به‌ جلو دويدم. هر لحظه‌ انتظار انفجار مهيبي‌ را داشتم‌. به‌ سرستون‌ كه‌ رسيدم، هيچ‌ خبري‌ نبود. به‌ راننده‌ تانك‌ گفتم‌: «چرا ايستاده‌اي‌؟. گفت‌: مي‌ترسم‌. من هم‌ ترسيدم. اين‌ نخستين‌ بار بود كه‌ كسي‌ از نيروهايم با چنين‌ صراحتي‌ از ترس‌ سخن‌ مي‌گفت‌.‌ ترسيدم كه‌ اين‌ روحيه‌ در ديگران‌ هم‌ سرايت‌ كند و قبح‌ ترس‌ ريخته‌ شود و مي‌دانستم‌ كه‌ آن‌ روز پايان‌ كار شام‌ است‌. پس‌ با او صحبت‌ كردم و كوشيدم روحيه‌اش‌ را ترميم‌ كنم و تشويقش‌ كردم راه‌ بيفتد و…….. اما درجه‌دار جوان‌ نپذيرفت‌ و گفت‌: احساس‌ مي‌كنم‌ در كمينم‌ نشسته‌اند و هر لحظه‌ انتظار دارم‌ گلوله‌ی‌ آرپي‌جي‌ منهدمم‌ كند. مهربانانه‌ برايش‌ از واقعيت‌ مرگ‌ و زندگي‌ گفتم‌ اما فايده‌اي‌ نبخشيد و جواب‌ شنيدم: جناب‌ سرهنگ‌، اگر راست‌ مي‌گويي‌ خودت‌ بيفت‌ جلو!

گفتم‌: عزيزم‌، من‌ حرفي‌ ندارم‌ اما مي‌دانيد كه‌ من‌ فرمانده‌ و رهبر اين‌ ستون‌ هستم‌، اگر اتفاقي‌ براي‌ من‌ بيفتد همه‌ی‌ شما متلاشي‌ مي‌شويد. اما فشار يك‌ هفته‌ نبرد بي‌امان‌ و عفريت‌ ترس‌ مشاعر جوان‌ را چنان‌ از كار انداخته‌ بود كه‌ حاضر بود تن‌ به‌ هر تنبيهي‌ بدهد اما از ادامه‌ی‌ اين‌ كار معاف‌ شود.

چاره‌اي‌ نبود. نهايتاً توكل‌ بر خدا كردم و همراه‌ بي‌سيم‌چي‌‌ در كنار تانك‌ اسكورپين‌ به‌ راه‌ افتادم.
ساعتي‌ چنين‌ گذشت‌ و با گام‌هاي‌ آهسته‌ و كند پيش‌ رفتیم تا اين‌ كه‌ خبر رسيد بين‌ ابتدا و انتهاي‌ ستون‌ فاصله‌ی‌ زيادي‌ افتاده‌ است‌. ناچار بايد به‌ عقب‌ برمي‌گشتم. به‌ سر ستون‌ دستور دادم:

آهسته‌ برويد تا من‌ ته‌ ستون‌ را حركت‌ دهم‌ و با شما هماهنگشان‌ كنم‌. اما آنان‌ نشنيدند. حال‌ كه‌ خيال‌ مي‌كردند در 12 كيلومتري‌ سردشت‌ هستند، مي‌خواستند هرچه‌ زودتر به‌ آن‌جا برسند و از اين‌ كابوس‌ نجات‌ پيدا كنند. پس‌ همين‌ كه‌ چشم‌ مرا دور ديدند بر سرعتشان‌ افزودند. غافل‌ از اين‌ كه‌ خطر در روستاي‌ داش‌ساوين‌ در كمينشان‌ است‌!

حالا به‌ انتهاي‌ ستون‌ رسيده‌ بودم. دادم‌ درآمده‌ بود كه‌ چرا عقب‌ مانده‌ايد و با بقيه‌ هماهنگ‌ نيستيد. ناگهان‌ صداي‌ رگباري‌ كه‌ از دوردست‌ها آمد قلبم‌ را ريخت‌. به‌ دنبال‌ آن‌، صداهاي‌ مهيب‌ و انفجارهاي‌ ديگر كه‌ در ميان‌ كوه‌ها مي‌پيچيدند، برايم شكي‌ باقي‌ نماند كه‌ ستون‌ كمين‌ خورده‌ است‌. دويدم تا خود را به‌ محل‌ درگيري‌ برسانم. دشمن‌ كه‌ در كمين‌ بود، وقتي‌ فاصله‌ی‌ طولاني‌ سرستون‌ با ته‌ ستون‌ را ديده‌ بود، از فرصت‌ استفاده‌ كرده‌ بود تا عجولانه‌ سرستون‌ را زير آتش‌ خود بگيرد و براي‌ اين‌ كار چه‌ جايي‌ بهتر از منطقه‌ی‌ داش‌ساوين!. آه‌ از نهادم‌ بلند شد. او اين‌ منطقه‌ را خوب‌ مي‌شناخت‌. به‌ ياد اولين‌ حادثه‌اي‌ افتادم كه‌ مرا به‌ كردستان‌ كشاند. حادثه‌ی‌ شهادت‌ 52 پاسدار اصفهاني‌، اكنون‌ بعد از يازده‌ ماه‌ باز هم‌ دشمن‌ در اين‌ منطقه‌ كمين‌ زده‌ بود!

انتخاب‌ دشمن‌ حرف‌ نداشت‌. دشمن‌ ضمن‌ اين‌ كه‌ بر همه‌ی جاده‌ تسلط‌ داشت‌، از همه‌ طرف‌‌ هم‌ راه‌ فرار داشت‌ و اما آنان‌ كه‌ در جاده‌ گرفتار شده‌ بودند اصلاً جايي‌ براي‌ تحرك‌ نداشتند. جاده‌ پيچ‌ در پيچ‌ بود و اطرافش‌ سينه‌كش‌ كوه‌ و درخت‌زار و همين‌ نيروها را چنان‌ غافل‌گير كرده‌ بود كه‌ حتي‌ نمي‌توانستند از جان‌پناهاي‌ طبيعي‌ هم‌ كه‌ در اطرافشان‌ بود، استفاده‌ كنند. به‌ راحتي‌ هدف‌ قرار مي‌گرفتند و به‌ زمين‌ مي‌افتادند. تعدادي‌ گيج‌ شده‌ بودند و بي‌هيچ‌ تحركي‌ به‌ زمين‌ چسبيده‌ بودند و گويي‌ هيچ‌ روحيه‌ و اميدي‌ براي‌ نجات‌ ندارند. و در اين‌ ميان‌ صدایی‌ كه‌ به‌ جايي‌ نمي‌رسيد فريادها و دستورهای من‌ بود!. من‌ هم‌ در يك‌ لحظه‌ با تفكر اينكه‌ امكان‌ دارد ما را شهيد نكنند و سعي‌ كنند به‌ اسارت‌ بگيرند، كمي‌ خودم‌ را باختم‌، كم‌كم‌ داشتم‌ مأيوس‌ مي‌شدم‌ كه‌ ديدم‌ يكي‌ از بچه‌هاي‌ سپاه‌ به‌ نام‌ فتح‌الله‌ جعفري‌ كه‌ الان‌ از فرماندهان‌ رده بالاي‌ سپاه‌ است‌ و آدم‌ مخلص‌ و واردي‌ است‌، با تبسم‌ خاصي‌ كه‌ براي‌ من‌ در آن‌ اوضاع‌ و احوال‌ عجيب‌ بود، نگاهم‌ مي‌كند. بالهجه‌ی اصفهاني‌ رو به‌ من‌ گفت‌:

برادر شيرازي‌، من‌ تا به‌ حال‌ شما را در اين‌ وضعيت‌ نديده‌ بودم!

گفتم‌: «مگر نمي‌بيني‌ نيروها هيچ‌ آمادگي‌ ندارند و بلد نيستند درست‌ بجنگند. همين‌طور مي‌ايستند تا گلوله‌ مي‌خورند. هر چه‌ به‌ آن‌ها مي‌گويم‌ اين‌ كار را بكنيد، آن‌جا نرويد، اصلاً گيج‌ هستند و كُپ‌ كرده‌اند.

با همان‌ تبسم‌ گفت‌: برادرجان‌، ناراحت‌ نباش‌ بالاخره‌ چند تا فشنگ‌ داريم‌ و تا آخرش‌ مي‌زنيم‌ و ديگر هرچه‌ خدا خواست‌، آن‌ مي‌شود! با اين‌ حرف‌ انگار پتكي‌ به‌ سر من‌ زده‌ باشند، خودم‌ را يافتم‌. به‌ خود نهيب‌ زدم‌ كه‌: تو مگر براي‌ خدا نمي‌جنگي‌؟ پس‌ چرا ياد خدا نمي‌كني‌؟ همان‌جا ذكر و شكر خداوند را به‌جا آوردم‌ و روحيه‌ام‌ را باز يافتم‌. با اين‌ تذكري‌ كه‌ از زبان‌ يك‌ همرزم‌ شنيدم، چنان‌ دلم‌ قوت‌ گرفت‌ كه‌ ديگر دشمن‌ و آتشش‌ را هيچ‌ مي‌انگاشتم‌ و حتي‌ به‌ ذهنم‌ رسيد بايد آن‌ها را به‌ محاصره‌ در آورد و نگذارم فرار كنند. طرح‌ عمليات‌ به‌ ذهنم‌ رسيد. بايد از دو سو به‌ تپه‌ها حمله‌ مي‌كردیم. طرحم‌ را با سرگرد آريان‌ در ميان‌ گذاشتم‌. پسنديد و با شجاعت‌ فرماندهي‌ يكي‌ از گروه‌هاي‌ عمل‌ كننده‌ را به‌ عهده‌ گرفت‌. گروه‌ ديگر را هم‌ خودم‌ پذيرفتم‌. اما كو نيرو؟. تنها چهار نفر حاضر شدند با من به‌ حمله‌ بروند. بقية‌ چنان‌ به‌ زمين‌ چسبيده‌ بودند كه‌ گويي‌ اصلاً التماس‌هاي‌ مرا نمي‌شنيدند! وقتي‌كه‌ از آنان‌ نااميد شدم، تصميم‌ گرفتم‌ با همان‌ چهار نفر به‌ فتح‌ تپه‌ بروم. يا علي‌ گفتیم و به‌ راه‌ افتادیم. اما هنوز چند قدمي‌ بيش‌تر نرفته‌ بودند كه‌ صداي‌ تكبير شنيدیم و ديدیم تعدادي‌ از جا برخاسته‌اند و به‌ طرفمان‌ مي‌آيند. الله‌ اكبر گويان‌ به‌ راه‌ افتادیم. نعره‌هاي‌ تكبير همان ‌قدر كه‌ به‌ ما‌ نيرو مي‌داد دل‌ دشمن‌ را نيز خالي‌ مي‌كرد و قدرت‌ ايستادگي‌ را از او مي‌گرفت‌. به‌ راحتي‌ تپه‌ها را فتح‌ كردیم. بدون‌ اين‌ كه‌ با دشمن‌ درگير شده‌ باشیم. چنان‌ نيرويي‌ گرفته‌ بودیم كه‌ اگر نبود آن آفتاب‌ رو به‌ غروب‌، مي‌توانستیم تا خود سردشت‌ ضدانقلاب‌ را دنبال‌ كنیم! با همان‌ روحيه‌، تكبيرگويان‌ تپه‌ها را بالا رفتیم. وقتي‌ بالاي‌ بلندترين‌ تپه‌ رسيدیم، آتش‌ دشمن‌ قطع‌ شد و پا به‌ فرار گذاشت‌. آن‌جا بود كه‌ باورم شد كه‌ اگر از اول‌ به‌ خدا توكل‌ مي‌كردم و با دل‌ شكسته‌ به‌ درگاهش‌ روي‌ مي‌آوردم‌، به‌ امدادمان‌ مي‌آمد و……

پيغامي‌ از دشمن‌ به‌ دستم‌ رسيد. نوشته‌ بودند: سرهنگ‌ صياد شيرازي‌، ما با پنج‌ هزار چريك‌ شما را محاصره‌ كرده‌ايم‌ در حالي‌ كه‌ تو حتي‌ صد نفر هم‌ سرباز سالم‌ و جنگنده‌ نداري‌. اگر تسليم‌ نشويد ما صبح‌ بر سرتان‌ خواهيم‌ ريخت‌ و سرهاي‌ بريده‌ خودت‌ و سربازانت‌ را براي‌ خميني‌ خواهيم‌ فرستاد!
‌ با خواندن‌ اين‌ پيام‌ پيشاني‌ام‌ را به‌ روي‌ خاك‌ كناره‌ی‌ سنگر گذاشتم‌ و خدايم‌ را شكر كردم. ستوان‌ ناصر آراسته‌، با تعجب‌ علت‌ سجده‌ی‌ شكرم‌ را پرسيد. گفتم‌: چرا شكر نكنم‌؟ مگر نه‌ اين‌ است‌ كه‌ ما در اين‌ كوه‌ و بيابان‌ها دنبال‌ دشمن‌ دين‌ خدا مي‌گرديم‌ تا زمين‌ را از لوث‌ وجودش‌ پاك‌ سازيم‌؟ مهماتمان‌ كه‌ كم‌ است‌ نيروهايمان‌ هم‌ آموزش‌ درست‌ حسابي‌ ندارند و آن‌قدر خسته‌ شده‌اند كه‌ توان‌ تو كوه‌ها دويدن‌ را ندارند! حالا كه‌ آن‌ها‌ خودشان‌ مي‌خواهند هزارتا هزارتا به‌ جنگمان‌ بيايند و ما حداكثر استفاده‌ را از گلوله‌هايمان‌ بكنيم‌ بايد خوشحال‌ باشيم‌ و خدا را شکر کنم!. يارانم از اين‌ روحيه‌، روحيه‌ گرفتند و براي‌ رسيدن‌ دشمن‌ لحظه ‌شماري‌ كردند. شب‌ آمده‌ بود و سكوت‌ عارفانه‌اش‌ منطقه‌ را فرا گرفته‌ بود‌. آن‌ شب‌ را با شهيدان‌ و مجروحان‌ گذراندیم. مجروحاني‌ كه‌ درد امانشان‌ را بريده‌ بود اما سعي‌ مي‌كردند صدايشان‌ را فرو بخورند تا فرماندهشان‌ ناله‌ها و ضجه‌هايشان‌ را نشنود. آن‌ شب‌ همنوا با آنان‌ درختان‌ زخمي‌ اطراف‌ جاده‌ هم‌ تا صبح‌ سوختند. سرانجام‌ صبح‌ آمد. به‌ زحمت‌ توانستیم در آن‌ منطقه‌ی‌ درخت‌زار جايي‌ را براي‌ فرود هلي‌كوپتر پيدا كنیم. زخمي‌ها و اجساد شهدا به‌ عقب‌ فرستاده‌ شد. اما ستون‌ ماند تا ترميم‌ شود. در اين‌ چند روز بيش‌ از هفتاد شهيد داده‌ بودیم و نزديك‌ 150 مجروح‌ به‌ عقب‌ فرستاده‌‌ بودم. بقيه‌ نيز آن‌ قدر ضعيف‌ شده‌ بودند، اگر يك‌ گروه‌ چهل‌ نفري‌ دست‌ از جان‌ شسته حمله‌ مي‌كردند، به‌ راحتي‌ همه‌ ستون‌ را منهدم‌ مي‌کردند‌! با قرارگاه‌ تماس‌ گرفتم‌ و دستور دادم نيرو برايم‌ فرستاده‌ شود. همان‌ روز صبح‌ 60 نفر نيروي‌ تازه‌ نفس‌ به‌ ياريمان آمدند. همگي‌ از سپاه‌ قم‌ و اراك‌ بودند و روحيه‌ی‌ بسيار خوبي‌ داشتند. من هميشه‌ از آنان‌ با خاطرات‌ خوب‌ ياد مي‌كردم.

فراز و فرود پي‌ در پي‌ هليكوپترها باعث‌ شد تا دشمن‌ گراي‌ فرودگاهشان‌ را به‌ دست‌ آورد و زير آتش‌ بگيرد. دشمن‌ گراي‌ آن‌جا را گرفته‌ بود و همين‌ كه‌ هلي‌كوپتر مي‌آمد، با خمپارة‌ 120، آن‌جا را مي‌زد. اين‌ نشانه‌ گيري‌هاي‌ دقيق‌ دشمن‌ براي‌ ما خيلي‌ عجيب‌ بود و نشان‌ مي‌داد كه‌ ديده‌بان‌ و خدمه‌ی‌ آن‌ از نيروهاي‌ با سابقه‌ی نظامي‌ هستند. نشست و برخاست‌ هلي‌كوپترها بيشتر از چند ثانيه‌ طول‌ نمي‌كشيد، كه‌ در اين‌ چند ثانيه‌ مهمات‌ را پياده‌ مي‌كردند و مجروحين‌ و شهدا را برمي‌داشتند. در همين‌ لحظه‌ی‌ كوتاه‌ هم‌ سريع‌ گلول‌ی‌ خمپاره‌ مي‌آمد. يك‌ بار در حالي‌ كه‌ هلي‌كوپتر را هماهنگ‌ مي‌كردم تا بنشيند، ناگهان‌ ديدم خمپاره‌اي‌ به‌ سويش‌ آمد. از وحشت‌، چشمانم‌ را بستم‌. صداي‌ انفجار كه‌ برخاست‌، احساس‌ كردم هليكوپتر و نيروهاي‌ داخل‌ آن‌ تكه‌تكه‌ شدند. چشم‌هايم را كه‌ باز كردم، با تعجب‌ ديدم‌ هليكوپتر در هواست‌. بي‌سيم‌ كه‌ زدم با خوشحالي‌ گفتند: برادر صياد، ما سالميم‌. هلي‌كوپتر آبكش‌ شده‌ ولي‌ هيچ‌ آسيبي‌ به‌ كسي‌ يا دستگاه‌هاي‌ حساس‌ وارد نشده‌. ما رفتيم‌ خداحافظ‌! خمپاره‌ درست‌ پايين‌ آن‌ خورده‌ بود. لحظه‌ به‌ لحظه‌ شدت‌ آتش‌ دشمن‌ بيشتر مي‌شد. گلوله‌هاي‌ خمپاره‌ لحظه‌اي‌ آراممان‌ نمي‌گذاشتند. خمپاره‌اي‌ درست‌ وسط‌ تريلي‌ مهمات‌ باقي‌مانده‌ خورد و آن‌ را منهدم‌ كرد. گراي‌ خمپاره‌ها چنان‌ دقيق‌ بود كه‌ براي‌ من‌ و دوستانم‌ ترديدي‌ باقي‌ نماند كه‌ نظاميان‌ متخصص‌ و باسابقه‌یي‌ آن‌ها را هدايت‌ مي‌كنند. حالا يقين‌ داشتیم كه‌ نه‌ با يك‌ مشت‌ شورشي‌ كم‌ آشنا به‌ اصول‌ نظامي‌، بلكه‌ با نخبگان‌ فراريان‌ ارتش‌ شاهنشاهي‌ رو به ‌رو هستیم.

محل‌ استقرار قبضه‌هاي‌ خمپاره‌ی‌ دشمن‌ را پيدا كردیم. روي‌ ارتفاع‌ بلندي‌ بود به‌ نام‌ جات‌راوين[9] بايد آن‌جا را فتح‌ مي‌كردیم. گروهي‌ را آماده‌ كردم و به‌ همراه‌ سروان‌ شهرام‌فر به‌ سوي‌ آن‌ ارتفاع‌ حمله‌ كردیم. شب‌ آمده‌ بود و بازهم‌ بايد شبي‌ را روي‌ كوه‌ مي‌گذراندیم. از نظر آموخته‌هاي‌ نظامي‌ام اصولاً شركت‌ مستقيم‌ و بي‌مهابت‌ در حمله‌ها كار درستي‌ نبود اما با فشار طافت‌فرساي‌ كه‌ در اين‌ يك‌ هفته‌ به‌ ستون‌ وارد شده‌ بود، ديگر كسي‌ برايم‌ باقي‌ نمانده‌ بود! بيشتر نيروهاي‌ رزمي‌‌ از كار افتاده‌ بودند و نيروهاي‌ مانده‌ عمدتاً از رسته‌هاي‌ زرهي‌ و توپخانه‌ بودند.

شب‌ سردي‌ بود. هيچ‌ وسيله‌اي‌ براي‌ گرم‌ كردن‌ به‌ همراه‌ نداشتیم مگر سنگرهايي‌ كه‌ از دشمن‌ مانده‌ بود. مي‌دانستیم كه‌ دشمن‌ به‌ سراغمان‌ خواهد آمد. پس‌ دستور دفاع‌ دور تا دور دادم. ساعت‌ 3 نيمه‌ شب‌ بود كه‌ متوجه‌ شديم‌ صداي‌ زنگوله‌ مي‌آيد. درست‌ مثل‌ كوخان‌. بعدش‌ صداي‌ بع‌بع‌ گوسفند آمد. گله‌ی‌ گوسفند بود ولي‌ مطمئن‌ بودم‌ كه‌ در ميانشان‌ ضدانقلاب‌ پناه‌ گرفته‌ است‌. در بالاي‌ ارتفاع‌ فشنگ‌ براي‌ دفاع‌ كم‌ داشتيم‌. گفتم: حتي‌الامكان‌ تيراندازي‌ نكنید تا دشمن‌ نزديك‌ شود. اين‌ تجربه‌ی‌ بسيار خوبي‌ بود كه‌ از نبرد كوخان‌ داشتيم‌. بي‌سيم‌ها را خاموش‌ كرديم‌ تا سكوت‌ كامل‌ برقرار شود. هر چه‌ نزديك‌تر شدند، ما عكس‌العمل‌ نشان‌ نداديم‌. يك‌ آرپي‌جي‌ به‌ طرفمان‌ شليك‌ كردند كه‌ باز هم‌ ما سكوت‌ كرديم‌. گذاشتيم‌ تا باز نزديك‌تر شوند. در انتظار عجيبي‌ به‌ سر مي‌برديم‌. جواني‌ كه‌ محافظ‌ و راننده‌ من بود، ناگهان‌ دست‌ برد و تفنگ‌ ژ-3 قنداق كوتاه‌ام را برداشت‌ و بدون‌ اجازه‌ی من‌‌ به‌ طرفشان‌ رگبار بست‌. بقيه‌ هم‌ كه‌ گويي‌ منتظر يك‌ چنين‌ فرصتي‌ بودند، شروع‌ كردن‌ به‌ تيراندازي‌. تا خواستم جلوشان‌ را بگيرم ديگر دير شده‌ بود. تير بود كه‌ به‌ طرف‌ ضدانقلاب‌ زده‌ مي‌شد. آن‌ها حتي‌ فرصت‌ نكردند تيراندازي‌ كنند. سريع‌ عقب‌ نشستند. مثل‌ هميشه‌ زخمي‌ها و جنازه‌هايشان‌ را هم‌ با خود برده‌ بودند، ولي‌ از خون‌هايي‌ كه‌ به‌ زمين‌ ريخته‌ شده‌ بود، مي‌شد فهميد اولاً خيلي‌ به‌ ما نزديك‌ شده‌ بوده‌اند ثانياً تلفات‌ زيادي‌ داده‌اند.

از اين‌ حمله‌ی ضدانقلاب‌ برايمان تعدادي‌ گوسفند غنيمت‌ ماند. هفتاد، هشتاد رأس‌. تعدادي‌ از آن‌ها زخمي‌ شده‌ بودند و جان‌ مي‌كندند. نگذاشتیم‌ حرام‌ شوند دستور دادم حلالشان‌ كردند. و بعد گفتم‌:

همة‌ گله‌ را پايين‌ ببريد. بچه‌ها در اين‌ هفته‌ غير از نان‌ خشك‌ و پنير چيزي‌ نخورده‌اند، بايد شكمي‌ از عزا دربياورند!. صبح‌ فردا، هنگامي‌ از آن‌ بالا پايين‌ آمدم كه‌ براي‌ حفاظت‌ جاده‌ پايگاهي‌ زده‌ بودیم كه‌ تا كيلومترها تمام‌ جاده‌ را زير نظر داشت‌ و حالا ديگر باقي ‌مانده‌ی‌ راه‌ را مي‌شد با خيال‌ آسوده‌تري‌ پيمود و وارد سردشت‌ شد. سردشت‌، همان‌ شهري‌ كه‌ نه‌ ماه‌ پيش‌ همراه‌ دكتر چمران‌ زماني‌ آن‌جا را به‌ دستور دولت‌ موقت‌، ترك‌ كردند كه‌ همه‌ چيز در دست‌ خودشان‌ بود و داشتند براي‌ هميشه‌ طومار ضدانقلاب‌ مسلح‌ را در كردستان‌ در هم‌ مي‌پيچيدند اما نگذاشتند! آيا بازهم‌ بوي‌ توطئه‌ نمي‌آمد؟

اين‌ اتفاق در 22 شهريور 1359 افتاد يعني‌ 9 روز قبل‌ از حملة‌ گستردة‌ عراق به‌ ايران.‌

چند روز بعد نيمه‌هاي‌ شب‌ به‌ سوي‌ سردشت‌ به‌ راه‌ افتادیم و هنگامي‌ كه‌ دشمن‌ در خواب‌ بود از پل‌ ربط‌ گذشتیم و بدون‌ درگيري‌ شديدي‌ وارد شهر سردشت‌ شدیم. مردم‌ روي‌ سكوها و بام‌ها ايستاده‌ بودند و‌ ستون‌ نيرومندي‌ را نظاره‌ مي‌كردند كه‌ وارد شهر شده‌ بود و با قدرت‌ پيش‌ مي‌رفت‌. ستوان‌ جواني‌ روي‌ تانك‌ قرآن‌ مي‌خواند: اذا جاء نصرالله‌ و الفتح‌. و رأيت‌ الناس‌ يدخلون‌ في‌ دين‌ الله‌ افواجا. ناگهان‌ هم‌ گفت‌: كجايند آناني‌ كه‌ مي‌گفتند اگر سردشت‌ سقوط‌ كند زنان‌ ما بر ما حرام‌ خواهد شد.

“برگرفته از سایت‌های سوره مهر و نوید شاهد مقاله بخاطر آن نگاهها “

تلاش رژیم در آزادسازی محورهای استراتژیک سنندج _ مریوان!

رژیم اسلامی در مریوان وضعیت بهتری از شهر سردشت نداشت. حدود پانصد نفر از نیروهای حکومت اسلامی در داخل پادگان مریوان از همه طرف در محاصره بودند و تمامی کمک‌های لجستیکی به آنها فقط با هلیکوپتر امکان‌پذیر بود. فرماندهان رژیم در جهت خروج از این بن‌بست، بعد از برنامه‌ریزی، مترصد فرصتی مناسب بودند تا در جهت خارج نمودن پادگان مریوان از محاصره اقدام نمایند.

کومه‌له بخوبی می‌دانست که رژیم اسلامی بزودی در جهت برون‌رفت از شرایط موجود در مریوان اقداماتی را در دستور کار خود قرار خواهد داد. بنابراین به منظور تقابل با برنامه‌های آتی رژیم، تعدادی از پیشمرگان مریوان را در ارتفاعات گاران مستقر نمود. پیشمرگان کومه‌له نیز در آن نقطه تعداد زیادی سنگر محکم حفر نمودند. اینک آن نقطه از گردنه‌ی گاران به سنگرهای کومه‌له معروف شده بود، بطوریکه خانواده‌ی پیشمرگان که برای ملاقات پیشمرگان می‌رفتند، به راننده‌ی مینی‌بوس می‌گفتند:

لطفا ما را در کنار سنگرهای کومه‌له پیاده کنید. پیشمرگان مدتی بود که در آن سنگرها در انتظار آمدن ستون نظامی لحظه‌شماری می‌کردند. بالاخره از طریق عناصر نفوذی کومه‌له در نیروهای رژیم اسلامی، تاریخ اعزام ستون نظامی به مریوان برای کومه‌له ارسال شد.

فرماندهان رژیم که بشدت از رفتن به مریوان هراس داشتند، برای محفوظ ماندن از ضربات پیشمرگان کردستان، تعداد زیادی از صاحبان کامیون‌های شخصی را مجبور کردند تا در جابجا کردن نیروهای آنها شرکت کنند. هدف رژیم از این اقدام محافظت ستون در میان یک سپر انسانی غیرنظامی بود. رانندگان کامیونها بشدت به این تصمیم فرماندهان رژیم معترض بودند و بالاخره در میانه‌ی راه با بجا گذاشتن ماشین‌هایشان، به شهر سنندج بازگشتند.

متاسفانه با توجه به اطلاعات موثق از زمان حرکت ستون نظامی به مریوان و فضای حاکم بر نیروهای رژیم، بدلیل عدم تمهیدات لازم و کافی از ناحیه‌ی رهبری کومه‌له برای یک تقابل پرقدرت، ستون نظامی توانست بعد از چند درگیری موضعی، با عبور از محور شمالی، پادگان مریوان را از محاصره خارج نماید و از محور جنوبی به سنندج باز گردد.

در هشتم مهرماه ١٣٥٩ در میانه‌ی درگیرهای پیشمرگان کومه‌له با نیروهای رژیم در گردنه‌ی گاران دو تن از پیشمرگان کومه‌له بنامهای: محمد محمدی و علی جلیله‌ای جانباختند

خارج نمودن پادگان مریوان از محاصره و عدم ضربه خوردن جدی ستون نظامی، بحث‌های زیادی را در بخش‌های مختلف کومه‌له دامن زد. مرکزیت کومه‌له که خود بدلیل نداشتن یک طرح تقابل پرقدرت عامل اصلی مشکل بود، در این بحث‌ها دلیل عدم یک اقدام جدی و ضربه زدن به ستون نظامی رژیم را ضعف فرمانده واحد مستقر در گردنه‌ی گاران ارزیابی ‌کرد. این شیوه‌ی برخورد کمیته‌ی مرکزی و فرماندهی پیشمرگان کومه‌له، بنوعی بعهده نگرفتن مسئولیت ناکامی پیشمرگان در تقابل جدی با ستون نظامی بود. در واقع این وظیفه فرماندهی نیروهای کومه‌له بود که باید در رابطه با محورهای استراتژیک با برنامه و نقشة مشخص و تمرکز بموقع نیروهای خود اقدامات لازم را بعمل می‌آورد. عدم همکاری احزاب و هماهنگ نشدن با یکدیگر در جهت تقابل با رژیم، جای خود داشت.

در جهت روشن شدن فضای حاکم بر عبور ستون نظامی حکومت اسلامی در محورهای شمالی و جنوبی سنندج – مریوان و خارج نمودن پادگان مریوان از تنگنا و محاصره، خاطرات سرهنگ علی صیاد شیرازی فرماندة عملیاتی غرب کشور در آنمقطع در سایتهای سوره‌ مهر و نوید شاهد، جای تامل دارد.

خاطرات سرهنگ علی صیاد شیرازی، در آزاد سازی محورهای سنندج _ مریوان !

براي رفتن به مريوان حدود 130 کيلومتر راه بود، با انواع و اقسام گردنه‌ها و تنگه‌ها. از نظر عمليات نامنظم و چريکي بهترين شرايط براي دشمن بود تا به ما کمين بزند و ضربات سنگين وارد کند.

در اين محور، بعد از سنندج، گردنه‌ی آريس[10] سر راهمان بود. بعد مي‌رسيديم به سه‌راهي تيژتيژ که از گردنه‌ی آريس تا آنجا کلي پيچ و خم و پرتگاه وجود داشت. بعد از اين سه راهي، جاده دوشاخه مي‌شد که يک مسير از شمال مي رفت به طرف جانوره و بعد گردنه‌ي گاران و سپس مي رسيد به مريوان، اما مسير دوم از جنوب مي رفت به طرف شويسه[11]، نگل، رزاب،[12] تازه آباد ، سروآباد و مريوان.

جاده شمالي کوتاهتر از جاده جنوبي بود ولي پيچ و خم زيادي داشت و پر بود از گردنه. جاده جنوبي جاده‌اي بود قديمي اما صاف. آن هم گردنه و کمينگاه داشت اما نه به اندازه جاده شمالی، براي اين که بتوانيم اين مسير را به سلامت و با خطر کمتر طي کنيم، چند تدبير به کار برديم. اول اين که، همه کمپرسي‌هاي شهر مخصوصاً کمپرسي‌هاي استا‌ن‌داری را جمع کرديم. با اين کار مي‌توانستيم هم نيروهايمان را منتقل کنيم و هم وجود کاميونهاي شخصي باعث مي‌شد که ضدانقلاب متوجه کاروان نظامي نشود. حدود صد دستگاه کمپرسي فراهم شد.

ستون‌کشي و راه انداختن کاروان نظامي در جاده ناامن يک هنر است. آن هم با نيروهاي مختلطي که داشتيم، گروههايي از ارتش، سپاه، ژاندارمري و پيشمرگان مسلمان کرد. نظم و نظام دادن به ستوني با اين نيروها، کم کاري نبود. کنترل ستون نظامي مشکل بود و با هر اشتباهي ممکن بود از هم بپاشد .
براي اين که هم نيروها را تمرين داده باشيم و هم توجه دشمن را منحرف کنيم، نيروها را سوار بر کاميون‌ها کرديم و ستون نظامي را تحت پوشش ماشين‌هاي شخصي به شهر ديواندره حرکت داديم. دشمن فهميده بود ما عمليات داريم ، اما نمي‌دانست در کدام مکان. به جاي پاکسازي جاده‌ي مريوان، جاده‌ي سنندج به ديواندره را پاکسازي کرديم. در اين عمليات، با چند درگيري کوچک مواجه شديم و تنها چند نفر مجروح داشتيم. روحية نيروهاي رزمنده نيز عالي بود.

تدبير ديگري که در اين عمليات به کار برديم اين بود که نيروها را دو ستونه کرديم. دو ستون، با فرماندهي مستقل ولي در ارتباط با هم. يکي در جلو حرکت مي کرد و ستون ديگر با فاصله يک کيلومتر، در عقب حرکت مي کرد. تاکتيک ديگري که در اين عمليات به کار برديم، استفاده از توپخانه سبک در عمليات چريکي بود. من در مطالبي که در باره‌ی جنگهاي دنيا خوانده‌ام، چيزي در اين باره نديده‌ام. هر ستون دو قبضه توپ در اختيار داشت. چون تخصص خودم هم توپخانه بود، از قبل طرح‌ريزي آتش مي‌کردم. اهدافمان را با کد مشخص کرده بوديم. مثلاً به جاي اين که مختصات هدف را بدهيم، مي‌گفتيم: روي هدف کرمان، شماره يک را بزن. اگر براي قبضه‌هاي عقب، در تيراندازي به هدف مشکلي پيش مي‌آمد ، قبضه‌هاي جلو به آنها کمک مي‌کردند. کار، بسيار عالي پيش مي‌رفت. از صبح که حرکت کرديم، شب به ديواندره رسيديم و شب را در آنجا خوابيديم و روز بعد از همان جاده به سنندج برگشتيم. اين عمليات در واقع براي ما يک تمرين بود که با موفقيت انجام شد. پس از بازگشتن به سنندج، وقت را تلف نکرديم. صبح روز بعد کاروان نظامي را با همان کاميون‌ها به طرف مريوان حرکت داديم.

پاييز بود و هوا سرد. در گردنه‌ی‌ آريس يک قبضه‌ توپ متوسط به طور ثابت قرار داديم تا ما را تا فاصله زيادي پشتيباني کند و دفاعي هم براي پايگاه ايجاد شده باشد.

تا سه راهي تيژتيژ چند درگيري رخ داد که تلفاتي به ضدانقلاب وارد کرديم و خودمان هم چند تا مجروح داديم. در آنجا بود که راننده‌هاي بومي از شدت درگيريها ترسيدند و از ادامه‌ی مسير خودداري کردند. مجبور شديم هر کس را که رانندگي بلد بود، پشت فرمان کاميون بنشانيم تا کار به انجام برسد.

از سه راه تيژتيژ راه سخت و دشوار شمال را پيش گرفتيم ، در ادامه‌ی راه در روستاي شيخان درگيري شديدي با دشمن پيدا کرديم. برخلاف‌ تصميم‌ فرماندهي‌، نيروهاي‌ سر ستون‌ زودتر حركت‌ كرده‌ بودند و سروان‌ هاشمي‌ مي‌كوشيد خود را به‌ آنان‌ برساند و جلو حركتشان‌ را بگيرد. قرار بر اين‌ بود كه‌ ابتدا گروه‌هاي‌ ضربت‌ به‌ فرماندهي‌ ستوان‌ احمد دادبين‌ و سركار مرتضي‌ صفوي‌ در دو سو از روي‌ يال‌ كوه‌ها پيش‌ بروند و بعد از اطمينان‌ از عدم‌ وجود خطر، كاروان‌ از گردنه‌ بگذرد، اما به‌ هر تقدير چنين‌ نشده‌ بود.

من‌ در ميانه‌ی‌ راه‌ جانشينش‌ رسول‌ ياحي‌ را ديدم كه‌ از ماشينش‌ جا مانده‌ بود و بلندگو به‌ دست‌ از كاميون‌ها مي‌خواست‌ سرعتشان‌ را كم‌ كنند. او فرمانده‌ی نيروهاي‌ سپاه‌ هم‌ بود. او را سوار كردم و خود را به‌ مرتضي‌ صفوي‌ رساندم. پرخاش‌ كردم كه‌ چرا راه‌ افتاده‌اید. حالا آنان‌ در كنار جاده‌ ايستاده‌ بودند و دنبال‌ مقصر مي‌گشتند. و اما دشمن‌ با ديدن‌ جيپي‌ با آنتن‌هاي‌ بلند بي‌سيم‌، درنگ‌ را جايز ندانست‌ و ديگر منتظر رسيدن‌ پايانه‌ی‌ ستون‌ به‌ گردنه‌ نماند. گلوله‌ی‌ آر پي ‌جي‌ به‌ سوي‌ جيپ فرماندهي‌ روانه‌ شد و سپس‌ آتش‌ گلوله‌ بود كه‌ بر سر و روي‌ ستون‌ باريدن‌ گرفت‌. فياضي‌ راننده‌ جيب‌ در دم‌ شهيد شد و فرماندهان‌ سراسيمه‌ در پناه‌ نعش‌ ماشين‌ او سنگر گرفتند. گلوله‌هاي‌ آرپي‌جي‌ و تيربار يكي‌ پس‌ از ديگري‌ در كنارشان‌ مي‌نشست‌ و گرد و خاك‌ بلند مي‌كرد. ناگهان‌ صداي‌ بي‌سيم‌ ماشين‌ بلند شد:

حسام‌، حسام‌، صياد!

سروان‌ دست‌ دراز كرد و گوشي‌ را برداشت‌ و تنها فرصت‌ كرد بگويد: «علي‌، ما كمين‌ خورده‌ايم‌…» كه‌ گلوله‌اي‌ به‌ شصت‌ دستش‌ خورد و گوشي‌ رها شد. گلوله‌هاي‌ بعدي‌ به‌ پايش‌ نشستند و ديد رسول‌ ياحي‌ و صفوي‌ هم‌ مجروح‌ به‌ زمين‌ افتاده‌اند. صداي‌ گوشي‌ بي‌سيم‌ بي‌قراري‌ مي‌كرد و از آنان‌ مي‌خواست‌ حرف‌ بزنند. سروان‌ در آستانه‌ی‌ بي‌هوشي‌ پاسدار جواني‌ را ديد كه‌ آرپي‌جي‌ بر شانه‌ بلند شد، قد راست‌ كرد و بدون‌ توجه‌ به‌ رگبار گلوله‌ها، يكي‌ از سنگرهاي‌ كمين‌ را نشانه‌ گرفت‌ و شليك‌ كرد. سعي‌ كرد نام‌ او را به‌ خاطر بياورد. حسين‌ خرازي‌ از بچه‌هاي‌ اصفهان‌ بود!

من حالا لحظاتي‌ بود به‌ ته‌ ستون‌ رسيده‌ بودم، از آن‌ سوي‌ گوشي‌ چيزي‌ جز صداي‌ انفجار گلوله‌ نمي‌شنيدم. فهميدم بلايي‌ سر حسام‌ هاشمي‌ و ديگر فرماندهان‌ آمده‌ است‌. سوار اسكورپين‌ شدم و سريع‌ خودم‌ را به‌ جلو رساندم. به‌ محل‌ كمينگاه‌ كه‌ رسيدم‌، ديدم‌ متأسفانه‌ همه‌ی‌ فرماندهان‌ ستون‌ كه‌ در جلو حركت‌ مي‌كرده‌اند، در كمين‌ افتاده‌اند. و ستون‌ بي‌فرمانده‌ شده‌ بود. برادران‌ رسول‌ ياحي ‌از بچه‌هاي‌ سپاه‌ و مرتضي‌ صفوي‌ ـ برادر آقاي‌ رحيم‌ صفوي‌ كه‌ از درجه‌داران‌ بسيار متعهد ارتش‌ است‌ نيز در كمين‌ بودند. به‌ كمينگاه‌ كه‌ رسيدم‌، ديدم‌ اوضاع‌ خيلي‌ خراب‌ است‌. دود آتش‌ از همه‌ جا بلند بود. هر وقت‌ كه‌ در چنين‌ مواردي‌ گير كرده‌ بوديم‌، مي‌دانستم‌ كه‌ با استقامت‌ و اتكا به‌ خدا، خدا راهي‌ در دل‌ ما خواهد انداخت‌. اين‌ تجربه‌اي‌ بود كه‌ من‌ در كردستان به ‌دست‌ آوردم‌. اولين‌ كاري‌ كه‌ به‌ نظرم‌ رسيد، ديدم‌ عجيب‌ است‌ همه ‌چيز در دم‌ دست‌ داريم‌. يك‌ قبضه‌ توپ‌ 105، يك‌ قبضه‌ توپ‌ 23 و هليكوپتر كبري‌ كه‌ ناگهان‌ بالاي‌ سرمان‌ پيدا شد. دو تن از خلبانان شجاع هوانيروز، شهيد شيرودي و شهيد کشوري، براي پشتيباني از ستون نيروها مامور شده بودند. قصد من اين بود که فقط در مواقع ضروري از هليکوپتر استفاده شود و در قرارگاه سنندج، نظر من اين بود: در جنگ با دشمني که چريکي عمل مي‌کند، بايد مثل خودش جنگيد. نبايد اميد به پشتيباني هوايي داشت. در کوهستان بايد به دنبال دشمن دويد و جنگيد. بايد با تفنگ، خوب کار کرد و از زمين بهترين بهره را براي نبرد گرفت.

در حين درگيري در شيخان متوجه شدم سر و کله هليکوپتر کبري پيدا شد. تعجب کردم. با خلبان آن تماس گرفتم. با او ارتباط‌ بي‌سيمي‌ برقرار كردم‌ و كنترل‌ آن را بدست‌ گرفتم‌. همه‌شان‌ را به‌ سمت‌ جلو ستون‌ و كمينگاه‌ هدايت‌ كردم‌. به‌ آن‌ها گفتم‌ همه‌ی جاهايي‌ را كه‌ سنگربندي‌ شده‌ است‌، بزنند و تا من‌ دستور پايان‌ نداده‌ام‌، دست‌ از كار نكشند. توپ‌ها گلوله‌ مي‌زدند و كبري‌ هم‌ با شليك‌ تيربار و راكت‌هايش‌ عرصه‌ را بر دشمن‌ تنگ‌ كرده‌ بود. در حين‌ درگيري‌، ستوان دادبين‌ را ديدم‌. پرسيدم:

تو اين‌جا چه‌ كاره‌ هستي‌؟ گفت‌: فرمانده‌ی‌ يك‌ گروه‌ ضربت‌ است‌. گفتم‌: سريع‌ گروهت‌ را بردار از آن‌ بالا برو و دشمن‌ را دور بزن‌ تا آن‌ها نتوانند فرار كنند و همه‌شان‌ را به‌ دام‌ بيندازیم. ضدانقلاب‌ كه‌ به‌ محاصره‌ افتاده‌ بود، بعد از دادن‌ تلفات‌ زيادي‌، به‌ زحمت‌ توانست‌ خود را از مهلكه‌ نجات‌ دهد. ما دو شهيد داديم ولي خيلي زود توانستيم بر آنجا تسلط پيدا کنيم. عمليات همچنان ادامه داشت. هر روز با تاريک شدن هوا عمليات را متوقف مي‌کرديم و گروهي براي تأمين به نگهباني مي‌پرداختند و نيروها استراحت مي کردند. سعي ما بر اين بود که فرماندهان ستون به هيچ وجه نخوابند. چون منطقه برايمان ناآشنا بود، سعي مي‌کرديم با سرکشي به نيروها و سنگرها، با اوضاع و احوال بيشتر آشنا شويم. اولين بار بود که قدم به آنجا مي‌گذاشتم و فقط از روي نقشه با وضعيت فيزيکي آشنا بودم. راهنما و بلدچي ستون، پيشمرگان مسلمان کرد بودند. چهل و هشت ساعت بعد به مريوان رسيديم.

مدتي بود که شهر در تسلط دشمن بود و سوخت و آذوقه به آنجا برده نشده بود. ده کاميون هم سوخت همراه ستون راه انداختيم تا با دست پر وارد شهر شده باشيم.

در شرق پادگان مريوان دهليزي هست که به طرف جاده سقز مي رود. از همان دهليز به راه افتاديم. تعدادي تانک و نفربر چرخدار نيز همراه خود داشتيم و ستون را از همه نظر تجهيز کرده بوديم. ارتفاعي در کنار شهر قرار دارد که به قلعه امام معروف است که از حساسيت برخوردار است. آن را گرفتيم. محل استقرارمان را فرودگاه سابق مريوان قرار داديم. چون شهر در يک نيم دايره‌اي از ارتفاعات قرار دارد و پادگان هم از بالا بر آن تسلط داشت، توانستيم آنجا را کنترل کنيم.

در آنجا با حاج احمد متوسليان آشنا شدم. او گروهي از بچه‌هاي سپاه را همراه خود برد تا شهر را بگيرند که موفق شدند. در پادگان قرارمان بر اين شد تا شهر را کاملاً محاصره کنيم و سپاه وارد شود و پس از پاکسازي مسئوليت شهر را به عهده بگيرد. روش کارمان اينگونه بود که هر جا را که مي‌گرفتيم، سپاه مسئوليت آنجا را به عهده مي‌گرفت. شهر پاکسازي شد و فرماندهي آن منطقه به حاج احمد متوسليان سپرده شد و ما چهل و هشت ساعت در آنجا مانديم.

خاطره جالبي از مريوان دارم. شب دومي بود که شهر را پاکسازي مي‌کرديم و قرار بود روز بعد به طرف سنندج برگرديم. يک ساعتي از نيمه شب گذشته بود که احساس نگراني کردم. رفتم تا به نيروها سرکشي کنم. اطرافمان بسيار خطرناک بود. پر بود از شيار و درخت و تپه. راه نفوذي زيادي داشت. در همان موقع، دشمن با آر پي ‌جي و سلاح‌هاي ديگر به اردوگاه ما حمله کرد ولي با مقاومت نيروها نتوانست کاري از پيش ببرد و مجبور به عقب‌نشيني شدند.

دشمن براي برگشت ما به سنندج تدارک وسيعي ديده بود. او که موقع آمدن، غافلگير شده بود، حالا مي‌خواست هنگام برگشتن جبران کند اما اين بار هم غافلگير شد! برگشت ما کار خدا بود. همه چيز را براي برگشت از راهي که آمده بوديم، آماده کرده بوديم. يک دفعه به ذهنم خطور کرد که چه دليلي دارد از آنجا برويم. بهتر است مسير برگشتمان از جاده ديگر باشد تا هم با منطقه بيشتر آشنا شويم و هم دشمن را غافلگير کنيم. در ميانه‌ی راه، مسير حرکتمان را عوض کرديم و به طرف جاده سروآباد و رزاب[13] رفتيم. ستون از سروآباد گذشت و به رزاب رسيد. رزاب در مدخل يک تنگه قرار دارد که به طرف کرآباد[14] و نگل مي‌رود. به تنگه که رسيديم، ناگهان باران گلوله باريدن گرفت. آتش ضدانقلاب خيلي شديد و سهمگين بود. امکان هر عکس‌العملي از ما سلب شده بود. از همه طرف تير مي‌زدند. قصد داشتم از خودرو خارج شوم اما امکان نداشت. از بيسيم شنيدم يک تانک اسکورپين جلو آمده است. به تانک دستور دادم جلو برود. ناگهان راننده تانک از پشت بيسيم داد زد :

صياد صياد پشتم لرزيد. خدايا چه اتفاقي افتاد؟

بعداً فهميدم سر راهش تله انفجاري کار گذاشته بودند که کليد آن را با چند ثانيه تأخير مي زنند و انفجار در عقب تانک رخ مي‌دهد. چاله بزرگي در آنجا ايجاد شده بود ولي به لطف خدا هيچ صدمه‌اي به تانک و خدمه‌اش نرسيد. نيروها از خودرو پياده شده بودند و پاسخ دشمن را مي‌دادند. کنترل آنان از دست من خارج بود. نيم ساعت زير آتش بوديم و جز صبر و تحمل کار ديگري نمي‌توانستيم بکنيم. تصورم اين بود لابد کلي خسارت و تلفات بر ستون وارد شده است. وقتي درگيري تمام شد، با اضطراب و نگراني پرسيدم: چند نفر شهيد داده‌ايم؟ عجيب بود. باورم نمي‌شد. وقتي آمار دادند، فهميدم فقط سه، چهار تا مجروح داده ايم و هيچ شهيد نداريم. جالب اين بود که مجروحان ما همگي جراحتشان سطحي بود. تنها به ريه يک پسرک پانزده، شانزده ساله از اهالي آنجا تير خورده بود و حالش وخيم بود. هليکوپتر آمد و او را به اورژانس فرستاديم. اين کار روي مردم منطقه اثر رواني خوبي گذاشت. مثل اين که انتظار نداشتند ما چنين برخورد دوستانه‌اي با آنان داشته باشيم.

کمي بعد پارچه‌هاي سفيد در دست مردم تکان مي‌خورد و زن‌ها و دخترها تسليم مي‌شدند. در حالي که مردانشان همان‌هايي که با ما مي‌جنگيدند، در کوه و کمر، ويلان بودند!

بقيه راه را مشکلي نداشتيم. درگيري‌هاي کوچکي در مسير رخ داد اما تلفاتي در برنداشت. رسيديم به سنندج .انعکاس عمليات رفت و برگشت ما به مريوان در منطقه‌ی کردستان اثر گذاشت. يک ستون قوي نظامي، فاصله 130 کيلومتري سنندج به مريوان را با وجود درگيري‌هاي پراکنده طي کرده و مجدداً بازگشته بود. در سنندج، در بعضي از اعلاميه‌هايي که از گروهک کومه‌له به دست آورديم نوشته بودند: يک ستون نظامي به فرماندهي صياد شيرازي از سنندج رفت به طرف مريوان و در طي مسير هشتاد کشته دادند. آنان مجبور بودند اين‌گونه تبليغات کنند. ما تنها دو شهيد و حدود هشت تا ده نفر مجروح داده بوديم! آنان که ضربه سختي خورده بودند، تلفات ما را زياد عنوان مي‌کردند تا از هرچه بهتر نمايان شدن عظمت کار ما و شکست خوردنشان کاسته شود.”

” برگرفته از سایت‌های سوره مهر و نوید شاهد مقاله پرچمهای سفید”

با کمی دقیق شدن به فعالیتهای نظامی و درگیریهای فوق در واقع می‌توان گفت:

برنامه‌ها و فعالیتهای نظامی احزاب کردستان و بطور اخص کومه‌له و حزب دمکرات، منطبق با برنامه‌ای استراتژیک و تدوین شده نبود. در واقع رهبری حزب دمکرات هنوز در توهم مذاکره و سازش با دست‌اندرکاران حکومت اسلامی بسر می‌برد. مرکزیت تشکیلات کومه‌له نیز در رابطه با این مقطع از جنبش کردستان دارای درکی غلط و بسیار محدود بود. آنها نمی‌دانستند که این مقطع از جنبش کردستان ویژگی‌های خاص خود را دارد و امکان‌پذیر نیست، همان روندی را که در جنبش اول رفتند مجدادا تجربه کنند. آنها فکر می‌کردند که، با چند ماه مبارزه مسلحانه در خارج از شهرهای کردستان و همزمان مبارزات توده‌ای درون شهرهای کردستان حکومت اسلامی را مجبور به عقب‌نشینی نمایند و در ادامه شهرهای کردستان را مجدادا تصرف کنند. آنها از درک این موضوع عاجز بودند که:

حکومت اسلامی ایران توانسته است، بخش‌های عمده‌ای از نیروهای رژیم شاهی را بازسازی و مجدادا سازماندهی و مارک اسلامی را بر آنها حک نماید.

حکومت اسلامی اینک تشکیلات نظامی، ایدئولوژیک سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را با بکارگیری نیروهای مومن، منسجم، تقویت و سازماندهی کرده و وظیفه این تشکیلات ایدئولوژیکی را، دفاع و اقدامات جدی برای تثبیت حکومت اسلامی و نهادینه کردن برنامه‌های سرکوبگرانه خود تعریف کرده بود.

رژیم اسلامی توانسته بود سازمان اطلاعات و امنیت رژیم شاهی” ساواک” را تا حد زیادی مجدادا سازماندهی و بازسازی نماید و با زدن مارک اسلامی و با نام ” ساواما” تطهیر کند.

احزاب سیاسی باید می‌فهمیدند که: رژیم در اکثریت شهر‌های ایران، دارای امکانات توده‌ای بسیار وسیع در میان قشری‌ترین و عقب‌مانده‌ترین اقشار جامعه میباشد. این افراد عمدتا مذهبی و شیعه، با نگرش‌های خاص و شدیدا تحت تاثیر ملا‌ها و آیت‌الله‌ها بودند. صرفنظر از مقاومت و مخالفت‌های نیروهای مترقی و ملی در سایر شهرهای ایران با برنامه‌های حکومت اسلامی، رژیم می‌توانست دهها هزار نفر از این نیروهای قشری و ناآگاه خود را براحتی بسیج و روانه کردستان نماید.

در مقابل تشکیلاتهای منطقه‌یی کومه‌له مستقلا با اقدامات نظامی پراکنده و واحد‌های غیرمتمرکز فعالیتهای خود را جلو برده و احزاب سیاسی دیگر و در راس آنها حزب دمکرات کردستان نیز در همان مسیر قدم برمی‌داشت و اساسا برنامه‌ریزی استراتژیک و اقدامات هدفمند در برنامه‌ریزی و جهت‌گیری‌های آنها جایی نداشت.

به همان اندازه که دست‌اندرکاران حکومت اسلامی برای منسجم کردن و همآهنگی نیروهای نظامی خود تلاش می‌کرد، در میان تشکیلاتهای سیاسی ایجاد جبهه‌ای مشترک با یک استراتژیک منطبق با برنامه‌های حکومت اسلامی، برای تقابل با وحشیگریها و کشتار مردم کردستان و تاکتیک‌های مناسب برای جلوگیری از استیلای جهنمی نیروهای رژیم بر جایجای مناطقی از کردستان بی‌معنا و دور از انتظار بود.

 

برنامه‌ریزی کومه‌له در جهت سرکوب سپاه رزگاری !

با گذشت حدود یکسال از خلع‌سلاح سپاه رزگاری توسط پیشمرگان کومه‌له، گر چه فعالیت نیروهای این گروه در مناطق وسیعی از کردستان محدود شده بود، ولی این گروه کماکان از منطقه‌ی استراتژیک و صعب‌العبور اورامان” هورامان” با توجه به جایگاه اجتماعی خود بهره گرفتند و با برپایی مقرات خود در این مناطق پایگاهی، دامنه‌ی فعالیتهای خود را کم و بیش گسترش ‌دادند.

در تابستان ١٣٥٩ همانطوری که شرح آن رفت، در درگیری پیشمرگان کومه‌له با یک واحد از نیروهای آنها دو تن از پیشمرگان کومه‌له جانباختند.

در اواخر آبانماه همین سال افراد سپاه رزگاری در روستای بیساران ضمن ضرب و شتم هواداران و فعالان کومه‌له با یکی از پیشمرگان کومه‌له بنام علی قطبی درگیر ‌شدند. در میانه‌ی درگیری علی قطبی که یکی از پیشمرگان قدیمی جنبش کردستان و سالها در صف پیشمرگان اتحادیه میهنی کردستان عراق “یکێتی‌نیشتمانی” فعالیت داشت، جانباخت. با رسیدن خبر حضور افراد رزگاری در روستای بیساران و جانباختن علی قطبی، پیشمرگان کومه‌له بلافاصله بطرف روستای بیساران ‌حرکت کردند، اما افراد سپاه رزگاری روستا را ترک و به منطقه‌ی اورامان عقب‌نشینی کرده بودند.

با توجه به فعال شدن سپاه رزگاری در منطقه‌ی ژاوه‌رود و جانباختن علی قطبی، رهبری کومه‌له تصمیم به سرکوب و بیرون راندن نیروهای آنها از منطقه‌ی اورامان گرفت. در راستای این تصمیم واحد اورامان کومه‌له، به افراد رزگاری در روستای کانی‌حسین‌بک حمله کرد و با تصرف مقرات آنها، افرادشان را متواری نمود. رهبری کومه‌له در جهت قلع و قمع و تصرف مقرات آنها در منطقه‌ی اورامان، اقدام به تمرکز نیرو از پیشمرگان مناطق مختلف جنوب کردستان از جمله سنندج، اورامان و مریوان نمود.

پیشمرگان منطقه‌ی اورامان و یک واحد از پیشمرگان ناحیه‌ی مریوان بفرماندهی عثمان روشن‌توده، در روستاهای پایگلان به پیشمرگان ناحیه‌ی سنندج بفرماندهی صلاح گلچینی ملحق شدند.

حسین مرادبیگی “حه‌مه سوور” فرماندة نظامی پیشمرگان کومه‌له در آنمقطع، نیز به تجمع پیشمرگان ملحق و عملا فرماندهی عملیات را بعهده گرفت.

مسئولین کومه‌له در روستای پایگلان با مسئولین حزب دمکرات جلسه‌ای تشکیل دادند و قصد خود را در رابطه با سرکوب نیروهای رزگاری و پاکسازی مقرات آنها را در روستاهای دگاگا، دل، دله‌مرز و ژیوار “دگاگا، ده‌ڵ، دڵه‌مه‌رز و ژیوار” با آنها در میان گذاشتند. کومه‌له از حزب دمکرات ‌خواست تا مشترکا در این عملیات شرکت کنند. ظاهرا کومه‌له و حزب دمکرات در این رابطه به توافق ‌نرسیدند و حزب دمکرات اعلام ‌کرد که خود راسا و در جبهه‌ای دیگر با آنها روبرو خواهد شد.

با اطلاع سپاه رزگاری از تمرکز و حرکت نیروهای کومه‌له بطرف اورامان، رهبری سپاه رزگاری به تکاپو افتاد و با تمرکز و آماده کردن نیروهای خود، و همزمان فراخوان یکی از جاشهای وابسته به دولت بعث عراق بنام عثمان علی چه‌تون و افراد همراه او، خود را برای یک تقابل پر‌قدرت با کومه‌له آماده کردند.

در بیست و ششم آبانماه ١٣٥٩ با رسیدن پیشمرگان به مناطق پایگاهی نیروهای رزگاری درگیری در ارتفاعات روستاهای دگاگا و ژیوار و آریان شروع ‌شد. این درگیریها تمامی روز طول کشید و افراد رزگاری از این روستاها به ارتفاعات روستاهای دل و دله‌مرز عقب نشستند. در جریان درگیریهای این روز یکی از پیشمرگان واحد اورامان بنام علی قمری اهل روستای دشه اورامان جانباخت.

از بامداد روز بعد با وجود هوای سرد و بسیار بد پیشمرگان کومه‌له در ارتفاعات روستاهای دل و دله‌مرز با افراد رزگاری درگیر شدند و درگیریها چندین روز ادامه داشت و بالاخره پایگاه نیروهای رزگاری در ارتفاعات دل به تصرف پیشمرگان کومه‌له درآمد. سه نفر از افراد رزگاری دستگیر شدند و مقدار زیادی سلاح و مهمات بدست پیشمرگان افتاد. سپس پیشمرگان واحد اورامان به روستای دله‌مرز رفتند و تعدادی از هواداران رزگاری را خلع‌سلاح و شب را در روستای دله‌مرز باقی ‌ماندند. پیشمرگان نواحی سنندج و مریوان نیز وارد روستای دَل شدند و ضمن سخنرانی برای مردم، به افراد رزگاری التیماتوم دادند و گفتند:

ما فردا برخواهیم گشت و کار افراد رزگاری را یکسره خواهیم کرد، مگر اینکه آنها خود را به کومه‌له تسلیم و سلاحهای خود را تحویل دهند.”

بعد از سخنرانی پیشمرگان کومه‌له روستای دل را ترک کردند. خبر التیماتوم کومه‌له و بازگشت پیشمرگان به روستای دل در روز بعد به رزگاری ‌رسید. افراد رزگاری دست بکار ‌شدند و شبانه تمامی نیروهای خود را در ارتفاعات استراتژیک و مسلط بر روستا مستقر کردند و با سپس با برپایی کمینی نعلی شکل و نامحسوس در مسیر ورود به روستا به انتظار پیشمرگان کومه‌له نشتند.

در بامداد سوم آذر ١٣٥٩ پیشمرگان کومه‌له با اقداماتی در ارتفاعات برای تامین خود، به روستای دل وارد شدند ولی با توجه به درجه بالای آمادگی نیروهای رزگاری، گمین وسیع و استقرار سلاحهای نیمه سنگین، این اقدامات احتیاطی ناکافی و نتوانست کارساز باشد. صلاح گلچینی فرمانده‌ی پیشمرگان سنندج خود با واحد ضدکمین پیشمرگان همراه شد و در مدخل روستا، پیشمرگان بناگهان مورد تهاجم سنگین افراد سپاه رزگاری قرار گرفتند. افراد دیگر در ارتفاعات نیز زیر آتش شدید افراد رزگاری در جای خود میخکوب شدند و امکان هرگونه عکس‌العمل را از دست دادند. صلاح گلچینی، صالح نادری و منصور رهسپار سه نفر از پیشمرگانی که در مدخل روستا گرفتار آمده‌ بودند، در همان لحظات اول زخمی ‌شدند. افراد رزگاری خود را به آنها رساندند و تلاش ‌کردند تا آنها را دستگیر کنند. صلاح گلچینی که نخواست بدست افراد رزگاری گرفتار آید با انفجار نارنجکی که همراه داشت به زندگی خود خاتمه ‌داد. افراد رزگاری بقیه افراد واحد را که چهار نفر بودند دستگیر و با خود بدرون روستا بردند و سپس، صالح نادری معروف به صالح “بٶریر” را که بشدت زخمی و امکان ایستادن بر پاهای خود را نداشت اعدام ‌کردند. با وجود سلاحهای نیمه سنگین و استقرار افراد رزگاری در ارتفاعات استراتژیک، پیشمرگان کومه‌له امکان هرگونه عکس‌العملی را در مدخل روستا و ارتفاعاتی که در کنترل داشتند، از دست دادند. شرایطی بسیار حاد و دهشتناکی بر پیشمرگان حاکم ‌شد و امکان وقوع یک تراژدی محتمل بود.

عثمان روشن‌توده با بیسیم به پیشمرگان اورامان در روستای دله‌مرز “دڵه‌مه‌رز” خبر ‌داد که، پیشمرگان در شرایط حادی در محاصره‌ گرفتار آمدند. واحدی از پیشمرگان اورامان از روستای دله‌مرز بطرف ارتفاعات مشرف بر روستای دل”ده‌ڵ” حرکت ‌کردند. افراد رزگاری که سخت معطوف به پیشمرگان در روستای دل بودند، از پشت سر خود غافل بودند. پیشمرگان اورامان تا چند متری افراد رزگاری پیش رفتند و با تعرضی سریع و غافلگیرکننده، یک نقطه کلیدی را تصرف و با ادامه تعرض به نقاط دیگر، پیشمرگان محاصره شده را از آن شرایط حاد خارج ‌کردند. با خارج شدن پیشمرگان از محاصره و تعرضات پی در پی بعدی، آخرین سنگرهای افراد رزگاری تسخیر و آنها وادار به عقب‌نشینی شدند. پیشمرگان تعدادی سلاحهای سبک و نیمه‌سنگین از جمله یک مسلسل کالیبر ٦٨ میلمتری را مصادره و دو نفر از سران رزگاری بنامهای: شیخ رضوان و شیخ جمال و دو عضو دیگر آنها را اسیر کردند.

افراد رزگاری منصور رهسپار را که زخمی بود و همچنین دو پیشمرگ دیگر سیروس کرباسچی و ایرج را به هنگام عقب‌نشینی با خود ‌بردند. منصور رهسپار از اعدام صالح نادری بیخبر بود، اما فردی از اهالی روستای دُل “ده‌ڵ” بآرامی در گوش او زمزمه کرد:

سعی کن بر روی پاهایت بایستید، زیرا صالح امکان ایستادن بر پاهای خود را نداشت و اعدام شد.

بعدها اسرای کومه‌له و افراد رزگاری معاوضه و آزاد شدند.

اما چرا صلاح گلچینی فرمانده‌ی عملیات، خود همراه واحد ضدکمین به روستا رفت؟

وی در جنگ ٢٤ روزه در شهر سنندج، بمثابه فرماندهی توانا در کنار محمد مایی” کاک شوان”، توانسته بود با توانائی‌ بالا رهبری تعداد زیادی از پیشمرگان را در جنگی بسیار سخت و پرتنش به نمایش بگذارد. ولی بعدا عدم ضربه خوردن ستون نظامی رژیم در مقطع رفتن به شهر مریوان را به ناکارایی وی نسبت دادند و وی را مقصر اصلی معرفی کردند.[15] همچنین در جلسه ارزیابی از درگیریها با افراد رزگاری در چند روز اول و برنامه‌ریزی برای ادامه‌ی عملیات، فرمانده‌ی نظامی کومه‌له حسین مرادبیگی “حه‌مه سوور” در حضور دکتر جعفر شفیعی عضو کُمیته‌ی مرکزی و تعداد دیگری از فرماندهان، دلیل پیشروی کُند عملیات و مشکلات ناشی از آن را ضعف وی در فرماندهی ارزیابی کرد.

متاسفانه سایه‌ی این ارزیابی‌های نابجا وی را در شرایطی قرار داد تا با از خودگذشتگی در صف ضدکمین واحد جای گیرد و در ادامه بعد از زخمی شدن نیز با چنین تصمیم احساسی راضی به مرگ خودخواسته شود. در چنین فضایی کومه‌له یکی از بهترین فرماندهان خود و عضو صادق و محبوب پیشمرگان و مردم ناحیه‌ی سنندج را از دست داد.

 

بازگشت به منطقه‌ی سارال فصلی تازه از فعالیت !

در اواخر زمستان ١٣٥٩ بعد از حدود شش ماه فعالیت در حفاظت زندان مرکزی کومه‌له، من به منطقه‌ی سارال بازگشتم و به لق شهید‌ سعید ملحق شدم. پیشمرگان در روستای ماین‌دول “ماین‌دۆڵ” مقری برپا کرده بودند. وقتی به لق ملحق شدم با ناباوری متوجه شدم، که از حدود ١٢٠ پیشمرگ لق در موقع رفتنم به ماموریت، فقط حدود ٢٥ نفر باقی مانده بودند. بعد از جانباختن کاک شوان، تشکیلات جنوب سید خالد رحمتی را بمثابه فرمانده‌ی لق شهید سعید به منطقه‌ی سارال فرستاده بود. تعداد ٣ نفر از پیشرگان بنامهای عباس بیکس، شکرالله کلاه‌قوچی و وفا سهامی جانباخته و تعدادی زخمی شده بودند. تعداد بسیار زیادی دیگری از آنها، یا خود را به نیروهای رژیم تسلیم کرده و یا در تعدادی از روستاها که امنیت نسبی داشت اطاقی اختیار کرده و منتظر تغییر شرایط بودند. در واقع دلیل جدا شدن این تعداد از پیشمرگان را باید در فضایی جستجو کرد که بر تشکیلات حاکم بود. رهبری تشکیلات نتوانسته بود تحلیلی درست از شرایط حاکم بر جنبش ارائه دهد و توده‌های تشکیلاتی را برای آن آماده نماید. در واقع چه در رهبری و چه در بدنه‌ی تشکیلات تصور این بود که بعد از چند ماه مجدادا رژیم مجبور به عقب‌نشینی خواهد شد و پیشمرگان میتوانند به شهر‌ها باز گردند. سایه‌ی تحلیل رهبران جنبش بر بیتی از اشعار جلال ملکشاه، شاعر برآمده از جنبش دیده می‌شد: ” با اولین برف زمستانی باز می‌گردیم.”

این فضای خوشبینانه و دور از واقعیت، باضافه ناکافی بودن حداقل امکانات زیستی و عدم توان انطباق با شرایط زیستی موجود، تعداد بسیار زیادی از افرادی که بلحاظ سیاسی ضعیف و فاقد انگیزه‌ی کافی برای ادامه‌ی مبارزه بودند. به حاشیه راند.

در منطقه‌ی سارال پیشمرگان زمستان سال ٥٩ را در روستاهای منطقه، بدون برنامه‌یی مشخص سر کردند. همزمان با فعالیت لق شهید سعید در منطقه‌ی سارال، پیشمرگان ناحیه‌ی دیواندره نیز با نام لق شهید رحمان در شرایطی مشابه در روستاهای اطراف دیواندره فعال بودند. در سال ١٣٥٩ هر بخش‌ از تشکیلاتهای مختلف کومه‌له در جنوب کردستان با مسئولینی که کمیته‌ی مرکزی برای هر بخش تعیین کرده بود، هدایت می‌شد. این شیوه از هدایت بخش‌های مختلف تشکیلات نمی‌توانست جوابگوی مشکلات و فضای حاکم بر جنبش کردستان باشد. هر بخش بنا بر سلائق و شیوه‌ی تفکر مسئولین نواحی و مناطق مختلف اداره می‌شد و هیچ تناسبی با اداره و هدایت تشکیلاتی سیاسی و حزبی نداشت.

در بهار سال ١٣٦٠ پیشمرگان لق شهید شوان و لق شهید رحمان را با هم ادغام کردند. این ادغام موجب مشکلاتی جدی در رهبری و هدایت این واحد شد، که در جای خود به آن خواهم پرداخت.

واقعة دلخراش انفجار مقر کومه‌له در روستای عصرآباد کامیاران !

در بیست و هفتم اسفند‌ ١٣٥٩خبر انفجار دلخراش مقر عصرآباد کومه‌له در منطقه‌ی کامیاران پیچید.

تشکیلات ناحیه‌ی کامیاران، مواد انفجاری زیادی را در یکی از اتاقهای مقر عصرآباد انبار کرد. این اقدام بدون توجه به آموزش‌های لازم در رابطه با چگونگی نگهداری، بکارگیری و خطرات ناشی از آن انجام گرفت و منجر به این تراژدی گردید. در این حادثه هفت تن از پیشمرگان منطقه‌ی کامیاران بنامهای:

١- رضا باجلانی ٢- محمد ریحانی ٣- حبیب‌الله کمانگر ٤- مهران فخرالعلمایی ٥- عبدالله قادری

٦- یعقوب اسدی ٧- کمال صلواتی جانباختند و تعداد بیشتری زخمی شدند.

این واقعه تاثیر زیادی در میان پیشمرگان کومه‌له برجای گذاشت و اخبار آن، تشکیلات را بشدت تکان داد، متاسفانه رهبری کومه‌له هیچ اقدامی در جهت انتقال این تجربه‌ی تلخ به سایر بخشهای تشکیلات و اتخاذ برنامه‌ای روتین برای آموزشهای لازم برای بکارگیری و نگهداری مواد منفجره انجام نداد. بهمین دلیل بعد‌ها ما شاهد تکرار مواردی دیگر از چنین ترادژیهای دلخراش در کومه‌له بودیم. برای نمونه:

انفجار در مقر قروچای سقز در اول آذر ١٣٦١ که منجر به جانباختن چهار نفر از پیشمرگان بنامهای:

١- عطا قرآنی ٢- عباس حسینی ٣- عمر جمیانی ٤- توفیق روزه شد و تعداد بیشتری زخمی شدند. و

انفجار در مقر تازه قلاه‌ی بوکان در سوم آذر ١٣٦١ که منجر به جانباختن پنج نفر از پیشمرگان بنامهای:

١- قادر رشید آذر ٢- محمد یعقوبی ٣- ابراهیم ایلخانیزاده ٤- مناف بدیعی ٥- کریم سوری، و زخمی شدن تعداد بیشتری از پیشمرگان شد.

به مواردی دیگر از این دست، می‌توان به جانباختن تعداد زیادی از پیشمرگان اشاره کرد که بدلیل عدم آموزشهای لازم در رابطه با جاسازی و یا ساخت تله‌های انفجاری جانباختند.

عمده شدن اختلافات کومه‌له و حزب دمکرات و درگیریهای مسلحانه !

بعد از تصرف اکثریت شهرهای کردستان بوسیله رژیم اسلامی و خارج شدن تشکیلاتهای سیاسی از شهرها و گذشت زمان دیگر دورنمای تصرف مجدد شهرها بعید به نظر می‌رسید. با توجه به چنین اوضاع و احوالی حزب دمکرات پیوسته تلاش داشت تا با قبضه کردن قدرت در مناطق آزاد کردستان خود را بمثابه نیروی حاکم بر کردستان بشناساند. حزب دمکرات با اعلامیه‌های متعدد که خود را تنها نماینده خلق کرد و مسئول امور اجرایی کردستان می‌خواند، تلاش داشت تا به نیروهای سیاسی بفهماند که موظف به قبول حاکمیت حزب دمکرات در مناطق کردستان هستند و آنها حق تقابل و تبلیغات علیه حزب دمکرات را ندارند. در میان تشکیلاتهای سیاسی مستقر در کردستان کومه‌له بیش از هر تشکیلات دیگری نسبت به این زیاده‌‌خواهی‌های حزب دمکرات عکس‌العمل نشان ‌داد. نتیجه‌ی این عکس‌العمل‌ها برخوردهای فیزیکی و مسلحانه را بدنبال داشت، که من در کتاب رقابت کور مفصل به این برخوردها و اصطکاکات ناشی از آن در این مقطع از جنبش کردستان ‌پرداخته‌ام.

این گونه اختلافات و تشنجات تشکیلاتهای سیاسی در مقطعی از شرایط و اوضاع و احوال کردستان در جریان بود که حکومت اسلامی ایران با تمامی توان خود از راه هوا و زمین به بی‌رحمانه‌ترین اشکال ممکن به کشتار مردم کردستان مشغول بود و به زن و مرد و کودک پیر و جوان رحم نمی‌کرد. کزارش خبرنامه‌ی کومه‌له از کشتار مردم روستای هه‌لوی در منطقه‌ی سردشت گویای این تراژدی دهشتناک است.

 

 

اختلافات درون تشکیلاتی در جنوب کردستان !

در بهار سال ١٣٦٠ کمیته‌ی مرکزی برای سر و سامان دادن به اوضاع نابسامان تشکیلاتهای کومه‌له در مناطق مختلف، تصمیم به سازماندهی کمیته‌ها‌ی نواحی، گرفت. بهمین منظور سه نفر از اعضای قدیمی و قابل اتکا، ایوب نبوی، هوشنگ ختمی و جلیل معین‌افشار را که در مقرات مرکزی در اطراف بوکان بودند روانه‌ی جنوب کردستان کرد. در این رابطه ایوب نبوی و هوشنگ ختمی همراه با مظفر محمدی بعنوان کمیته‌ی ناحیه‌ی دیواندره شروع بکار کردند. جلیل معین افشار نیز، بعنوان عضو کمیته‌ی ناحیه سنندج هم‌گام با ساعد وطن‌دوست و ادیب وطن‌دوست بکار مشغول شد.

این سازماندهی نه تنها نتوانست مشکلات و عدم انسجام تشکیلاتهای جنوب را حل کند، بلکه اختلافات اعضای کمیته‌ها خود مزید بر علت شد. در ناحیه‌ی سنندج اختلاف جلیل معین‌افشار با ساعد وطن‌دوست و ادیب وطن‌دوست با مطرح شدن موضوعاتی مانند: قدرت‌طلبی و محفل‌گرایی شروع شد. جلیل با کناره‌گیری از کمیته‌ی ناحیه عملا به انزوا رفت و بعدا حبیب‌ گه‌ویلی”کیلانه” بجای وی ابقا شد.

خیلی زود اوضاع در ناحیه‌ی دیواندره نیز بهمین منوال پیش رفت. ایوب نبوی و هوشنگ ختمی، از قدرت‌طلبی و محفل‌گرایی مظفر محمدی سخن گفتند و اختلافات شروع شد. بعد از بازتاب اختلافات ناحیه‌ی دیواندره، کمیته‌ی مرکزی به نفع مظفر محمدی رای داد و ایوب نبوی و ‌هوشنگ ختمی را به نزد خود فرا خواند و بدون سپردن وظایف و مسئولیتی به آنها، عملا با منزوی کردن و نادیده گرفتن آنها، توان و انرژی دو تن از بهترین کادرهای جنوب کردستان را سد کرد.

در این مقطع پیشمرگان لق شهید سعید و لق شهید رحمان را با یکدیگر ادغام ‌کردند. اکثریت پیشمرگان لق شهید سعید از شهر سنندج و پیشمرگان لق شهید رحمان از افراد بومی منطقه‌ی دیواندره بو‌دند. با ادغام پیشمرگان اینک بجای فعالیت متمرکز‌تر و پرقدرت‌تر و پرثمرتر، اختلافات اعضای کمیته‌ی ناحیه در بدنه‌ی تشکیلات و پیشمرگان دو واحد رخنه کرد. ریشه‌ی این اختلافات در همان اختلاف‌نظرهای مسئولین ناحیه بود که، روز به روز فضایی سرد و خسته‌کننده‌ را بر فعالیت و اوضاع و احوال پیشمرگان حاکم نمود. برخورد‌های لفظی و دعواهای پیشمرگان آنهم بر سر موضوعات بی‌اهمیت به جایی رسید که حتا در حضور خانواده‌هایی که برای ملاقات فرزندان خود می‌‌آمدند، صورت می‌گرفت و خانواده پیشمرگان را به شدت متعجب و ناراحت و متاثر می‌کرد.

مظفر محمدی محفلی از پیشمرگان اهل روستاهای منطقه را بدور خود جمع کرده بود و با شعار:

باید از زحمتکشان پشتیبانی کنیم” زیاده‌روی‌های خود را توجیه و در پی کسب وجهه شخصی در میان پیشمرگان بومی منطقه برای خود بود. ما ماهها شاهد چنین فضای سرد و پرتنشی بودیم.

این اختلافات و مشکلات به مرکزیت کومه‌له منتقل و مرکزیت مترصد فرصتی برای پرداختن به آن بود.

در اوایل تابستان ١٣٦٠ ابراهیم علیزاده و ساعد وطندوست “ماموستا ابراهیم” همراه با یک واحد از پیشمرگان به ناحیه‌ی دیواندره آمدند و با آمدن آنها، یک سری جلسات با مسئولین ناحیه آغاز شد. در مرحله بعد مظفر محمدی تعدادی از افراد مورد نظر خود را انتخاب و در جلسه‌ای با حضور افراد بیشتر به ادامه‌ی جلسات پرداختند و قاعدتا مانع حضور من و افرادی دیگری که خارج از محافل مورد نظر وی بودیم شدند. بالاخره بعد از چندین ساعت متوالی جلسه، تمامی پیشمرگان را جمع کردند و ساعد وطن‌دوست بعد از توضیحاتی به نتایج جلسه پرداخت و اظهار نمود که:

در مورد تمامی مشکلات و موانع بحث کردیم و تمامی اختلافات را حل و فصل کردیم.

بعد از صحبت‌های ساعد وطن‌دوست، من اجازه گرفتم و بعد از توضیحاتی در رابطه با اوضاع و احوال و مشکلات حاکم بر این بخش از تشکیلات گفتم:

به نظر من این اختلافات و مشکلات ناشی از آن، بدین‌سان قابل حل نیست، زیرا پاک کردن صورت مسئله و برخورد ریش‌سفیدانه به موضوع فقط به رنگ و لعاب مشکلات می‌پردازد و در واقع مشکلات را حل نخواهد کرد. این اختلافات ریشه‌های سیاسی و ایدئولوژیکی دارد و باید با برخورد‌ی ریشه‌ای و جدی‌تر، موانع و مشکلات را شناخت و به حل و فصل آن پرداخت.

با تمام شدن صحبت‌های من ساعد وطندوست با لحنی بسیار خشن، نه در جهت جوابی منطقی به صحبت‌های من، بلکه در جهت مجاب کردن من به سکوت گفت:

خوب کاک حه‌مه‌ی سیار، شما بفرمائید و مسائل را حل کنید.”

سپس یک مشت صحبت‌های از همین دست را ادامه داد.

من که در آنمقطع مسئولیتی نداشتم و قاعدتا در چنین فضایی به کسانی که از نظر آنها اپوزیسیون بودند، مسئولیتی داده نمی‌شد، از جواب او شوکه شدم و گفتم، من که کاره‌ای نیستم، آنان که در راس کارند باید مشکلات را فیصله دهند، بدین‌سان جلسه تمام شد.

بعد‌ها، حدود شش سال بعد روزی برای انجام کاری به نزد ابراهیم علیزاده رفته بودم. وی به من گفت: بیاد دارید که من اولین بار تو را در کجا دیدم و سپس وی به این جلسه اشاره کرد و گفت:

بعد از جلسه من پرسیدم این شخص کیست؟. به من گفتند:

یکی از پیشمرگان آش‌بتالی[16] که بدنبال بهانه می‌گردد تا آبرومندانه آش‌بتال ” ئاش‌به‌تال” نماید.

در روزهای بعد مظفر محمدی و مسئولین هم‌محفلی وی تصمیم گرفتند که تمامی پیشمرگان و مسئولین سنندجی از جمله سید خالد رحمتی و علا مفاخری را به ناحیه سنندج بفرستند. در واقع آنها تصمیم گفتند که مشکلات را نه با راه ‌حلی منطقی و جوابی روشن به اختلافات، بلکه با برخوردی فیزیکی و به شیوه خودشان حل و فصل کنند. ما را که حدودا ٢٥ تا ٣٠ نفر بودیم، به ناحیه سنندج در منطقه‌ی ژاوه‌رو ” ژاوه‌رو ” و روستاهای حومه شهر چم شار “چه‌م شار” فرستادند. برای هر کدام از ما نیز گزارشی از وضعیت و شرایط فکری تهیه و بدون آنکه رونوشت آن را به ما دهند، تحویل علا مفاخری دادند. علا مفاخری برایم توضیح داد که در گزارشم آمده است، که من فردی بی‌انگیزه هستم و بدنبال بهانه هستم تا توجیهی برای “آش‌بتال” خود پیدا نمایم.

بعد از رسیدن ما به چم شار و منطقه‌ی ژاوه‌رود، ما را با تعدادی از پیشمرگان دیگر در ناحیه‌ی سنندج ادغام کردند و واحدی را با نام هیز شورش، شامل سه په‌ل سازماندهی نمودند. برای رهبری هیز، کمیته‌یی از سید خالد رحمتی، علا مفاخری و صلاح امانتی تعیین کردند. خسرو رشیدیان کماکان بعنوان فرمانده‌ی واحدی از پیشمرگان با نام په‌ل شهید جلال در “چم‌شار” کار می‌کرد. دو تیم دیگر با مسئولیت صلاح میرزایی “سه‌لاحه سوور” و امین امین‌وزیری ” امین خان‌باواخان” برای عملیاتهایی از قبیل ترور جاشها و همکاران رژیم در درون شهر سنندج سازماندهی شدند.

بعد از مدتی فعالیت در چم شار و منطقه ژاوه‌رود متوجه شدم که مشکلات و اختلافات پیشمرگان و مسئولین ناحیه‌ی سنندج نیز دست کمی از ناحیه‌ی دیواندره ندارد. ساعد وطن‌دوست و ادیب وطن‌دوست و حبیب‌الله گه‌ویلی کمیته‌ی ناحیه سنندج بودند. تشکیلات ناحیه سنندج فاقد انسجام کافی بود و دارای مشکلات زیادی در رابطه با رهبری بود. محفلیزم شیوه‌ی غالب بر تصمیمات مراکز رهبری در تشکیلات بود و از همان اوایل سازماندهی هیز شورش، کمیته‌ی ناحیه پیوسته در کارهای کمیته‌ی هیز دخالت می‌کرد و این دخالت‌ها منجر به اصطکاک و اختلاف در میان مسئولین ناحیه می‌گردید. برای روشن شدن فضای حاکم بر مناسبات در آنمقطع به برخوردی که کمیته‌ی ناحیه سنندج به خود من نمود اشاره می‌کنم. نمونه‌ای کوچک از دهها برخورد در فضای محفلی آنمقطع تشکیلات.

بعد از انتقال به ناحیه‌ی سنندج من بعنوان فرمانده‌ی یک دسته از پیشمرگان شروع بکار نمودم و بعد از یکماه به فرمانده په‌ل ارتقا یافتم. من با شناسایی دقیق، یک عملیات موفقیت‌آمیز را در نقطه‌ای از جاده سنندج – مریوان فرماندهی و انهدام یک ریو ارتشی پر از نیروهای حکومت اسلامی را بدون تلفات به نتیجه رساندم. با وجود اینکه در آن مقطع عملیاتهای آنچنانی انجام نمی‌گرفت، این عملیات قابل توجه بود، ولی کمیته‌ی ناحیه و بطور اخص ساعد وطندوست بناگهان فرهاد شعبانی یکی از هم‌محفلی‌هایشان را که فاقد هرگونه تجربه و کارآیی لازم در فرماندهی بود، در جای من منصوب و مرا خلع مسئولیت کرد. بعد از حدود دو ماه با توجه به عدم کارایی و اشتباهات جدی فرهاد شعبانی که در جریان فعالیت‌های نظامی او موجب جانباختن چند پیشمرگ شد، مرا فرا خواندند و با تغیر نظر مجددا مرا در سمت قبلی خود ابقا کردند و حتا برای دلجویی از من، مرا نیز پیش عضو کومه‌له کردند. ضمنا حبیب‌ گه‌ویلی گفت:

که من از همان ابتدا مخالف این انتخاب و تعویض بودم.” ساعد وطندوست نیز عدم روال کار حزبی و عدم گزارشدهی تشکیلاتی را عامل این تصمیم‌گیری نامناسب و اشتباه دانست. و بدین سان کمیته‌ی ناحیه با توجیه این تصمیم نابجا، به سرپوش گذاشتن بر محفل‌گرایی‌ و سایر مشکلات دیگر پرداخت.

پیشمرگان در روستاهای حومه سنندج “چه‌م شار” حضور داشتند و امکان عملیات در درون شهر سنندج امکان‌پذیر، اما بدلیل مشکلات تشکیلاتی و انفعال ناشی از آن، اقدامی جدی انجام نمی‌شد.

پیشمرگان بیشتر در روستاهای چه‌م شار در گشت بودند. در واقع بهترین شکل دفاع از روستاهایی که پیشمرگان در آن حضور داشتند، تعرض مداوم و ضربه زدن به نیروهای رژیم و همچنین نفوذ بدرون شهر بود. این عملیاتها می‌توانست تاثیرات مفیدی بر روحیه‌ی پیشمرگان و مردم شهر داشته باشد. در واقع تا این مقطع عملیاتی پرقدرت، با تعداد زیادی از پیشمرگان در شهر سنندج انجام نگرفته بود، اما بحث آن در درون کمیته‌ی هیز شورش با کمیته‌ی ناحیه مطرح و بالاخره قرار بر آن شد مقدمات طرح و انجام آن در دستور کار قرار گیرد و پیشمرگان هیز شورش و په‌ل شهید جلال به فرماندهی خسرو رشیدیان اقدام به یکسری عملیاتهای بزرگ و پرقدرت در درون شهر نمایند. در ضمن قرار بر آن شد این عملیاتها با کمک و همیاری فعالین و شناسایی و اطلاعات هواداران در درون شهر سنندج انجام گیرد.

آغاز عملیاتهای بزرگ و پرقدرت در شهر سنندج !

اولین برنامه‌ریزی، عملیات تصرف مقر مزدوران محلی رژیم “جاشها” در خیابان سیروس بود. قرار بود با عبور از پشت‌بام ساختمان قدیمی کانون کارآموزی، مقر را با بمبی پرقدرت منفجر و تصرف کنیم. هم‌زمان منزل چند جاش را محاصره و اقدام به دستگیری آنها نماییم. مقر در بنای کلانتری بود که بعد از تسلط رژیم بر شهر سنندج، به مقر جاشها تبدیل شده بود.

با ورود پیشمرگان به مدخل شهر تعدادی از جوانان فعال در تشکیلات مخفی با صورتهای پوشیده به ما ملحق شدند. در واقع آنها قبلا شرایط و اوضاع حاکم بر مقر و همچنین محل زیست جاشها را شناسایی و اینک در جلو واحد همراه با مسئولین، تیمها و واحدها را در محلهای خود مستقر می‌کردند.

این عملیات در همان دقایع اول بعد از استقرار پیشمرگان به مشکل برخورد و آنطور که برنامه‌ریزی شد، پیش نرفت. بمنظور پوشش پیشمرگانی که قرار بود در بام مقر مستقر شوند، من و دو نفر دیگر از پیشمرگان در ابتدای کوچه جنب مقر مشرف بر خیابان سیروس مستقر شدیم. بعد از دقایقی ناگهان دو اتومبیل نیسان پاترول هر کدام با پنج نفر پاسدار، مسلح به اسلحه کلاشینکف و یک تیربار با آمادگی کامل و با فاصله از یکدیگر وارد کوچه شدند. ما تلاش کردیم خود را در تاریکی کنج دیوار مخفی و از درگیر شدن امتناع نمائیم تا عملیات اصلی و رسیدن به اهداف عملی شود.

ماشین اولی براحتی از کنار ما گذشت و سپس ماشین دوم بدرون کوچه پیچید، اما نتوانست براحتی در پیچ کوچه بپیچد و با یک عقب و جلو کمی معطل شد. حدود پنجاه متر جلوتر ناگهان پاسداران درون ماشین اولی یکی از پیشمرگان را دیدند و اقدام به تیراندازی کردند. ما که در تاریکی و پشت ماشین دومی در فاصله‌ای دو تا سه متری سنگر گرفته بودیم، ماشین دومی را به رگبار بستیم. بعد از خالی کردن خشابهایمان، دو نفر همرزم من بسرعت در کوچه بغلی عقب نشستند. من که فکر کردم تمامی پاسداران درون اتومبیل کشته شده‌اند، بعد از خشاب گذاری به سرعت بدنبال آنها رفتم و از آنها خواستم برگردند تا اسلحه پاسداران کشته شده را برداریم. من خود به سرعت بطرف اتومبیل بازگشتم ولی برخلاف تصور من هنوز نفراتی از آنها زنده بودند و مرا به رگبار بستند. بناگهان خود را در میان حلقه‌ای از آتش گلوله باز‌یافتم و دردی شدید را در زانویم احساس کردم. برخورد گلوله به زانویم مرا از شوکی که در آن وضعیت دچار شده بودم بیرون آورد و با عکس‌العملی سریع تمامی گلوله‌های خشابم را بر روی آنها شلیک کردم. پاسداران همگی کشته شدند. گلوله در زانوی من طوری نشسته بود که با وجود درد شدید و خونریزی مداوم، خوشبختانه می‌توانستم لنگان، لنگان قدم بردارم و راه بروم. دو پیشمرگ همراه من مجدادا عقب نشسته بودند. من که اینبار مطمئن بودم تمامی پاسداران کشته شده‌اند، از همراهانم خواستم مجدادا برگردیم و نتیجة کارمان را برداشت کنیم. من با عجله ضمن بیرون کشیدن ضامن نارنجک، خود را در تاریکی به نزدیگی ماشین رساندم. اما با کمال تعجب، متوجه حضور افرادی در اطراف اتومبیل شدم. ابتدا خواستم نارنجک را به میان آنها پرتاب کنم. اما پشیمان شدم زیرا فکر کردم نیروی کمکی پاسداران به محل رسیده و امکان تقابل نیست، اما در واقع لحظاتی بعد از کشته شدن پاسداران، چند نفر از پیشمرگان در جهت کمک به ما از کوچه‌ای پائین‌تر بطرف اتومبیل پاسداران پیشروی کردند و متوجه شدند که تمامی پاسداران کشته شده‌اند. آنها سلاح درون اتومبیل را مصادره و عقب نشینی کردند. من و دو پیشمرگ همراهم نیز در مسیری دیگر عقب ‌نشستیم و در درون محلات دورتر از محل درگیری مورد استقبال گرم مردم قرار گرفتیم. چند نفر بسرعت پای مرا با پارچه‌ای محکم بستند و با فراهم نمودن انواع خوراکیها از ما پذیرایی کردند. ما مدتی طولانی مشغول گفتگو با مردم شدیم. بهمین دلیل و بدلیل وضعیت بد پای من با تاخیر زیاد به نقطه الحاق به بقیه پیشمرگان رسیدیم. تمامی پیشمرگان از آن نقطه عقب‌نشینی کرده بودند. ما سه نفر نیز تصمیم گرفتیم که هر چه زودتر خود را به سایر پیشمرگان برسانیم. ما از شهر خارج شدیم. مسئول عملیات در نزدیکی روستای دگایران آمار پیشمرگان را می‌گیرد و متوجه غیبت ما می‌شود. خسرو رشیدیان و تیمی از پیشمرگان در پی ما باز‌گشتند و در حومه شهر به ما رسیدند و مرا به روستای ملکشان منتقل کردند.

این اولین عملیات در شهر سنندج بود که با تکیه بر اطلاعات و کمک فعالین و هواداران درون شهر انجام گرفت. گر چه با ورود نابهنگام پاسداران بدرون کوچه، نتوانست به اهداف از قبل تعیین شده برسد.

این شیوه از بکارگیری افراد تشکیلات مخفی گر چه در کوتاه مدت می‌توانست مفید باشد اما متاسفانه بدلیل عدم رعایت دقیق مخفی‌کاری و همچنین در هم‌آمیختن تشکیلاتهای علنی و مخفی، در درازمدت فعالین و هوادران درون شهرها را در خطر جدی شناسایی و بازداشت قرار داد. شیوه‌ای نادرست از فعالیت که پیوسته در سالهای فعالیت کومه‌له ادامه داشت و در مقاطع مختلف زمینه‌های ضربه‌پذیری تشکیلاتهای مخفی را در درون شهرها و مناطق تحت سلطه‌ی حکومت اسلامی رقم ‌زد.

بعد از مدتی برنامه‌ریزی برای انجام عملیاتهای دیگر با کمک فعالین شهر سنندج، در محلات حاجی‌آوا و کلکه‌جار انجام گرفت. طرح این دو عملیات عمدتا بر کنترل محلات و سخنرانی از طریق بلندگوهای مساجد و همزمان دستگیری تعدادی از جاشهای شرور و فعال و در ادامه انفجار خانه‌ آنها برنامه‌ریزی شد.

عملیات کنترل محله‌ی حاجی‌آوا!

فرمانده‌ی عملیات تصمیم گرفت که با تعدادی بمب دستی قوی که با پرکردن قوطی‌های خالی اسپری‌ ضدحشره با دینامیت ساخته می‌‌شد و قدرت انفجاری قابل توجهی داشت. منازل جاشها را منفجر کنند.

ابتدا عملیات محله حاجی‌آباد در دستور کار قرار گرفت. در شب عملیات، واحدهای پیشمرگ از ارتفاعات آبیدر و از چند محور به شهر نفوذ کردند و با محاصره منازل جاشهای مورد نظر و کمین‌گذاری در مسیر و اطراف مقر مزدوران، مانع کمک‌رسانی به نیروهای رژیم شدند.

من و واحد همراه من از مسیر منبع آب به شهر نفوذ کردیم. نیروهای رژیم در مدخل دره کمین کرده بودند و با ما درگیر شدند. من به سرعت یک تعرض پرقدرت را سازمان و به آنها تعرض کردیم. یکی از جاشها کشته و بقیه آنها با بر جای گذاشتن جنازه و سلاح وی پای به فرار گذاشتند. این نقطه تنها مکانی بود که نیروهای رژیم با پیشمرگان درگیر شدند. برنامه‌ی سخنرانی از بلندگوی مسجد محله انجام و همزمان پیشمرگانی که در اطراف منازل جاشها مستقر بودند. مردان درون منازل را دستگیر، خانواده آنها را از منازلشان اخراج و منازل آنها را منفجر و به آتش کشیدند. در میان مردانی که دستگیر شدند، افرادی بودند که وابسته به حکومت و یا مزدور نبودند و در واقع بدلیل مناسبت‌های خانوادگی در آن منازل مهمان بودند. متاسفانه یکی از آنها که اتفاقا هودار کومه‌له نیز بود در هنگام عقب‌نشینی بوسیله یکی از پیشمرگان اعدام شد. بعد از چند روز پدر این جوان به نزد کومه‌له آمد. او در حالی که می‌گریست از مسئولین کومه‌له خواست، که پسر وی بعنوان شهید کومه‌له ثبت شود. من و سایر کسانی که در آن فضا حضور داشتیم، به شدت ناراحت و متاثر شدیم. فردی که آن جوان را اعدام کرد جوانی زیر هیجده سال بود که علاقه خاصی به اعدام اسرا داشت و با وجود اینکه چندین بار مرتکب این عمل زشت شد، متاسفانه در رابطه با وی ‌اقدامی جدی انجام نگرفت و متاسفانه این عمل غیرانسانی در مواردی در تمامی دوران فعالیت کومه‌له، مخصوصا در میانه‌ی جنگ با حزب دمکرات در مقابله به مثل اعمال آنها ادامه داشت.

در روزهای بعد از عملیات، دست‌اندرکاران حکومت تبلیغات زیادی را علیه کومه‌له در رابطه با بآتش کشاندن و انفجار منازل مزدوران، شروع کردند. آنها چند روز متوالی دانش‌آموزان مدارس را برای افشای اقدامات کومه‌له به محله حاجی‌آباد ‌بردند. با توجه به وحشیگری‌های مزدوران رژیم در کردستان و کشتار وسیع مردم سنندج در جنگ ٢٤ روزه، نه تنها این تبلیغات هیچ سودی برای حکومت نداشت بلکه مردم سنندج از عملیاتها و تعرضات کومه‌له به مزدوران در شهر سنندج بسیار خوشحال بودند.

عملیات محلة کلکه‌جار!

مدتی بعد عملیات دیگری به همان شیوه در محلة کلکه‌جار ” که‌له‌‌که‌جار” برنامه‌ریزی و باجرا در آمد. این عملیاتها با وجود اینکه بدون تلفات به نتیجه رسید و در ضمن تاثیرات زیادی بر روحیه‌ی مبارزاتی مردم گذاشت، اما اخراج خانواده‌های جاشها از منازلشان و آتش زدن و انفجار منازل و ایجاد رعب و وحشت در فضای افراد خانواده‌ی آنها که ربطی به عملکرد مزدوران نداشتند، بلحاظ اخلاقی درست نبود و در بعدی دیگر نیز هیچ تاثیری بر تنبیه مزدوران رژیم بلحاظ اقتصاد نداشت، زیرا رژیم بلافاصله با بازسازی خانه‌های آنها و دادن امکانات و پشتنبانی‌های مالی بیشتر از پیش، آنها را تشویق به حضور فعال‌تر در صف رژیم می‌نمود.

بازتاب عملیات محلات شهر سنندج بر ناحیه‌ی دیواندره!

متاسفانه در منطقه‌ی دیواندره الگوبرداری برای انجام این نوع از عملیاتها برای تنبیه فعالین وابسته به حکومت اسلامی در شکلی بسیار بدتر و زشت انجام گرفت و تاثیرات بسیار بدی بر روی مردم منطقه گذاشت. مسئولین منطقه‌ی دیواندره و در راس آنها مظفر محمدی تصمیم گرفتند در هر یک از دو روستای کپک “که‌په‌ک” و تاز‌آوا “تاز‌ئاوا” یک نفر را به اتهام همکاری و یا جاسوسی برای رژیم اسلامی تنبیه کنند.

در موردی در روستای تازه‌آوا “تاز‌ئاوا” عموی یکی از پیشمرگان منطقه‌ی دیواندره معروف به صدیق سیاسی مورد ظن بود. در شب ماموریت صدیق نیز همراه پیشمرگان بود اما بشدت در تنگنا بود. او نمی‌خواست از پیشمرگان بشنود که نسبت به تنبیه عمویش توهم دارد و همزمان نمی‌خواست عمو و خانواده و مردم روستا، او را روئیت کنند، بنابراین صورت خود را با دستمال پوشاند. او به این موضوع فکر نکرده بود که اگر در میان تمامی پیشمرگان دیواندره فقط یک نفر صورت خود را پوشانده است، قطعا آن فرد صدیق است. پیشمرگان مطابق دستورالعمل برنامه‌ریزی شده ابتدا وسائل قابل استفاده و حیوانات خانگی را از درون خانه خارج کردند. ساکنان منزل را از خانه اخراج و سپس بقیه امکانات درون منزل و خانه را آتش زدند. در چنین وضعیتی بناگهان صدیق ناخواسته با صورت بسته با عمویش روبرو شد و با توجه به مناسباتی که با وی داشت، با عکس‌العملی غریزی گفت:

سلام.” عمویش به او نگاهی ‌کرد و با لحنی تحقیرآمیز گفت:

علیک‌سلام( کوره‌كه‌ی قه‌مه ) پسر فلانی …… خانه‌م را آتش زدی و میگی عمو سلام. ببین چطور لحاف‌هایم مانند نان روغنی میان آتش جلیز و ولیز میکند.

در موردی دیگر پیشمرگان در روستای کپگ “که‌په‌گ” بعد از دستگیری فرد مورد نظر، اخراج خانواده وی، مصادره بخشی از اموال قابل مصرف و حیوانات خانگی آنها، خانه و سایر وسایل باقیمانده خانه آنها را بآتش کشیدند.

گر چه در انجام عملیاتهایی که در شهر سنندج انجام گرفت نقاط ضعف جدی بلحاظ اخلاقی وجود داشت، اما بدلیل اینکه جاشهایی که مورد تعرض قرار گرفتند، از مزدوران شرور، فعال و مسلح رژیم بودند و راسا در سرکوب مردم شرکت داشتند. این اقدام علیه آنها و تبلیغات رژیم در رابطه با آن هیچگونه تاثیری بدی بر مردم و هم‌چنین وجهه کومه‌له و نیروی پیشمرگ نداشت. اما متاسفانه کاریکاتوری را که مسئولین ناحیه دیواندره از عملیاتهای شهر سنندج کپی کردند تاثیرات بسیار بدی بر جای گذاشت و نتیجه بدی بر وجهه پیشمرگ کومه‌له در منطقه بر جای گذاشت.

بعد از مدتی مسئولین ناحیه‌ی دیواندره به این نتیجه رسیدند که گویا متهمان مجازات شده شایسته‌ی چنین تنبهی نبودند و باید امکانات مصادره شده‌ی این خانواده‌ها پس داده شود. متهمان فرا خوانده شدند و اموال تحویل آنها شد. اما این اموال تقلیل رفته بود. زیرا قالیها بدلیل بی‌توجهی مستعمل و بعضا پاره و تعداد کمی از احشام ذبح نشده هنوز باقی بود. مسئولین نیز علاقه‌ای به جبران خسارت نداشتند و از دست متهمان نیز کاری ساخته نبود. عموی صدیق که بذله‌گو و عادات خاص خود را داشت، در حالی که بدنبال چند بز و گوسفند باقی مانده و الاغی که مقداری از اموالش بار آن بود می‌رفت، به کومه‌له طعنه می‌زد و خطاب به احشام می‌گفت:

یغه، یغه کومه‌له گاو. بی‌ژم کومه‌له بیت و بتان‌واتوه

وی طعنه می‌زد: یغ، یغ، کومه‌له……. بگم کومه‌له بیا و شما را برگردونه،

درگیریهای کومه‌له و حزب دمکرات در منطقه‌ی کامیاران !

در کتاب تنها سنگر بازمانده از قیام در بخش خلع‌سلاح سپاه رزگاری مفصل به دلایل خلع‌سلاح این نیرو پرداختم. در این بخش آمده است که رهبری کومه‌له فکر می‌کرد:

خلع‌سلاح سپاه رزگاری عملی است در ارتقای منافع توده‌های کارگر و زحمتکش و بر علیه ارتجاع مذهبی و غیرمذهبی و بورژوازی کرد به نمایندگی حزب دمکرات کردستان ایران. زیرا که این تشکیلات نظامی دارای صدها نیروی مسلح و همچنین دارای نفوذ زیادی در میان مردم منطقه است و امکان زیادی وجود دارد که جذب حزب دمکرات کردستان ایران شده و آنها این گروه را بعنوان نیروی مسلح بر علیه کومه‌له بکار گیرد.

یکی از رهبران اصلی سپاه رزگاری شیخ جمال حسامی بود کد بعدها بوسیله حکومت بعث عراق گم و گور شد و کسی از سرنوشت وی مطلع نیست. پدر شیخ جمال، شیخ عبدالله حسامی که در زمان حکومت پهلوی در رابطه با حزب دمکرات فعالیت می‌کرد. بعد از خلع‌سلاح سپاه رستگاری و درگیریهای متعدد با کومه‌له به حزب دمکرات پیوست و در منطقه‌ی کامیاران شروع به فعالیت ‌کرد. با وجود اینکه شیخ عبدالله عضو حزب دمکرات بود ولی کماکان کومه‌له چندین بار تلاش نمود که وی را دستگیر و محاکمه نماید. این اقدامات کومه‌له هر بار می‌رفت تا به درگیری نظامی با حزب دمکرات منجر گردد…….

از طرف دیگر پیوستن حزب دمکرات به شورای ملی مقاومت که فضای تبلیغی مناسبی را برای کومه‌له فراهم کرد تا حزب دمکرات را بدلیل هم‌پیمانی با بنی‌صدر و مجاهدین زیر ضربات تبلیغی خود بگیرد، بارها و بارها درگیریهای لفظی و مشکلات ناشی از آن بوجود ‌آورد و اگر پا در میانی ریش‌سفیدان منطقه و افراد مسئول نبود قطعا منجر به جنگ و خونریزی می‌شد. اما در ادامه این اصطکاکات آنچه که نباید بشود، شد و منجر به درگیری مسلحانه شد و در این درگیریهایی هیجده نفر از پیشمرگان کومه‌له، پیکار و حزب دمکرات جانباختند. من در کتاب رقابت کور، درگیریهای اردیبهشت١٣٦٠ کومه‌له و حزب دمکرات در منطقه‌ی کامیاران را مفصل توضیح داده‌ام. اما لازم به یادآوری است که:

این درگیریهای کومه‌له و حزب دمکرات در مقطعی بوقوع پیوست که رژیم اسلامی در سرتاسر ایران و همچنین در کردستان در جهت بازپس گرفتن آخرین دستاورد‌های دمکراتیک مردم، با اعدام‌های فعله‌ای هر روز به جنایاتی دهشتناک دست می‌زد.

تنها در مدت یکسال تعداد زیادی از فعالان کومه‌له در جایجای شهرهای کردستان و ایران تیرباران و اعدام شدند. متاسفانه احزاب در کردستان و از جمله کومه‌له در جهت ثبت اسامی تمامی این جانباختگان تلاش جدی بعمل نیاوردند و در جهت مستند ساختن این جنایات رژیم و دورنمای به محاکمه کشاندن عاملان و آمران این جنایات کاری نکردند. من سعی خواهم کرد اسامی تعدادی از این جانباختگان را در اواخر سال ١٣٥٩ و سال ١٣٦٠ را بیاورم. این اسامی عبارتند از:

ا- ناصر مصطفی‌سلطانی ٢- اسعد اشعری ٣- احمد شعبانی ٤- رحیم کلابی ٥- ضیا ٦- بهمن نیری

٧- مهدی محمدی ٨- خلیل بلوریان ٩- برهان باجلانی ١٠- سعید سجادی ١١- فاروق دهقانی

١٢- ماجد مصطفی‌سلطانی ١٣- امجد مصطفی‌سلطانی ١٤- هوشنگ توحیدی ١٥- اسماعیل یگانه‌دوست ١٦- رضا یمینی ١٧- رضا نوریان ١٨- حمید نورانی ١٩- فریدون آبرومند‌ آذر ٢٠- سعید رحمانپور ٢١- عمر خدائی ٢٢- حبیب‌الله شهریاری ٢٣- انور نیک‌رای ٢٤- حبیب‌الله لطف‌الهی

٢٥- سیامک جعفرزاده ٢٦- علی خیرخواه ٢٧- عادل درویش‌نژاد ٢٨- مجتبی احمد‌زاده ٢٩- جعفر معروفی ٣٠- کمال محزونی ٣١- اسعد جانالی ٣٢- صالح خضری ٣٣- حمید بختیاری ٢٤- عزیز بسامی ٣٥- خالد خضرآقائی ٣٦- فضیلت دارابی ٣٧- محمد محمدی ٣٨- ناجی غفوری ٣٩- حمید سلطانی ٤٠- جلال محزونی ٤١- غنی زاهدی ٤٢- کمال موغمی ٤٣- عطا موفقی ٤٤- غلام محمدی ٤٥- صالح ماسیه‌ری ٤٦- محمود بحرینی ٤٧- غلامرضا بهروان ٤٨- ناصح درفشان ٤٩- بهروز باجلانی ٥٠ – مادح همتی ٥١ – امیر رنجبر ٥٢ – دکتر سعید یزدیان ٥٣ – عباس روح‌الهی ٥٤ – نسترن کسوت‌آرا

٥٥ – ماریا ترقی ٥٦ – فریبا فرشچی …….

این تعداد بسیار کمی از فعالان کومه‌له و بخشی از صدها فعال سیاسی از تشکیلاتهای سیاسی فعال در کردستان بود، که هر روزه ده‌ها نفر از آنها به جوخه‌های مرگ سپرده ‌شدند. در سایر شهرهای ایران نیز جنایت رژیم برای اعدام‌های گروهی جوانان و فعالان سیاسی حد و مرزی نداشت.

 

برنامه‌ریزی رژیم اسلامی برای تصرف شهرهای اشنویه و بوکان !

بعد از حدود یکسال از تعرض سراسری رژیم اسلامی و تصرف شهرهای کردستان، هنوز شهرهای بوکان و اشنویه در کنترل پیشمرگان بود. حکومت اسلامی مترصد فرصتی بود تا با برنامه‌ریزی و تجمع نیرو، کنترل این شهرها را نیز بدست گیرد.

بوكان‌‌ تنها شهر كردستان‌ بود كه‌ تشکیلاتهای سیاسی در آن مقر و حضور فعال داشتند. این شهر نقطه‌ی ارتباط جنوب و شمال کردستان و در ضمن ارتباط با شهرهای آذربایجان بود و بهمین‌دلیل داری اهمیت استراتژیک بود.

فرماندهان رژیم اسلامی نیروهای خود را در محورهای سقز _ بوکان و میاندوآب _ بوکان تمرکز دادند. این نیروها تعرضات خود را در یازدهم مهرماه ١٣٦٠ بطرف شهر بوکان آغاز کردند.

تشکیلاتهای سیاسی از قبل تصمیم به عقب نشینی از شهر را بدلیل وضعیت جغرافیایی شهر، امکان گشته و زخمی شدن مردم، ویران شدن و آواره شدن تعداد زیادی از مردم شهر اعلام کردند.

با شروع پیشروی نیروهای حکومت اسلامی، درگیری جدی با نیروهای کومه‌له نداشتند. نیروهای رژیم که از جنوب‌ وارد عمل‌ شدند بسادگی به دروازه شهر رسیدند و تپه ناله شکینه ” ناڵه شه‌کینه ” را که مسلط بر شهر و نقطه‌ای استراتژیک بود تصرف کردند. اما نيروهاي‌ مياندوآب‌ در ميانةه‌ی راه‌ با مقاومت پیشمرگان حزب دمکرات مواجه شدند. این درگیری تا شب به درازا کشید و نيروهاي حکومت‌ اسلامی در اواخر روز به‌ آستانه‌ی شهر بوكان‌ رسید.

در رابطه با تصرف شهر بوکان یکی از پاسداران حکومت اسلامی خاطرات خود را در رابطه با این عملیات در سایت اینترنتی “سوره مهر” چنین توضیح می‌دهد:

براساس‌ طرح‌ قبلي‌ سرهنگ‌ صياد، از دو محور مياندوآب‌ و سقز به‌ بوكان‌ حمله‌ مي‌شد. قرارگاه‌ عمليات‌ در كنار سدي‌ در جاده‌ی‌ مياندوآب‌ به‌ بوكان‌ تشكيل‌ شد تا به‌ منطقه‌ی‌ عمليات‌ نزديك‌تر باشد.

گرداني‌ از تيپ‌ سقز از جنوب‌ وارد عمل‌ شد و نيروهاي‌ تيپ‌ گرگان‌ به‌ همراه‌ تعدادي‌ از نيروهاي‌ سپاه‌ هم‌ از محور مياندوآب‌ شروع‌ كردند.

عمليات‌ شروع‌ شد. نيروهاي‌ سقز با كم‌ترين‌ مشكلي‌ به‌ ارتفاعات‌ مسلط‌ به‌ بوكان‌ رسيدند اما نيروهاي‌ مياندوآب‌ در ميانه‌ی‌ راه‌ به‌ مشكل‌ برخوردند و درگيري‌ سختي‌ بين‌ آنان‌ و ضدانقلاب‌ درگرفت‌. حدود ظهر سرهنگ‌ صياد خودش‌ را به‌ محل‌ درگيري‌ رساند. به‌ نيروها نظم‌ و انضباطي‌ بخشيد. وقتي‌ ديد نيروهايش‌ آن‌ قدر بي‌احتياطند كه‌ حتي‌ توپ‌ها را به‌ خط‌ اول‌ جنگ‌ آورده‌اند، دادش‌ درآمد و دستور داد هر چه‌ سريع‌تر توپ‌ها و توپچي‌ها را نجات‌ دهند. در زير گلوله‌هاي‌ دشمن‌ اين‌ كار انجام‌ گرفت‌ و او به‌ نقطة‌ ديگري‌ رفت‌. صیاد آن‌ روز تا شب‌ مشغول‌ جنگ‌ با ضدانقلاب‌ بود. به‌ همت‌ او مقاومت‌ ضدانقلاب‌ در آن‌ محور در هم‌ شكست‌ و نيروهاي‌ اسلام‌ توانستند غروب‌ به‌ آستانه‌ی شهر بوكان‌ برسند. اكنون‌ همه‌ی‌ نيروها از هر دو سو منتظر فرمان‌ او براي‌ حمله‌ به‌ شهر بودند، اما او گفت‌: تا فردا صبح‌ كسي‌ حق‌ ندارد به‌ سوي‌ شهر تيري‌ بيندازد. هر چند اين‌ فرصت‌ باعث‌ مي‌شد ضدانقلاب‌ از تاريكي‌ شب‌ استفاده‌ كند و به‌ نقطه‌ی‌ ديگري‌ بگريزد، اما در عوض‌ شهر بدون‌ درگيري‌ جدي‌ و آسيب‌ ديدن‌ افراد بي‌گناه‌ پاكسازي‌ مي‌شد. سرهنگ‌ بعداز توجيه‌ اين‌ نظر به‌ فرماندهانش‌ به‌ سوي‌ قرارگاه‌ برگشت‌.

برگرفته از سایت اینترنتی سوره مهر

عملیات تصرف شهر اشنویه!

در هیجدهم آبان ١٣٦٠ عملیات نیروهای حکومت اسلامی از سه‌ محور آغاز ‌شد.

پاسداران رژیم‌ در منطقه‌ی زيوه‌ با کمک نیروهای قیاده موقت “حزب دمکرات کردستان عراق” و نيروهاي‌ ژاندارمري‌ از جادة‌ نقده‌ ـ اشنويه‌ و نيروهاي‌‌ لشكر 64 از محور جلديان‌ ـ صوفيان شروع به پیشروی کردند.

در منطقه زیوه‌ پاسداران رژیم‌ با کمک و راهنمایی نیروهای قیاده موقت که دارای توانایی‌های لازم در تقابل با پیشمرگان بودند، تعرض وسیعی را شروع کردند و در بایزآوی با پیشمرگان کومه‌له و حزب دمکرات کردستان ایران درگیر شدند. تعداد بالای نیروهای رژیم و شناخت نیروهای قیاده موقت از منطقه و قدرت بالای عملیاتی آنها توانست خط دفاعی پیشمرگان را در هم بشکند و منجر به جان باختن یازده نفر از پیشمرگان کومه‌له بنامهای:

١- کریم فتاحی ٢- سلیمان بایزیدی گل ٣- عثمان رامین ٤- حمزه محمد ثانی ٥- خالق محمدپور ٦- صلاح مرادی ٧- محمدامین رسولی ٨- منصور موسوی ٩- نادر باغبانی ١٠- سلیمان تپه‌رشی ١١-مصطفی آبزن شد. همچنین سه نفر از پیشمرگان حزب دمکرات کردستان ایران بنامهای:

١- کریم تازی ٢- عمر گاخور ٣- عثمان بیروتی جانباختند.

در این رابطه یکی از پاسداران حکومت اسلامی، خاطرات خود را در رابطه با این عملیات در سایت اینترنتی “سوره مهر” چنین توضیح می‌دهد:

در اين‌ مدت‌ صیاد شیرازی موفق‌ شد تسلط‌ بيش‌تري‌ به‌ منطقه‌ و نيروهايش‌ بيابد. از آسمان‌ منطقه‌‌ی مورد نظر براي‌ عمليات‌ را شناسايي‌ كرد و برايش‌ طرح‌ ريخت‌. حمله‌ بايد از سه‌ محور انجام‌ مي‌شد. نيروهاي‌ سپاه‌ و كردهاي‌ بارزاني‌ به‌ فرماندهي‌ برادر باكري‌ بايد از منطقه‌ی‌ زيوه‌ حمله‌ مي‌كردند و نيروهاي‌ ژاندارمري‌ از جاده‌ی‌ نقده‌ ـ اشنويه‌ و نيروهاي‌ منتخب‌ لشكر 64 نيز محور جلديان‌ ـ صوفيان‌ بايد به‌ آنان‌ مي‌پيوستند. عمليات‌ سه‌ روز طول‌ كشيد. نيروهاي‌ سپاه‌ به‌ راحتي‌ در همان‌ شب‌ اول‌ به‌ دروازة‌ اشنويه‌ رسيدند، اما نيروهاي‌ عمل‌ كننده‌ در دو محور ديگر به‌ مشكل‌ برخوردند. در اين‌ عمليات‌ سرهنگ‌ صياد خود با هليكوپتر در ميان‌ محورها مي‌گشت‌ و آنان‌ را هدايت‌ مي‌كرد. با اصلاحي‌ كه‌ در طرح‌ انجام‌ داد، بخشي‌ از نيروهاي‌ برادر باكري‌ از محور ديگري‌ هم‌ وارد عمل‌ شدند تا اين‌ الحاق بين‌ نيروها انجام‌ گرفت‌ و شهر در روز سوم‌ آزاد شد.”

برگرفته از سایت اینترنتی سوره مهر

برنامه‌ریزی‌های کومه‌له در تقابل با مسلح شدن مردم دولاو !

روستای دولاو “دۆڵاو” در چهل کیلومتری شهر سنندج و در دامنه‌ی کوهی بلند و سركش عوه‌لانه “عەوەڵانە” قرار دارد و در آن مقطع ٥٠٠ خانواده در روستا زندگی می‌کردند.

شیخ هادی در اصل اهل منطقه روانسر “روانسەر” و از خاندان هاشمی‌ها و از اقوام سید طاهر هاشمی شاعر و کرد‌پرور این ناحیه بود. شیخ هادی دارای ثروت و مکنت، ملک و مال و همچنین دراویش و مرید و منصبان فراوان بود. مقبره شیخ محمود پدر شیخ هادی در روستا دولاو “دۆڵاو” بود. مردم فقیر منطقه و دراویش بسیار زیادی که وسیعا از فقر فرهنگی رنج می‌بردند، در چهار فصل سال دسته، دسته به زیارت مقبره شیخ محمود می‌شتافتند. در اوایل قیام مردم ایران علیه رژیم شاهی، شیخ هادی در شهر قروه به اختلافات مذهبی شیعه و سنی دامان زد. این اقدامات وی منتج به درگیری دراویش شیخ هادی و شیعیان متعصب آن شهر گردید و تعداد زیادی از دو طرف کشته و زخمی ‌شدند. بعد از این واقعه دلخراش شیخ هادی به روستای دولاو “دۆڵاو” بازگشت. شیخ هادی با چهار زن و حدود ١٥ فرزند، در جهت حفاظت از خود، خانواده و امکاناتش در منطقه یک واحد حدودا ٥٠ نفره مسلح برپا ‌کرد و مناسبات خوبی با حزب دمکرات بهم ‌زد. حزب دمکرات نیز بطور غیرمستقیم از شیخ هادی پشتیبانی می‌کرد.

مناسبات شیخ هادی با مردم منطقه و افراد مسلح خود، برگرفته از فرهنگ حاکم بر روابط مرید و منصب و ارباب و رعیت بود و فاقد هرگونه رابطه‌ی مساوی و متناسب با احترام متقابل بود.

کومه‌له بلحاظ فکری با این نوع مناسبات مرزبندی جدی داشت و علیه شیخ هادی و مناسبات وی با مرید و منصبانش و مردم منطقه، وسیعا تبلیغ می‌کرد.‌‌

کومه‌له بخاطر پشتیبانی اقشاری از مردم روستاهای منطقه از شیخ هادی و اجتناب از درگیری با حزب دمکرات که مناسبات خوبی با شیخ هادی داشت از دستگیری وی اجتناب می‌کرد.

بعد از بالا گرفتن منازعات شیخ هادی با کومه‌له، وی همراه با افراد مسلحش به سپاه رستگاری پیوست و به بخشی از جنگ کومه‌له و سپاه رستگاری تبدیل شد و سرانجام به بغداد متواری شد.

بعد از فرار شیخ هادی به بغداد، کومه‌له امکانات مادی وی را مصادره و زیارت کردن پدر وی را قدغن کرد. افرادی از پیشمرگان کومه‌له نیز در مواردی اقدام به بی‌حرمتی نسبت به مقبره پدر وی نمودند. نتیجه این اقدامات موجب ناراضی شدن بیشتر مردم منطقه گردید. درویشان شیخ هادی به دشمنان جدی کومه‌له تبدیل شدند و تعدادی از افراد روستاهای دولاو “دۆڵاو” و روستاهای اطراف به شهر سنندج رفته و به نیروهای مسلح رژیم اسلامی پیوستند.

کومه‌له در رابطه با این اتفاقات، تعدادی از افراد این روستاها را دستگیر و حتی نفراتی را اعدام کرد. کارگزاران امنیتی رژیم بیکار ننشستند و با بکارگیری تعدادی از افراد مرتجع و وابسته بخود، از این شرایط حاکم بر منطقه سود بردند و اقدام به جذب افراد ناراضی و بکارگیری آنها علیه جنبش کردستان نمودند.

در ادامه این وضعیت و شرایط حاکم بر منطقه، افراد بیشتری جذب نیروهای رژیم شدند.

بالاخره رژیم اسلامی با کمک این افراد و تجمع و انتقال نیروی نظامی بسیار به منطقه، توانست کومه‌له و دیگر احزاب سیاسی را از روستاهای منطقه بیرون رانده و مقرهای رژیم را با کمک افراد محلی وابسته به خود، در این روستاها برپا نماید.

در اسفند سال ١٣٦٠، کومه‌له بمنظور تنبیه و سرکوب جاشها در منطقه، طرح تعرض به روستای دولاو “دۆڵاو” را برنامه‌ریزی و تصرف روستا را در دستور کار خود قرار داد. با وجود اینکه روستا در دامنه کوه عوه‌لانه “عەوەڵانە” جای داشت و دارای موقعیتی استراتژیک بود و افراد مسلح روستا نیز با استقرار در سنگرهای مستحکم در نقاط مسلط بر روستا و سنگرهای متعدد در درون روستا از خود و روستا بخوبی حفاظت می‌کردند، کار تصرف روستا نمی‌توانست امری ساده و بی‌دردسر باشد.

کومه‌له با حدود ١٢٠ پیشمرگ از هیز شهیدان کامیاران و هیز شورش سنندج، به روستای نزاز “نه‌زاز” در نزدیکی روستای دولاو رفت. شب هنگام در جلسه‌ای با پیشمرگان، در مورد عملیات و سازماندهی توضیحاتی داده شد و قرار شد بعد از ساعاتی استراحت بطرف دولاب حرکت کنند. در نیمه شب پیشمرگان بعد ساعاتی راهپیمایی به نزدیکی دولاب رسیدند. برف و باران شروع به بارش کرد. شب بسیار سردی بود و انگشتان پیشمرگان از شدت سرما توان حمل و استفاده از سلاح را نداشت. پیشمرگان در حال استقرار در نقاط تعیین شده از فرماندهی پیغام گرفتند بدلیل سرمای شدید عملیات لغو می‌شود و مجدادا بطرف نزاز باز گشتند. هوا در حال روشن شدن بود که به نزاز رسیدند. مردم روستا به چنین تجمع بزرگی از پیشمرگان و رفتن و بازگشتن آنها شَک کرده و مداوم پیشمرگان را سئوال‌پیچ می‌کردند. بخاطر گمراه کردن دشمن، بعدازظهر هیز شورش به روستای تنگیسر ” ته‌نگیسه‌ر” رفت و هیز شهیدان کامیاران نزاز را ترک کرد. این اقدامات مطمئنا مفید واقع نشد و دشمن نیت کومه‌له را حدس زده بود. چند روز بعد پیشمرگان مجدادا در روستای نزاز تجمع کردند. این رفت و آمدها شَک مردم منطقه را تحریک و حدس مردم در رابطه با شروع اقداماتی در رابطه با مزدوران منطقه بیشتر به یقین مبدل شد. قطعا خبر این تحرکات پیشمرگان در منطقه نیز به مزدوران رژیم رسیده بود. در آن چند روز هوا مقداری فرق کرد.

در شبانگاه بیست و پنجم اسفند ١٣٦٠، کومه‌له تعرض وسیعی را به روستا آغاز نمود و بعد از یک رشته درگیریهای شدید، پیشمرگان توانستند بلند‌ترین نقطه مسلط بر روستا و همچنین چند سنگر اطراف و تعدادی خانه‌ را در حاشیه‌ روستا تصرف نمایند. اما بعد از حدود ده ساعت درگیری دشوار، از به نتیجه رساندن نقشه و رسیدن به اهداف تعیین شده، مبنی بر تصرف کامل روستا ناکام و عقب‌نشینی کردند.

متاسفانه در میانة این درگیریها هفت نفر از پیشمرگان کومه‌له بنامهای:

١- حسین خوش‌رفتار ٢- کاظم خورشیدی ٣- تورج میرزایی ٤- رضا غلامی ٥- نبی ماراب ٦ – ناصر لطفی ٦- فردین صلواتیجبار” جانباختند. فردین صلواتی دومین فرزند خانواده بود که در مدت یکسال جانباخت. چند نفر از پیشمرگان نیز زخمی شدند. یکی از این زخمیها با نام انور نیکری که از ناحیه چشم زخمی شده بود به کرمانشاه اعزام شد، بعد از بهبود در حال بازگشت به کردستان و ملحق شدن به کومه‌له در نزدیکی کامیاران در یک نقطه ایست و بازرسی توسط مزدوران رژیم شناسایی و دستگیر شد. متاسفانه او در پاییز سال ١٣٦١ در زندان سنندج تیرباران شد.

در جریان این عملیات ١٨ نفر از اهالی روستای دولاو “دۆڵاو” کشته شدند. ١٢ نفر آنها مسلح و ٦ نفر بقیه بدون سلاح و جز مردم عادی روستا بودند. ١٨ نفر نیز دستگیر و همراه با تعداد زیادی از احشام و مقادیری امکانات مصادره شده‌ی منازل افراد مسلح به مناطق تحت کنترل پیشمرگان منتقل گردیدند.

این عملیات نه تنها نتوانست از روند مسلح شدن بیشتر مردم دولاو و دیگر روستاهای منطقه بکاهد، بلکه روند مسلح شدن مردم منطقه را شتاب بخشید و موجب جانباختن بیشتر مردم و پیشمرگان شد.

در واقع عدم شناخت و کم توجهی به خواستگاههای فرهنگی و اعتقادی مردم منطقه، عدم تبلیغات صحیح و برنامه‌ریزیهای دقیق در جهت زدودن فقر فرهنگی مردم و برخوردهای اراده‌گرایانه به خواستگاههای مردم، از دلایل روندی بود که به تقویت بیشتر نفوذ رژیم اسلامی در منطقه انجامید.

از این نوع اقدامات، بعدها در مناسبات حزب دمکرات با مردم منطقه در روندی بدتر و مخرب‌تر در روستاهای پالنگان “پاڵنگان” و پایکلان “پایگه‌لان” و گلین ” گه‌لێن” بوقوع پیوست.

لازم به یادآوری است که:

کاک حاتم منبری یکی از فرماندهان جنوب حزب دمکرات کردستان در کتابی با نام آزار و آزمون، جزئیات این روند مخرب در جنبش کردستان را بزبان کردی نگارش و در بخش:

پروسه جاش[17]شدن مردم روستاهای دولاو، پالنگان، پایگلان و گلین “دۆڵاو، پاڵنگان، پایگه‌لان و گه‌لێن” به رشته تحریر در آورده است.

در رابطه با دولاب در بخش قبلی به آن پرداختم و در ادامه با ترجمه نوشته‌های کاک حاتم منبری، روند اتفاقاتی را که در روستاهای پالنگان، پایگلان و گلین، بوقوع پیوسته توضیح می‌دهم[18].

حزب دمکرات در روستای پالنگان

” روستای پالنگان “پاڵنگان” در سال ١٣٦٠ با ٦٠٠ تا ٧٠٠ خانوار در نزدیکی رودخانه سیروان و در کوهپایه‌های ارتفاعات شاهو از کهن‌ترین روستاهای منطقه، و در مقطعی مرکز فرمانروایی اردلانها بود. این روستا در زمانهای قدیم، بدلیل مقابله با زورگویی‌های قاجارها و دولت رضا شاه دو بار سوزانده شد. نام پالنگان از هر کجا آمده باشد برای مردم منطقه‌ی بیله‌وار، جوانرو، ژاوه‌رو و هورامان، “بێڵەوار، جوانڕۆ، ژاوەرۆ و هەورامان،” که آشنا به شیوه‌ی زندگی روستای پالنگان هستند، معنایی جز سختکوشی، نترسیدن و مقاومت ندارد. مردم روستا حتی در مقابل بلایای طبیعی، یکپارچه و متحد هستند. و این اتحاد، آنچنان برجسته است که روستاهای اطراف و ( اینک کامیاران، که نیمی از مردم روستای پالنگان را در خود جای داده. ) می‌دانند، که هر دم با فردی از اهل پالنگان درگیر شوند، بمعنای درگیر شدن با تمام مردم روستا می‌باشد.

بعد از اتفاقات روستاهای طا و دولاو ( کشته شدن ملا صالح، فرار شیخ حبیب‌الله به کرمانشاه و بعدا ترور وی، جنگ کومه‌له و حزب دمکرات و…….) بیشتر مردم روستای طا با فاصله گرفتن از جنبش کردستان به همکاران رژیم پیوستند. در چنین اوضاع و احوالی مناطق مهم و استراتیژیک اورامان، بخش به بخش و تک به تک روستاها و در مواردی بدون درگیری به تصرف نیروهای حکومت اسلامی درآمد. دلیل اصلی این اوضاع تقابل کومه‌له و حزب دمکرات علیه سپاه رستگاری بود.

اکثریت مردم مناطق اورامان ” هەورامان” مانند اورامان تخت، دزلی، نوین، کلجی، کمالا، دل، دله‌مرز و ،،،، ” هەورامان تەخت، دزڵی، نوێن، کەلجی، کەماڵا، دەل، دەڵەمەرز و…” با سپاه رستگاری همگام بودند و بعد یورش کومه‌له و حزب دمکرات به سپاه رستگاری، تعداد بسیار زیادی از مردم اورامان با فاصله گرفتن از جنبش کردستان به نیروهای حکومت اسلامی پیوستند.

با تعرض نیروهای حکومت اسلامی و همکاری مردم منطقه با آنها، نیروی شاهو حزب دمکرات، از اکثریت این مناطق عقب نشست و در منطقة ژاوه‌رو “ژاوەرۆ” در روستای پالنگان مقرات خود را بر پا کرد.

برخورد بخشی از مسئولین نیروی شاهو حزب دمکرات با مردم پالنگان، نادرست، زشت و مخالف منش پیشمرگان بود. در مواردی ریش سفیدان و مردان قابل اعتماد روستا مثلا (عبدالکریم پالنگانی ” اوکه” کسی که با حس بلند ملی و توانایی و قابلیتهای فراوان، سالهای متمادی با حسن‌خان رزاو “رەزاو” در جنگ با رژیمهای پیشین ایران بود.) نزد مسئولین حزب می‌رفت و می‌گفت:

مردم پالنگان از کسی، حتی از خدا ظلم قبول نمی‌کند، پیشمرگان شما با دوربین زنان ما را در چشمه دید می‌زنند. این کار برای شما شایسته نیست. بروشنی اعلام ‌کردند اگر احترام ما را نگیرید، بدون عکس‌العمل نخواهیم بود و……

اما مسئولین حزب دمکرات بجای تلاش برای تغییر رفتار خود و نیروهایشان، گفته‌های آنها را جدی نگرفتند و حتی در مواردی ترساندن و زدن بعمل ‌آمد. من خود چند بار شاهد این شیوه از برخورد ناهنجار و خوا‌هش و تمناهای مردم از ما بودم.

همانطور که گفته شد این وضعیت همزمان بود با اتفاقات و درگیریهای مردم دولاو “دۆڵاو” با کومه‌له، بهمین دلیل رژیم با زیرکی دست بکار شد و از فردی مزدور، اهل روستای دوریسان”دووریسان” پاوه بنام جمیل بابایی که کماکان در خدمت رژیم و خیانت به مردم است، بهره گرفت. جمیل شروع به سازمان دادن هسته‌ی جاسوسی از افراد ناراضی منطقه برای رژیم شد. شایع بود که رژیم بمبی و یا چند بمب را فرستاده تا در مقر حزب دمکرات منفجر کنند، ولی کسی نمی‌دانست بمب کجاست و نزد کیست.

سرانجام شبی بمبی بسیار نیرومند در مقر اصلی نیروی بیستون و کمیته‌ی شهرستان کرمانشاه در روستای زمان‌گریوه “زەمانگریوە” در چند کیلومتری روستای پالنگان بوسیله دو نفر بمب گذار اهل پالنگان بنامهای محمد امین پسر حاجی کاکه و صدرالدین پسر درویش سلام منفجر شد. قرار بر آن بود تا انفجار، دهها نفر از پیشمرگان حزب دمکرات را بکام مرگ بکشد. خوشبختانه این بمب بدلیل عدم آموزش کافی بمب‌گذاران که به اشتباه زمان بمب را بجای یک ساعت بر یک دقیقه تنظیم کرده بودند، قبل از موعد مقرر منفجر و هر دو نفر بمب‌گذار قربانی این توطئه شدند.

انفجار بمب در زمانگریوه، شروعی بود در جهت جنگ روانی مداوم میان نیروی شاهو، دومین نیروی حزب دمکرات و مردم پالنگان. متاسفانه این جنگ روانی بزرکترین زیان را برای حزب دمکرات و فواید زیادی برای رژیم به ارمغان آورد. تنها یک روز بعد از بمب‌گذاری، حزب بیست و هشت نفر از مردان این روستا را تنها با تکیه بر حدس و گمان و شَک و شُبهه، با بی‌حرمتی و دستهای بسته با ناسزا و کلمات توهین‌آمیز به زندان روستای سرریز “سەڕێز” مقر کمیتة شهرستان اورامان منتقل کرد. این بیست و هشت نفر بوسیله مسئولان حزب مورد بازجویی قرار گرفتند. اینجا لازم است بگویم که شیوه‌ی برخورد به این افراد مخالف تمامی موازین و پرنسیبهای مندرج در اسناد حزب دمکرات بود. زدن و ناسزا گفتن و بی‌احترامی فراوان به این افراد تنها مقام بلند پیشمرگ را تنزل داد و مردم را از جنبش کردستان بیزار نمود. با وجود فشارهای بسیار، هیچکدام از این بازداشت شدگان اتهامات وارده را قبول نکردند و حتی اگر اطلاعاتی را از بازداشت شدگان وابسته به رژیم داشتند، چیزی نگفتند و تسلیم فشار و زور نشدند.

بغیر از این افراد اهل پالنگان، دو نفر از اهالی روستای نیر ” نیەر” بنامهای، بهرام و شهاب دستگیر شدند. بهرام پدر پیشمرگ جانباخته شهرام منبری بود. شهرام در آن مقطع با ما در اتحادیه جوانان حزب فعال بود و شاهد بی‌احترامیها به پدرش بود. کاک بهرام نیز پدر شاخه‌وان بود که در رویداد تلخ کوسالان ” کۆساڵان” در سال ٢٠١٦ جانباخت. رفتار زشت و بی‌احترامی به این افراد و بخصوص با کاک بهرام که دوست و آشنای اکثریت مردم سرریز بود، به حدی بود که مردم سرریز را تماما بیزار و این بیزاری آشکارا عیان بود. بازداشت این تعداد افراد، نه تنها مردم پالنگان را نترساند تا اقدامات خلاف جنبش کردستان انجام ندهند، بلکه بعکس جری‌تر کرد تا دیگر مرزی برای همکاری با رژیم و دشمنی با جنبش مردم خود نشناسند. همزمان و همگام با این اوضاع، رژیم فعالانه برای تغییر شرایط به نفع خود در تلاش بود تا تعداد بیشتری از مزدوران را در مناطق تحت تسلط نیروی پیشمرگ بکار گیرد.

شایع بود که جدا از بمبی که بدان پرداختم، نزدیک به پنجاه تفنگ رژیم به پالنگان و روستاهای دیگر آورده شده و قرار است، شبی به مقرات حزب دمکرات یورش آورند.

این اخبار بروشنی بخشی از جنگ روانی رژیم بر علیه ما بود. پیشمرگان و مسئولین به همه کس مشکوک بودند و مردم همگی از پیشمرگان می‌ترسیدند. در واقع رژیم در آن وضعیت هوشمندانه کار کرد و خود ما هم بی‌دریغ برای به نتیجه رسیدن پروژه‌های رژیم و مهره‌هایش ناآگاهانه تلاش نمودیم.

در اولین روزهای بهار سال ١٣٦١ صبح زود تیراندازی در نزدیکی مقر حزب دمکرات در روستای پالنگان شروع شد. پیشمرگان با تلاش بسیار و تنها با سلاحهایشان روستا را به مزدوران واگذار و به ارتفاعات صعود کردند. پیشمرگان در ارتفاعات مشرف بر پشت روستا و حد فاصل روستای زمانگریوه چندین ساعت بدون برنامه مقاومت کردند و سرانجام تعدادی مزدور خیانتکار محلی، حتی بدون حضور یک پاسدار، مقرات حزب دمکرات را در سخت‌ترین نقطه‌ی منطقه یعنی قلعه‌ی پالنگان تصرف کردند و سپس در مدت یک شبانه‌روز نه تنها پالنگان، بلکه روستاهای سوره‌تفی، تفین، دیکانان، دزه‌ونی بالا و پائین و دیوه‌زناو “سوورەتفێ، تفێن، دێکانان، دزەوەنی سەر و خوار و دێوەزناو” به تصرف پاسداران و مزدوران رژیم در آمد. تا آنجا من بدانم تنها دو نفر از مزدوران و یک پاسدار در درگیریها کشته شدند و یک پیشمرگ زخمی شد. در واقع تقابل و جنگی آنچنانی روی نداد تا کسان بیشتری کشته شوند.

بعد از آن وقایع مشخص شد که شایعه پنجاه تفنگ پالنگان درست بود و تمامی آن افراد که این سلاحها را آورده بودند، در مدت یک شبانه‌روز به همکاران و مزدوران رژیم پیوستند. بعدها اکثریت این مزدوران در جنگهای زیادی علیه پیشمرگان شرکت کردند و چندین نفر از آنها در این جنگها از پای در آمدند.

البته سالها کار و بینهایت زحمت و فداکاری کسانی مانند، رشاد حسینی، عبدالله سیفه، علی اشرف مجیدیان، بورهان روحانی، فیض‌الله روحانی، من و کسانی دیگر نتیجه داد و سرانجام مردم این روستا از حیطه‌ی حکومت اسلامی خارج شدند و بدامان مردم بازگشتند و به پشتیوان پیشمرگان تبدیل شدند. بعد از بازگشت نیز نشان دادند که از کسان دیگر برای همکاری با جنبش کردستان بمراتب تواناتر هستند. برای نمونه موقع جانباختن پیشمرگ عزیز این روستا بختیار احمدی که در روستای کاشتر ” کاشتەر” جانباخت و او را در کوه آویسر ” ئاویسەر” دفن کردیم، صدها نفر از مردم روستا نزد نیروی بیستون آمدند، نبش قبر کردند و جنازه او را مانند مردم شمال کردستان که جنازه گریلا را دفن می‌کنند، بدون ترس و اجازه رژیم به پالنگان بردند و در حضور پایگاه حکومت اسلامی با احترام و حرمت بی نظیری به خاک سپردند. این کار در آن زمان و مکان که روزانه چندین پاسدار حکومت اسلامی بدست پیشمرگان کشته می‌شدند ( مانند ٥٩ عملیات نیروی بیستون ) بسیار سخت و تنها از مردمی متحد و نترسی مانند مردم پالنگان بر‌می‌آمد. البته بعدها تمامی افراد مسلح پالنگان از خدمت به رژیم دست کشیدند و خانه‌های یلاقی آنها مکانی شد برای ماندن و استراحت پیشمرگان. بعد‌ها حکومت اسلامی، مسئول قبلی افراد مسلح خود را در این روستا بنام حاج فایق احمدی به جرم همکاری با حزب دمکرات دستگیر و بعد از چند سال شکنجه و آزار و اذیت سرانجام در کامیاران اعدام کرد.

مقداری از اصل موضوع دور شدم.

در ادامه‌ی رویدادها بعد از تلاشهای بی‌نتیجه برای بدست آوردن اطلاعات، کمیته‌ی اورامان ناچارا تمام زندانیها پالنگان را به مرکز آژوان[19] و از آنجا به منطقه مکریان منتقل کردند. بعدا تمامی این افراد بدلیل نبود دلایل که نشاندهنده خیانت باشد، آزاد و به نزد خانوادههای خویش باز کشتند. از میان این بیست و هشت نفر کسی به همکار و مزدور رژیم تبدیل نشد، اما کماکان در ضمیر خود با حزب دمکرات دشمن بودند. من خود چندین مرتبه در مناسبتهای دوستی و خانوادگی بدیدار آنها رفتم و با آنها تقاضای آشتی‌ را مطرح کردم، اما تمام تلاشهایمان بی‌نتیجه و کسی حاضر به کوچکترین همکاری با پیشمرگان و جنبش کردستان نشد.

مرکز آژوان که در آنمقطع مسئول همة اقدامات حزب در منطقه بود و مسئولین آن کاک طاهر علیار، کاک باباعلی مهرپرور، کاک شاپور فیروزی و کاک عبدالله بهرامی بودند، در زیر فشار مردم روستاهای نیر، تنکیسر، سرریز و گواز، ” نیەر، تەنگیسەر، سەڕێز و گواز” مسئولین نیروی شاهو دومین نیروی حزب دمکرات را به روستای تنکیسر فرا خواند. مسئولین آژوان بعد از بررسی و بازجوییهای زیاد نیروی شاهو را منحل، مسئولین آنرا خلع مسئولیت و به دفتر سیاسی فرستادند. بخشی از پیشمرگان این نیرو در سایر نیروها ادغام و بقیه پیشمرگان به نوسود بازگشتند.

” برگرفته از کتاب آزار و ازمون نوشته حاتم منبری، بخش پروسه جاش شدن مردم روستاهای دولاو، پالنگان، پایگلان، گلین “

 

حزب دمکرات در پایگلان

روستای پایگلان “پایگەلان” در سالهای ١٣٦٠ – ١٣٦١ با ٥٠٠ تا ٦٠٠ خانوار دارای مدرسه ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان بود. تمامی پسران و تعداد بسیار بالایی از دختران این روستا درس می‌خواندند و کودکان چند روستای دیگر در مدرسه‌ی راهنمایی پایگلان درس می‌خواندند. درمانگاه شرکت تعاونی و مقر مرکزی پروژه‌ای بزرگ بنام، شرکت بانه که جاده‌ی کامیاران _ مریوان را در دست اجرا داشت، در پایگلان وجود داشت. مردم دیگر روستاها برای کار و احتیاجات روزمره‌ی خود به این روستا می‌آمدند. بلحاظ سواد و شیوه‌ی زندگی، پایگلان در منطقه نمونه و در واقع بیشتر به شهرک شبیه بود. بغیر از این نماد‌های خوب که نشاندهنده پیشرفت و آبادانی بود، نماد بد دیگری یعنی پاسگاه ژاندادمری نیز در این روستا برپا بود، که پاسگاه و مسئولین آن بمثابه نماد سرکوب، ستم، تجاوز به حقوق مردم، رشوه‌ گرفتن و اقدامات غیرانسانی در تمام منطقه شهرت داشتند.

در میان تمامی مردم پایگلان، همکاران پاسگاه از تعداد انگشتان یک دست کمتر بود، اما کسانی که مانند معلم و کارمند در سایر بخشها کار می‌کردند، چشمگیر و اکثرا از سایر روستاهای اطراف بودند.

بعد از اولین روزهای سقوط رژیم شاه، حکومت اسلامی شرکت بانه و جاهای دیگر را تعطیل کرد، اما مهره و مزدوران خود را برای برپا داشتن پاسگاه فرستاد تا سرکوب و ستم متوقف نشود.

در چنین شرایطی قبل از هر حزب و گروهی، سپاه رزگاری در منطقه سر برآورد و بیدرنگ به پاسگاههای رژیم یورش برد و پاسگاه پایگلان از جمله آن پاسگاههایی بود که تصرف و تعطیل شد. بیشتر از سی نفر از پایگلان به فرماندهی فردی بنام وسیم درویش نصرالله به سپاه رزگاری پیوستند و در تصرف سایر پاسگاههای رژیم شرکت کردند.

همچنانکه در بخش قبلی گفتم، کومه‌له به سپاه رزگاری یورش برد و بعدا حزب دمکرات نیز به این روند پیوست و نتیجه به اخراج سپاه رزگاری از منطقه منجر شد. تعدادی از افراد سرشناس این نیرو با سلاحهایشان به حزب دمکرات پیوستند، که بعدا به فرمانده‌ی نیرو و کمیته‌ی شهرستان ارتقا یافتند. البته وسیم یکی از کسانی بود که حاضر نبود همراه سپاه رزگاری از منطقه برود. بهمین دلیل وی به روستای خود بازگشت، بامید اینکه پشتیبانی حزب دمکرات او را از تعرض کومه‌له مصون دارد و ممکن بود بمثابه افراد دیگر بعدا پیشمرگ حزب دمکرات بشود. اما بعکس انتظار وی و تمامی مردم منطقه، در غروب روزی، یکی از فرماندهان معروف حزب که متاسفانه بعدها در جنگ با رژیم جانباخت، همراه دو پیشمرگ دیگر به روستای پایگلان و سپس به خانه‌ی وسیم که دارای دو بخش و حیاطی بزرگ بود رفتند. بر در کوبیدند و همسر وی در را باز کرد، آنان پرسیدند وسیم خانه‌ست.؟ جواب داد بله و آنها را بدرون خانه راهنمایی ‌کرد. بعد از پنج دقیقه این سه پیشمرگ حزب دمکرات ، وسیم را در مقابل چشمان زن و دو فرزندش از پای درآوردند….

.در روز بعد تمام زنان و مردان پایگلان در مراسم دفن وسیم شرکت کردند و اوج بیزاری خود را علیه این اقدام حزب دمکرات نشان دادند. حزب دمکرات هیچ وقت و تا این مقطع جوابی درخور به این مردم که می‌خواستند بدانند که چرا چنین بی‌رحمانه این مرد را که عزیز مردم روستایش بود کشتند؟!، نداد. مشخص بود که رژیم از مدتها قبل از اینکه در رابطه با اهداف خود در دولاو و پالنگان فعال باشد، برای ایجاد بحران نیز در سایر نقاط منطقه و بکارگیری مزدوران با تمام توان فعال بود. مزدوران معروف حه‌مه چاوه در مریوان و عثمان دله‌مه‌رزی “دەڵەمەرزی” را در اورامان بکار گرفت تا افراد آزرده و ناراضی از حزب دمکرات را جذب اطلاعات سپاه پاسداران نمایند و وظایفی را به آنها بسپارند. افرادی اهل پایگلان را مانند، حاجی محمد حسین که ننگ شرکت در برپایی “سازمان پیشمرگان مسلمان” واحد مزدوران رژیم را در کارنامه داشت، و ( در کمال تعجب یکی از سه پیشمرک حزب دمکرات ا‌هل پایگلان پسر او بود ) شروع به کار شدند و دسته دسته افراد را به سنندج و مریوان فرا خواندند. تعدادی از این افراد در طمع پول و تعدادی در تنفر از رویدادها به صف خیانت پیوستند و در مدت کمی شماره‌ی همکاران رژیم در این روستا به مرز بسیار ترسناکی رسید. رژیم در یورش به منطقه مصمم و پایگلان بدلیل شرایط مهم و استراتژیک آن ( استقرار در حاشیه کوه بلند و مهم کره مریم ” کوڕەی مریەم”) از قبل در برنامه‌ی دشمن بود. سرانجام در یورشی پایگلان و چند روستای دیگر به تصرف رژیم درآمد. بعکس روستاهای دیگر، مردم با شادی به پیشواز نیروهای رژیم رفتند. من از مردم و مسئولین آنمقطع حزب دمکرات شنیدم، پیشمرگ حزب بنام عباس اهل منطقه جوانرو در این یورش اسیر شد و چند نفر از مردم پایگلان، او را در روز روشن و در درون روستا با دستار خودش خفه کردند.

رژیم با برپا کردن مقر و پایگاه در پایگلان و بازسازی پاسگاه، هژمونی سیاه خود را بر روستا گستراند. پیشمرگان حزب دمکرات و کومه‌له مقرات خود را به قله‌ی بلند‌ترین نقطه‌ی منطقه بنام کره‌ی مریم منتقل کردند و با دوربین به پایگلان نگاه می‌کردند. دشمن چندین قبضه توپ، خمپاره و مسلسل کالیبر ٥٠ را در پاسکاه مستقر و گاهی به کره‌ی مریم شلیک می‌کرد. پیشمرگان گاه و بیگاه به یکی از مراکز رژیم حمله می‌کردند. این کارها در تمامی بهار، تابستان و پاییز سال شصت و یک ادامه داشت. رژیم چندین یورش بزرگ به کره‌ی مریم نمود و هر بار بشیوه‌ای مفتضانه شکست خورد. در یکی از این یورشها، تعداد قابل ملاحظه‌ای جنازه از افراد رژیم برجای ماند که ٩ نفر از آنها اهل پایگلان و یکی از آنها فردی بنام رحیم درویش نصرالله، برادر وسیم بود که قبلا به آن پرداختم. چگونگی برخورد پیشمرگان حزب دمکرات به جنازه کشته شدگان، بهانه‌ای شد برای فضاسازی رژیم و تعداد افراد مسلح مردم پایگلان به بیش از صد نفر رسید. این تعداد بغیر از آن ١٥-٢٠ نفری بود که کشته شده بودند.

مدتی بعد از شکست نیروهای دشمن، توپ‌باران مقرات نیروی پیشمرگ و محل کار و زندگی مردم به کار هر روزه و هر ساعت آنها تبدیل شد. روزی یک پیشمرک کومه‌له بنام هوشنگ اهل کرمانشاه با ترکش کلوله توپ جانباخت. جنازه او به روستای نیر “نیەر” منتقل شد و با شرکت تمام مردم روستا در کنار جانباخته حزب دمکرات عبدالله منبری که قبلا در این روستا دفن شده بود، به خاک سپرده شد. مسئول کومه‌له در محل بنام عارف مولانایی و مسئول حزب دمکرات بنام هاشم منبری برای مردم صحبت کردند و هر دو بر اتحاد و مبارزه متحد بر علیه حکومت اسلامی پای ‌فشردند. شاید این استثنا‌ مواردی بود که مردم، این دو حزب را هم‌صدا و همگام با همدیگر می‌دیدند.

بعد از این رویدادها رژیم پیوسته به توپ‌باران ادامه داد. روزی مسئولین حزب دمکرات و کومه‌له تصمیم گرفتند، با خمپاره‌انداز حزب و چند گلوله‌ی کومه‌له باصطلاح پایگاه رژیم را بکوبند. (گویا کومه‌له خمپاره‌انداز و حزب گلوله نداشت ) خمپاره‌انداز آماده شد و پاسگاه قدیمی را که اینک توپخانه‌ی رژیم در آن مستقر بود هدف گرفتند. گلوله اول از بالای روستا عبور کرد و گلوله دوم و سوم. بدرون روستا افتاد. مسئولین گفتند، تا اوضاع بدتر نشده و گندش در نیامده کار را تمام کنیم. اما این شاهکار زیان خود را داشت و بعدا خبر آمد که دو نفر از مردم روستا کشته شدند و هشت نفر و از میان آنها دو زن و چهار کودک زخمی شدند. یکی از مسئولین با تعجب گفت: براستی خیلی عجیب است، یکماه است که رژیم توپ‌باران می‌کند و ما فقط یک نفر تلفات داشتیم، اما ما با سه گلوله‌ی خمپاره، گویا روستا را ویران کردیم. بدین‌ سان بهانه‌ی رژیم برای برگزاری جلسات با مردم، اقدام به نیرنگ و فریب و ایجاد نفرت و کینه در میان مردم فقیر و ناآگاه آماده شد. بعد از این رویداد تلخ، تعداد دیگر از افراد وطن فروش و حتی برای اعلام اوج تنفر خود از ما در نمونه‌ای سمبلیک، چند زن و در میان آنها زنی که برادرش کشته شده بود، سلاح رژیم را برای دو روز بر دوش گرفتند و اخطار دادند که می‌خواهند به جنگ “ضد انقلاب ” بروند …….

در جنگهای بعدی آن سال، تعدادی دیگر از مردم پایگلان در جنگ با پیشمرگان کشته شدند. یکی از تراژدی‌ترین آن جنگها، جنگ گردنه‌ی دوش “ملەی دۆش” در میانه‌ی روستاهای سرریز و گواز “سەڕێز و گواز” بود. در کمین پیشمرگان، در این جنگ چهارده جنازه از نیروهای رژیم برجای ماند. که دوازده جنازه از آنها، اهل پایگلان بودند. این واقعه، درد مردم پایگلان را شدیدتر و زخم آنها را عفونی‌تر کرد. همکاری مردم پایگلان و نیروهای رژیم در هم تنیده شد و دیگر پیشمرگان هیچ حزبی جرئت نداشتند در مزارع مردم این روستا ساعاتی استراحت کنند. اگر در هر جایی یک نفر اهل پایگلان حضور داشت، دوستان جنبش از او می‌ترسیدند و از ته دل از او بیزار بودند……….

در ادامه‌ی داستان به آن تلاش و کوششی می‌پردازم که من و چند نفر دیگر انجام دادیم تا نوعی از درک متقابل در میان حزب دمکرات و مردم این روستا پدید آمد و از خونریزی و ویرانی بیشتر جلوگیری شد.

” برگرفته از کتاب آزار و ازمون نوشته حاتم منبری، بخش پروسه جاش شدن مردم روستاهای دولاو، پالنگان، پایگلان، گلین “

حزب دموکرات در گلین

روستای گلین ” گەلێن” در سالهای ١٣٦٠ – ١٣٦١، یکی از روستاهای آباد و دلنشین منطقه‌ی ژاوه‌رو “ژاوەرۆ” با ٦٠٠ تا ٧٠٠ خانوار بود.

بعد از بقدرت رسیدن حکومت اسلامی، بعکس روستای دولاو و پایگلان تعداد قابل توجهی از جوانان روستا به صف پیشمرگان حزب دمکرات و کومه‌له پیوستند. اکثریت مردم روستا نیز پشتیبان و همگام پیشمرگان و جنبش کردستان بودند. بعد از تصرف شهر سنندج و روستاهای حومه شهر مانند، حسن‌آوا، کیلانه، کره‌سی و……. “حەسەناوا، کێڵانە، کەڕەسی” گلین بمثابه بزرگترین روستای منطقه جایگاهی مهم هم برای جنبش کردستان و هم برای حکومت اسلامی ایران داشت.

کوه استراتژیک حوشه گوره “حەوشەگەورە” در غرب این روستا بیش از یک سال میدان جنگ پیشمرگان و نیروهای رژیم بود و دهها یورش دشمن در هم شکسته شد. در این یکسال و تمامی یورشهای رژیم، جدا از حضور تعداد بسیار زیادی از پیشمرگان در روستا، مردم گلین از تدارکات و هر گونه کمک به جبهه آزادیخواهانه‌ی سرزمین خود دریغ نکردند.

رژیم همزمان با روستاهای دولاو، پالنگان و پایگلان برای روستای گلین نیز اقداماتی را در دستور کار داشت و از همان روزهای اول می‌دانست با جنگ و یورش این اهداف بآسانی قابل دسترس نیست. بنابراین در راستای اهداف خود با حوصله و نقشه برنامه‌های خود را پیش می‌برد، زیرا این چهار روستای بزرگ و پر جمعیت در حاشیه و کوهپایه‌ کوهی بلند دارای جایگاهی مهم بلحاظ استراتژیک و نظامی بود.

بهمین دلیل شروع به دامن زدن به تناقضات و اختلافات مردم شد و همچنانکه دیدیم متاسفانه در کارش موفق شد. رژیم یکی از کانالهایی که از آن بهره گرفت، کانال اعتقادات مذهبی بود که شیخ و ملا در آن نقش داشتند. در بخش دولاو توضیح دادم که چگونه برخورد و رفتار غلط کومه‌له با شیخ هادی هاشمی و مرید و منصبان او، بهانه‌ای شد تا تعدادی از مردم این روستا به جبهه خیانت پیوسته و در تقابل با کومه‌له و بعدا جنبش مردم کردستان مسلح شوند. رژیم در گلین نیز مشغول چنین برنامه‌ای بود. از یکطرف تعدادی از دراویش دو شیخ که نام بردم یعنی شیخ هادی و شیخ حبیب‌الله در این روستا بودند و از طرف دیگر از ملای این روستا بنام ملا علی جلالی‌زاده ( پدر دکتر جلال جلالی‌زاده که بعدا نماینده مجلس رژیم اسلامی شد،) بیشترین بهره را گرفت.

اکثریت ملاهای این منطقه، گر چه در ظاهر شب و روز با دکتر حسین خلیقی که در آن مقطع بمثابه دوست حزب دمکرات و مخالف جدی دولت اسلامی در منطقه فعال بود، در ارتباط بودند، اما در خفا یا با ملا احمد مفتی‌زاده از طریق ملا علی جلالی‌زاده در ارتباط بودند و یا خود راسا با رژیم در ارتباط و پول دریافت می‌کردند. نمونه‌ی برجسته این ملاها، ملا عرب نیر “نیەر” و ملا محسن حسینی سرریز “سەڕێز” بود. اولی بدلیل آشکار شدن ارتباطات وی با رژیم، بوسیله حزب دمکرات چند بار دستگیر و سرانجام بی‌محاکمه اعدام شد. نفر دوم، ملا محسن حسینی بعد از تصرف منطقه بوسیله رژیم، بلافاصله امام جمعه و حاکم شرع کامیاران شد. نامبرده تا بعد از دور دوم حکومت احمدی‌نژاد در مقام خود باقی بود و مستقیما در مجموعه‌ای از جنایات شرکت داشت که در اینجا مجال بحث ان نیست.

گر چه بدون هیچ تردیدی ملا علی گلین از نظر مردم روستا مورد ارج و احترام بسیار بود، اما بمثابه حلقه‌ای پیوندی با رژیم نقشی مخرب و زیانبار بر ضد جنبش مردم کردستان ایفا کرد. سرانجام حزب دمکرات بدلیل این رفتارها ملا علی و پسر وی مسلم را در درون شهر سنندج ترور کرد و جلال جلالی‌زاده پسر دیگر وی که در آنموقع نوجوان بود زخمی شد.

یکی از پیشمرگان با نام نبی که نقش اصلی در کشتن ملا علی داشت، اهل گلین و پیشمرگی جنگاور و زرنگ بود، اما رفتار و کردار وی با مردم غلط و بسیار بد‌دهن و پرخاشگر بود.

کشته شدن ملا علی نارضایی آشکار مردم را ( همانند کشته شدن وسیم در پایگلان ) بر جای نگذاشت اما مشخص بود که تعداد زیادی از مردم روستا این اقدام را دوست نداشتند. مردم یا جرئت نداشتند و یا نمی‌خواستند آشکارا اعلام نارضایی کنند.

جنگ در ارتفاعات حه‌وشه کوره “حەوشە گەرە” با شدت ادامه داشت. پیشمرگان خسته و نیروهای رژیم مداوم به پیشروی خود ادامه ‌دادند و جبهه جنگ به روستاهای گلین و توریور ” تەوریوەر” نزدیگ ‌شد. جدا از پیشمرگانی که با از خودگذشتگی شب و روز در سنگر و مبارزه بودند، تعداد ٣٠ تا ٤٠ نفر که نام پیشمرگ را یدک می‌کشیدند، با عنوان و لباس پیشمرگ از همان اولین روزهای خروج از شهر در روستا‌ی توریور لانه کردند. این افراد در تمام این دوران هیچگاه در نبردی نبودند و روزانه بر سر مردم آوار می‌شدند و با رفتار ناشایست مانند: دست درازی به زنان و دختران مردم، مشروبخواری آشکارا و بالا آوردن در برابر مردم و حتی مصرف مواد مخدر، موضوع و فضای تبلیغات افرادی را که در خفا با رژیم در ارتباط بودند، آماده کردند. بغیر از مواردی استثنایی، اکثریت این افراد بدکردار، بعد از تصرف منطقه خود را تسلیم حکومت اسلامی کردند و گور خود را برای همیشه گم کردند.

در روستای گلین نیز مانند سایر روستاهای که بدان پرداختم، شایعه‌ی بودن اسلحه و مهمات رژیم در دست مردم جان گرفت، تا اینکه روزی مینی در زیر کامیون حزب دمکرات منفجر و کامیون آسیب دید.

پیشمرگ راننده با نام ماشالله آسیب ندید، اما چند روز بعد در حالی که دهها پیشمرگ در مسجد روستا بودند، فردی یک نارنجک را از طریق لوله بخاری بدرون بخاری مسجد انداخت. نارنجک منفجر اما اینبار نیز به کسی آسیب نزد. پیشمرگان شخصی بنام بهرام را که جز نیروی مقاومت حزب دمکرات “هێزی بەرگری” بود به اتهام انداختن نارنجک در حال دویدن کشت. در روز بعد تفتیش از منازل روستا به منظور پیدا کردن سلاح شروع شد. در خانه‌ای جعبه‌ای پر از عکس خامنه‌ای ( وی در آن موقع رئیس جمهور بود، بعد انفجار و کشته شدن رجایی) پیدا شد. در ادامه پیشمرگان تعدادی سلاح و مقداری مهمات و یک دیگ زودپز پر از تی ان تی را پیدا کردند و مشخص شد که رژیم با تمام توان خود در صدد آماده سازی و تکرار سناریو پالنگان، در گلین است. اما دو اشتباه، انفجار پیش‌وقت مین و نارنجک موجب افشای نقشه رژیم و سپس دستگیری تعداد زیادی از مردم روستا شد، مخصوصا آنهایی که سلاح و مهمات و عکسها در منازل آنها یافت شد. این دستگیر شدگان که قطعا در میان آنها افراد بی‌گناه نیز وجود داشت به اطراف روستاهای بیساران و اویهنگ “بێساران و ئەوێهەنگ” منتقل شدند. این روستاها هنوز در کنترل پیشمرگان حزب دمکرات و کومه‌له بود. روند برخورد با افراد گلینی زندانی بعد از آزار و شکنجه‌ی فراوان بالاخره با اعدام تعدادی از آنها در روستاهای وتره‌زه‌وی و که‌لاتی ” ویترەزەوی و کەڵاتێ” و فرستادن تعدادی آز آنها به منطقه‌ی آلان سردشت، نزد دفتر سیاسی باتمام رسید.

بعد از این اتفاقات، رژیم با یورش وسیع، روستاهای گلین، وسی، توریور و شیان ” گەلێن، وەسێ، تەوریوەر و شیان” را تصرف کرد. نبی گلینی شخصی که در سنندج ملا علی و پسرش را گشت، خود و همراه چند نفر دیگر، بعد از آنکه پیشمرگی اهل گلین بنام وسیم را در کنار رودخانه‌ی سیروان کشتند ( سر بریدند؟ ) خود را تسلیم رژیم کردند. نبی بعدا در زیر فشار خانواده قربانیان و افراد ناراضی اعدام شد. جنازه وسیم را که بعد از کشتن بدرون رودخانه انداخته بودند، از آب گرفته شد و با حضور صدها نفر از مردم نیر و پیشمرگان در کنار جانباخته‌گان هوشنگ کومه‌له و عبدالله منبری دمکرات با حرمت و احترام بسیار به خاک سپرده شد.

محمود گلینی یکی از افراد زندانی اهل گلین بود که به دفتر سیاسی حزب فرستاده شد، وی قبل از دستگیری پیشمرگ نیروی مقاومت ” هێزی بەرگری” حزب دمکرات بود و گویا صندوق عکسهای خامنه‌ای را محمود در آن منزل گذاشته بود. محمود بعد از تحمل بیش از یکسال حبس در زندان حزب دمکرات، نامه‌ای برای دبیر اول آنمقطع حزب دمکرات زنده یاد دکتر قاسملو فرستاد و وضعیت خود، روستایش و چگونگی برخورد مسئولین حزب دمکرات با خود را توضیح داد و تقاضا کرد تا با حضور در کنگره یا پلنوم آنچه را که بر وی رفته توضیح دهد. من بعدا شنیدم دکتر قاسملو تقاضای او را قبول کرد و در یکی از روزهای برگزاری کنگره ششم به او اجازه داد تا دادخواهی کند. من می‌دانم که وی نامه دبیرخانه حزب و رونوشت نامه‌ی خود را که برای آنها فرستاده بود، با امضای زنده یاد دکتر قاسملو در جیب داشت و هر زمان دلتنگ بود و قصد درد دل داشت، هر دو نامه را نشان می‌داد و می‌گفت بفرما و بخوان، من نامه از دبیرخانه دارم و آنان می‌دانند که بر من ظلم رفت. من که خود این نامه‌ها را دیدم، بیاد دارم در جواب دبیرخانه آمده بود:

حزب ما هر گونه شکنجه و آزار و اذیت انسان را بشدت محکوم می‌کند و اگر کسانی با نام حزب این کار را با تو کردند، ما تقاضای عفو داریم……….

محمود بعدا به نزد پیشمرگان بازگشت و به کار و کسب خود مشغول بود. متاسفانه در جنگ اورامان چند روز قبل از تراژدی بمباران شیمیایی، در جلو خانه خود با ترکش گلوله خمپاره حکومت اسلامی جانباخت و نام او مانند سه شهید جبهه این جنگ دشوار که دهها نفر از نیروهای اشغالگر در آن کشته شدند، از رادیو حزب دمکرات اعلام شد. من چندین یاد و خاطره خاص از محمود و تمامی دردهایش را دارم، اما پرداختن بدان در اینجا نمی‌کنجد و در جای خود بدان خواهم ‌پرداخت.

” برگرفته از کتاب آزار و ازمون نوشته حاتم منبری، بخش پروسه جاش شدن مردم روستاهای دولاو، پالنگان، پایگلان، گلین “

توافقات بی‌حاصل کومه‌له و حزب دمکرات و درگیریهای قره‌داغ!

در فضای تعرضات مداوم حکومت اسلامی، اشغال نمودن مناطق آزاد کردستان، توطئه و ایجاد اختلافات در میان مردم، فضای اختلافات کومه‌له و حزب دمکرات مزید بر علت شد. همچنان که در کتاب رقابت کور بدان پرداختم کومه‌له به حزب دمکرات پیشنهاد جلسه‌ای برای کاهش تنشها و ایجاد فضایی برای تقابل بهتر و موثرتر با حکومت اسلامی ایران داد.

گر چه این جلسه به تاریخ بیست و هفتم تیرماه ١٣٦١برگزار شد و در جلسه طرفین با اتخاذ تصمیماتی مبنی بر همکاریهای بیشتر در زمینه‌های سیاسی، اجتماعی و نظامی، بر ادامه این نوع از جلسات تاکید نمودند و در پایان اطلاعیه‌ای مشترک به امضای سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران و حزب دمکرات کردستان ایران در نشریات هر دو طرف منتشر شد، اما:

متاسفانه هنوز جوهر بیانیه‌ای را که کومه‌له و حزب دمکرات در جهت کاهش تنشها و همکاریهای بیشتر امضا کرده بودند خشک نشده بود، که دقیقا چهل روز بعد در تاریخ هفتم شهریور١٣٦٠درگیری مسلحانه کومه‌له و حزب دمکرات در روستای قره‌داغ مهاباد بوقوع پیوست. در کتاب رقابت کور به شرح کامل چگونگی وقوع این درگیریها و ضایعات تاسف‌بار ناشی از آن پرداختم که،

بالاخره رهبری کومه‌له و حزب دمکرات تصمیم به آتش‌بس گرفتند و طی نشستی عبدالله مهتدی و جعفر شفیعی و حسین مرادبیگی از رهبری کومه‌له و عبدالرحمان قاسملو و عبدالله حسن‌زاده از رهبری حزب دمکرات در منطقه گورک ” گه‌ورک” سردشت، توافق‌نامه‌ای مبنی بر رعایت آزادیهای سیاسی و عدم تقابل‌های مسلحانه و اقدام به گفتگو در جهت حل تنشها تاکید ورزیدند. توافقنامه امضا شد و درگیریها خاتمه یافت. باید گفت:

با وجود اینکه درگیریها منطقه‌ای بود و به منطقه‌ی مهاباد و بوکان محدود شد، اما متاسفانه منجر به جانباختن هفت پیشمرگ و زخمی شدن تعدادی از پیشمرگان طرفین گردید. این درگیریها باعث ضربه زدن به روحیه‌ی مبارزاتی مردم و تقویت روحیه‌ی نیروهای رژیم اسلامی در منطقه شد. اما:

باید اضافه کرد: با توجه به توافقنامه‌های متعدد قبلی و شروع جنگی دیگر در پی آن، این توافق‌نامه آخرین توافقنامه رهبری کومه‌له و حزب دمکرات نبود و ما شاهد بحرانهای دیگر و درگیریهای مسلحانه‌ی دیگری بودیم.

تعرضات نیروهای رژیم اسلامی و استقرار در مناطق آزاد پیشمرگان !

در گرماگرم تنشها و درگیریهای مسلحانه تشکیلاتهای سیاسی در کردستان، رژیم اسلامی ایران با برنامه‌ریزیهای دقیق و اتخاذ تاکتیک‌های مناسب، با تعرضات مداوم دایره مناطق تحت تسلط خود را گسترش می‌داد. در بهار سال ١٣٦١ رژیم اسلامی در شمال شهر سنندج با تعرض به روستا‌های معروف به “چه‌م شار” و در ادامه استقرار پایگاهی بزرگ در نقطه استراتژیک معروف به ” هوشه گه‌وره” پیشمرگان را از شهر سنندج دور کرد. در شهر دیواندره نیز با استقرار پایگاه در روستاهای هزار کانیان “هه‌زار کانیان ” و ابراهیم آباد پیشمرگان را از شهر دیواندره دور کرد. این روند نیز در شهرهای دیگر کردستان ادامه داشت و حکومت اسلامی ایران با استقرار پایگاههای متعدد این برنامه‌ها را ادامه داد.

کومه‌له و حزب دمکرات هیچ برنامه مشترکی برای تقابل با نیروهای حکومت اسلامی و استقرار پایگاههای نظامی در مناطق تحت کنترل پیشمرگان را نداشتند. بعد از استقرار نیروهای رژیم اسلامی در “هوشه گه‌وره” و کنترل بر روستاهای” چه‌م شار” و برپا کردن مقر در این روستاها و دورنمای پیشرویهای بیشتر نیروهای حکومت اسلامی، تشکیلاتهای سنندج کومه‌له و حزب دمکرات تصمیم به جلسه‌ای در رابطه با همکاریهای مشترک برای تصرف” هوشه گه‌وره” گرفتند.

متاسفانه این جلسه بیشتر به نمایشی کمدی شبیه بود تا جلسه‌ای جدی برای تصمیمی مشترک.

از طرف کومه‌له ادیب وطن‌دوست عضو کمیته‌ی ناحیه‌ی سنندج و از طرف حزب دمکرات رحیم بغدادی یکی از اعضای مرکزیت حزب دمکرات در یکی از باغهای روستای هنر ” هه‌نر” حضور یافتند.

بعد از معارفه، رحیم بغدادی به حضور ادیب وطن‌دوست که عضو کمیته‌ی مرکزی نبود و به عدم حضور ساعد وطن‌دوست که عضو کمیته‌ی مرکزی کومه‌له بود، اعتراض کرد. وی این اقدام کومه‌له را بی‌احترامی یا عدم آگاهی از مناسبات دیپلماتیک ارزیابی کرد. بعد از این صحبت‌ها و منازعات مربوط به آن، رحیم بغدادی از ادیب وطن‌دوست پرسید: شما در رابطه با همکاری و طرح مشترک چه پیشنهادی دارید؟!.

کومه‌له در واقع طرحی مشخص برای عرضه به حزب دمکرات نداشت و ادیب وطن‌دوست خود راسا فاقد اجازه برای هر نوع تصمیم‌گیری فردی بود. ادیب وطن‌دوست کمی فکر کرد و گفت:

خوب ما اسلحه خمپاره را فراهم می‌کنیم و شما گلوله‌های خمپاره را فراهم کنید تا پایگاه ” هوشه گه‌وره” را مورد آتشباری قرار دهیم.

رحیم بغدادی کمی به وی نگاه کرد و سپس گفت:

مگر ما دست‌هایمان چلاغ است که خودمان گلوله‌ها را بدرون خمپاره بیندازیم و عملیات را به نام شما کلید بزنیم.

بدین سان اولین و آخرین جلسه کومه‌له و حزب دمکرات در جنوب کردستان برای همکاریهای مشترک علیه حکومت اسلامی باتمام رسید. در واقع از نظر کومه‌له و حزب دمکرات امکان تصرف پایگاه “هو‌شه‌گه‌وره ” منتفی بود، و از این مقطع تا زمان تعرض و پیشروی نیروهای حکومت اسلامی به منطقه ژاوه‌رود “ژاوه‌ڕٶ” از ناحیه کومه‌له و حزب دمکرات فقط چند عملیات خمپاره‌اندازی به پایگاه نیروهای رژیم انجام گرفت.

کومه‌له در ارتفاعات موسوم به میدان “مه‌یان” و کوه استراتژیک عاشقان اقدام به برپایی چند پایگاه برای دفاع از روستاهای پشت ارتفاعات که مقرات ناحیه سنندج کومه‌له در آنجا قرار داشت ‌کرد. کومه‌له عملیاتهایی را فقط در مسیر جاده‌ای که از شهر سنندج به حسن‌آباد می‌رسید و از روستا‌های چم شار می‌گذشت و تا روستای کرجو ” که‌رجو” امتداد می‌یافت، انجام می‌داد. ما شبانگاهان از ارتفاعات “مه‌یان” پائین می‌رفتیم و در نقاط مختلف جاده اقدام به مین‌گذاری می‌کردیم. این مین‌ها اورژینال نبودند و آنها را دو نفر از پیشمرگان بنامهای: یدالله قوامی “عه‌به یه‌کێتی” و مرتضی پیک‌فلک، که مسئول این کار بودند، با قرار دادن تی، ان، تی در دیگ‌های زودپز و درست کردن فیوزهای دست‌ساز آماده می‌کردند. آماده کردن، فعال کردن و بکارگیری این مین‌های غیرحرفه‌ای و بسیار خطرناک بود که در ادامه، متاسفانه هر دو نفر بر اثر انفجار نابهنگام مین‌ها جانباختند.

هدف مین‌گداریها ناامن کردن مسیر حرکت خودرو نیروهای حکومت اسلامی و وارد آوردن ضرباتی به آنها بود. متاسفانه این شیوه از کار بدلیل عدم کنترل از دور در مواردی نیز خودروهای شخصی را هدف قرار می‌داد و تلفاتی به مردم منطقه وارد می‌آورد. در مواردی نیز پیشمرگان اقدام به کمین‌گذاری در مسیر خودروهای نیروهای رژیم اسلامی کردند و تلفاتی به آنها. وارد آوردند.

این شیوه از فعالیت نیروهای کومه‌له، نوحی از دفاع غیر فعال بود و فضایی از ناامیدی و انفعال را بر پیشمرگان جنوب کردستان حاکم کرده بود. این فضای انفعالی دقیقا با تحلیل کومه‌له مبنی بر ضعف رژیم و لرزان بودن حکومت اسلامی ایران در تناقص بود. تحلیلی غیرواقعی، نادرست و پا در هوا.

شعار “حکومت لرزان رژیم اسلامی” را رهبری کومه‌له از نوشته‌ها و تحلیل آن مقطع سازمان سهند عاریه کرفته بود. آنها در انتظار برآیند‌های وسیع مردمی در سایر مناطق ایران و پیوند آن با جنبش کردستان و سقوط رژیم اسلامی بسر می‌بردند. این شعار حتی در میان پیشمرگان جدی گرفته نمی‌شد و با خواندن آهنگ لرزان هی لرزان سطح نازل توان تئوریک رهبران کومه‌له را به سُخره می‌گرفتند.

در رابطه با اوضاع نابسامان، انفعال و اختلافات در سطوح‌ مختلف تشکیلات جنوب کومه‌له، رهبری کومه‌له تصمیم گرفت تا خود راسا وارد عمل شود. در این رابطه هیئتی از افراد کمیته‌ی مرکزی از جمله عبدالله مهتدی، عمر ایلخانیزاده و محمد شافعی بهمراه تعداد زیادی از پیشمرگان جنوب که در اطراف دفاتر کمیته‌ی مرکزی بسر می‌بردند، عازم جنوب کردستان شدند.

با رسیدن هیئت به روستاهای منطقه به من ماموریت داده شد تا همراه با واحد پیشمرگان همراه خود “پل” به پیشواز هیئت برویم. در روستای دوزه‌غره “دٶزه‌غه‌ره” به انتظار آنها ماندیم. بعد از ساعاتی تعداد زیادی از پیشمرگان به مدخل روستا رسیدند. من که تا آنمقطع اعضای کمیته‌ی مرکزی را که همراه پیشمرگان بودند، ندیده و نمی‌شناختم، با دیدن یکی از پیشمرگان جنوب که با وی شوخی داشتم، دستمال ابریشمی را تکان دادم و با ادای داشی‌های سنندج با وی شروع به شوخی کردم. عبدالله مهتدی از یکی از افراد همراه خود می‌پرسد، این لات کیه؟ او جواب می‌دهد که، او سیاسی‌ترین فرمانده‌ی پل منطقه‌ی جنوب است.‌ در واقع این جواب بنوعی توجیه مشکلات و اختلافات حاکم بر جنوب کردستان بود. وقتی پیشمرگان برای استراحت و صرف غذا در منازل مردم روستا مستقر شدند، من برای اطلاع از ساعت حرکت و مقصد بعدی به اعضای کمیته‌ی مرکزی مراجعه کردم، هیچ کدام از آنها مرا تحویل نگرفتند و بسیار سرد با من صحبت کردند و به سئوالهای من پاسخ دادند.

همراه با اعضای کمیته‌ی مرکزی به منطقه‌ی ژاوه‌رو رفتیم. هنوز بخشهایی از منطقه در کنترل پیشمرگان بود، ولی حکومت کماکان فعالانه در تلاش برای پیشرویهای بیشتر بود. بنابراین در ادامه نیروهای حکومت اسلامی تعرضات خود را از “هو‌شه‌گه‌وره” بطرف روستای توریور”تۆریور” مرکز مقرات حزب دمکرات و همچنین از جاده سنندج _ مریوان از نقطه‌ای بنام دوآو ” دووئاو” شروع کردند. این تعرضات با درگیریهای پراکنده با پیشمرگان کومه‌له و حزب دمکرات همراه بود. ولی از آنجایی که نقشه‌ی دقیق و با برنامه و یا طرحی مشترک و همکاریهای جدی کومه‌له و دمکرات برای دفاع و تعرض به نیروهای رژیم در منطقه وجود نداشت، رژیم اسلامی توانست منطقه ژاوه‌رو را که منطقه‌ای کوهستانی و بسیار محکم و استراتژیک بود، بسادگی اشغال و احزاب سیاسی را مجبور به خروج از منطقه نماید.

حکومت اسلامی همزمان در شهرها و مناطق تحت تسلط خود مداوم هواداران و فعالین جنبش کردستان را شکار و روانه زندان می‌کرد و سپس آنها را دسته، دسته اعدام می‌کرد. از زمان تصرف شهرهای کردستان تا این مقطع رژیم اسلامی فقط تعداد ٦٠ نفر از فعالان تشکیلات کومه‌له را دستگیر و اعدام کرد. این تعداد کسانی هستند که در اسناد کومه‌له ثبت شده و اگر به این تعداد افراد ثبت نشده و همچنین فعالان تشکیلاتهای دیگر را بیافزائیم قطعا لیستی چند صد نفره را شامل می‌شود.

درگیریها و تعرضات پیشمرگان کومه‌له و حزب دمکرات به نیرو‌های حکومت اسلامی ایران در ابعادی وسیع اما هر تشکیلات در راستای برنامه‌های خود و بدون همکاریهای مشترک در سر تا سر کردستان ادامه داشت. در میانه‌ی این درگیریها و تعرضات، تا این مقطع، حدود ١٧٠ نفر از پیشمرگان کومه‌له جانباختند. اگر به این لیست اسامی پیشمرگان احزاب دیگر را بیافزائیم قطعا لیستی چند صد نفره را خواهیم داشت. این همه انرژی و هزینه‌های انسانی کومه‌له و حزب دمکرات، بدون تاکتیکی برنامه‌ریزی شده و یک استراتژی روشن از جنبش کردستان نمی‌توانست در تقابل با برنامه‌های حکومت اسلامی مفید واقع شود. زیرا که حکومت اسلامی ایران تصمیم جدی در سرکوب و به تعطیل کشیدن جنبش کردستان داشت و این هدف را بمثابه استراتژی خود در کردستان قرار داده بود، اینک تاکتیک فرماندهان حکومت اسلامی، بر اساس پیشرویهای قدم به قدم در مناطق تحت کنترل پیشمرگان، برپایی پایگاهها و مقرات متعدد در این مناطق و برنامه‌ریزی برای پیشرویهای بعدی بود.

در تقابل کومه‌له و حزب دمکرات استراتژی روشن و قابل توضیحی برای آینده جنبش کردستان نداشتند. حزب دمکرات در تلاش برای به کرسی نشاندن هژمونی خود بر فضای کردستان بمثابه تنها آلترناتیو قابل قبول و حاکم بر کردستان، هنوز در انتظار رحمتهای آتی حکومت اسلامی ایران، مذاکرات احتمالی و شاید رسیدن به توافقی، بسر می‌برد. کومه‌له نیز بر اساس همان تحلیلی غیرواقعی و نادرست: ” لرزان بودن حکومت اسلامی ایران،” در انتظار برآیند‌های وسیع مردمی در سایر مناطق ایران و پیوند آن با جنبش کردستان و سقوط حکومت اسلامی ایران بسر می‌برد. فعالیتهای کومه‌له و حزب دمکرات، بر اساس عدم همکاری، عدم اعتماد بیکدیگر، بدون برنامه و بیشتر بر اساس اتفاقات روزمره، عملیاتهای پراکنده و مقابله با تعرضات نیروهای حکومت اسلامی یعنی دفاع غیرفعال بود. این اقدامات کومه‌له و دمکرات نمی‌توانست جوابگوی تاکتیکهای بابرنامه، وسیع و قدرتمند، حکومت اسلامی ایران باشد. نتیجه این تقابل نابرابر، پیشرویهای بیشتر نیروهای حکومت اسلامی و عقب‌نشینیهای مداوم احزاب کردستان بطرف مرزهای قراردادی ایران و عراق بود.

هدف اعضای کمیته‌ی مرکزی کومه‌له سر و سامان دادن به اوضاع نابسامان تشکیلاتهای جنوب کومه‌له بود. آنها تصمیم گرفتند با برگزاری سمیناری به مشکلات و اختلافات موجود بپردازند و در این رابطه تعداد زیادی از اعضا و کادرهای بخشهای مختلف تشکیلاتهای جنوب را به منطقه ژاوه‌رو فرا خواندند و در روستاهای هویه و سرهویه، سمینار شروع به کارکرد. این سمینار چندین روز متوالی در سطح‌های مختلف تشکیلات و با بحث‌های زیادی پیش رفت.

در مدتی که سمینار ادامه داشت، من و واحد همراهم در تقابل با پیشروی نیروهای رژیم بودیم. نیروی ما جوابگوی تعرضات وسیع رژیم که با بکارگیری سلاحهای سنگین و نیمه سنگین در پیشروی بودند، نبود. بالاخره پیشروی نیروهای رژیم به روستای هشه‌میز “هه‌شه‌میز” رسید و پیشرویها از محور مریوان _ سقز (دوآو “دٶئاو” ) نیز ادامه داشت. رژیم اکثرت روستاهای منطقه را تصرف کرد و اینک تعداد روستاهای باقی مانده در منطقه‌ی ژاوه‌رو بیش از چند روستا نبود.

با تمام شدن سمینار، قرار شد پیشمرگان ناحیه سنندج همراه با اعضای کمیته‌ی مرکزی از منطقه‌ی ژاوه‌رو به منطقه‌ی سارال بروند. من و واحد همراهم مجددا برای حفاظت از اعضای کمیته‌ی مرکزی گمارده شدیم.

ما در روستای اویهنگ “ئه‌ویهنگ” بودیم و روستای اویهنگ جز معدود روستاهای منطقه بود که، حمام عمومی داشت. به من خبر دادند ساعت دو بعدازظهر حرکت می‌کنیم. هنوز سه ساعت وقت داشتیم و من تصمیم گرفتم بهتر است از این فراغ وقت و امکان موجود بهره گیریم و تنی به آب بزنیم. همراه با تمامی پیشمرگان واحد پل بدرون حمام رفتیم، وضعیت آب گرم مناسب نبود و شستشو پیشمرگان بسیار کند جلو می‌رفت. هنوز نیم ساعت نگذشته بود، که پیشمرگی به من اطلاع داد:

کاک عمر می‌گوید، می‌خواهیم حرکت کنیم.

من در جواب گفتم، قرار بر آن بود که ساعت دو برویم، به آنها بگو که ما در حمام هستیم و بزودی آماده میشویم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که، خبر آوردند که آنها معطل نماندند و حرکت کردند. من بلافاصله ضمن کمک به تک به تک پیشمرگان برای سرعت بخشیدن به شستشوی خود، گوشزد می‌کردم که سریع خود را به آقایان لج کرده‌، برسانند. بعد از آخرین نفر خود را آب کشیدم و بسیار سریع در بالای ارتفاعات در گردنه‌ی کوچکه سور ” کۆچکه‌سوور” خود را به عبدالله مهتدی و عمر ایلخانیزاده که در حال صحبت کردن با همدیگر بودند، رساندم. عمر ایلخانیزاده بمحض دیدن من برآشفت و گفت:

کاک حه‌مه سیار این چه وضعیتی است؟”

من نیز با خونسردی جواب دادم، کاک عمر انتقاد به شیر آب وارده.! زیرا قرار بود ساعت دو حرکت کنیم و ما در حمام بودم و وضعیت آب نیز نامعلوم.! او که از این جواب من شوکه شد با تعجب و خشم به من نگاهی انداخت و دیگر چیزی نگفت. ما به منطقه‌ی سارال رسیدیم و عبدالله مهتدی به منطقه‌ی بوکان نزد ارگانهای مرکزی کومه‌له بازگشت. عمر ایلخانیزاده و محمد شافعی در منطقه جنوب باقی ماندند و در سارال در جلساتی در حال سازماندهی واحدهای جنوب بودند.

پیشمرگان گردان کاوه کماکان در منطقه‌ی دیواندره فعال بودند و اکثریت روستاهای منطقه آزاد، اما بتازگی نیروهای رژیم از جنوب شرقی شهر دیواندره پیشروی کرده بود و در روستای ابراهیم‌آباد اقدام به برپا کردن چند مقر در روستا و برپایی پایگاهی در تپه مشرف بر روستا نموده بود. عمر ایلخانیزاده و محمد شافعی به پیشنهاد مظفر محمدی مبنی بر تصرف مقرات و پایگاه ابراهیم‌آباد، به فکر منطقه گشایی افتادند. آنهم عملیات در نوک جبهه و در مقطعی که رژیم در اوج تعرضات خود بود. در جهت اجرای این تصمیم، محمد شافعی و مظفر محمدی اقدام به فراخوان واحد‌های پیشمرگ و تجمع آنها در روستای شا‌قلا “شاقه‌ڵا” کردند. طرحی وسیع با اتکا با سلاحهایی مانند خمپاره‌انداز و موشک‌انداز ٧٥ میلمتری و آر، پی، جی آماده کردند. متاسفانه طرح ذهنی و بدور از واقعیات منطبق با منطق نظامی بود.

قرار بر آن بود پایگاه را با خمپاره بکوبند و سپس پیشمرگان زیر آتش گلوله خمپاره پیشروی و پایگاه را تصرف کنند. پایگاه مستقر بر تپه‌ای مسلط بر روستا با محوطه‌ای کاملا مسطح و بدون پوشش.

در مقابل ما با تعداد محدود گلوله‌ی خمپاره و خدمه‌یی که فاقد آموزش و توان کافی برای بکارگیری و کوبیدن نقاط دقیق در حد یک پایگاه کوچک با خمپاره‌انداز بودیم.

طرح عملیات درون روستا نیز بهتر از طرح تصرف پایگاه نبود. عدم شناسایی دقیق روستا، تعداد محدود گلوله‌ی موشک‌انداز ٧٥ میلیمتری باضافه مشکلات دیگری از این دست، منجر به شکست طرح شد.

عملیات در نوزدهم مهرماه ١٣٦١ و زمان شروع یکساعت قبل از روشن شدن هوا تعیین شد. زمان شروع عملیات خود یکی از مشکلات طرح بود. در همان یکساعت تاریکی هوا چند نفر از فرماندهان درون روستا جانباختن و با روشن شدن هوا و رسیدن نیروهای کمکی حکومت اسلامی، خدمه خمپاره‌انداز دستپاچه و بسرعت تمام گلوله‌های خمپاره را شلیک کرد که هیچکدام از آنها حتی به نزدیکی هدف برخورد نکرد. امکان تقابل و ایستادگی پیشمرگان در هم شکسته شد و عملیات شکست خورد. متاسفانه در این عملیات پنج نفر از پیشمرگان، که چهار نفر آنها از فرماندهان واحد‌های پیشمرگ بودند با نامهای:

١- خسرو اردلان ٢- حبیب‌الله مسعودی ٣- اقبال زمانی ٤- شاهرخ ناظری ٥- محمد میرزائی. جانباختند. در رابطه با دلایل شکست عملیات جلساتی با حضور محمد شافعی و مظفر محمدی و سایر فرماندهان در سطوح مختلف برگزار شد، ولی در بحثهای فراوانی که انجام گرفت، هیچکدام از طراحان و برنامه‌ریزان این عملیات مسئولیتی بعهده نگرفتند و نخواستند واقعیتهای حاکم بر شرایط نظامی، از جمله شرایط جغرافیایی محل عملیات و نزدیگی به شهر دیواندره، درجه‌ی آمادگی نیروهای دشمن با توجه به استقرار در نوک جبهه و مشکلاتی از این دست را برسمیت بشناسند، و از آن درس بگیرند. متاسفانه با تکرار تصمیمات ذهنی و ماجراجویانه این آقایان تراژدی عملیاتهای منطقه‌گشایی دیگری مانند تصرف پایگاه تینال در منطقه‌ی برپله سارال رقم خورد، که منجر به جانباختن سیزده نفر از پیشمرگان ناحیه سنندج و تعداد بیشتری زخمی شد.

بعد از این عملیات و جلسات بعد آن، ما به منطقه سارال برگشتیم و برنامه‌ی سازماندهی آغاز شد.

من تا رسیدن به منطقه‌ی سارال فرمانده‌ی واحد حفاظت آقایان بودم. با رسیدن به سارال اعضای کمیته‌ی مرکزی در جلسات متعدد با سایر مسئولین در حال برنامه‌ریزی و سازماندهی برای شرایط جدید بودند. پیشمرگان مناطق اورامان، کامیاران و ژاوه‌رو کماکان در آن چند روستای باقیمانده در ژاوه‌رو و روستاهای اطراف محور مریوان _ بانه در آماده باش بودند.

پیشمرگان ناحیه سنه “سنندج” در سه واحد پل سازماندهی و در سه روستای افراسیاب، باینچو و چه‌تان مقرات خود را برپا کردند. فعالیت این واحد‌ها را کمیته‌یی هدایت می‌کرد. مسئول کمیته طاهر خالدی و دو عضو دیگر حبیبالله گه‌ویلی و سیدخالد رحمتی بودند. عمر ایلخانیزاده و محمد شافعی نیز در منطقه‌ی جنوب باقی ماندند و رهبری تشکیلاتهای جنوب را با نام کمیته‌ی منطقه عهده گرفتند.

من که تا قبل از سازماندهی بمثابه فرمانده‌ی پل فعال بودم، اما بدلیل برچسب لات که به پرونده‌ی من خورد و همچنان انتقادی که به شیر آب حمام اویهنگ وارد آوردم، از فرماندهی پل کنار گذاشته شدم و مرا به فرمانده‌ی دسته تنزل دادند.

با آغاز فصل سرد و بارش برف، ما پیشمرگان ناحیه سنندج فعالیتهای زیادی را در دستور کار قرار دادیم و تقریبا هر روز بر روی جاده سنندج _ دیواندره با کمین‌گذاری و عملیاتهای مختلف ضربات جدی و فلچ‌کننده‌ای بر نیروهای رژیم وارد آوردیم و اکثریت روزها کنترل جاده را در اختیار داشتیم.

این عملیاتها تاثیرات زیادی بر روحیه‌ی مبارزاتی مردم منطقه و شهرهای سنندج، دیواندره و سقز داشت و به پیوستن تعداد زیادی از جوانان به کومه‌له منجر شد.

من نیز طبق معمول در اکثرت این عملیاتها فعالانه شرکت داشتم و در شناسایی و طراحی و فرماندهی در خط تماس با دشمن حضور فعال داشتم و در تمامی این عملیاتها تعداد زیادی از نیروهای دشمن کشته و زخمی شدند و مقادیر قابل ملاحظه‌ای از سلاح و مهمات آنها مصادره شد. در تمامی این عملیاتها ما تلفات جانی نداشتیم و می‌توان گفت یکی از موفقیت‌ترین دوران فعالیت ناحیه سنندج بود.

در این دوران بعکس ناحیه‌ی سنندج، اوضاع سیاسی و نظامی ناحیه‌ی دیواندره نامناسب بود و پیشمرگان تقریبا فعالیت نظامی نداشتند و در انفعال بسر می‌بردند. واحد ما عملیات موفقیت‌آمیزی را در جاده‌ای که به پایگاه نیروهای رژیم در روستای هزار کانیان از توابع ناحیه‌ی دیواندره می‌رفت، انجام داد و تعدادی از نیروهای دشمن را کشت و مقادیری سلاح و مهمات را به غنیمت گرفت. عمر ایلخانیزاده بخاطر طعنه زدن به مسئولین ناحیه‌ی دیواندره و متهم کردن آنها به بی‌عملی، پیام فرستاد که رادیو کومه‌له، این عملیات را بنام پیشمرگان ناحیه‌ی دیواندره بخواند. در واقع متهم کردن فرماندهان ناحیه‌ی دیواندره به بی‌عملی، بدون پرداختن به عوامل فکری و سیاسی حاکم، نمی‌توانست کاری درست و قابل دفاع باشد.

در اواخر زمستان کمیته‌ی منطقه تصمیم گرفت که در سازماندهی و مسئولین ناحیه‌ی دیواندره تغییراتی دهد. در این رابطه عبدالله هوشیاران و خسرو رشیدیان بعنوان اعضای کمیته‌ی ناحیه دیواندره سازماندهی شدند. مرا نیز به ناحیه‌ی دیواندره منتقل و در جلسه‌ای با حضور تمامی مسئولین و پیشمرگان ناحیه، اینبار عمر ایلخانیزاده شخصا با چشم پوشی از انتقاد من به شیر آب حمام اویهنگ، با تعریف و تمجید بسیار از توانایی‌ها و فداکاریهای من، مجدادا مرا به فرماندهی پل ارتقا داد.

ضربات حکومت اسلامی به تشکیلاتهای مخفی کومه‌له !

در گرماگرم تقابل و رویارویی ملاهای تازه بقدرت رسیده با احزاب چپ و سازمان مجاهدین خلق در شهرهای ایران و بهره‌گیری ملاها از گله‌های حزب‌الله برای تقابلهای خشن و تعرض به اجتماعات و متینگ‌های سیاسی، شناسایی فعالین سیاسی با کمک و همکاری ساواکیهای بخدمت خوانده شده و بازسازی ساواک و کمک فعالین حزب توده و فدائیان اکثریتی در شناسایی فعالین تشکیلاتهای مختلف چپ و مجاهدین، بالاخره دستگیری فعالین تشکیلاتهای سیاسی یکی بعد از دیگری کلید خورد. دست‌اندرکاران حکومت اسلامی، گروه، گروه از جوانان را دستگیر و در بازداشتگاهها زیر شدیدترین و دهشتناک‌ترین شکنجه‌‌ها آنها را وادار به اعترافات اجباری و برگزاری شوهای منزجر کننده و نمایشهای شبانه‌روزی در رادیو و تلویزیون کردند و در ادامه، با اعدام‌های گروهی و ایجاد فضایی از وحشت و مرگ، آخرین حد از وحشیگری و قساوت را در سالهای ١٣٦٠ – ١٣٦١ در شهرهای ایران، بنمایش گذاشتند.

بررسی دلایل ضربه‌پذیری و به تعطیل کشاندن احزاب چپ، بدلیل عدم اشراف چگونگی سازماندهی و مولفه‌های متنوع دیگری که چنین تراژدی دهشتناکی را رقم زد، برای من به ساده‌گی امکان‌پذیر نیست.

اما آنچه که در باره‌ی کومه‌له و تشکیلاتهای مختلف آن در شهرهای کردستان و ایران می‌توان گفت:

این است که، در سازماندهی اعضا و هزاران نفر از فعالین و هواداران کومه‌له ابتدایی‌ترین اصول حزبی مبتنی بر فعالیت علیه حکومتی سرکوبگر، بیرحم و بغایت وحشی وجود نداشت و ساده‌ترین اصول مخفی‌کاری رعایت نشد. تعداد زیادی از این افراد که در صدر رهبری شهرها قرار گرفتند افرادی سرشناس، مبارز و شناخته شده بودند که یا در زمان رژیم قبلی زندانی سیاسی بودند و یا بعد از به قدرت رسیدن حکومت اسلامی در آن دوران از شرایط دمکراتیک حاکم بر کردستان، بعد از بهمن ١٣٥٧، فعالیت علنی را در شهرهای کردستان شروع کردند و عمدتا در صدر نهادها و انجمن‌های دمکراتیک قرار گرفتند. و یا تعدادی از آنها در واحدهای مسلح نظامی فعالیت‌های خود را شروع کردند. برای نمونه:

عضو تشکیلاتی کومه‌له امین رنجبر در سال 58 در کرمانشاه توسط گروهی با نام شورای یاور تهیدستان با نام اختصاری شیت که در واقع همان انجمن حجتیه بودند، دستگیر شد، نامبرده پس از مدتی با یکی از مهره های رژیم که اسیر کومه‌له بود معاوضه گردید. اما با تمام این تفاصیل رهبری کومه‌له امین رنجبر را به تهران اعزام می‌کند و او با نام مستعار (علی ) مسئول کمیته‌های کارگری می‌شود.

با وجود اینکه طیب روح‌الهی در زمان شاه از جمله زندانیان سیاسی بود، در سال شصت، مجدادا همراه با عبداله بابان توسط کمیته‌ی ماشالله قصاب از دانشجویان پیرو خط امام واقع در پشت سفارت امریکا دستگیر می‌شوند که باز هم کومه‌له آنها را با اسیران نظامی معاوضه و هر دو پس از مدتی آزاد می‌شوند.

امجد و ماجد مصطفی‌سلطانی که هم از خانواده‌ای شناخته شده بودند و سه برادر خود را در جنبش کردستان از دست داده بودند و هم‌چنان مدتی پیشمرگ بودند، در رابطه با کار تشکیلاتی و فعالیت‌های مخفی برای کومه‌له به شهرهای تبریز و ارومیه فرستاده شدند.

سعید رحمان‌پور هم در سنندج از قیام مردم ایران به بعد فعال سیاسی و بعد از به قدرت رسیدن رژیم اسلامی در جمعیت دفاع از آزادی و انقلاب فعال و در بنکه فعالیت سیاسی، نظامی علنی داشت. وی بعد از عقب نشینی کومه‌له از سنندج نیز راهی تبریز شد و به تشکیلات مخفی ملحق گردید

این رهبران دارای سابقه‌ی مبارزاتی با رژیم سلطنتی، دکتر سعید یزدیان را با نام تشکیلاتی دکتر سهراب و طیب روح الهی با نام تشکیلاتی عباس خان و امیر رنجبر را درتشکیلات مخفی شهر تهران سازماندهی می‌کنند .این سه نفر برای رژیم افرادی شناخته شده بودند، زیرا دکتر سعید یزدیان و طیب روح‌الهی با جلادانی مانند لاجوردی در زندان اوین بودند و هم‌چنین پرونده آنها پس از تحویل ساواک به رژیم جدید در اختیار اطلاعات بود و لاجوردی که در آن مقطع رئیس زندان اوین بود هر دو را بخوبی می‌شناخت

فاطمه افترنیا با نام مستعار ایران خاکسار -همسر طیب در رژیم سلطنتی به اتهام فعال سازمان پیکارکه از مجاهد منشعب شده بود به مدت سه سال از سال ٥٤ تا سال ٥٧ در زندان بود و در کمیته‌ی کارگری فعالیت می نمود .

رهبری کومه‌له و بطور اخص عمر ایلخانیزاده بمثابه مسئول تشکیلاتهای مخفی شهرها در این مدت تقریبا سه ساله از فعالیت کومه‌له نیز کوچکترین اقدامی در رابطه با سر و سامان دادن به تشکیلاتهای مخفی کومه‌له انجام نداد. اگر لو رفتن و ضربه خورد بخشی از تشکیلات تبریز کومه‌له در سال ١٣٦٠ را به حساب عدم تجربه، ندانم‌کاری و بی‌سوادی رهبران بگذاریم، باید گفت، در ادامه تجارب ناشی از بازتاب مداوم اتفاقات ناخوشایندی که منجر به دستگیری و ضربات پی در پی بر احزاب چپ و مجاهدین شد، نیز بر تصمیمات کمیته‌ی مرکزی کومه‌له تاثیری نداشت، و با وجود اینکه تک به تک اکثریت تشکیلاتهای مختلف کومه‌له در زمره‌ی آخرین بخشهایی بود که لو رفت و رهبری کومه‌له زمان کافی برای جلوگیری از ضربه خوردن و لو رفتن بخشهای مختلف تشکیلات شهرهای مختلف را داشت، اما متاسفانه با بی‌عملی دست روی دست گذاشتند و در حال و هوای تحلیل و شعار پا در هوای لرزان بودن حکومت اسلامی به نظاره نشست. در واقع کومه‌له می‌توانست افراد کلیدی در نقاط ضعیف و ضربه‌پذیر را به مناطق آزاد کردستان فرا خواند و با جمع و جور کردن تشکیلاتهای مختلف کومه‌له، و دور ساختن تعداد زیادی از افراد شناخته شده از دسترس نیروهای وحشی حکومت اسلامی، ضربه‌پذیری را به حداقل ممکن برساند. اما متاسفانه آنچه که نباید پیش آید، اتفاق افتاد و بلای حکومت اسلامی ایران نیز بجان تشکیلاتهای کومه‌له در شهرهای مختلف افتاد. اتفاقاتی که جان صدها نفر از بهترین و آزاده‌ترین انسانها را گرفت و صدها نفر دیگر را در زندانهای مخوف به حبس‌‌های طولانی محکوم کرد. تراژدی مخوفی که می‌شد چندین کتاب مستند در رابطه با شیوه‌ی ناکارآمد کار تشکیلاتهای مخفی در آنمقطع و بررسی نقاط ضعف، عملکردها و دلایل ضربه‌پذیری آنها نوشت و همچنان جنایتهای جلادان و دست‌اندرکاران حکومت اسلامی را در زندان‌های ایران مستند کرد. امری که نه رهبری کومه‌له و نه افرادی که در تشکیلاتهای مخفی کومه‌له فعال و مسئول بودند، هرگز انجام ندادند. متاسفانه اکنون دریغ از حتی چند صفحه از اسناد مربوط به ضربه خوردن تشکیلاتهای مخفی کومه‌له و مستنداتی از آنچه که بر جانباخته‌گان و دربندشدگان این تراژدی تاسف‌بار از افراد وابسته به تشکیلاتهای کومه‌له گذشته است.

در رابطه با ضرباتی که حکومت اسلامی بر تشکیلات کومه‌له در شهر تهران وارد آورد، متاسفانه ما فاقد اسناد لازم و کافی و حتی دارای خاطراتی بسیار اندک از افراد فعال در این تشکیلاتها هستیم.

سردمداران اطلاعاتی حکومت اسلامی با دستگیری مسئولین تشکیلات شهرهای مختلف مانند: تهران، تبریز و تمام شهرهای کردستان و با تحت فشار قرار دادن و شکنجه‌های دهشتناک قرون وسطایی تلاش داشتند تا با شناسایی و شکار افراد بیشتری، هر چه در توان داشتند دامنه‌ی دستگیریها را وسعت بخشند. و در ادامه اعتراضات مردم شهرهای مختلف را سرکوب و بطور اخص جنبش کردستان را تضعیف کنند.

Et bilde som inneholder tekst, håndskrift, Font, brev

KI-generert innhold kan være feil. در پائیز ١٣٦١ سه نفر از مسئولین رده بالای تشکیلات شهر تهران، سعید یزدیان و طیب عباسی روح‌الهی از اعضای کمیته‌ی مرکزی و امین رنجبر عضو کمیته‌ی تشکیلات شهر تهران، دستگیر و پس از شکنجه‌های قرون وسطایی، اعدام شدند. متاسفانه رهبری کومه‌له هیچ اقدامی در جهت تحقیق و تفحص و بررسی کارشناسانه‌ی مربوط به ضربه خوردن تشکیلات تهران و نقش هر کدام از این افراد و ارگان رهبری حاکم بر تشکیلاتهای مخفی شهرها و بررسی اتفاقات نکرد و در عوض بلافاصله کمیته‌ی مرکزی کومه‌له با اطلاعیه‌یی آنها را تکفیر و به خیانت محکوم نمود.

همزمان عبدالله مهتدی دبیر اول کومه‌له در آنمقطع، با یک سخنرانی و نگارش آن با نام: “خروش انقلاب و زوزه‌ی توابین” در فضای بهت‌زده‌ی حاکم بر تشکیلاتها و نیروهای پیشمرگ در کردستان، این افراد را به خیانت و همکاری با حکومت اسلامی متهم کرد و عملا با گستردن سایه‌ی ابهام بر اتفاقات، آنها را محکوم و در ادامه حتی از قرار دادن اسامی آنها در لیست جانباختگان کومه‌له خودداری کردند. بدین سان رهبری کومه‌له از مسئولیت ضربه خوردن تشکیلات شهرهای کومه‌له شانه خالی کرد.

با توجه به دو صفحه از مقاله یازده صفحه‌یی دبیر اول کومه‌له، که در بخشی از آن می‌نویسد:

“این سیر مبارزه‌ی طبقاتی است که انسانهای ضعیفی را از صفوف مبارزه به بیرون پرتاب می‌کند، خردشان می‌کند و آنان را دچار سقوط و انحطاط می‌نماید.” و در ادامه با فاکت‌هایی از اسلاف فکری خود در انقلاب کمونیستی روسیه شوروی، خیانت و سقوط آنان را تئوریزه می‌کند و بیشتر از اقدامات جنایت‌پیشه‌گان حکومت اسلامی و شکنجه‌های قرون وسطایی که هیچ حد و مرزی را برای بزانو درآوردن و خرد شدن این انسان‌ها برسمیت نمی‌شناخت، شکستن و بزانو درآمدن آنها را نتیجه بی اعتقادی به آرمانهای مبارزه و ضعف شخصیتی آنها ارزیابی می‌کند. گر چه اینک بعد از حدود چهل سال از گذشت این ماجرا‌، قبح این شیوه از نگرش، بر همگان روشن شده و اگر اینک آن شیوه از نگرش را در افکار و عملکردهای رهبران مادام‌العمر ارزیابی کرد، اما متاسفانه در هیچ دوران دیگری از فعالیت کومه‌له این شیوه نگرش نقد نشد و از قربانیان در رابطه با ضربه خوردن تشکیلات تهران کومه‌له، اعاده حیثیت نگردید.

Et bilde som inneholder tekst, brev, papir, håndskrift

KI-generert innhold kan være feil.

Et bilde som inneholder tekst, bok, papir, håndskrift

KI-generert innhold kan være feil.

با توجه به مستندات کمی که در دست است، نمی‌توان براحتی و دقیق به زیر و بم مشکلات و اشکالات

تشکیلات مخفی تهران و دلایل ضربه‌پذیری آن پی برد و فقط می‌توان به صحبت‌های خود من با تعدادی از دوستان که در آن مقطع در تشکیلات تهران بودند و تجاربم از اتفاقات مشابه در درون کومه‌له و یاداشتهای صفحه‌ی فیس‌بوک زنده یاد فریدون غلام‌ویسی و جستجو در لابلای صفحات کتابی از عیسی پایه‌بندی معروف به هلمت در سال ١٣٩٢ با نام: از تهران تا زرگویز نیم قرن تلاش، استناد کرد و دیگر هیچ سند، نوشته و مدرک دیگری وجود ندارد. اما من تلاش کردم تا بر موضوعات اساسی تمرکز کنم.

در رابطه با بخشهای عمده‌یی از کتاب عیسی پایبندی گر چه وی تلاش کرده، بگوید که: از همان دوران کودکی همبازی کاک فواد مصطفی‌سلطانی و بعدا همگام و همفکر او و سایر مبارزینی مانند کاک ایوب نبوی بوده و باصطلاح همواره در صدر کومه‌له فعال بوده‌ و یا سالهای طولانی خدمت در ساواک شاه و فعالیت در تیمهای تعقیب و مراقبت از مبارزان را به حساب نیم قرن مبارزات خود قید ‌کند و گر چه در این کتاب عیسی همواره به بودن و همکاری با افرادی استناد کرد که اکثریت آنها در قید حیات نبودند، اما در لابلای نوشته‌های وی می‌توان به نکاتی از اتفاقات پی برد. باضافه اینکه افرادی مانند:

نسرین زکریایی همسر زنده یاد امین رنجبر و طلعت خالدی که در متن اتفاقات بودند، خوشبختانه زنده هستند و می‌توان به گفته‌های آنها استناد کرد. می‌توان گفت فاجعه از آنجایی آغاز شد که:

در مرحله اول طیب عباسی روح‌الهی و همسر وی ایران خاکسار دستگیر شدند. بنا بر مستندات موثق، آنها روزهای متوالی در برابر سخت‌ترین شکنجه‌های قرون وسطایی تاب ‌آوردند.

بعد از چند روز دکتر سعید یزدیان و همسر وی پروین نودینیان در منزلشان دستگیر ‌شدند. بنا بر گفته‌های پروین نودینیان که بعد از مدتی بدلیل مریضی غیرقابل علاج آزاد شد و بعدها برای معالجه به آلمان رفت و همانجا فوت کرد، دستگیری آنها هیچ ربطی به طیب و همسرش نداشت.

در ادامه تعداد بیشتری از فعالان و هواداران دستگیر می‌شوند.

با توجه به اینکه بازداشت این افراد همزمان نبود و در روزهای متفاوت اتفاق افتاد، در این مدت رهبری کومه‌له فرصت کافی داشت تا سایر اعضای رهبری و رده‌های پائین‌تر و بدنه‌ی تشکیلات تهران را از ضربات مهلکی که به دستگیری وسیع و لو رفتن امکانات و مکانهای تشکیلات منجر شد نجات دهد.

در ادامه امین رنجبر را در محل قرار با فردی لو رفته، دستگیر می‌کنند. او چند روز شکنجه‌ می‌شود و سپس وقتی او را برای شناسایی یکی از خانه‌های تیمی کومه‌له بیرون می‌برند، وی با وجود بدن آش و لاش شده در زیر شکنجه، در فرصتی مناسب فرار می‌کند. و به همسرش نسرین زکریایی و طلعت خالدی ملحق می‌شود. آنها به منزل عیسی می‌روند و بحث‌های زیادی پیرامون اینکه بلافاصله تهران را ترک کنند و به کردستان و سپس به تشکیلات علنی بپیوندند انجام می‌گیرد. من شخصا با نسرین زکریایی در رابطه با امین رنجبر صحبت کردم. وی برای من توضیح دادکه:

امین اصرار داشت که اگر برای نجات جان خود به کردستان برود، دهها نفر از فعالان و هواداران دیگر که در تهران هستند و از اوضاع بیخبرند به خطر می‌افتند. او در تهران ماند و با ما به کردستان نیامد.

امین با وجود اینکه چندین روز شکنجه‌های قرون وسطایی حکومت اسلامی را تجربه کرده بود و در فرصتی استثنایی از مهلکه گریخته بود و درک می‌کرد گرفتار شدن مجدد به چه معنا است، اما بخاطر نجات همرزمانش خطر را به جان خرید، در تهران ‌ماند و مجدادا دستگیر و سرانجام اعدام ‌‌شد.

موضوعی که عیسی پایبندی در کتابش از پرداختن به آن خودداری نموده، چرا ؟!.

در واقع عیسی کتاب را در مقطع بعد از فروپاشی کومه‌له و انشعابات متعدد در جایگاه باصطلاح عضو کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست و در سایه ابراهیم علیزاده، نوشته است. و آنها نمی‌خواستند که بر عدم ناتوانیهای رهبری در مورد تشکیلات مخفی و فضای ابهاماتی که در حول و حوش آن وجود داشت تغییری ایجاد کنند. اگر دلیل دیگری دارد، خود او باید توضیح دهد.!!

این خلاصه شرایطی بود که بر مسئولین تشکیلات شهر تهران در پائیز سال ١٣٦١ رفت و در واقع، هر انسان منصف و شرافتمندی با خواندن این چند سطر متوجه می‌شود که هر کدام آنها در آن روزهای لب‌ریز از شکنجه و مرگ دوام آوردند تا تشکیلات با جمع و جور کردن خود اوضاع را رتق و فتق نماید.

رهبری کومه‌له و بطور اخص عمر ایلخانیزاده بمثابه مسئول تشکیلات مخفی کومه‌له، اعضای دستگیر شده‌ی کومه‌له را در شهر تهران که دو نفر از آنها در سطح رهبری کومه‌له بودند، بدون یک بررسی دقیق و بیطرفانه به خیانت متهم کردند و این تراژدی را به عدم مقاومت و خیانت این افراد نسبت دادند و مسئولیت خود را در قبال این اتفاقات دردناک توجیه کردند و فقط در قالب یک کلمه تواب آنها را به خیانت محکوم و سپس تکفیر کردند و خود را پاک و منزه جلوه دادند و در ادامه عبدالله مهتدی دبیر اول رهبری کومه‌له با آن سخنرانی “خروش انقلاب و زوزه توابین” رهبری کومه‌له را از تمامی مسئولیتی که در قبال فجایعی که اتفاق افتاد تبرئه کرد. خوشبختانه زنده یاد دوست گرامی کاک فریدون غلام‌ویسی در آخرین ماههای زندگی پربارش در صفحه‌ی فیس بوک خود خاطرات خود در رابطه با فعالیت در تشکیلات تهران را نگارش کرد. این نوشته‌ها حاوی توضیح واقعیاتی است که می‌توان به پوچ بودن بخشی از ابهاماتی که رهبری کومه‌له کستراند، پی برد.

بامید اینکه سایر دست‌اندرکاران و فعالین تشکیلات مخفی کومه‌له در آن مقطع تاریخی و سرنوشت‌ ساز، تجارب و خاطرات خود را ثبت و بتوانند نوری بر سایه‌ی ابهامات بتابانند.

خاطرات فریدون غلام‌ویسی از تشکیلات تهران!

من بعد از راه پیمایی مریوان در سال 1358 از طرف مسئول تشکیلات شهرها عمر ایلخانیزاده به تهران اعزام و قرار بود در آنجا با طیب روح‌الهی تماس بگیرم. البته رفاقت من با طیب در جنگ نوروز خونین سنندج در سال ١٣٥٧ و از شب‌های نگهبانی در مناطق حساس اطراف پادگان و روزهای کمک رسانی به محلات جنگ‌زده‌ی اطراف پادگان شروع شد. زمانی که به تهران رسیدم، بعد از چند تماس تلفنی زنده یاد طیب روح‌الهی را ملاقات کردم و طیب مرا به خانه‌ای در محله‌ی گیشا برد. در آنجا با سعید یزدیان و بیژن چهرازی (عمو) و یک نفر دیگر به اسم( ع) آشنا شدم. در روز بعد طیب ضمن توضیح موقعیت خانه و چگونگی رعایت مسائل امنیتی مرا به زیرزمین خانه برد و گفت، می‌خواهیم اینجا را انتشارات بکنیم، ولی دستگا‌ههای موجود در آنجا نسبت به آن زمان، حدودا ١٠ تا ١٥ سال قدیمی بود و باندازه کافی کارآمد نبود. بکمک دوستانی توانستیم با خرید دستگاههای تازه‌تر امکانات انتشاراتی را ارتقا دهیم. بالاخره شروع به کار کردیم. من مسئول انتشارات، بخشی از ارتباطات و توضیح نشریات شدم. سعید یزدیان مسئول ارتباط با گروه‌هایی که به کومه‌له سمپاتی داشتند و فکر کنم بیژن مسئول هسته‌های کارگری شد. تا اواخر سال ١٣٥٨ کارها خوب پیش رفت و در این مدت با ملحق شدن افرادی که از احزاب و گروه‌های دیگر جدا شدند و به کومه‌له پیوستند، بلحاظ کمی و کیفی تشکیلات تهران کومه‌له خیلی رشد کرد و کارها بخوبی پیش می‌رفت.

با شروع جنگ 24 روزه‌ی سنندج، درخواستهای بسیار خارج از توان ما از طرف تشکیلات علنی آغاز شد. تقاضاهایی مانند کمک به افراد منفرد فراری به تهران، کمک به تعداد زیادی از زخمی‌های شهرهای جنگ‌زده‌ی کردستان، تهیه حجم بسیار زیادی از امکانات تدارکاتی و دارویی و در ادامه انتقال آن حجم از امکانات تدارکاتی و دارویی به کردستان که توان ما جوابگوی آن همه تقاضا نبود.

گر چه در آن مقطع زمانی کمکهای سعید یزدیان و نقش خیلی فعال او در برقراری ارتباطات و تهیه امکانات بسیار موثر بود. تهیه امکاناتی مانند، خانه‌های زیادی که از زعفرانیه تا دولت‌آباد و اکثر مناطق تهران در اختیارمان بود و ما از این مکان‌ها برای مخفی کردن افرد زخمی و فراری استفاده کردیم، اما متاسفانه اعضای کمیته‌ی مرکزی با بکارگیری این امکانات در رابطه‌‌ها و ارتباطات شخصی، فامیلی، سلیقه‌ای و خاص خود، ما را در تنگنا گذاشتند. بهمین دلیل اختلافات من با کومه‌له شروع شد و در اواخر سال 59 به کردستان بازگشتم. در آنجا من به صورت شفاهی انتقادات خودم را با اعضا کمیته‌ی مرکزی، افرادی مانند محسن رحیمی، عبداله مهتدی، شعیب زکریای مطرح کردم. بعد از چندین جلسه، من این انتقادات را کتبا در 16 صفحه نوشتم و تحویل دادم. بعد از مدتها انتظار بدلیل عدم توجه و جوابی روشن به انتقادات من در سال ١٣٦٠ ارتباط تشکیلاتی خود را با کومه‌له قطع کردم.

بدین سان با تنیده شدن تشکیلات مخفی و علنی در یکدیگر و مشکلات جدی ناشی از آن حجم بالای تقاضاها و درخواستهای متنوع، براحتی می‌توان نتیجه را پیش‌بینی کرد.

در ادامه به بیگناهی انسانهای شریف، صادق، و قربانی که در تشکیلات کومه‌له به عنوان خائن و تواب معرفی شدن می‌پردازم، امری که واقعیت نداشت و من با دلیل و مدرک ثابت می‌کنم که آنها انسانهای بزرگی بودند که باید بخاطر فداکاری‌های آنها سر تعظیم فرود آورد.

بعد از فاصله گرفتن از تشکیلات مدت کوتاهی را در سنندج در شرایط مخفی بسر بردم و بدلیل ناامنی اوضاع مجدادا به تهران بازگشتم و در شرکت مسافربری لوان‌تور بعنوان بلیط فروش استخدام شدم و چون در یک محیط کار و زیست عادی کار می‌کردم چندان احساس خطر نمی‌کردم. من تا مدتی قبل از لو رفتن تشکیلات تهران در پائیز سال ١٣٦١ با طیب عباسی رابطه دوستیم را حفظ کردم. گاهی طیب برای فرستادن فردی به کردستان و یا ارسال محموله‌ای برای تشکیلات علنی به ترمینال می‌آمد، زیرا تنها تعاونی که سرویس برای مریوان و سقز و مهاباد داشت، آن تعاونی بود که من در آن کار می‌کردم. بنابراین طیب را اکثرا هر دو هفته یک بار می‌دیدم و بخاطر دوستی که با هم داشتیم مدتی را در بوفه تعاونی بعد از خوردن چای و گاهی نهار، گپ و گفتگو داشتیم. پس از لو رفتن تشکیلات تهران من تا سال ١٣٦٣ در همان تعاونی لوان‌تور بدون کوچکترین مشکلی کار کردم. پس چرا طیب مرا لو نداد؟.

در رابطه با مسعود مدرسی، من و مسعود رفیق دوران دبیرستان و از سال ١٣٥٧ در رابطه‌های تشکیلاتی، رفتن به بانه، حضور در مریوان در تابستان ١٣٥٨و درگیری اتحادیه دهقانی با مقر سپاه پاسداران، جابجایی اسلحه و مهمات و فعالیتهای دیگر درارتباط بودم. چرا مسعود مدرسی مرا لو نداد؟.

سعید یزدیان مرا که مسئول انتشارت بودم چرا لو نداد؟.

در رابطه با رفقا، امین رنجبر و لفته( مظفر کمانگر) من ارتباطی نداشتم.

ما در تهران در دو مکان مختلف انتشارات داشتیم و من قبل از ترک تشکیلات به دو نفر آموزش می‌دادم. یکی از انها زنده یاد کریم نظری بود و نفر دیگر خانم( ش- ش) بود. افرادی که در آن خانه بودن قاسم و خانم ( پ ) و یک نفر دیگر که اسمش را فراموش کردم. من قاسم را که از افراد کلیدی بود در سال ١٣٦٦در ترمینال سنندج دیدم. با احتیاط نزدش رفتم و گفتم مگر تو هنوز زنده‌ای؟!!. گفت آره. پرسیدم اینجا چکار میکنی؟ گفت خانمم اهل سنندج است.

در موردی دیگر خانه‌ی خالد لطف‌الهی و دوست دیگرش که اینک در قید حیات نیست، در خیابان گرگان پیوسته بمثابه مقری مورد استفاده بود. مدتی پیش با خالد تماس گرفتم و آن خانه هم لو نرفت.

در موردی دیگر در سال ٢٠١٨ دوست قدیمی نبی مکرونی به نزد من آمده بود و شبها ما از هر دری سخن ‌می‌گفتیم. او گفت در تهران با بیژن چهرازی ارتباط داشتم. من می‌دانستم که آنها در خانه‌ای در نبش خیابانهای قرنی و سمیه مستقر بودند. من و طیب روح‌الهی در داخل دیوار اطاقهای آن خانه تعدادی سلاح جاسازی کردیم و آن خانه هم لو نرفت. چگونه این موضوع را فهمیدم!!. در رابطه با مسائل پناهندگی در سال 2005 در ذوریخ به جلسه‌ای رفته بودم. در زمان استراحت بین سخنرانیها با فردی که حدودا ٦ تا ٧ سال از من جوانتر بود آشنا شدم. وی ضمن صحبتهایش داستانی را برایم تعریف کرد و گفت:

در سال 1365چند نفر جوان بودیم با یک معمار ساختمانی کار می‌کردیم. ما به خانه‌ای در خیابان قرنی تقاطع سمیه رفتیم. قرار بود آن خانه‌ بازسازی شود. معمار طبق معمول با چکش دیوارها را کنترل کرد، صدای یکی از دیوارها تو خالی بنظر آمد. معمار با چکش دیوار را سوراخ کرد و داخل دیوار پر بود از سلاح سبک و هفت تیر. معمار ما را بیرون فرستاد و خود با کمیته تماس گرفت….

من چون خانه را خوب می‌شناختم، او را سوال ‌پیچ کردم تا از آدرس و وضعیت خانه مطمئن شوم. توضیحات او مرا کاملا مطمئن کرد. چرا این خانه لو نرفت؟.

در اینجا لازم می‌دانم به دو برادر بنامهای رحیم و کریم اشاره کنم که با وجود اینکه با کومه‌له ارتباط تشکیلاتی نداشتند کمکهای زیادی را در اختیار ما گذاشتند. برای نمونه، ویلایی بزرگ در کرج که سه نفر زخمی و چند نفر دیگر را در آنجا مستقر کردیم. این خانه و صاحبان آن هم لو نرفتند.

در موردی دیگر فردی به اسم محمود که ما بغیر از خانه او در جردن، خانه باجناقش در زعفرانیه و خانه مادرش را در اطراف کارخانه پپسی‌کولا استفاده می‌کردیم. من در اواخر سال ١٣٦٣ در تهران بطور اتفاقی محمود را دیدم و از او سوال کردم برای شما و محبوبه و ممد انگلیسی مشکلی پیش نیامد؟.

در جواب گفت اگر مشکلی پیش می‌امد من حالا می‌توانستم با تو حرف بزنم!!.

بالاخره با اشاره به خانه‌ی 60 یا 70 متری ننه در خیابان دامپزشکی که 8 الی10 نفر را در آنجا اسکان داده بودند و یا خانه‌ی خیابان آذربایجان / نواب که بمثابه مقر بود و طیب روح‌الهی خیلی به این خانه‌ها‌ رفت و آمد داشت. این نمونه‌ها مواردی بودند که من بر آنها اشراف داشتم. باید پرسید، چرا لو نرفتند؟!!![20]

برگرفته از خاطرات صفحه فیس‌بوکی زنده‌یاد فریدون غلام‌ویسی

بعد از دستگیری مسئولین تشکیلات تهران و فروپاشی تشکیلات تهران، افراد پراکنده که از میانه‌ی دستگیریها جان سالم بدر برده بودند، به شهرهای کردستان بازگشتند و مترصد فرصت مناسب برای پیوستن به تشکیلات علنی بودند. اما با توجه به شیوه سازماندهی و عملکرد هسته‌های فعالین و شناخت افراد آنها از یکدیگر، به هم تنیده شدن تشکیلاتهای مخفی و تشکیلات علنی، ادامه‌ی روند ضربه خوردن تشکیلات سایر شهرهایی که کومه‌له در آن فعال بود، دور از انتظار نبود. اما عمر ایلخانیزاده که مسئولیت رهبری تشکیلاتهای مخفی کومه‌له را در شهرهای مختلف بعهده داشت، در رابطه با جلوگیری از ضربه خوردن سایر شهرها دست روی دست گذاشت و ‌هیچ اقدام جدی را شروع نکرد.

حدود دو هفته بعد، مسئول تشکیلات شهر سنندج با نام معروف گه‌ویلی ” معروف کیلانه” دستگیر شد. وی غیر از آنکه مسئول تشکیلات شهر سنندج بود، مناسبات خاصی با افرادی از رهبری کومه‌له داشت و جالب اینکه او بدون توجه به اصول تشکیلات مخفی و حزبی به تمامی بخشهای تشکیلاتهای دیگر سرک می‌کشید و در ارتباط با تشکیلات سایر شهرهای دیگر نیز بود و مسئولین آنها را بخوبی می‌شناخت. وی در شهر سنندج نیز تمامی لایه‌های مختلف فعالان و هواداران شهر را بخوبی می‌شناخت.

معروف کیلانه بعد از دستگیری سریعا وارد همکاری فعال با دست‌اندرکاران اطلاعات رژیم شد و شناسایی فعالان و هواداران را در ابعادی وسیع شروع کرد، شرایطی بحرانی بر تمامی فعالان و هواداران تشکیلاتها حاکم شد. تعداد زیادی بلافاصله از شهرها خارج و به تشکیلات علنی در روستاهای مناطق مختلف ملحق شدند. اما تعداد بیشتری در شوک این اتفاقات ناگوار سر در گم و بلاتکلیف در میان اوضاع و احوال ناشی از دستگیریهای روزمره در اطراف خود، بهت‌زده، سرگردان و بامید اینکه شناسایی و دستگیر نشوند در شوک روحی بسر می‌بردند و متاسفانه از جانب مسئولین مربوطه نیز هیچگونه رهنمود کارآمدی دریافت نکردند. برای نمونه:

یکی از اقوام من که فقط چهارده سال داشت و در یک هسته مطالعاتی فعال بود، در یکی از روستاهای خارج شهر نزد من آمد و بعد از مقداری صحبت در مورد اوضاع و احوال، از من پرسید:

من چکار کنم؟. من که از بی در و پیکری تشکیلات شهرها کاملا بیخبر بودم، به او گفتم:

همان کاری را بکن که تشکیلات به تو توصیه کرده است. او گفت: به من توصیه شده، از شهر سنندج خارج شوم و بعد از یک ماه برگردم و زندگی روتین خود را ادامه دهم. من که در فضای اعتماد کور به کومه‌له غوطه‌ور بودم به او گفتم: پس همان برنامه را دنبال کن. وی بعد از یکماه به سنندچ بازگشت و متاسفانه بلافاصله دستگیر شد و فقط بدلیل یک اتفاق نادر از مرگ نجات یافت، اما پنج سال از بهترین دوران نوجوانی خود را زیر شکنجه‌های روحی و جسمی بسیار در زندان حکومت اسلامی بسر برد. خانواده وی نیز در حالی که فرزند نوجوان آنها فقط چهارده سال داشت، پنج سال را زیر فشار و بحران شدید روحی گذراندند. این نمونه، نوعی از سرنوشت هزاران نفر از فعالان و هواداران کومه‌له و همچنین خانواده‌های آنهاست که در بیدادگاههای حکومت اسلامی اعدام و یا به حبس‌های طولانی محکوم شدند. اگر نابسامانی تشکیلات شهرها، شیوه‌ی عمل و شیوه‌ی سازماندهی غلط را به حساب عدم تجربه‌ی کافی و ناکارآمدی رهبری کومه‌له در مقطع ضربه خوردن تشکیلات تبریز بگذاریم، اما این امکان وجود داشت، رهبری کومه‌له در مقطع سال ١٣٦٠ که فشار و ضربات حکومت اسلامی بر تشکیلاتهای چپ شدت گرفت، به اندازه‌ی کافی وقت داشت تا وارد عمل شود و با اقداماتی درجه‌ی ضربه‌پذیری تشکیلاتهای کومه‌له را به حداقل برساند. امری که بدلیل بی‌تدبیری رهبری کومه‌له انجام نگرفت و متاسفانه به تحقق این تراژدی دردناک منجر شد و رهبری کومه‌له بعد از وقوع فاجعه، ریاکرانه تمامی کاسه و کوزه‌‌ها را بر سر مسئولین و افرادی که دستگیر شدند شکستند.

رهبری کومه‌له هیچ اقدام جدی در جهت درس گرفتن از آن واقعه انجام نداد، تا ما شاهد تکرار چنین تراژدیهای دردناک نباشیم. بدون شک شکل غلط سازماندهی، عدم توجه به اصل مخفی‌کاری، تنیده شدن تشکیلات علنی و مخفی در یکدیگر، عدم پاسخگویی رهبری به وقوع و تکرار چنین تراژدیهایی از مهمترین دلایل این اتفاقات تلخ و ناگوار است. امری که در سالهای بعد در شکل و ابعادی دیگر بوقوع پیوست….. با توجه به اینکه رهبری کومه‌له ارگانی با نام تکش ( تشکیلات کمیته‌ی شهر ) را برپا نمود و وظایف آنرا سازماندهی فعالان درون شهرها تعریف کرد، اما متاسفانه تا آنجا که بعدها جسته و گریخته در مورد این سازماندهی‌ها بحث‌هایی انجام گرفت و سخن‌هایی گفته شد، هیچ‌وقت نتوانست به وظایف رنگ و با رنگ و اهداف خود برسد.

اما آنچه که اینک می‌خواهم به آن بپردازم، همانا بکارگیری واحد‌هایی چند نفره از تشکیلات علنی برای فعالیت در درون شهرهای کردستان بود. مسئولین نواحی این واحدها را برای اهدافی معین از جمله، ترور و یا دستگیری مزدوران، جمع‌آوری کمکهای مالی از افراد در درون شهرها و به گروگان گرفتن افرادی از ثروتمندان شهرها در جهت وصول پولهای کلان از آنها روانه‌ی شهرها می‌کردند. این شیوه از کار یعنی بکارگیری افرادی از تشکیلات علنی برای فعالیت در درون شهرها و قاعدتا استفاده آنها از امکانات خانواده‌ پیشمرگان، هواداران. فعالان، دوستداران کومه‌له و مخالفان حکومت اسلامی در درون شهرها، شیوه‌ای از تنیده شدن تشکیلات علنی و مخفی در یکدیگر و نوعی از فعالیت محسوب می‌شد، که در اکثر موارد به دستگیری پیشمرگان و قاعدتا افرادی که به پیشمرگان کمک کرده بودند انجامید.

ضربه خوردن واحد شهر و تراژدی ناشی از آن!

رهبری کومه‌له از ضرباتی که در سال ١٣٦١به تشکیلات شهرها وارد آمد و در ادامه سالهای بعد از آن در تنیده شدن تشکیلاتهای علنی و مخفی با یکدیگر و مشکلات بکار‌گیری پیشمرگان در فعالیتهای درون شهرها برای انجام عملیات ترور مزدوران محلی و تجارب تلخ ناشی از دستگیری و لو رفتن تعداد زیادی از فعالین شهرها، نه تنها درس نگرفت بلکه در تابستان ١٣٦٤ بناگهان مجدادا در ادامه‌ی برنامه‌های اراده‌گرایانه خود تصمیم گرفت که این شیوه‌ از فعالیت را در ابعادی گسترده‌تر در فضای فانتزی‌های پا در هوای خود در درون شهر سنندج ادامه دهد.

در این رابطه عمر ایلخانیزاده ابتدا با حبیب‌ گه‌ویلی از طریق بیسیم صحبت کرد و خطوط برنامه خود را برای وی توضیح داده بود و گفته بود که گویا مرا برای مسئول اجرای این برنامه‌ها در نظر گرفته‌اند.

حبیب‌ در جلسه‌ای برایم توضیح داد:

کمیته‌ی رهبری تصمیم کرفته است که، واحدی از پیشمرگان را مستقلا و با امکانات بسیار و بمثابه زیر مجموعه‌ی کمیته‌ی مرکزی و در ارتباطات مداوم از طریق بیسیم مادر ( موج کوتاه ) به شهر سنندج بفرستد. وی سپس یک سری از وظایف نظامی و سیاسی متنوع را که این واحد باید در درون شهر سنندج انجام دهد برشمرد و در ادامه گفت:

با توجه به اینکه تو توانایی‌ لازم را برای انجام این فعالیت‌ها هم بلحاظ نظامی و هم سیاسی دار هستی، کمیته‌ی رهبری این مسئولیت را به تو محول نموده.”

من گفتم، باید در این رابطه فکر ‌کنم، و سپس تصمیم می‌گیرم.

من ابتدا با افرادی که قبلا در شهر سنندج چنین فعالیتهایی داشتند، مقداری صحبت کردم و از شک و تردید خطرات ناشی از تنیده شدن تشکیلات مخفی و علنی در یکدیگر و غیرعقلانی بودن این شیوه‌ی عمل به یقین رسیدم. در روز بعد به حبیب‌الله گفتم، این نوع از فعالیت موجب آلودگی در تشکیلات مخفی می‌شود و خطرات جدی برای پیشمرگان، فعالین، هواداران و خانواده پیشمرگان ایجاد می‌کند. من به آن عقیده ندارم و این مسئولیت را نمی‌پذیرم. در روز بعد عمر ایلخانیزاده در تماسی بیسیمی تلاش کرد تا با توضیحاتی در رابطه با دادن امکانات متنوع و آزادی عمل بیشتر در اجرای مسئولیتهای محوله مرا به قبول مسئولیت قانع نماید. من ضمن طفره رفتن از قبول این مسئولیت در ضمن به او گفتم:

با توجه به تجارب قبلی چنین اقداماتی، بهتر است از عملی نمودن این تصمیم خوداری نمائید.

وی وقتی با تصمیم قاطع من مواجه شد، گفت که ادامه صحبت را به روز بعد موکول می‌کنیم.

عمر ایلخانیزاده در روز بعد، مجدادا با من تماس گرفت و وقتی کماکان جواب مرا منفی دید، اینبار تلاش کرد تا مرا مجاب به قبول این مسئولیت نماید و گفت، این تصمیم دستور تشکیلاتی است و باید اجرا شود. و من در جواب گفتم من هیچ دستوری را وقتی نتیجه آن از قبل مشخص است و به آن نیز عقیده ندارم، قبول نمی‌کنم. در روز بعد به من اطلاع دادند که بدلیل لغو دستور تشکیلاتی، کتبا توبیخ شده‌ام.

متاسفانه بعد از آنهمه صحبت‌ها، رهبری تصمیم نداشت از این اقدام نابخردانه کوتاه بیاید و بالاخره اشرف قدرجو با نام تشکیلاتی، جلال رزمنده را برای بسرانجام رساندن این برنامه‌ی غیرعقلانی و پا در هوای خود انتخاب و با انتخاب تعدادی از پیشمرگان مناطق مختلف سنندج، واحد آنها را در بهار ١٣٦٥ روانه‌ی شهر سنندج نمودند. فعالیت این واحد در سال ١٣٦٥ در رابطه با بازتاب اتفاقات درون شهر سنندج در اخبارهای رادیو کومه‌له و یکسری اتفاقات عادی پیش رفت. در زمستان این سال هنگامی که واحدهای پیشمرگ به اردوگاه چناره بازگشتند، شکرالله خیرآبادی “شوکی” فرمانده‌ی گردان شوان که در اطراف و حومه شهر سنندج فعالیت نظامی داشت، زاویه‌هایی با جلال رزمنده در این دوره‌ی فعالیت پیدا کرده بود. شوکی از جلال برای بزرگ‌نمایی و‌ بازتاب اخبار درون شهر از رادیو کومه‌له شاکی بود. وی با کمیته‌ی ناحیه‌ی سنندج که من نیز عضو آن بودم موضوع را مطرح کرد. من با توجه به بحث‌های شوکی خیرآبادی و صحبت کردن با افرادی از تیم فعال در شهر سنندج و تشکیلات کمیتة شهر” تکش”، بیشتر از پیش بر نظرات قبلی خود در رابطه با خطرات فعالیت این واحد تئوریزه و واقف شدم.

در اوایل بهار ١٣٦٦ در جلسه‌ی کمیته‌ی ناحیه‌ی سنندج آن بودم، در رابطه با ارزیابی‌هایی که از فعالیت واحد شهر داشتیم، بحث‌های زیادی را در رابطه با فعالیت این واحد در شهر سنندج پیش بردیم. در تمامی این بحث‌ها من مخالفت خود را با توجه به خطرات در هم تنیده شدن تشکیلات‌های علنی و مخفی و آلودگی ناشی از آن و دلایل مستند دیگر از جمله حساس شدن اطلاعات رژیم به حضور واحد پیشمرگان در شهر، عنوان کردم و ضربه خوردن این واحد را جدی و اجتناب ناپذیر ارزیابی کردم. در پایان جلسه، حبیب گه‌ویلی مسئول کمیته‌ی ناحیه‌ی سنندج، به من گفت:

با توجه به اینکه این واحد زیر مجموعه کمیته‌ی رهبری است و ما فقط امکانات لجستیگی و ارتباطات آنها را تامین می‌کنیم دلیلی ندارد که ما بیش از این در این رابطه با تو بحث کنیم و واحد فعالیت خود را کماکان طبق معمول ادامه ‌خواهد داد. متاسفانه در تابستان این سال بدلیل تصمیم نابخردانه رهبری کومه‌له، تراژدی بوقوع پیوست و بغیر از جلال رزمنده، تمام افراد واحد دستگیر شدند.

جلال رزمنده نیز فقط در اتفاقی نادر دستگیر نشد. بیسیم مادر و تعدادی از پیشمرگان در خانه پدری یکی از پپشمرگان کومه‌له بنام منصور آزرم مستقر بودند. این منزل بعد از لو رفتن به محل کمین افراد اطلاعات رژیم تبدیل شد. جلال بیخبر از لو رفتن این محل از یکی از فعالان کومه‌له می‌خواهد که وی را با ماشینش به خیابان ٢٥ شهریور ببرد. وی جلال را به نزدیگی محل می‌برد و پیاده می‌کند، ولی بناگهان بیاد می‌آورد که برادرش به وی گفته است که پاسداران در خانه‌ای در خیابان ٢٥ شهریور پناه گرفته و هر کسی به در آن منزل بکوبد، بلافاصله بدرون خانه ‌کشیده می‌شود. وی با عجله ماشین را پارک می‌کند، خود را به جلال می‌رساند و خبر را به او می‌دهد. جلال فورا باز می‌گردد و با او محل را ترک می‌کند.

با خواندن خاطرات عبدالله سید‌مرادی معروف به “عه‌به کٶڕ‌کٶره” می‌توان به درک بهتری از چگونگی در هم تنیدگی تشکیلات مخفی و علنی و تاثیر آن بر وقوع تراژدیهای از این دست رسید.

خاطرات عبدالله سیدمرادی از فعالیت، واحد پیشمرگان شهر سنندج!

غروب یکی از روزھای بھار سال ١٣٦٥ بود که به ھمراه واحد نظامی پیشمرگان کومه‌له ناحیه شھر سنندج از بلندیھای روستای”توار چه‌م” به سمت روستای” آرنان” واقع در ٥ کیلومتری شھر سنندج حرکت می‌کردیم، قسمت جنوب شرقی ارتفاعات ” آریز” تنھا مانع دید ما نسبت به شھر سنندج بود، اما به دلیل فاصله نزدیک ما نور حاصله از چراغھای شھر مانند نور افکن خیلی قوی از پشت ارتفاعات قابل مشاھده بود، ھنوز حدود نیم ساعتی به رسیدن ما به بالا قله مانده بود که تقاضای استراحت شد و جلال رزمنده ( اشرف قدرجو ) با تائید و تاکید به استراحت قاطعیت داد. محل استراحت آخرین دره مربوط به زمنیھای آبادی “توار” بود. از یک سو وجود یک چشمه آب سرد و زلال که برای شادابی و رفع خستگی ھر انسان خسته نعمتی فوق العاده است، اما از سوی دیگر بوی فضولات حیوانات که اطراف چشمه را فرا گرفته بود و ھنگام پوک زدن به سیگار تلخی را به چندین برابر و نفس را تا غرغره بند می‌آورد. با این وصف باید حدس زد که آنجا در روز، محل اطراق گله داران روستائی است. بعد از 15 دقیقه استراحت و سیگار کشیدن با صدای بلند “بلند شوید برویم” من و جلال به پا خواستیم ھر چند تعارفات برسر کول گرفتن بی سیم و کوله‌پشتی، کتابھا و جزوات کمی طول کشید و با یک تعادل بر قرار شدن در حمل وسائل ھمراه، به راه افتادیم. ھر چند با وجود خستگی به سرعت قدمھایمان اضافه می‌شد، آشنایی ما به آن منطقه و اطلاع از نقاط استقرار و پادگانھای ارتش و سپاه پاسداران در حین حرکت، فاصله چندانی را رعایت نمی‌کردیم، اما ھر چه به شھر و جاده‌ھای اصلی نزدیکتر می‌شدیم به رعایت نکات امنیتی و ھوشیاری ما اضافه می‌شد. جمشید جلوتر از ھمه حرکت می‌کرد، بدون اینکه کسی میزان سرعت را تعیین کند، شور و شوق دیدن چراغھا و نور ناظر بر محلات مختلف شھر و اینکه ھمه افراد واحد پیشمرگه متولد شھر سنندج بودند، شاید ھمین تنھا دلیلی بود که باعث این اضافه سرعت و عدم احساس خستگی می‌شد. به بالای ارتفاع و زمنیھای روستا “آره‌نان” که رسیدیم اولین نفرھای که به نقطه مورد نظر می‌رسیدند می‌ایستادند و تا ھمگی در فاصله‌ھای کوتاھی به یک نقطه رسیدیم در اولین لحظات سکوت می‌شد بعد گپ و سخن از ھر دری شروع می‌شد، یکی از رفقا با اشاره انگشت به محلات مختلف شھر و پایگاھھای اطراف مستقر بر بلندھای اطراف شھر و روستاھای حاشیه و تغییراتی تازه نسبت به سال گذشته و مثلا کدام روستا شامل شبکه برق رسانی شده و غیره. لحظاتی که گذشت جلال من را صدا زد و چند قدمی دورتر از بقیه رفقای واحد نظامی به مشورت پرداختیم و میسر حرکت واحد را به من گفت و از من سوال کرد که آیا با آنھا میسر را ادامه میدھم و ماموریت من با حرکت و میسر آنھا مطابقت می‌کند من ھم گفتم تفاوتی زیادی در کار نیست، چون من مسئولیت سرکشی به فعالین و تشکیلاتھای اطراف شھررا داشتم. در چھار گوشه شھر و حومه ما دارای فعالین کمونیست و تشکیلات بودیم مبیایست به اکثر روستاھا سرکشی میکردیم، بعد از مدتی کوتاھی به توافق رسیدیم، سپس جلال ھمه افراد واحد را صدا زد و توضیحاتی کوتاه در مورد مسیر دو- سه روز آینده را داد:

رفقا ما به طرف روستای” نایسر” حرکت می‌کنیم و تا فردا شب آنجا می‌مانیم و بعد مسیرمان را به سوی روستای ” قره‌یان” ادامه میدھیم و در صورتی که به “نایسر” نرسیدیم در”باوه ریز” میمانیم و در میسرھایی اگر ممکن بود با ماشین میرویم که زودتر برسیم.

ما فاصله زیادی را طی کردیم اگر یک دایره را در اطراف شھر سنندج که جمعیتی میانگین ٧٠٠ تا ٨٠٠ ھزار نفر داشت با این تصور که ما یک چھارم دایره را طی کرده بودیم و آنھم از بیراھه و با دور زدن قسمتی از جاده سنندج – دیواندره و عبور از بوته‌زارھا و آب رودخانه سد قشلاق که جاری بود. نصفه‌ھای شب به نزدیکی روستای “نایسر” رسیدیم، جمشید و محمد بعنوان ضد‌کمین حرکت می‌کردند و تا به اولین خانه در روستا رسیدیم، چراغھا خاموش بود، مردم خوابیده بودند، قرارمان بر این بود که به خانه یکی از آشنایان من برویم، به طرف خانه آشنا راه افتادیم، سکوت ھمچنان بر روستا حاکم بود، ھر از گاھی بادی ملایم با برقص در آوردن درختان سکوت را در ھم می‌شکست و صدای پاس سکھا که انگار شستشان از وجود ما خبردار شده بود ھمراه خش خش درختان در سکوت شب بھاری می‌پیچید، ھر چه نزدیکتر می‌شدیم ناآرامی سکھا بیشتر می‌شد و ما ھم عجله می‌کردیم تا قبل از اینکه کسی از وجود ما در روستا آگاھی پیدا کند به مخفیگاه رفته باشیم، از کوچه‌ھای باریکی گذشتیم و به جلو در خانه مورد نظر رسیدیم و با انگشت دست به پنچره‌ای کوچکی اشاره کردم که ھمه متوجه محل استراحت شوند و با چند ضربه توام با احتیاد در را زدم و بعد از چند لحظه که خبری نشد کمی محکمتر به شیشه پنجره که دستم به آن می‌رسید کوبیدیم و این بار چراغ داخل خانه (گردسوز) با نور ضعیفی که روشن بود روشنتر شد و صدای خفیفی توام با احتیاد از پشت پنجره به گوش رسید” کیه، کی ھستین” من ھم بدون تاخیر در جواب گفتم: خودمونیم، آشنا، و بلافاصله اسم را گفتم، فوری نور چراغ دوباره کم شد و دیگه کلامی شنیده نشد، صدای پایی که آرام به سوی در می‌آمد شنیده می‌شد، کمی آرامش یافتم، در به روی ما باز شد، خلیل بود، ھمه ما با ھم به حیاط خانه داخل شدیم، با اشیاق فراوان روبرو شدیم و صمیمانه روبوسی کردیم، ما را به داخل اتاق پذیرایی ھدایت کردند، شب‌بو (شه‌و بو) ھمسر خلیل پشت سر ما در حالیکه چشمانش خواب آلود بود، وارد اتاق شد. با خنده‌ای توام با شادی و ھیجان زده، با خوش‌آمدگویی گرم و صمیمی از ما استقبال کرد. اندکی بعد از احوالپرسی، خلیل ناخودآگاه وارد حیاط شد و با نگاھی پر از ھوش و زکاوت به خانه ھای اطراف، ولی با خیال آسوده و مطمئن به درون خانه بازگشت، خلیل مطمئن شد که از ھمسایه‌ھا کسی با خبر نشده است. شوبو بلافاصله سوِّال کرد گرسنه‌اید، یا اول چای را بیاورم؟! ما ھمگی نگاھی به ھم انداختیم، شدت خستگی تمایل عمومی ما را بیشتر به خواب و رفع خستگی ھدایت میکرد و کما اینکه بی‌میل به نوشیدن چای نبودیم اما یکی از ما که خسته‌تر از ھمه بود و خستگی طولانی راه در خود را پنھان نمی‌کرد گفت” من می‌خوابم” ھمه تبعیت کردند، ولی من متوجه حالت خلیل شدم، او می‌خواست چیزی به ما بگوید اما با دیدن وضعیت خستگی ما و مسائل دیگری از اظھار نظر و تمایل او به سخن گفتن خودداری می‌کرد، به راھرو رفتم و خلیل را صدا زدم و از او پرسیدم: می توانیم تا فردا شب اینجا بمانیم؟ گفت البته که می‌توانید، خانة خودتان است، اما شما می‌دانید که برای ما ھم مشکل شده است، ھر روز گشتیھای سپاه پاسداران و گروه ضربت به روستا می‌آیند، پارسال ھم که “صیفه” با موتور ترا از شھر به اینجا آورد ھمسایه‌ھا مدام سوَال می‌کردند، کنجکاو شده بودند، البته ناانسان ھم کم نیست که بخاطر پول حاضرند با این کثافتھا ھمکاری کنند، من سعی کردم به او کمی اطمینان بدھم و از میزان ترسش پایین بیاورم اما ترسش بی‌دلیل نبود بلکه واقعی و به جا بود، زیرا از روستای”نایسر”تا جاده اصلی ھمدان – سنندج راه چندانی نبود و از بلندی روستا می‌شد جاده را دید، مقر نیروھای سپاه ھم در فاصله ٤ – ٥ کیلومتری آنجا مستقر بود، از روستا تا پادگان “محمدرسول الله” سپاه ھم با ماشین ٢٠ دقیقه‌ای بود، بعد از کمی تعمق به خلیل گفتم ھمه چیز را رعایت می‌کنیم، خلیل با احساس دو گانگی که روی چھره‌اش نقش بسته بود، لبخندی زد و روی شانه‌ھایم زد و گفت برو بخواب من ھم صبح زود به سر کار می‌روم و غروب برمی‌گردم اگر به چیزی احتیاج دارید تا از شھر برایتان تھیه کنم، گفتم نه به چیزی احتیاج نداریم و از ھمدیگر جدا شدیم و به اتاق برگشتم ھمه رفقا به خواب عمیقی فرو رفته بودند و ھر کسی تفنگ و حمایل را در پشت سر خود گذاشته بود من حمایلم را باز کردم و دور کمرم را که به آن شال پارچه‌ای پیچده بودم باز کردم کاملاً خیس عرق بود، تفنگ و حمایل را مثل بقیه پشت سر گذاشتم گوشم به پچ پچ کردن شه‌وبو و خلیل بود نزدیکھای صبح بود که آنھا ھنوز نخوابیده بودند….. نزدیکیھای ظھر بود که یکی به دنبال دیگری بیدار شدیم و شه‌وبو داخل اتاق آمد بعد از صبح بخیر گفتن، گفت چای آماده است، حالا برایتان صبحانه میاورم و اگر چنانچه به داخل حیاط رفتید، مواظب باشید کسی شما را نبیند، ھر چند که کسی توی روستا از رژیم طرفداری نمی‌کند اما رعایت امنیت خودتان مھم است. موقع بیرون رفتن به داخل حیاط کت خلیل را در راھرو گذاشته‌ام، ھرکسی که بیرون می رود آن را بپوشد. من ھم ھنگام بیرون رفتن آن را پوشیدم و داخل حیاط رفتم در آن لحظه روستا آرام به نظر می‌رسید. اکثر مردان روستا یا در شھر برای کار رفته بودند و یا راھی مزارع شده بودند از سوارخ کوچک در چوبی حیاط به داخل کوچه نگاھی انداختم چشمم به دختر کوچکی افتاد که سطل کوچک پلاستیکی را در دست داشت و فضولات گاوھا را در آن می‌انداخت که از خشک شدن آن برای سوخت استفاده می‌کرد، به داخل اتاق که برگشتم چند نفری صبحانه را خورده بودند و صباح در حالیکه می‌خندید و می‌گفت، اجازه حیاط رفتن نداریم و تقریباً اندازه قد کاک جلال با این ھیکل درشتش جای دردسر دارد و باید خودش را خم بکند، بیشتر رعایت بکند و زیاد بیرون نرود، ھمه به خنده افتاده بودند و شه‌وبو بیشتر از ھمه به صحبتھای صباح می‌خندید. سفره صبحانه که جمع شد شه‌وبو گفت اگر می‌خواھید حمام بکنید برایتان آب گرم می‌کنم و لباسھایتان را ھم می‌شورم. تقریباً ھمگی به حمام کردن تمایل نشان دادند اما ھمه گفتند لباسھایمان را خودمان میشوریم و شه‌وبو تذکر داد که لباسھا ھمه را در حیاط نمی‌توانیم برای خشک کردن آویزان بکنیم چون دیگر ھمسایه‌ھا می‌فھمند که در اینجا پیشمرگه ھست. موقع ظھر به رادیو صدای انقلاب ایران )رادیو کومه‌له (گوش می‌دادیم و شه‌وبو ھم با ما برنامه رادیو را تعقیب می‌کرد اما نه تا به آخر چون برای آماده کردن نھار ما و خلیل که چند ساعتی دیگر از شھر برمی‌گشت مشغول بود، من به آشپزخانه پیش او رفتم و از او اخبار و اوضاع روستا و شھر سنندج و محیط پیرامون را جویا شدم، پرسیدم از فریده چه خبر، آیا ھنوز او را میبینی؟ گفت اگر به شھر سنندج بروم با او ملاقات کوتاھی ھمیشه دارم و الان به علت فعالیت در محل کار قبلی‌اش و به جرم کمونیست بودن و دفاع از کارگران او را بیکار کرده‌اند، شانس آورد که کارش به اطلاعات نکشید و گر نه کارش به جاھای باریک می‌کشید. الان بیکار است و در خانه خیاطی می‌کند و برای گذران زندگی مجبور است به شکلی مقدار پولی در بیاورد، اما او آرام نمی‌گیرد و ھمیشه خانه‌اش پر است و آخرین باری که به اینجا آمد به مناسب ٨ مارس و برگزاری روز جھانی زن بود. با عده زیادی از زنان و دختران از شھر سنندج و روستاھای اطراف مراسم خوبی را در باغھای روستای” کورکوره” (دولت آباد( که از جاده رفت و آمد دورتر بود، برگزار کردیم و فریده اولین سخنران بود کاشکی امسال ھم این اطراف برگزار کنیم چون عده بیشتری شرکت می‌کردند. من گفتم: چرا که نه؟ باید از ھمین حالا به فکر آماده کردن آن باشید و اگر امسال در تھیه و تدارک آن باشید حتماً جمعیت خیلی بیشتری به مراسم می‌آیند البته من مقداری نوشته و نشریه آورده‌ام و چند نسخه‌ای ھم به فریده بده و از قول من به او بگو که به این نوشته زیاد توجه بکند، اشاره‌ام به نوشته‌ای بود از رفیق منصور حکمت در مورد سیاست سازماندھی حزب در میان کارگران و مشخصات آن در کردستان. ما که سرگرم صحبت کردن بودیم صدای کوبیدن در خانه شنیده شد خلیل که معمولا دیرتر بر می‌گردد، پس چه کسی باید باشد؟ شه‌وبو به سرعت نشریات و نوشته‌ھا را زیر یک ظرف بزرگ جای نان مخفی کرد و با عجله به طرف در حیاط راه افتاد. من به طرف اتاقی که رفقای دیگر بودند رفتم چند نفری خوابیده بودند، جلال پشت پرده اتاق که تا نصف پنجره رو به حیاط را پوشانده بود از گوشه‌ای در حیاط را زیر نظر گرفته بود، قبل از باز کردن در حیاط شه‌وبو به نشانه‌ای رضایت و عدم خطر دستی تکان داد و در را باز کرد خلیل با وسایل و کیسه‌ھای پلاستکی سیاه رنگ وارد حیاط شد و با لبخند به سوی اتاق ما آمد و ھمگی به نشانه احترام بلند شدیم و با او دست دادیم و او ابتداد پرسید خبری نیست، خوب استراحت کردید؟، بعد ادامه داد کمی نگران بودم و تمام فکرم امروز پیش شما بود به ھمین دلیل زودتر از روزھای قبل از کار دست کشیدم، راستی برایتان سیگار خریده‌ام و از وضعیت زندگی و فشار نیروھای مسلح و دخالت در زندگی مردم اظھار شکایت می‌کرد، ھر چه ھوا رو به تاریکی می‌رفت از نگرانی و ترس خلیل کم و به شوخ طبعی وی اضافه می‌شد.

ھوا تازه تاریک شده بود که ما به قصد حرکت بسوی مسیر بعدی، خودمان را آماده می‌کردیم، خلیل به من اشاره‌ای کرد که به راھرو خانه بروم او در انتھای راھرو ایستاده بود و گفت بیا نزدیکتر و از جیبش ٤ اسکناس ١٠٠ تومانی در آورد و گفت می دانم که خانواده “سیفه” در وضعیتی نیستند که او را کمک کنند ولی ما ھم بدون این پول کم ارزش می توانیم زندگی را پیش ببریم گر چه برای شما زحمت است، این پول را به “صیفه” بدھی، بعد خلیل خودش را به من نزدیک کرد و در گوشی به من گفت آیا کاک حه‌مه و رفیق دیگرتان مشکلی دارند که نگرانند؟ برای رفع نگرانی وی تنھا گفتم نه فکر می‌کنم بیشتر از خستگی راه است و مشکلی نیست. ھمه رفقا از اتاق بیرون آمده بودند و برای اینکه سرو صدای ایجاد نکنیم در راھرو از خلیل و شه‌وبو خدا حافظی کردیم و خلیل ھمه ما را در بغل گرفت و مرتباً می‌گفت مواظب خودتان باشید اگر در مسیر قشلاق می‌روید خیلی مواظب باشید در این ساعتھا گشتی‌ھا زیاد ھستند و شه‌وبو قطره کوچک اشک در چشمھایش جمع شده بود و نمی توانست حرف بزند فقط محکم دست ما را موقع خداحافظی می‌فشرد. ما با احتیاد زیادی از در خانه به کوچه وارد شدیم و تمام سعی‌مان این بود که کسی نفھمد در کدام خانه بوده‌ایم. ھنگام عبور از کوچه‌ھا فقط سر و صدا از درون خانه‌ھا به گوش می‌رسید ما با احتیاط و در حالیکه فاصله معینی از ھمدیگر را رعایت می‌کردیم راه اصلی ماشین رو به سوی پل قشلاق را در پیش گرفتیم چند دقیقه‌ای طول نکشید که آخرین خانه‌ھای روستا را پشت سر گذاشتم و وارد جاده شدیم که دو طرف آن باغھای میوه که دیوار آن با سنگ چیده شده (کلک) و بخش کوتاھی جاده خاکی و باریک را از باغھا جدا می‌کرد. من و جلال در انتھای صف حرکت می‌کردیم. جمشید و صباح که خود از روستای “باوه‌ریز” بود و منطقه را خوب می‌شناخت در جلو صف به عنوان رھنمای راه (شارزا ) حرکت می‌کردند، جلال ھمانطور که قدم برمی‌داشت رو به من کرد گفت: برای عبور از جاده و رودخانه، برای رسیدن به آن سوی جاده در این وقت شب توصیه خلیل درست است بھتر است از زیر پل جدید حرکت کنیم، من نیز گفته‌ھای وی را تائید کردم به نزدیکی جاده رسیدیم در سمت چپ ما پلیس راه و سیلوی شھر دیده می‌شد که پست کنترل بارزسی سپاه پاسداران نیز بود، ماشینھای زیادی در دو مسیر جاده در حال حرکت بودند، جلال به ھمه پیام ایست داد و ھمه ما ایستادیم، جلال توضیخاتی داد و گفت چون در این ھنگام شب ماشینھا مرتباً در حال حرکتند و امکان برخورد ما با نیروھای امنیی زیاد است باید از زیر پُل عبور کنیم و باید ھنگام عبور از زیر پُل مواظب باشیم چون نزدیکی پُل مردم دیده می‌شوند. ما به راه افتادیم در تاریکی افرادی را می دیدیم تازه‌گی‌ھا در سمت چپ پٌل پارکی ھم درست شده بود که مردم روزھای تعطیلی و بخصوص جمعه‌ھا برای تفریح به آنجا می‌آمدند، پارک چسبیده به انتھای پُل بود بطوریکه ھنگام رسیدن ما به زیر پُل چند نفری از مردم متوجه ما شدند اما آنھا تشخیص نمی‌دادند که ما پیشمرگه ھستیم یا مربوط به نیروی گشتی سپاه پاسداران، بدون مشکل آنچنانی ما از زیر پُل گذشتیم و طی میسری چند ساعته به زمنیھای منطقه “گریاشان” رسیدیم و در آنجا استراحت کوتاھی کردیم. جھت میسر ما روستای قره‌یان که در میسر جاده سنندج _کرمانشاه و در نزدیکی فرودگاه سنندج بود را در پیش گرفیتم و بدون ھیچ توقفی راه را ادامه دادیم تا اینکه به جاده نزدیک شدیم و در آنجا با احتیاد حرکت و با فاصله و پشت سر ھم از جاده عبور کردیم، پاسی از شب گذشته بود و ھر از گاھی ماشینی با عبور از جاده سکوت شب را در ھم می‌شکست. روستای قره‌یان وسعت پیدا کرده بود و تا لب جاده خانه سازی شده بود در ضمن در روستا یک پایگاه نظامی نیروھای دولتی وجود داشت که این باعث می‌شد که توجه ما به رعایت نکات امنیتی بالا برود روستا دارای برق بود و کوچه‌ھا روشن بودند، خانه‌ای که ما قصد داشتیم برویم برای من و جلال آشنا بود و البته اینھا ھم ھمچو خلیل و شه‌وبو ھواداران کومه‌له بودند، ولی رابطه تشکیلاتی نداشتند اما خلیل و شه‌وبو ” لب بسته‌تر” بودند بعکس اینھا شخصیتھای متفاوتی بودن چون ھر بار که ما به اینجا میامدیم چند نفری را خبر می کردند” بچه ھا اینجا ھستند” البته سال قبل بدون اطلاع ما چند نفری را به ملاقات با ما دعوت کردند. من و جلال به جلو در خانه رسیدیم و برای جلوگیری از سر و صدا از زدن در خوداری کردیم و من از دیوار خانه بالا رفتم و به داخل حیاط رسیدم خودم را به پنچره اتاقی رساندم و با صدای خفیفی چندین بار بھرام و ثریا را صدا زدم و آرام به پنچره کوبیدم آنھا بیدار شدند،بدون اینکه سر و صدای بکنند به طرف در راھرو که قفل بود آمدند. بھرام در را باز کرد و ھر دو نفر کمی آشفته بنظر می‌رسیدند. سلام و احوالپرسی کوتاھی کردم و گفتم تنھا نیستم و چند نفر دیگر به ھمراه دارم می‌توانیم امشب و فردا را اینجا بمانیم؟! آنھا نگاھی به ھم انداختند و گفتند البته” چرا نه ” بھرام به ثریا گفت نگذار که بچه‌ھا بیدار شوند و چراغھا را روشن نکن، با عجله به راه افتاد و در را باز کرد بقیه رفقا وارد حیاط شدند و ھمه به طرف اتاقی که بھرام اشاره کرد راه افتادیم، پشت ما ثریا وارد اتاق شد و به گرمی از ما استقبال کرد، بھرام دقایقی دیرتر وارد اتاق شد و گفت کمی اطراف را نگاه کردم چون می‌خواستم مطمئن شوم که از ورود شما به اینجا کسی مطلع نشده باشد، گر چه آدم بد و خراب دور و ور ما نیستند و ھمه ھودار کومه‌له ھستند، اما کار از محکم کاری عیب نمی‌کند. ثریا با زبان طنز گفت آری ھمه ھودار کومه‌له ھستند، اما در مقر دولت بازرسی و نگھبانی می‌دھند. بھرام با اعتراض به گفته‌ھای ثریا به ما گفت شما قضاوت کنید دست ما کی دست آن ھمه پاسدار را می‌شکند. چندین برابر ما پاسدار تا دندان مسلح از صبح زود به روستا و اطراف آوردند و کسی حق رفت و آمد نداشت. ھمه مردان و جوانان روستا را جمع کردند و چندین نفر را بازداشت کردند بردند بالای باشگاه (نقطه استراتژیک و بلند در وسط شھر سنندج که از آنجا بارھا مردم را به رگبار بسته‌اند و در جنگ 24 روزه سنندج عامل منفی در جنگ علیه مردم شھر و نیروھای مقاومت بود) و شکنجه کردند و بعضی دست و پا شکسته برگشتند. البته با این وجود رضایت ندادیم و بمدت چند روز با زن و بچه و کوچک و بزرگ اعتراض کردیم اما عاقبت کار عده‌ای تسلیم شدند و اراده بقیه ھم ضعیف شد و آنھا موفق شدند مردم را به زور مسلح بکنند تا از ورود پیشمرگه به روستا جلوگیری بکنند و بالاخره مقر را در روستا دایر کردند و تسلیح اجباری روستا را عملی کردند.

ثریا گفت استراحت می‌کنید یا برایتان خوردنی بیاورم؟ خستگی جسمی اشتھای غذا خوردن را از ما گرفته بود اما تمایل به نخوردن و خوابیدن سریع در چھره ما پنھان نبود و آن را نشان دادیم که چند لحظه‌ای طول نکشید ھمگی در خواب عمیقی فرو رفتیم. نزدیکھای ظھر بود که با سر و صدا بازی بچه‌ھا یکی بعد از دیگری از خواب بیدار شدیم و نھار را ھمگی با ھم خوردیم البته روز تعطیلی بود و به ھمین دلیل بھرام ھم با ما غذا خورد. یکی دو ساعت از صرف غذا گذشته بود و فارغ از ھر گونه خستگی به سخنان بھرام گوش می‌دادیم خاطرات مقاومت مردم روستا را در مقابل تسلیح اجباری را تعریف می‌کرد و در عین صحبت کردن مدام از نقش ثریا در آن اعتراضات نقل می‌کرد که ثریا با چه جسارتی دست بچه‌ھا خردسالش را گرفته و جلو ماشین‌ھای پر از پاسدار و مزدور مسلح را سد کرده بود و مانع ادامه حرکت آنھا شده بود. آنھا مرتباَ حرف ھمدیگر را قطع می‌کردند تا چگونگی ماجرا را بھتر برای ما به تصویر بکشند. موضوع دیگری که به بحث نسبتاَ طولانی تبدیل شد بحث مذھب و عقاید مذھبی بود که عصر آن روز را به خود اختصاص داد، ابتدا از آنجا شروع شد که بھرام سخنان حاج رسول ھمسایه‌اش را که چندین بار با ھم برخورد کرده بودند، برای ما بیان می‌کرد او می‌گفت، حاج رسول ھر بار با سماجت تمام به تبلیغ نماز و روضه می‌پردازد، اینکه نماز فرض است و بھتر که مسجد روستایمان از این بیشتر خلوت نباشد، بیائید و بھتر به فکر عاقبتمان باشیم، ناخداگاه ثریا وسط حرفھای بھرام پرید و گفت تو چه جوابی بھش دادی، ای آخ اگر یک بار به من می‌گفت می‌دانستم چه جوابی به او بدھم، مردیکه باید بفھمد پررویی ھم حدی دارد. دفعه دیگه بھش بگو تو جیب مردم را خالی می‌کنی، به یتیمان ھم رحم نمی‌کنی، به سراغ دختران ٢٠ ساله میروی و قصد ازدواج با آنھا را داری، آره مسجد جای تو و امثال توست باید بروید آنجا” گناھانتان” را پاک بکنید، بھرام گفت نمی‌شود ھمه چیز را گفت، من ھر بار چیزھای به او میگویم و طبق عادت ھمیشگی شال زرد رنگ دور کمرش را شاھد می‌گیرد و می‌گوید قسم به آن جای که این شال را آوردم من خوبی ترا می‌خواھم و ھنگام معامله ھم عادت کرده و برای کلاه سر گذاشتن مردم، دستی روی شالش می‌کشد و اغلب می‌گوید قسم به این شال در این معامله نفعی نمی‌برم. ثریا گفت مشکل تو اینه که ھنوز به وجود خدا عقیده داری، یکی از رفقا با خنده گفت آری کاک بھرام این دلیل اصلی است که امثال حاج رسول را به اصرار برای کشانیدن مردم به مسجد جسورتر می‌کند. بھرام مکثی کرد و فقط به این گفته اکتفا کرد که باید چیزی باشد تا عامل این کره خاکی و شب و روز شدن آن شود. من ھم بیشتر از این نمی‌دانم و اصلاَ بلد نیستم نماز بخوانم و اگر کسی بمیرد، نمی‌دانم در میان جمع یک فاتحه ھم بخوانم و فقط سکوت می‌کنم. ثریا گفت اگر حتی ھم خدا وجود داشت من از تنفرم نسبت به او کم نمی‌شد، مگر در ھمه روایات و در مساجد نمی‌گوئید ھمه اتفاقات فقط به میل او انجام می‌شود و سرنوشت ما قبلا معلوم شده من روز خوش در زندگیم ندیده‌ام و زندگی راحتی برای مردم نبوده و نیست و ھمه جا ظلم میکند، پس سازنده این سرنوشت شایسته تنفر می‌باشد. بھرام دیگر سکوت را پیش گرفته بود و بقیه بعد از ظھر را تقریباَ ما بیشتر بر مسایل تاریخ تکامل جامعه و درک ماتریالسیم از ھستی و زندگی و نام بردن از پیشرفتھای علمی و جوابھای امروز به تاریکی‌ھای ذھن افراد اختصاص دادیم. ھوا که رو به تاریکی می‌رفت با جلال بر سر ادامه حرکت شب به مشورت پرداختیم و دیگر من می‌بایست از آنان جدا شدم . آنھا راھی شھر سنندج بودند و من میسر دیگری را می‌رفتم و قرار گذاشتم که بعد از چند روزی که من ماموریتھایم را انجام دادم در شھر ھمدیگر را ملاقات بکنیم جلال اصرار داشت که به خاطر ناامن بودن منطقه و نظامی شدن منطقه‌ی “چه‌م شار” یک نفر از واحد شھر را ھمراه من بفرستد اما چون ماموریت من جنبه تشکیلاتی داشت موافقت نکردم ولی جلال اصرار می‌ورزید و موقعی که من ھم موافقت کردم بیشتر تمایل داشتم که محمد (حه‌مه میراوابا) همراه من بیاید اما از جلال پرسیدیم که چرا محمد این ھمه روز کاملاَ ساکت بود و در بحث‌ھا دخالت نمی‌کرد و نگران بود نکنه مشکلی دارد و دوست نداشته باشد با من بیاید؟ گفت: که آری کمی نگران است اما چیزی نیست و بھتر است با تو بیاید. ھوا کاملاَ تاریک شده بود و من و محمد از ھمه خدا حافظی کردیم و بھرام قبل از ما یک بار کوچه را کنترل کرد و گفت شبھا گشت‌ھای مقر به داخل روستا می‌آیند و باید مواظب باشید چند کوچه‌ای را طی کردیم و چون مسیر حرکت به سوی روستای حسن‌آباد را بلد بودم جلو حرکت می‌کردم و ھنگامیکه آخرین خانه روستا را پشت سر گذاشتم ناگھان محمد صدایم کرد چند متری از من فاصله داشت و برگشتم و عقب را نگاه کردم که متوجه کمین یا افراد مسلح نیروھای رژیم شده است پرسید آیا کاملاَ روستا را پشت سر گذاشته‌ایم و مقر کجاست من با آری جواب دادم و گفتم مقر سپاه وسط آبادی بود و دیگری ما وارد میسرمان بسوی حسن آباد شدیم. ناگھان جمله‌ای را به زبان آورد که مانند پتک مغزم را به حالت فلج درآورد در حالیکه انتھای لوله تفنگش را زیر چانه‌اش قرار داده بود، گفت:

“من خودکشی میکنم” ناخودآگاه به سوی او قدمی برداشتم و می‌خواستم چیزی بگویم، فریادی بزنم، نه‌یی بگویم که صدای رگبار آمد و روی تفنگش افتاد به او رسیدم دیگر تکان نمی‌خورد فاصله زیادی ھم به مقر داخل روستا نداشتیم بیسیم کوچک دستی که ھمراھم بود روشن کردم و می‌خواستم جریان را به جلال بگویم که آنھا ھم خود را به آنجا برسانند که جنازه وی را منتقل و از آنجا دور کنیم اما کسی روی خط نبود. تفنگش را روی دوشم انداختم، جنازه‌اش خیلی سنگین بود و حمل آن خیلی سخت و مشکل، تا فاصله چند صد متری جنازه را دور کردم و در یک دره نزدیک به مرغداری زیر بوته و گیاه قایم کردم طوری که به راحتی دیده نمی‌شد و به سوی تپه‌ای که مشرف بر روستای قره‌یان بود به راه افتادم و بی سیم را روشن کردم جلال روی خط آمد و بلافاصله پرسید صدای تیراندازی چه بود؟.

به کمین افتادی؟ گفتم نه اما، محمد خودکشی کرد جلال مکثی کرد و پرسید جنازه‌اش کجاست من ھم محل اختفای جنازه را به او گفتم و قول داد ترتیبی بدھد که صبح زود جنازه را قبل از اینکه کسی به محل اختفای او پی ببرد از محل منتقل کرده و خاک‌سپاری کنند. قبل از اینکه که فرستادگان جلال برسند صیح زود یکی از اھالی روستا جنازه را پیدا کرده بود. بیسیم را خاموش کردم و در حالیکه مرتباَ صحنه دلخراش و جمله تکان دھنده محمد لحظه‌ای از ذھنم دور نمی‌شد با دلی گرفته و غمگین به سوی حسن آباد براه افتادم.

حسن آباد بزرگترین روستای آن بخش”چه‌م شار” سنندج بود، در ضمن مرکز فرماندھی محور ژاوه‌ر‌و – سنندج ھم بود. یک سال قبل در عملیات موفقیت آمیز پیشمرگان گردان شوان فرمانده شرور و جنایکار آن منطقه به ھمراه یک ستوان نظامی از پای در آمدند. ھلاکت فرمانده مذکور باعث موج شادی مردم روستاھا و شھر سنندج شده بود و بخصوص مردم روستای حسن آباد که فرمانده مذبور نقش منفی و زیادی در اذیت و آزار مردم داشت. البته نیروھای مسلح رژیم بیکار ننشتند و جدا از آزار و اذیت و دستگیری جمعی از مردم، ترسانیدن و به پخش شایعه در میان مردم اقدام کرده بودند و تا حدی در روحیه‌ی ھوداران کومه‌له تاثیرات منفی به بار آورد بودند. از جمله شایعه‌ای مبنی بر اینکه، شب ھنگام یکی از اھالی روستا را دیده‌اند که قد بلندی دارد که شبانه از دیوار خانه‌ھا روستا بالا می‌رود و از پنجره‌ھا داخل اتاق‌ھا را نگاه می‌کند و حضور بیگانه را زیر نظر دارد و اگر موردی را کشف کند به مقر سپاه در روستا خبر می‌دھد. موقعی که به نزدیکی روستا رسیدم ھنوز مردم نخوابیده بودند و در کوچه‌ھا ھنوز رفت و آمد دیده می‌شد. در یک بیشه درخت چنار تصمیم به ماندن گرفتم تا رفت و آمدھا در کوچه تمام شود و بدون اینکه کسی متوجه شود من ھم به محل مورد نظر بروم . مدتی که گذشت در حالیکه اسلحه‌ام را در دست گفته بودم با دقت به سوی اولین خانه‌ھای پایین روستا به راه افتادم و از کوچه‌ای عبور کردم البته در وسط کوچه‌ھا حرکت نمی‌کردم، ھمیشه بغل دیوارھا حرکت می‌کردم و این دو خاصیت داشت یکی که بغل دیوارھا ھمیشه تاریکتربود و سایه انسان کمتر دیده می‌شد و اگر به نیروھای نظامی برخورد می‌کردم خطر کمتر بود اما در وسط کوچه راحتر مورد ھدف تیراندازی عوامل حکومت قرار می‌گرفتم .به خانه مورد نظرم که رسیدم نگاھی به اطراف انداختم و ھمه جا خاموش بود و فقط گاه و بیگاه صدای پارس سگھا به گوش میرسید. از دیوار کوتاھی بالا رفتم اھالی خانه ھمه خوابیده بودند و چون فصل گرما بود بخشی از آنھا در حیاط و بقیه ھم در پشت بام خانه خوابیده بودند و به نزدیکی آنھا که خوابیده بودند رسیدم. ظرف گلی که تفاله‌ھای خشک شده حیوانات را در آن آتش زده بودند دود زیادی می‌کرد که برای دور کردن پشه‌ھا از آنھا تاثیر خوبی داشت، با صدای آرامی آنھا را صدا زدم و لحظاتی بعد ناگھان رضا از خواب پرید و با صدای بلند داد کشید و گفت از ما چه می‌خوای و با چوب دستی کوتاھی به سوی من حمله برد. من در جای خود نشستم و تفنگ را بر زمین گذاشتم و چندین بار گفتم:

رضا، رضا، خودم ھستم، عه‌به، عه‌به، صدایت را پایین بیاور دستش را پایین آورد و به طرفم آمد و مرا در بغل گرفت و مرتباَ می‌گفت: خجالتم، چرا اینکار را کردم بیا بریم داخل خانه و صبح برایت تعریف می‌کنم که در روستا چه خبرھا ھست. صبح روز بعدش یکی از ھمسایه‌ھا پرسیده بود که چرا رضا دیشب داد زده است، فریده ھمسر رضا در جواب گفته بود که رضا پایش به منقل داغ آتش دود خورده بود در صبح آنروز ھمگی از شایعات داخل روستا و تاثیر آن در میان مردم تعریف می‌کردند که نگرانی عده‌ای شده بود البته رضا گفته بود عکس‌العمل من ھم در خواب دیشب ناشی از نگرانی آن شایعات بود. آنروز را در روستای حسن‌آباد ماندم و چندین ملاقات داشتم و کارھایم را تمام کردم، اما غمگین و دلگرفته از خودکشی محمد و بی‌اطلاعی از جریانات بعد از آن شب، ھمه فکرم را به خود مشغول کرده بود و برای دیدار و ملاقات با جلال لحظه شماری می‌کردم. تصمیم گرفتم قبل از اینکه به شھر سنندج بروم ماموریتھایم را در روستاھای زه‌نان- کیلانه- مربزان به سرانجام برسانم چند روزی را در آن روستاھا و باغھای اطراف بسر بردم و کارھایم که تمام شد راه و مسیر کوه آبیدر را در پیش گرفتم و تا رسیدن به قله آبیدر دو بار استراحت کردم و بالای قله آبیدر که رسیدم دیگر شھر سنندج دیده می‌شد و شھر به محاصره تاریکی در آمده بود و اما ھمچنان چراغھایی می‌درخشیدند و انگار تصمیم به تسلیم تاریکی نداشتند از میان چراغھای بی‌شمار و انبوه یک شھر بزرگ نورافکن‌ھای پرنور مراکز نظامی و مقرھای نیروھای رژيم بیشتر خودنمایی می‌کرد، اما نیروھای بیشمار و دستگاھھای اطلاعاتی و جاسوسی با وجود خانه‌گردی و دستگیری و اعدامھا و تبعید خانواده‌ھا و دھھا اقدام ارتجاعی و سرکوبگرانه نتواسته بود روحیه مبارزاتی و انقلابی شھر را در ھم بشکند، در واقع شھر سنندج دو چھره داشت از یک طرف صف رژه‌ھای نظامی و سرکوبگر که به ھمه جوانب زندگی مردم چنگ‌ زده بود و از طرف دیگر اعتراض و مبارزه و تشکل بود که شیوه و سیاست غالب بر ھمه آن جنب و جوش‌ھای اعتراضی تسلط چپ و گرایش به کمونیست بود، جریان ناسیونالیستی “مشخصاَ حزب دمکرات در جنوب از تلاش برای جلب سمپاتی به سیاستھایش ناامید شده بود، از طرفی دیگر حرکات اعتراضی مردم و بخصوص جوانان، تشکیل اتحادیه‌ھا و تشکلھای کارگری و برگزاری مراسم اول ماه مه‌ھا و ٨ مارس روز جھانی زن و حضور ھمیشگی پیشمرگان و واحدھای نظامی کومه‌له در شھر سنندج و انجام دھھا عملیات نظامی در روز روشن ھمه اینھا صحنه‌ھا و چھره اعتراضی و مبارزاتی شھر سنندج بود. آنھم در سالھای حاکمیت سیاه دھه ٦٠ که رژیم در اوج قدرت و مشغول ادامه سرکوب آرمانھای انقلاب ٥٧ بود. برای وارد شدن به شھر مشکل چندانی نبود و از ھر طرف شھر که می خواستم توانش را داشتم چون راھھا را بلد بودم و فقط به ھنگام شب در بعضی از راھھا ورود به شھر توسط نظاھیان رژیم کمین‌گذاری بود که می بایست با احتیاط حرکت کنم بخصوص از مسیر دامنه کوه آبیدر برای من آسانتر بود چون سالھا قبل ھم بارھا از این راھھا وارد شھر شده بودم و در دوران قبل ار انقلاب در مدرسه راھنمایی محله “کلکه‌جار” که در دامنه پایینی کوه آبیدر واقع شده، تحصیل می‌کردم، تصمیم گرفتم به منزل آشنایی در محله کلکه‌جار بروم و تا عصر آن روز آنجا بمانم آشنائی من با این خانواده از یک سال قبل شروع شد، که در ھمچنین حالتی ھمراه با یکی ار رفقا “موسی یوسفی” از کوه آبیدر روانه شھر شدیم، البته ھوا ھنوز تاریک و روشن بود، دم صبح بود که به محل رسیدیم و چون به محلی دیگر دسترسی نداشتیم ناگزیر و به اجبار و بدون شناخت قبلی زنگ خانه‌ای را زدیم و از آنھا خواستیم که در صورت امکان تا دم غروب در خانه‌شان بمانیم، آنھا خانواده‌ای شریف و محترمی بودند که ابتدا به ما باور نداشتند و مرتباَ می‌گفتند که میدانیم شما از طرف سپاه پاسداران آمده‌اید و می‌خواھید ما را امتحان بکنید که ما با پشمرگان ھمکاری می‌کنیم یا نه ! اما ما با اصرار و توضیخات و نشان دادن کارت شناسایی کمی آنھا را قانع کردیم و وارد خانه شدیم که مرد خانواده، استاد احمد صبح زود بیرون رفته بود و وقتی که به خانه بر گشت ما را در بغل گرفت و گفت الان دیگر اطمینان دارم که شما پاسدار نیستید، البته استاد احمد مشخصات ما را در نزد خانواده‌ای که در ھمان محله بودند و ما را می شناختند، داده بود و بعد از تائید آنھا دیگر استاد احمد و خانواده‌اش با ما با محبت‌تر برخورد کردند. بنابراین راه محله کلکه‌جار و منزل استاد احمد را در پیش گرفتم و ھر چه به خانه‌ھا نزدیک می‌شدم در روشنای نور بیشتر قرار می‌گرفتم و بخصوص نورافکن‌ھای ساختمان ساواک قدیم که حالا وارث جدیدش یعنی ساواما در آن اطراق کرده بودند تا نزدیکی جاده کمربندی در دامنه آبیدر را روشن کرده است. بدون اینکه به مانعی برخورد بکنم به جلو در خانه استاد احمد رسیدم زنگ در خانه را فشار دادم که چراغ راھرو روشن شد و استاد احمد پشت در حیاط حاضر شد و پرسید کی ھستید و چه می‌خواھید؟. به محض اینکه اسمم را به او گفتم در باز شد و با استاد احمد ھمدیگر را بغل کردیم و بقیه خانواده ھم بیدار شده بودند و بدون اینکه اظھار نارضایتی و ناراحتی بکنند که در آن ایام شب آنھا را بیدار کرده‌ام از من بگرمی استقبال کردند. از آنھا اخبار و وضعیت داخل شھر را جویا شدم و گفتند مثل ھمیشه فشار و خفقان و دستگیری روزانه ادامه دارد، زندگی را بر مردم سیاه کرده‌اند از اخبار عملیات نظامی در شھر چیزی نگفتند کمی به فکر رفتم زیرا جلال بعضی از اقدامات اولیه واحدش را به من گفته بود و از جمله تنبیه چند مھره که باعث دستگیری و اعدام عد‌ه‌ای از جوانان شھر بودند و زندگی را بر مردم تنگ کرده بودند و اخطار به بعضی عوامل دیگر و کارھای مالی و جمع آوری پول و امکانات، تا بعد از ظھر آنروز را من پیش آنھا ماندم و بعد از صرف نھار تصمیم به ترک خانه گرفتم و به آشنایی زنگ زدم و نیم ساعتی که گذشت در حالیکه تفنگ کلاشینکف تاشو را در یک گونی گذاشته بودم از آنھا خدا حافظی کردم و دو کوچه آنطرفتر ماشین منتظر من بود و با سلام و علیک عادی و بدون اینکه با ھم دست بدھیم من وارد ماشین شدم و براه افتادیم در وسط‌‌‌ھای راه از عباس تشکر کردم که فورا دنبال من آمده و با محبت زیادی گفت اصلا جای تشکر نیست و ھر دقیقه‌ای بخواھی ھیچ کمکی از شما دریغ نخواھم کرد و گفت یکی دو روز است که به گشتی‌ھای داخل شھر اضافه شده و در بعضی چھار راھھا در داخل ماشین‌ھا مردم را کنترل می‌کنند، سوال کردم آیا خبری شده یا درگیری نظامی پیش آمده ،عباس اظھار بی اطلاعی کرد، مسیر را به او گفتم و طولی نکشید که به نزدیکی ھای مقصدم رسیدم و عباس ماشین را در گوشه‌ای نگه داشت و گفت خیلی مواظب باش و اگر جایی رفتی زنگ بزن، به گرمی از ھم خدا حافظی کردیم و من راه افتادم. جلو در خانه ایستادم و زنگ خانه را به صدا در آوردم آسیه‌ خانم در را باز کرد و در حالت تعجب خاصی گفت بیا تو و در حیاط را بست و مرا در بغل گرفت و پرسیدم مھمان دارید او گفت نه، روز جمعه بود و ھمه در خانه حضور داشتند با بقیه اھالی خانه ھم احوال‌پرسی کردم و گونی حامل اسلحه را در راه پله مسیر پشت بام خانه گذاشتم و اسلحه کمری و نارنجک دستی را طبق عادت در نزد خود نگه داشتم آنھا مرا به سوی اتاقی دعوت کردند و آسیه‌ خانم لبخندی زد و گفت حلال‌زاده ھستید.

گفتم چرا آسیه خانم؟. لبخندی زد و گفت امروز از شما صحبت می‌کردیم و گفتیم این روزھا دیگر پیدایشان می‌شود و دیدیم که امروز آمدید، و بعد جویای حال چند نفر از پیشمرگان شدند که از نزدیکان آنھا بودند. بعد از ظھر نزدیکیھای عصر بود که از پله‌ھا به طرف پشت بام خانه رفتم و بیسیم را روشن کردم چندین بار جلال را صدا زدم جوابی نیامد اما از آن سو یکی مرا با اسم صدا زد و سو ال کردم کی ھستی و گفت من صباح ھستم و از او سوال کردم جلال پیش تو نیست جواب دادند اتفاقا من ھم دنبال او می‌گردم و با او کار فوری دارم و جلال ھم پیدایش نیست و به ما گفته بود اگر کار فوری داشتید با تو تماس بگیریم و الان به تو احتیاج داریم و باید حتما ھمدیگر را ملاقات بکنیم. چون من جز واحد آنھا نبودم و کارم در یک ارگان دیگه بود قاعده و قرار ارتباطی من در شھر فقط با جلال مسئول گروه بود و از طرفی صباح اصرار می‌ورزید که با من ملاقات بکند و پرسیدم که چرا و ضرورت آن چیست؟ جواب داد که ما چند نفری مشکل جا و اسکان داریم اما در وسط جملاتی که می‌گفت مکث طولانی بود. یکی دو سوال از او کردم باز با مکث جواب می‌داد، ما ھر چند که چند روز قبل از ھمدیگر جدا شده بودیم اما وضعیت بشدت پلیسی و امنیتی شھر سنندج مرا وادار می‌کرد که از آن مکالمه مشکوک بشوم با ھمه اطمینانی که به صباح داشتم و در تشکیلات مخفی و در تشکیلات علنی ھم فردی پر انرژی بود، اما جانب احتیاط را گرفتم و در پاسخ آخرین سوالش که گفت الان کجا ھستی؟ جواب دادم ھمانجای که چند شب پیش با ھم بودیم و در ھمسایگی خودت و آدرس خانه باغی را به وی دادم چندین بار دیگری ھم جلال را صدا زدم اما جوابی نشنیدم و به اتاق پذیرائی پایین برگشتم و به فکر فرو رفته بودم ھوای بیرون ھم گرم و آفتابی بود از پسر بزرگ خانواده پرسیدم امروز جمعه است قصد رفتن جایی را ندارید گفت مگه می‌شود ما ترا تنھا بگذاریم و بیرون برویم و گفتم ولی من از شما می‌خواھم که اینکار را برای من بکنید و به خانه‌باغھای ناسیر بروید و یکی یا دو ساعت تفریحی که گذشت بر‌گردید. ھیچ چیزی از مکالمه بیسیمی با صباح و غیره را به آنھا نگفتم. آنھا با ماشین‌شان رفتند، اما حدود یک ساعتی که گذشته بود بر گشتند و کمی نگران بودند و گفتند اطراف روستای ناسیر و خانه‌باغھا ھمه محاصره و بازدید بود و مردم را ھم راه نمی‌دادند و مجبور بودیم برگردیم این را که شنیدم مشکوکیت به قطعیت نزدیک می‌شد و سراپای وجودم را نگرانی فرا گرفت در ذھنم سوالاتی خطور می‌کردند از جمله اگر دستگیری داشته‌ایم در چه حدی بوده است و کی زیر ضرب قرار گرفته است. رژیم سالھا بود در شھر سنندج دنبال می‌کرد نقشه می‌ریخت، پول خرج می‌کرد و جاسوس تربیت می‌کرد اما موفقیت چندانی به دست نیاورده بود. دو یاداشت کوتاه با یک محتوای جزیی و احتمال دستگیری صباح را نوشتم و به آدرس مختلف برای جلال فرستادم و شفاھی ھم به طاھر پسر بزرگ خانواده خاطرشان کردم که به گیرندگان نامه اصرار کنی که تلاش کنند نامه را فوری به جلال برسانند. نامه‌ھا رسیده بود و رابط‌ھا قول داده بودند. نامه را فوری به جلال برسانند. ھوا که تاریک شد به تپه‌ای که فقط دامنه‌اش خانه‌ھای مسکونی بودند، راه افتادم و بالای تپه که رسیدم به محض اینکه بسیم را روشن کردم جلال سر خط آمد و اولین جمله‌ای که بیان کرد گفت کجایی؟. تو که ھنوز در ساواک نیستی و خندید و گفت راستش را بگو ما را گیر پلیس ندھی. این را که گفت کمی خیالم از طرف جلال راحت شد و من ھم با شوخی ھمان سوالھا را از او کردم و شوخی چند لحظه‌ای که تمام شد و کمی آرامش به من دست داد. از وی جریان دستگیری را پرسیدم. او گفت امروز عصر تو که با صباح بیسیمی صحبت می‌کردی من تا حدودی مکالمه را می‌شنیدم اما چون محله‌ای که در آن بودم در ارتفاع پاینی بود نمی‌توانستم صحبت بکنم. از بقیه اعضای واحد جویا شدم گفت: ھمدیگر را دیدیم، برایت تعریف می‌کنم در حین اینکه می‌خواستیم محل ملاقات را تعیین بکنیم یکی دیگر سر خط آمد و فوراَ اسم مرا صدا زد و گفت کجایی فوراَ صدای شوکی (شکرالله خیرآبادی) فرمانده نظامی گردان شوان را شناختم و من از او سوال کردم که کجا ھستی فکر نمی‌کردم که او ھم در شهر باشد و بیشتر حدس می‌زدم ھمراه واحد در حومه شھر سنندج باشند، اما اسم فردی را آورد که آنجاست و آن فرد قبلا ھمکلاسی من و شوکی بود که دو تا اسم داشت و ما بیشتر اسم دوم و غیر شناسنامه‌اش را صدا می‌زدیم به شوکی اشاره کردم که مشکلاتی پیش آمده و زیادی بوسیله بیسیم صحبت نکنیم. کمتر از یک ساعتی طول کشید که ما سه نفر (من و جلال، شوکی) در نزدیکی محل سکونت شوکی ھمدیگر را ملاقات کردیم و یک وانت سواری که جلال به ھمراه داشت،ما را به خانه‌ای در یکی از محلات شھر سنندج رساند و خانه متعلق به یکی از آشنایان شوکی بود و خانواده بسیار مھربان که از ما به گرمی استقبال کردند و ما سه نفر ھم راجع به کارھایی که فردای آن شب ضروری بود تصمیم گرفتیم از جمله شیوه انتقال جمیل یکی از پیشمرگان کومه‌له که در درگیری زحمی شده بود و آنوقت دیگر معالجه او در شھر سنندج به اتمام رسیده بود و می‌بایست ترتیب انتقال وی از شھر سنندج به مناطق آزاد داده می‌شد. روز بعد ما ھنوز در آن خانه بودیم و شوکی با تعدادی از فامیل‌ھایش که سالھا بود ھمدیگر را ندیده بودند ملاقات کرد. تصویرش ھنوز در ذھنم باقی است. آنھا مدام شوکی را از صمیم قلب در بغل می‌گرفتن و صورتش را چگونه غرق بوسه می‌کردند و کوچلوھا چگونه از سر و کولش بالا می‌رفتند و خسته نمی‌شدند، انگار سالھای متمادی دیگری وی را نمی‌بینند و شاید اصلاَ او را ملاقات نکنند. شھرت و جسارت و ابتکارارت فرماندھی نظامی شوکی در ضربه زدن به ماشین نظامی ھار جمھوری اسلامی زبانزد خاص و عام در شھر و روستای (جنوب کردستان) بود و این به محبوبیت وی حتی در میان فامیل و خانواده افزوده بود. در آن روز ما تا حدود عصر ترتیب امکانات انتقال جمیل و خالی کردن بعضی منازل از مدارک و اسلحه و بعضی از امکانات دیگر را دادیم و با یک واحد از پیشمرگان دیگری در حومه شھر در ارتباط بودیم و اطلاع ھم پیدا کردیم که از اعضای واحد شھر تنھا جلال به دام پلیس نیفتاده بود. شروع دستگیرھا از آنجا شروع شد که یکی از ھوداران کومه‌له در شھر سنندج که قبلا با واحد نظامی پیشمرگه ھمکاری می‌کرد، در فاصله چند ماھی که واحد شھر از آنجا دور می‌شوند و ھمه زمستان را در اردوگاھھا مستقر بودند آن فرد به ھمکار رژیم تبدیل می‌شود و افراد اطلاعات و سپاه ھم می‌دانستند که به محض بازگشت واحد نظامی با وی تماس می‌گیرند و عین ھمین حدس ھم درست بوده و اولین کس با آن فرد تماس می‌گیرد صباح بوده که به دستگیریش می‌انجامد و در جریان فشار و شکنجه و تھدید وی را وادار به ھمکاری می‌کنند که از جمله به دستگیری بقیه افراد یعنی جمشید خزدوزی و محمد امین مھاجر و جمع دیگر انجامید که بعدھا ھمراه با ده‌ھا انسان دیگر و مینجمله صباح در زندانھای سنندج ھمگی تیرباران شدند. در عصر آن روز که ما در خانه آشنای شوکی بودیم، اطلاع یافیتم که خبر دستگیریھا در شھر پیچیده و رژیم جو پلیسی شدیدی در شھر حاکم کرده است. تعداد گشتی‌ھا در شھر و راھھای خروجی به شھر اضافه شده بود و شایعه ضربات سخت به پیشمرگان کومه‌له در سطح شھر رایج بود و در محله‌ای ھم که ما در آنجا بودیم به شکل غیرمعمول تعدادی گشت نظامی مشاھده می‌شد. ما حدس زدیم که راه‌یابی از طریق بیسیم و ارتباطاتی که واحد نظامی اطراف شھر داشتیم به نزدیک ما رسیده‌اند و ما به این نتیجه رسیدیم که شھر را ترک بکنیم و شوکی گفت نیروھای نظامی رژیم حدس می‌زنند که بقیه ما موقع شب شھر را ترک می‌کنیم و آنھا آمادگی کمتری در روز در راھھای ورود و خروجی شھر ترتیب می‌دھند بنا بر این بوسیله یک تاکسی بار به طرف روستای که واحد نظامی دیگر پیشمرگان آنجا بودند راه افتادیم جلال که ھیکل درشت و قد بلند بود و زود تشخیص داده می‌شد در جلو بغل دست راننده نشست، من و شوکی در عقب ماشین نشستیم و اسلحه‌ھایمان آماده، اما در دو گونی سرباز گذاشته بودیم که اگر در بین راه ما را نگه می‌داشتند و یا مشکوک می‌شدند برایمان قابل دسترس باشد و اگر مجبور به استفاده از آن نبودیم چون تصمیم گرفته بودیم بعنوان دست فروش وارد یکی از مغازه‌ھای آبادی شویم و غیر از این در طول روز و با توجه به اینکه پایگاه نظامی رژیم در روستا بود ورود ما ریسک بنظر میرسید، ما با استفاده از یک جاده بیراھه و کم رفت و آمد به داخل روستا رسیدیم و ھنوز ھوا روشن بود و اسلحه‌ھا را داخل گونی انداخته و به ھمراه چندین گونی برنج دیگر که بعنوان سنگر پشت ماشین گذاشته بودیم پیاده شدیم و وارد خانه‌ای که مغازه نیز بود شدیم. صاحب مغازه را می‌شناختیم و بدون دردسر موفق به استقرار در آنجا شدیم واحد دیگر پیشمرگان نیز در دو خانه جداگانه استراحت می‌کردند. ما بعد از صرف شام دیگر ھوا تاریک شده بود با بقیه تماس گرفیتم و مکانی را در بیرون از روستا تعیین کردیم و بعد از دقایقی ھمه به ھم رسیدیم و از دیدن ھمدیگر ھمه به ھیجان آمده بودیم و بخصوص که آنھا نمی‌دانستند که چند نفر از واحد شھر دستگیر شده‌اند و ھمسرم (مریم) که ھمراه واحد بود تا آن لحظه نمی‌دانست که آیا من جزء دستگیر شدگان ھستم یا نه، بعدھا برایم تعریف کرد که در طول روز ھمیشه فکر می‌کرده که من دستگیر شده‌ام. در بیرون روستا حدود نیم ساعتی با ھم بودیم و بعداَ به دو گروه ھر کدام برای ماموریت‌ھای از ھم جدا شدیم البته در دو میسر مخالف، ما به طرف سد قشلاق و روستای “باوه‌ریز” و دسته دیگه به طرف مسیر روستاھای “قره‌یان و حسن‌آباد” راه افتادیم. گروه ما عبارت بودند از یک واحد از پیشمرگان گردان شوان به نامھای شوکی (شکرالله خیرآبادی)، جواد باوه‌ریز (جمال رضایی)، شریف تیرگران، منصور پاکسرشت، حه‌مه باوه‌ریز (محمد صادقی) و از دسته سازمانده حومه شھر سنندج مشھور به “دسته سازمانده چه م شار” امیر کلاه قوچی، مریم ناوه، دکتر حه‌مه علی. ما مسیر روستای باوه‌ریز را در پیش گرفتیم، کشتزارهای سبزیجات منطقه “گریاشان” را طی کردیم و به نزدیکی پل قشلاق که رسیدیم بدون اراده ایستادم و نگاھی به جلو و عقب صف‌مان انداختم نفرات را زیر نظر گرفتم با قلب پر از اندوه و غم به یاد چند شب گذشته که از زیر پل رد می‌شدیم متاسفانه از آن افراد فقط من و جلال که با گروه دیگر رفته بود مانده بودیم. در طول راه که‌ می‌رفتیم یارای سخن با کسی را نداشتم. از جاده اصلی سنندج ھمدان بدون دردسر گذر کردیم، بین رودخانه قشلاق و روستای قشلاق در میسر رود حرکت می‌کردیم و از یک نقطه آب که عمق کمتری داشت به آن سوی رودخانه رفتیم ھر کسی نفری دیگر را کول می‌گرفت که ھمگی خیس نشوند وقتی که به خشکی رسیدیم شوکی پیشنھاد استراحت را داد ھمگی پذیرفتند و من ھم دراز کشیدیم که شوکی بغل دستم نشست و گفت به ماشین احتیاج داریم که یک سری وسایل جاسازی شده در آن نزدیکی‌ھا را به مناطق دیگری بتوانیم حمل کنیم اتفاقاَ در جاده سنندج صلوات‌آباد دسترسی به ماشین امکانپذیر بود و به محض اینکه گفتم در نیم ساعتی ما چندین خانه و کارگاه و مرغداری و گاوداری و غیره را می‌شناسم گفت پس ھمین الان راه بیفتیم، شوکی به جواد باوه‌ریز و شریف تیرگران گفت به ھمراه ما بیاید و با بقیه ھم در نقطه‌ای نزدیک روستای باوه‌ریز قرارگذاشتیم که بعد از انجام ماموریت ھمدیگر را می‌بینیم ھمگی بلند شدیم و به طرف دو نقطه مختلف از ھم جدا شدیم و به طرف گاوداری به راه افتادیم جواد و شریف در جلو حرکت می‌کردند و من و شوکی ھم در فاصله‌ای کمی با آنھا حرکت می‌کردیم به نزدیکی گاوداری که رسیدیم چراغھا خاموش بود و سگھا مرتبا پاس می‌کردند و ناآرام بودند. گاوداری در دامنه تپه کوچکی بود که از یک حیاط و چندین اتاق و انبار و محل گله‌داری حیوانات و طبقه بالا ھم که یک تراس بزرک و چندین اتاق بود قرار داشت ھوا کاملاَ تاریک بود و ما تقریباَ به 50 متری خانه رسیدیم، شوکی به جواد و شریف گفت شما بیرون را بپایید ما داخل می‌شویم و کارمان چندان طول نمی‌کشد و بعداَ می‌رویم، بنابراین آنھا در قسمت جنوبی خانه موضع گرفتند و ما بطرف طبقه اول از کنار دیواری رد شدیم و به تراس رسیدیم به شوکی گفتم تو در بیرون منتظر شو، من‌ ببینم کسی خانه ھست یا نه؟. چندین بار با اسم آنھا را صدا زدم کسی جواب نمی‌داد تا وارد اتاق شدم دو باره آنھا را صدا زدم و صدای خفیفی از خانم خانه به گوشم رسید که من را شناخته بود متوجه شدم که در لابلای رختخوابھا خود را پنھان کرده و با وحشت گفت اینجا چکار می‌کنید؟ پشت بام خانه پر از گروه ضربته. (گروھھای مختلط مسلح سپاه و افراد مزدور محلی ویژه تعیقب پیشمرگه) سریعاَ به سوی تراس رفتم دیدم شوکی در حالیکه سیگار در دست داشت قدم می‌زند و دست وی را گرفتم و به طرف زیر سقف حصار خانه کشیدم و دیگر حالا آنھا پشت بام و مسلط بر ما بودند و در فاصله ٤ الی ٥ متری بالا سر ما، در لحظه که ما به زیر سقفی کوتاه رسیدیم شوکی را متوجه حضور نیروھای مسلح کردم و ھمزمان صدای تیراندازی و رگبار ممتد تفنگ‌ھای خودکار، کلاشنیکف و قناسه خیلی سریع شد. بعدھا جواد برای ما تعریف کرد که او و شریف افراد مسلح را دیده بودند و بلافاصله به سوی گروه ضربت ھجوم برده و به این وسیله می‌خواستند ما را متوجه بسازند و ھم افراد مسلح رژیم را سرگرم کنند که ما بتوانیم بر گردیم. به شوکی گفتم من مسیر حرکت عقب‌نشینی را محافظت می‌کنم اول تو برو، او اصرار کرد که تو برو، من چون دیگر ھیچ فرصتی برایمان نمانده بود ضمن اینکه وی را به سوی پایین تپه ھول دادم مسیری که آنھا بر ما مسلط بودند به رگبار بستم و خشاب پر از گلوله دیگری را آماده کرده و در این لحظه شوکی ھمان محل پشت بام را مورد ھدف قرار داد و مسیر عقب نشینی را ممکن ساخت و من توانستم خود را به او برسانم به طرف قسمت جنوبی خانه براه افتادیم و دیگر ما در میسر تیراندازی و در سطح پاینی قرار داشتیم به نزدیکی جواد رسیدیم دیدیم روی زمین افتاده و اسلحه‌اش را در بغل گرفته در حالیکه یکطرف کامل بدنش مورد ھدف قرار گرفته بود طوری که چندین گلوله به قسمت پا و چندین گلوله به بازویش اصابت کرده بود آنطور که فقط یک پوست باریک از بازویش باقی مانده بود و دستش به ھر طرفی حرکت می‌کرد. پرسیدیم شریف کجاست؟. جواب داد شریف مورد ھدف قرار گرفت و جانباخت و با سر اشاره‌ای به محلی درآن نزدیکی کرد. ما حدوداَ ٢٠٠ متر از خانه دور شده بودیم و آنھا دست از تیراندازی برنمی‌داشتند و مسیر ما را دیوانه‌وار زیر ھدف قرار می‌دادند، در یک لحظه متوجه شدم که شوکی اسلحه‌اش را به سوی گروه ضرب نشانه گرفت و رکباری خالی کرد و با فحش و ناسزا به طرف آنان دوید البته من با عجله خودم را به او رساندیم و دستش را محکم گرفتم و داد زدم چکار میکنی؟ گفت من باید جنازه شریف را بیاورم و به این مزداران ھم درسی بدھم. گفتم ھمین کار را می‌کنیم ولی نه به این شکل، فعلاَ ما دو نفریم و آنھا بر ما مسلط ھستند و شانسمان کم است در ضمن جواد از خونریزی می‌میرد باید جواد را ببریم و با بقیه رفقا به آنھا حمله می‌کنیم با زحمت زیادی شوکی را قانع کردم و دو نفری جواد را حدود ١٠٠ متری دیگری از محل تیررس دورش کردیم. پاک خسته شده بودیم، توان حمل وی را نداشتیم، به شوکی گفتم:

من با جواد می‌مانم و تو برو بقیه رفقای دیگر را بیاور، شوکی به مسیری که قبلاَ از بقیه گروه جدا شده بودیم براه افتاد و در نصف مسیر به گروه برخورد کرده بود چون آنھا به محض شنیدن صدای تیراندازی به سوی ما به حرکت افتاده بودند. در این لحظه صدای تیراندازی کمتر شده بود و جواد می‌پرسید کجاھایم زخمی شده و من ھم سعی می‌کردم دلداریش بدھم و ناگھان گفت یک خواھش ازت دارم من خود نمی‌توانم تیراندازی بکنم، تو یک تیر خلاص به من بزن که من راحت شوم و شماھا به خطر نیافتی با این حالت زخمی شدنم، انتقال من جان شما را به خطر می‌اندازد در حالیکه شنیدن این کلمات سخت غم‌انگیز و کشنده بود، به سویش خم شدم و صورتش را بوسیدم و گفتم این چه حرفیه می‌زنی و متوجه ھستی که چه می‌گی و با شوخی گفتم روحیه‌ات کجا رفته، تو که چیزیت نیست الان بقیه رفقا می‌آیند و به شھر انتقالت میدیم و خوب می‌شوی. در این لحظه شوکی ھمراه با دیگر رفقا رسیدند و به یک خانه باغ تابستانی رفیتم کسی در آنجا نبود حدود یک ساعتی طول کشید تا دکتر حه‌مه علی زخمھایش را ضدعفونی و باندپیچی کرد ھر چند جواد مرتباَ داد و ھاوار می‌کشید و از شدت درد به خود می‌پیچید. بعد از مداوای اولیه چون خانه‌باغی که در آن بودیم در مسیر راه و نزدیک جاده ماشین‌رو بود تصمیم گرفتیم به باغھای دور از روستا در دامنه کوھھا برویم. یک روز را در آنجا ماندیم در خانه باغی که اولین مداوا صورت گرفت مقداری باند خونی و پارچه به جا گذاشته بودیم که این باعث می‌شد که مردم بفھمند ما زحمی داده‌ایم و با خود حمل می‌کنیم و به طریقی به اطلاع مزدوران مسلح مستقر در روستای “باوه‌ریز” برسد و آنھا در تعقیب ما مصرتر ‌شوند به این خاطر برای پاک کردن آثار خون، رفقا محمد صادقی (حه‌مه باوه‌ریز) و منصور پاکسرشت به سوی خانه‌باغ به راه افتادند ولی در وسط راه به دام نیروھای مسلح سپاه و مزدوان محلی می‌افتند اما آسیبی نمی‌بینند و از ھمدیگر جدا افتادند، محمد نزد ما برگشت و منصور که راه را بلد نبود ما را پیدا نکرد و بعد از مدتی اطلاع پیدا کردیم که به شھر رفته و بعداَ دوباره به ما پیوست. دومین شب زخمی شدن جواد که گذشت ما فھمیدیم باید مر تباَ محل اختفایمان را تغییر دھیم و بنابراین تصمیم گرفیتم از مکانیکه در آن بودیم دور شویم و به باغھای روستای “کورکوره” برویم. انتقال یک زحمی بدون ھیچ امکانات حمل و نقل و در بیراھه ھمه ما را بشدت خسته و کوفته کرده بود و بطوریکه ھر کسی با وجود وسایل ھمراه فقط چند صد متری توان حملش را داشت و مرتباَ نوبتی به حمل جواد می‌پرداختیم. شبانه به یک خانه باغ دیگر در دشتھای روستای “کورکوره” کوچ کردیم. محل بلندی بود بطوریکه به راحتی پلیس راه و مقر سپاه پاسداران و جاده اصلی سنندج ھمدان را نظاره‌گر بودیم و قسمت بزرگی از شھر سنندج دیده می‌شد. دم سحر صاحب باغ به آنجا آمد و با ھمه ما روبوسی کرد و از دیدن جواد که زخمی بود متاثر شد و بعد گفت چه کمکی از دست من برمیاید به من بگویید. ما گفتم شدیداَ به دارو احتیاج داریم و باید در شھر برای تھیه آن اقدام کنیم، مرد روستایی بدون درنگ بی‌آنکه ترسی به دل راه دھد آماده شد و مریم را به ھمراه وی برای تھیه دارو به شھر فرستادیم، مریم در حالیکه لباسھای دختر آن مرد روستایی را پوشیده بود و ھمراه وی از پست‌ھای بازرسی جاده و پلیس راه گذشته و روز بعد با دارو و دیگر وسایل زیاد به نزد ما بازگشتند، غروب آنروز از طریق بیسیم با جلال تماس گرفیتم که ترتیب انتقال جواد برای ادامه مداوا در شھر سنندج اقدام کند که به ابتکار شوکی این امر صورت پذیرفت و جواد را به یک محلی دقیقاَ لب جاده اصلی سنندج ھمدان و در ٤٠٠ متری پایگاه سپاه بردیم طوری که آنھا فکر نمی‌کردند ما بغل گوششان باشیم و آنھا گروھھای گشت و تعقیب را به قستمھای کوھستانی فرستاده بودند. روز بعدش جواد با ماشین و ابتکار و مھارت خاصی به شھر انتقال داده شد و در محلھای مخفی تحت معالجه قرار گرفت و قسمت اعظم مداوای او با موفقیت صورت گرفته بود که بسیار رضایت بخش و نسبتاَ بھبود یافته بود. یک بار ھم با بیسیم با وی تماس گرفتیم که از روحیه بسیار بالایی برخوردار بود، اما مدتی بعد متاسفانه به ھمراه چند پیشمرگه دیگه که در شھر سنندج در حال معالجه و استراحت بودند لو رفتند و به دست خونخواران اسلامی گرفتار آمدند و در جریان پاک‌سازی زندانیان سیاسی سال ٦٧ در زندانھای سنندج به ھمراه دھھا تن دیگر از کمونیستھای پر شور از جمله اسرای پیشمرگان گردان شوان که در جریان بمباران حلبچه گرفتار آمده بودند ھمگی اعدام گردیدند که در آخر اسامی آنھا ذکر می‌گردد. ما چند روز دیگر در آن اطراف یعنی قسمت شمال شرقی سنندج ماندیم و مامویتھای که داشتیم به سر انجام رسانیدیم و دوباره ترتبیب انتقال منصور پاکسرست از شھر به سوی واحد داده شد و ھمه از سلامتی و بازگشت او به واحد خوشحال شدیم، خوشحالی که متاسفانه چند ماھی بیشتر طول نکشید زیرا رفیق منصور پاکسرشت ھم جز واحدی بود که در حلبچه مورد حمله بمباران شیمایی و ھجوم نظامی ارتش ایران قرار گرفتند و در آنجا جان باختند یا بعدھا جزء اسرایی بودند که اعدام شدند.

غروب یکی از روزھا به ھمراه عده‌ای دیگر از رفقا ماموریت یافیتم و جمیل یکی از پیشمرگان را که زخمی بود و مداوای وی تمام شده بود و از شھر خارج کرده بودند، در اطراف روستای “آره‌نان” تحویل گرفتیم و به سوی اردوگاھھای مرکزی به راه افتادیم و جه‌وله (گشت سیاسی نظامی) ما برای آن سال ھم تمام شده بود. ھنگامیکه بلندھای روستای “آره‌نان” را طی می‌کردیم و به ارتفاعات در نزدیکی کوه ” آریز” نقطه‌ای که مدتی پیش به ھمراه واحد شھر آنجا را نظاره کرده بودیم را فرا گرفته بود. ما از سالھای ٦٢ ھر سال به شھر سنندج می‌رفتیم و در اطراف شھر ماھھا حضور داشتیم و حجم زیادی از کارھای نظامی و تبلیغ سیاسی و کار تشکیلات سازی را انجام داده بودیم و ھمیشه در آن معادله بسیار نابرابر، جمھوری اسلامی با ھزاران نفر نظامی و پایگاه و گشت نظامی و جاسوس، توان مقابله و جلوگیری از ما را نداشت و با حداقل خسارات کار کرده بودیم. اما تابستان سال ٦٦ رژیم موفق شد به ما ضربه‌ سنگینی وارد کند، جدا از اینکه تعدادی از مردم در شھر دستگیر و زندانی شده بودند که در روحیه مبارزاتی مردم مدتی تاثیر منفی گذاشت. گر چه از آن ضربه‌ھا می‌توانستیم جلوگیری کنیم اما نه در نگرش فنی و نظامی و نه در ھمان سال ٦٦، بلکه سالھای قبل در نگرش ما و تکمیل شده آن در کنگره 6 کومه‌له و بحثھای کمونیزم کارگری راجع به کردستان باید جستجو کرد.”

خاطرات عبدالله سیدمرادی برگرفته از سایت آزادی بیان

بدین سان با دقیق شدن در لایه‌های این نوشته، می‌توان بخوبی نتیجه این اقدام نابخردانه رهبری کومه‌له را فهمید. جدای از دستگیری تمامی پیشمرگان واحد و سه پیشمرگ زخمی دیگر که برای مداوا در شهر بودند و همگی اعدام شدند، در واقع باید گفت فاجعه جدی‌تر را باید در دستگیریهای وسیع فعالان، هواداران، خانواده پیشمرگان و دوستداران جنبش و هر فردی که کوچکترین کمکی در اختیار پیشمرگان قرار داد، جستجو کرد. در واقع واضح و مسلم بود که اگر پیشمرگان به هر فردی که کوچکترین وابستگی به جنبش را داشت و یا از دست‌اندرکاران رژیم متنفر بودند، مراجعه می‌کرد، هر آنچه که در توان داشتند از آنها دریغ نمی‌کردند. این یاری‌دهندگان جنبش کردستان درصد بسیار بالایی از مردم کردستان را تشکیل می‌داد. اما متاسفانه با این شیوه‌ی عمل، این انرژی‌های بالقوه جنبش کردستان نابود و یا به هدر رفت و خطرات جدی جان و مال و توان این نیروهای جنبش را نشانه رفت. برای نمونه:

با لو رفتن منزل پدری منصور آزرم، محل استقرار چند پیشمرگ با سلاحهای مربوط. برافراشتن آنتن چند متری بیسیم موج کوتاه واحد پیشمرگان شهر سنندج برای ارتباط با مرکزیت کومه‌له، بغیر از افراد درجه یک خانواده، اعم از پدر، مادر، برادران و خواهران، اعضای اقوام مانند عموها دایی‌ها و حتی آشنایانشان همگی دستگیر شدند. مدتها پاسداران در منزل آنها کمین کرده و هر فردی را که بر در خانه ‌کوبید، بلافاصله بدرون کشیدند و زیر مشت و لکد خرد و خمیر کردند. نیروهای اطلاعات در پی سایر پیشمرگان واحد در درون شهر در تکاپو بودند. در محله‌ای جمشید خزدوزی پیشمرگ رزمنده و توانا محاصره شد. وی با هوشمندی توانست از محاصره بگریزد، ولی در منزل پدری منصور مجدادا به دام ‌افتاد. بعد از اسیر شدن تمامی پیشمرگان واحد، اینک نوبت به فعالان و هواداران و یاری‌دهندگان این پروژه سراسر خطای کمیته‌ی رهبری کومه‌له رسید. این دستگیری‌ها دیگر برای نیروهای اطلاعاتی امری دور از دسترس و مشکل نبود. تعداد بسیار زیادی از خانواده پیشمرگان دستگیر و زندانی شدند. برای نمونه:

پیرمردی ٧٠ ساله که دو فرزند و داماد خود را در جریان جنبش از دست داده و سه فرزند دیگرش پیشمرگ بودند. دستگیر و مدتی طولانی در سلول انفردی زیر شکنجه نگهداری و به حبس طولانی محکوم کردید، و یا از میان دوستداران کومه‌له، زن و شوهر فلج وی که بر روی وینچر بود و یکی از پیشمرگان زخمی در منزل آنها دستگیر شد، هر دو دستگیر و بعد از فشارهای بسیار، بالاخره زن مسئولیت را عهده گرفت و مرد بدلیل ناتوانی جسمی و مشکلات ناشی از نگهداری وی در زندان، آزاد شد. این خانواده در فقر مطلق بسر می‌بردند و ادامه زندگی برای آن مرد که توان نگهداری از خود را نداشت به جهنم تبدیل شد. در موردی دیگر تعدادی از پزشکان و پزشکیارانی که به زخمی‌ها در سطح شهر یاری رساندند، دستگیر و زندانی شدند. این چند نمونه فقط نوک کوه یخ و تعدادی ناچیز از میان صدها دستگیریهای وسیع در سطح شهر و منطقه بود. در پائیز سال ١٣٦٦ وقتی به اردوگاه بازگشتیم، هر روز خبرهای بسیار در رابطه با دستگیری هواداران، خانواده پیشمرگان و دوستداران کومه‌له به کمیته‌ی ناحیه‌ی سنندج، می‌رسید. با این توضیح که خبرهای دستگیری فعالان تشکیلاتی جداگانه و مستقیما به تکش “تشکیلات کمیته شهر” می‌رسید و ما بمثابه کمیته‌ی ناحیه‌ی سنندج از تعداد و ابعاد آن خبری نداشتیم. با توجه به در هم تنیدگی تشکیلات علنی و مخفی و اشکالات جدی که در شیوه‌ی عمل شبکه‌های فعالیت تشکیلات وجود داشت، دامنه‌ی این دستگیریها دیگر تنها به سطح شهر سنندج محدود نشد و تمامی روستاهای حومه شهر، مناطق ژاوه‌رود، کوماسی و حتی بخشی از روستاهای مریوان را نیز در برگرفت. رهبری کومه‌له تعمدا تلاش داشت تا این تراژدی در درون بدنه تشکیلات منعکس نشود. بنابراین خود راسا در این رابطه هیچگونه اطلاع‌رسانی رسمی بعمل نیاورد و آنچه از این فاجعه شنیده شد، خبرها و صحبتهای پراکنده‌ در رابطه با دستگیری پیشمرگان واحد شهر بدون پرداخته شدن به دیگر بازداشتهای وسیع در شهر سنندج و منطقه بود. اما آنچه که جای تاسف است، رهبری کومه‌له تلاش داشت تا با پاک کردن صورت مسئله، نتیجه‌ی شکست پروژه بلند‌پروازانه و پا در هوای خود را اتفاقی در نتیجه دستگیری صباح و خیانت وی و سپس لو رفتن واحد بوسیله او عنوان و بزرگ‌نمایی کند و طبق معمول از مسئولیت آن طفره رود و در ادامه با شایعاتی ادامه‌ی بازداشتهای وسیع شهر و منطقه را به افرادی از بازداشت شدگان نسبت دهد. برای نمونه:

روزی منصور آزرم که اینک بعد از بلاهایی که به جان خانواده و افراد فامیلش افتاده بود، از فعالیت در کومه‌له دست کشیده بود، در سلیمانیه در جلو مقر کومه‌له ایستاده بود. بناگهان موسی یوسفی معروف به “موسی ماموخ ” به او مراجعه کرد و گفت:

کومه‌له برای برادرت حکم اعدام صادر کرده‌ است!.

منصور از این خبر بشدت تعجب کرد و پرسید:

چرا برای برادرم حکم اعدام صادر کرده‌اید؟.

موسی جواب داد. برادرت در ماشین گشت سپاه در درون شهر دیده می‌شود!.

منصور گفت:

برادر من در اسارت اطلاعات سپاه است و برای نشستن در ماشین گشت که چاره‌ای ندارد.

او در ادامه گفت:

لزومی ندارد شما به خود زحمت دهید و او را اعدام کنید، رژیم اسلامی از زحمت شما می‌کاهد و خود بجای شما این کار را خواهد کرد.

اینک می‌توان درک کرد که در تمامی سالهای فعالیت کومه‌له چگونه این شیوه‌ی عمل غیرعقلانی موجب زیانهای جدی به پیشمرگان، اعضا، فعالان، هواداران و دوستداران جنبش کردستان شد. متاسفانه در تمامی این سالها رهبری از کنار هر یک از این ناکامیها و تراژدیهای حاصل از آن راحت عبور کرد و بدون ارزیابی جدی از هر ناکامی و درس گرفتن از آن، بدون پاسخگویی به تشکیلات و بدون بعهده گرفتن مسئولیت هر تراژدی، قصد داشت تا صندلیهای مادام‌العمر قدرت خود را بیمه کند.

در جلسات کمیته‌ی ناحیه‌ی سنندج بحث‌های بسیاری در رابطه با این شیوه‌ی عمل و عدم قبول مسئولیت رهبری کومه‌له انجام گرفت. رهبری کومه‌له تلاش داشت تا با تخطئه و جعل وقایع از مسئولیت شانه خالی کند. در جلسات کنفرانس سالانه‌ی ناحیه‌ی سنندج وقتی من در رابطه با جهت‌گیری و تاکتیک کومه‌له مبنی بر حفظ نیرو و شیوه عمل رهبری کومه‌له اعتراض کردم و نتایج تصمیمات و اقدامات رهبری را فاصله حرف و عمل و فرصت‌طلبی ارزیابی کردم، بر من تاختند و حبیب گه‌ویلی مرا به خروس جنگی که به همه می‌پرد تشبیه کرد. آنها دوست داشتند که مسئولین مطیع باشند و از نتیجه‌ی اقدامات و تصمیمات حتی نابخردانه‌ی آنها چشم‌پوشی کنند. من که در فعالیت این سال علاوه بر عضویت در کمیته‌ی ناحیه‌ی سنندج در ماموریتی مسئولیت فعالیتهای نظامی ناحیه‌ی دیواندره، فرماندهی گردان کاوه را عهده‌دار بودم. در کنفرانس سالانه‌ی ناحیه‌ی دیواندره شرکت کردم و مجدادا نظراتم را مطرح نمودم، اینبار کورش مدرسی که به نمایندگی از کمیته‌ی رهبری در جلسه حضور داشت بسیار سخت بر من تاخت و مرا به تخریب کادر و مسئولین کومه‌له متهم کرد و با فضا سازی قصد داشت تا مرا مجاب به عقب‌نشینی و سکوت نماید.

رویارویی مسلحانه کومه‌له و حزب دمکرات اینبار در منطقه سردشت!

این درگیری در یازدهم مرداد‌ ١٣٦٢ در تعرض پیشمرگان حزب دمکرات به مقر پیشمرگان کومه‌له در روستای برده‌سور ” به‌رده‌سوور” در منطقة سوسنی ” سوئیسنێ” سردشت، در گرفت. تعرض حزب دمکرات به کومه‌له برای کوتاه نمودن دست کومه‌له از گرفتن گمرگ در مناطق مرزی بوقوع پیوست. و موجب جانباختن پنج پیشمرگ کومه‌له و یک پیشمرگ حزب دمکرات شد،

مشروح کامل این واقعه اسفناک در کتاب رقابت کور که در رابطه با اختلافات و درگیریهای کومه‌له و حزب دمکرات کردستان ایران می‌باشد، در دسترس می‌باشد.

تعرضات وسیع حکومت اسلامی به مناطق جنوب کردستان!

فرماندهان حکومت اسلامی ایران با پیشروی و برپایی پایگاههای متعدد و اشغال مناطق با‌ برنامه‌ریزیهای دقیق و پیشروی قدم به قدم در مناطق آزاد جنوب کردستان، پیشمرگان را مجبور به خروج از این مناطق ‌کردند. نیروهای رژیم در مناطق کامیاران، روستاهای اطراف سنندج، ژاوه‌رود و منطقه سارال در جنوب دیواندره مستقر شدند و خود را برای پیشرویهای بیشتر آماده ‌کردند.

تشکیلاتهای کومه‌له و حزب دموکرات مقرات و پیشمرگان را به منطقه خرخره ” خۆرخۆره” منتقل کردند. کومه‌له مقرات خود را در روستاهای آوباره، بناوچان، عزیزآباد، وزمان، بس و ……….

ئاوباره، به‌ناوچان، عه‌زیزئاوا، وه‌زمان، به‌س و……” برپا کرد.

کومه‌له پایگاهی را در قلة استراتژیک ارتفاعات معروف به کل‌کوژ “که‌ڵ‌کۆژ” مسلط بر خط مقدم پایگاههای منطقه، احداث کرد. کومه‌له با احداث این پایگاه تصمیم به دفاع از منطقه خرخره “خۆرخۆره” که در جوار ارتفاعات استراتژیک و وسیع چهل چشمه “چه‌ل‌چه‌مه” قرار داشت، گرفت.

در گرماگرما منازعات، و تعرض حزب دمکرات به پیشمرگان کومه‌له در منطقه سردشت، در شبانگاه بیست و دوم مردادماه ١٣٦٢ نیروهای حکومت اسلامی تعرض وسیعی را در جهت تصرف نقطه‌ی استراتژیک کل‌کوژ ” که‌ڵ‌کۆژ” آغاز نمودند و توانستند پایگاه کومه‌له را در قله کل‌کوژ در همان دقایق اول با مقاومتی مختصر و تلافاتی کم تصرف کنند. با تصرف ارتفاعات استراتژیک کل‌کوژ مقرات کومه‌له در روستاهای منطقه‌ی خرخره ” خۆرخۆره” در شعاع آتش نیروهای رژیم قرار گرفت و امکان ماندن مقرات کومه‌له را در منطقه غیرممکن کرد. بهمین دلیل کمیته‌ی منطقه کومه‌له در همان دقایق اول تعداد زیادی از پیشمرگان ارگانها در مقرهای منطقه را به مسئولیت فرهاد شعبانی به ارتفاعات نقطه‌ی استراتژیک کل‌کوژ “که‌ڵ‌کۆژ” روانه نمود. فرهاد شعبانی پیشمرگان را در اطراف نیروهای رژیم پراکنده کرده و سپس خود به تپه‌ای دورتر از جبهه درگیریها رفته و به محمد شافعی، عضو کمیته‌ی مرکزی و کمیته منطقه‌ی جنوب و فرمانده‌ی پیشمرگان منطقه بود، پیام داده بود، که ما نیروهای رژیم را محاصره کرده و برای تصرف کل‌کوژ احتیاج به نیروهای رزمی داریم.

در آنمقطع من در جایگاه معاون گردان کاک فواد همراه با گردان کاک فواد در روستای سوله” سٶڵه” بودم. در ساعت چهار صبح به من پیام دادن بلافاصله و بسرعت گردان کاک فواد را به روستای توکلان برسانید. کل‌کوژ در محاصره است و باید فورا آنجا را پاکسازی کنید.

برای رفتن از سوله به توکلان ما باید از ارتفاعات بسیار مرتفع و وسیع چهل‌چشمه عبور می‌کردیم. وقت زیادی لازم بود تا ما خود را به توکلان برسانیم. در تمامی مدت که ما با تلاش و سرعت زیاد مسیر را طی می‌کردیم، به تمامی بیسیم‌ها پیام می‌دادند که سیار در راه است و بزودی کار را تمام می‌کند.

ما حدود ساعت دوازده ظهر خود را به توکلان رساندیم. بعد از نیم ساعت استراحت و خوردن کمی غذا به طرف ارتفاعات کل‌کوژ صعود کردیم. وقتی به نزدیکی ارتفاعات رسیدیم، آرایش و استقرار پیشمرگان را که اکثریت آنها افراد ارگانهای خدماتی و کم تجربه در فعالیتهای نظامی بودند، بسیار نامناسب، پراکنده و ضربه‌پذیر دیدم. فرهاد شعبانی نیز خود به تنهایی در فاصله‌ای بسیار دور از جبهه بر تپه‌ای ایستاده بود. من نگاهی به مواضع نیروهای رژیم انداختم و بلافاصله دریافتم که نیروهای رژیم با استقرار پایگاههای متعدد و باصطلاح زنجیره‌ای مواضع خود را غیرقابل نفوذ کرده‌اند. معلوم نبود فرهاد بر چه اساسی اعلام کرده بود که نیروهای رژیم در محاصره و با رسیدن نیروهای کمکی مواضع آنها سقوط خواهد کرد. خوشبختانه نیروهای رژیم هنوز در این جبهه استفاده از سلاحهای سنگین و کوبیدن مواضع پیشمرگان را شروع نکرده بودند، زیرا همزمان نیروهای دیگر حکومت در ارتفاعات روستای دره‌گزان ” دره‌گه‌زان” با پیشمرگان گردان کاوه در نبرد سختی بودند. من بلافاصله تمامی پیشمرگان خارج از گردان کاک فواد را به توکلان باز فرستادم و پیشمرگان گردان کاک فواد را در مواضعی دفاعی، در سنگرهای محکم مستقر کردم و سپس با محمد شافعی تماس کرفتم و برای او توضیح دادم:

گزارشات فرهاد همه نادرست است و نیروهای رژیم با استقرار پایگاههای زنجیره‌ای، مواضع خود را غیرقابل نفوذ کرده‌اند و با توجه به دامنه‌های بدون پوشش و مسطح، آنهم در روز روشن نفوذ و رسیدن به آن ارتفاعات امری محال است. محمد شافعی نمی‌خواست این گزارش را قبول کند و اصرار داشت تا کاری انجام بگیرد. من به او گفتم: از نظر من هر اقدامی منجر به تلفاتی جدی می‌شود ولی او کماکان بر موضع خود استوار و ول کن ماجرا نبود. وقتی دیدم که او بیمورد اصرار می‌ورزد، به او گفتم:

اگر فکر می‌کنی باید کاری انجام بگیرد، خود به اینجا بیائید و فرماندهی را بعهده بگیرید و سپس تماس را قطع کردم. لحظاتی بعد آتشباری سلاحهای سنگین شروع شد و مصطفی رشیدی زخمی شد. خوشبختانه زخم او جدی نبود، ولی اگر آتشباری قبل از رسیدن ما و آرایش جدید پیشمرگان گردان کاک فواد و پائین فرستادن پیشمرگان خارج از گردان کاک فواد شروع می‌شد، قطعا ما شاهد تلفاتی غیرقابل پیش‌بینی بودیم.

همزمان با استقرار نیروهای رژیم در ارتفاعات کل‌گوژ، واحدهای دیگری از پاسداران و مزدوران محلی تعرض وسیعی را از طریق روستاهای شریف‌آباد و یاپال به ارتفاعات دره‌گزان “دره‌گه‌زان” شروع و با پشتیبانی آتش سلاحهای سنگین تعرض وسیعی را به پیشمرگان آغاز کردند. این درگیریهای سخت و وسیع با مقاومت چندین ساعته پیشمرگان کومه‌له ادامه یافت. تعداد زیادی از نیروهای رژیم کشته و زخمی شدند، اما با توجه به تعداد بسیار زیاد نیروهای رژیم و حجم بالای آتش سلاحهای سنگین، پیشمرگان نتوانستند به حفظ مواضع خود ادامه دهند و با تاریک شدن هوا از مواضع خود عقب نشستند. در میانه‌ی این درگیریهای بسیار سخت و مقاومت قهرمانانه، تعدادی از پیشمرگان زخمی و متاسفانه شش نفر از پیشمرگان بنامهای:

١- امین میرزایی ” قراره” ٢- کمال حاجی میرزایی ٣- محمد محمدی ٤- امین مرادیان ٥- منصور “حه‌سارچه‌رمگ” ٦- بهاالدین سلامی” قره‌وڵ” جانباختند.

بعد از دو روز مرا به توکلان فرا خواندند و در آنجا به من گفتند، که قرار است کمیته‌ی منطقه، جلسه‌ای در ارتفاعات حد‌ فاصل توکلان و بس با شرکت تعدادی از فرماندهان گردان برگزار ‌کنند. من، قادر بهرامی، صالح سرداری به نقطه مورد نظر رفتیم. در آنجا با حضور عمر ایلخانیزاده. محمد شافعی و مظفر محمدی جلسه‌ای تشکیل شد. موضوع جلسه عملیات برای بازپس‌گیری کل‌کوژ بود. در جریان بحثها نظر کمیته‌ی منطقه و مظفر محمدی، ادامه‌ی همان پروژه آزادسازی منطقه و در شروع بحثها پایفشاری بر تصرف ارتفاعات کل‌کوژ بود. در رابطه با بازپس‌گیری کل‌کوژ، هر یک از فرماندهان سخنی گفتند، ولی هیچ یک از آنها به موانع و مشکلات و یا عملی نبودن این طرح اشاره نکردند و امکان موفقیت طرح در هاله‌ای از ابهام باقی ماند. اما صالح سرداری از عملی بودن این طرح سخن گفت. نوبت که به من رسید، گفتم:

به نظر من با توجه به آمادگی نیروهای حکومت اسلامی و ایجاد چندین پایگاه بشکل زنجیره‌ای که هر یک دیگری را حفاظت می‌کند و با وجود پشتبانی سلاحهای سنگین و شرایط جغرافیایی دامنه‌ ارتفاعات تسخیر کل‌کوژ غیرممکن است، اما عمر ایلخانیزاده، محمد شافعی و مظفر محمدی اصرار بر اجرای عملیات داشتند و حتی مظفر محمدی اظهار نمود که اگر تعدادی گشته برای این عملیات در نظر بگیریم درجه‌ی موفقیت بیشتر می‌شود. اظهار نظری اینچنینی آنهم از طرف شخصی مانند مظفر محمدی در نوع خود تازه و تعجب‌بر‌انگیز بود. مگر می‌شود از قبل جان تعدادی از پیشمرگان را برای رسیدن به اهدافی مشخص کنار گذاشت و آنها را فدا کرد. متاسفانه عمر ایلخانیزاده و محمد شافعی که از اعضای کمیته‌ی مرکزی کومه‌له بودند، به این نوع از نگرش عکس‌العملی نشان ندادند. شاید بهمین دلیل بود، که بعدها ما مکررا شاهد چنین نگرشی از زبان بعضی از فرماندهان کوتاه ‌فکر کومه‌له بودیم. بالاخره بعد از بحث‌های بی‌نتیجه تصمیم گرفته شد که، واحدی برای شناسایی کل‌کوژ روانه ارتفاعات کل‌کوژ شوند.

در روز بعد صالح سرداری به من مراجعه کرد و از من خواست تا همراه واحدی از پیشمرگان برای شناسایی به کل‌کوژ برویم. من در جواب گفتم:

من که نگفته‌ام کل‌کوژ قابل تسخیر است تا به شناسایی بروم. شما خود بیش از هر کسی موافقت و اشتیاق خود را نشان دادی، بنابراین خودت می‌توانی اقدام کنی. او به من گفت:

این دستور کمیته‌ی منطقه است. من هم گفتم: پس به کمیته منطقه پیام بفرست که من تمایلی به این کار ندارم و آنرا انجام نمی‌دهم. بحثها در اینجا باتمام رسید. بعد از دو روز صالح سرداری به من مراجعه کرد و گفت: پیامی را برای کمیته‌ی منطقه آماده کرده‌ام، بهتر است شما هم متن آنرا ببینی،

در پیام آمده بود: “طبق شناسائیهای بعمل آمده، کل‌کوژ قابل تسخیر نیست.!

بالاخره کمیته‌ی منطقه مجاب شد، که با توجه به حضور وسیع و درجه بالای آمادگی نیروهای حکومت اسلامی، پاکسازی منطقه امری دور از ذهن و غیرممکن است. بنابراین کومه‌له خروج از روستاهای خرخره “خۆرخۆره” را در دستور کار خود قرار داد. کومه‌له با برپا کردن یک خط دفاعی تلاش نمود تا فرصت کافی را برای انتقال امکانات و جمع‌آوری مقرات پیدا نماید. فرماندهان رژیم اسلامی نیز ابتدا با تقویت مواضع خود و سپس در جهت برنامه‌ریزی برای یک تعرض وسیع و پر‌قدرت برای تصرف آخرین مواضع پیشمرگان بودند. با توجه به رشته ارتفاعات وسیع و مرتفع و دره‌های عمیق، روز قبل از حمله، فرماندهان رژیم با قرار دادن تجهیزات ره‌له مخابراتی بوسیله هلیکوپتر در نقاطی از ارتفاعات، امکان ارتباطات نیروهای خود را در جبهه‌های وسیع منطقه برای تعرض به نیروهای پیشمرگ فراهم آوردند.

بعدها ما این تجهیزات ره‌له مخابراتی را در ارتفاعات چهل‌چشمه پیدا کردیم.

در شبانگاه دوم شهریورماه ١٣٦٢ نیروهای رژیم اسلامی شبانه نیروهای خود را پیاده از چندین محور به ارتفاعات استراتژیک و وسیع چهل‌چشمه “چه‌ل چه‌مه” اعزام ‌کردند. کومه‌له قبلا تمامی امکانات و ارگانهای تشکیلاتی خود را از منطقه خارج کرده بود، اما پیشمرگان در ارتفاعات با نیروهای رژیم درگیر شدند. این درگیریها ساعاتی ادامه داشت و تعدادی از نیروهای رژیم کشته و زخمی شدند. متاسفانه در این درگیریها دو نفر از پیشمرگان بنامهای: ناصر یوسفی فرمانده په‌ل و حمید رستمی جانباختند.

برپایی حزب کمونیست ایران

در شرایطی از اوضاع و احوال سیاسی ایران که حکومت اسلامی مراکز سرکوب خود را برپا و مستحکم نموده و توانسته بود تمامی احزاب و گروهای مخالف خود و هر صدای آزادیخواهی را با اعدام‌های گروهی، شکنجه‌های قرون وسطایی، در جایجای شهرها و مناطق مختلف ایران سرکوب نماید و در جرگه‌ی جنگ ایران و عراق با اعزام ده‌ها هزار نفر از کارگران و زحمتکشان ایران به جبهه‌های جنگ، به درجه‌یی از ثبات سیاسی برسد و همزمان در تمامی شهرهای کردستان تشکیلات‌های مخفی کومه‌له را بدرجات زیادی تضعیف، نابود و تعداد بسیار زیادی از فعالین کومه‌له و مبارزان را اعدام و هزاران نفر دیگر را در زندان‌های مخوف خود محبوس نماید و فضای رعب و وحشت را بر خانواده‌های آنها و مردم شهرهای کردستان حاکم نماید. در شرایطی که حکومت اسلامی سیطره جهنمی خود را بر جایجای مناطق آزاد کردستان کسترانده و تمامی مقرها و هم‌چنین مراکز رهبری احزاب کردستان را به تنها منطقه‌ی آزاد کردستان در منطقه‌ی مرزی و استراتیژیک آلان سردشت رانده بود، افراد منسوب به اتحاد مبارزان کمونیست، در هوای ارزیابیها و تحلیل‌های پا در هوای لرزان بودن حکومت اسلامی، موضوع برپایی حزب کمونیست ایران را مطرح و در برابر رهبری کومه‌له قرار دادند. از این مقطع به بعد این موضوع به مهم‌ترین پروژه رهبری کومه‌له تبدیل شد. گر چه در واقع گروه چند نفره‌ی اتحاد مبارزان کمونیست هیچ جایگاه و منزلتی در میان کارگران و زحمتکشان ایران نداشتند و کسی هم نمی‌دانست آنها کی هستند و از کجا آمده‌اند و تنها موردی که از آنها در دست بود این بود که آنها یک هسته‌ی فعال چپ هستند که از نظر فکری، کومه‌له به آنها نزدیک است. اما بعد‌ها مشخص شد آنها در پروژه‌یی توانستند با نفوذ و تکیه به کومه‌له بمثابه یک سازمان بزرگ و پر‌قدرت در کردستان، در امنیت کامل و استتفاده از امکانات و توان مالی کومه‌له به خواست‌های خود برسند.

محل مقرات رهبری کومه‌له در منطقه‌ی آلان سردشت در ارتفاعات ییلاقی روستای تیت بنام میشکپه‌ ” میشکه‌په ” بود و کنگره‌ی برپایی حزب کمونیست نیز در آنجا برگزار گردید. در ابتدای برگزاری کنگره قرار شد که همه شرکت‌کنندگان خود را معرفی و بیوگرافی و زندگینامه خود را برای افراد حاضر در کنگره توضیح دهند. تک به تک رهبران کومه‌له، از همان ابتدا، تمامی بیوگرافی و گذشته خود را بر تبع اخلاص گذاشتند، اما وقتی نوبت به افراد منسوب به اتحاد مبارزان کمونیست رسید، در فاصله استراحت جلسه، خیلی راحت رهبری کومه‌له را مجاب کردند که لازم نیست آنها بیوگرافی و گذشته خود را در کنگره بیان کنند و سپس با ابلاغ قراری مبنی بر معافی خود از معرفی و شناساندن گذشته خود، رهبری حزب را نیز در دست گرفتند. این افراد که دیگر رهبری بلامنازع حزب را در دست داشتند، در واقع از همان روز اول برپایی آن به رهبران و برپا کنندگان این حزب که با چند هزار عضو، و کادرهای توانا و بدنه‌یی فولاد‌گونه، سال‌های متوالی در سخت‌ترین شرایط سیاسی و نظامی با حکومتی ایدئولوژیک و ضد انسانی در تقابل بود، هیچ اعتمادی نداشتند. در مقابل رهبری کومه‌له، آنها را بمثابه ناجی موفقیت و پیروزی مردم ایران و جنبش کردستان در آینده‌ تلقی می‌کردند. از این به بعد بحث‌های زیادی پیرامون پیوند حزب کمونیست ایران و طبقه کارگر ایران در میان بود. اما با وجود اینکه رهبری کومه‌له خود می‌دانست که این حزب هیچ جایگاهی در میان طبقه کارگر ایران ندارد، اما با این توجیه که این حزب در حال حاضر حزب کادرهای حزب کمونیست ایران است و در آینده با تجارب فعالیت در جنبش کردستان، این کادرها رهبری انقلاب ایران را هموار و نقشه راه را برای پیشبرد اهداف خود به طبقه کارگر ایران نشان خواهند داد و اهداف حزب را در میان آنها تبلیغ و ترویج می‌کنند. آنها یا نمی‌دانستند و یا در توهم بودند که این تلقی از فعالیت حزبی در ایران، بسیار متفاوت از شیوه فعالیتی است که کومه‌له را در فضای انقلابی و خواست‌های تلنبار شده مردم کردستان رشد داد و در ادامه کومه‌له را به نیرویی تاثیرگذار، بزرگ و پرقدرت در مناطق مختلف کردستان تبدیل نمود.

بدین ترتیب در یازدهم مردادماه ١٣٦٢ حزب کمونیست ایران در نقطه‌ی ییلاقی روستای میشکپه، “میشکه‌په ” بدور از هر گروه، دسته، انجمن و سندیکای کارگران و زحمتکشان ایران و کردستان برپا شد و دبیر اول برگزیده حزب کمونیست ایران، عبدالله مهتدی در مسجد روستای بیژوی منطقه‌ی آلان سردشت، با یک سخنرانی مبسوط، آغاز فعالیت حزب کمونیست ایران را اعلام و تبریک گفت و سپس از رادیو کومه‌له برپایی و آغاز فعالیت آن به اعضای کومه‌له و مردم کردستان اعلام شد.

از این مقطع به بعد گروه چند نفره‌ی اتحاد مبارزان کمونیست، عملا سیاست‌ها و برنامه‌های خود را بر ارگانهای رهبری کومه‌له اعمال کردند. و با تبلیغ و ترویج نظرات خود، کادرها، اعضا، پیشمرگان و فعالین کومه‌له را در توهم رهایی طبقه‌ی کارگر ایران و کردستان رهنمون نمودند. اعمال هژمونی این گروه بر کومه‌له بعد از چند سال مشخص شد که پروژه این آقایان توهمی بیش نبوده و بالاخره با بی‌اعتبار کردن و ترور شخصیت رهبران کومه‌له، اقدام به افول و فروپاشی کومه‌له نمودند. لازم به یادآوری است که، من در کتاب رقابت کور روند چگونگی پروژه فروپاشی کومه‌له را به تفصیل به رشته تحلیل در آورده‌ام.

یورش نیروهای رژیم به مقرات مرکزی تشکیلاتهای سیاسی در منطقه‌ی آلان سردشت !

در تابستان ١٣٦٢ با توجه به اطلاعاتی که به تشکیلاتهای سیاسی ‌رسید، شکی نبود که رژیم اسلامی مترصد فرصتی برای تعرض به منطقه‌ی آلان سردشت است. این منطقه اینک مراکز رهبری تشکیلاتهای سیاسی را در خود جای داده بود. آلان سردشت بلحاظ استراتژیک بسیار محکم و دارای مناطق پشتگاهی مطمئن در کردستان تحت سلطه عراق “باشۆر” بود و بهمین دلیل می‌توانست مکانی مناسب برای مقرات مرکزی تشکیلاتهای سیاسی باشد. در آنمقطع کومه‌له، حزب دمکرات و سازمان مجاهدین خلق و تعدادی از تشکیلاتهای کوچک در منطقه‌ی آلان سردشت، داری مقرات مرکزی و حضور فعال بودند.

در اواخر تابستان ١٣٦٢ بدلیل شرایط حاکم بر کردستان و تعرض حتمی نیروهای رژیم اسلامی به منطقه آلان سردشت، رهبری کومه‌له و حزب دمکرات تصمیم گرفتند تا در یک نشست مشترک راههای تقابل با تعرض نیروهای حکومت اسلامی و دفاع از منطقه‌ی آلان سردشت را مورد بررسی قرار دهند. این تصمیم در شرایطی گرفته شد که هنوز یخهای مناسبات کومه‌له و حزب دمکرات که از تعرض حزب دمکرات به پیشمرگان کومه‌له در روستای برده‌سور سردشت ناشی می‌شد، آب نشده بود. اما جلسه‌ با حضور، عبدالله مهتدی دبیر اول کمیته‌ی مرکزی و حسین مرادبیگی فرمانده‌ی نظامی پیشمرگان و عضو کمیته مرکزی کومه‌له و عبدالرحمان قاسملو دبیر کل و صادق شرفکندی معاون دبیر کل حزب دمکرات در روستای اشکان محل اقامت مرکزیت حزب دمکرات برگزار ‌شد. در این جلسه بدون پرداختن به یک رهبری و آرایش نظامی مشترک، فقط در رابطه با همکاریهای مشترک مبنی بر تقسیم جبهه‌ها و مبادلات بعضی اطلاعات و تجمع نیرو هر حزب و اقداماتی در محور‌های حمله، تصمیمات بیشتری در دفاع از منطقه آلان گرفته ‌نشد. بدین‌سان ظاهرا فقط فضای سرد مناسبات کومه‌له و حزب دمکرات بهبود ‌یافت.

در مهرماه ١٣٦٢ نیروهای سیاسی پیشمرگان خود را برای دفاع از منطقه آماده کردند.

سازمان مجاهدین تنها پل ارتباطی با منطقه را که بر روی رودخانه‌ی بزرگ و پرآب کل‌وی” کڵ‌ۆی” قرار داشت، منفجر و با این کار تنها جاده ارتباطی با منطقه بانه قطع شد. در واقع دفاع از منطقه‌ی آلان احتیاج به اقدامات مشترک کومه‌له و حزب دمکرات و همیاری سایر نیروها در تقابل با نیروهای حکومت اسلامی داشت. اقداماتی برای یک برنامه دفاعی دقیق و جدی با فرماندهی متمرکز و مشترک در تقابل با لشکری از نیروهای دشمن که هم بلحاظ کمی و هم بلحاظ کیفی برتری جدی بر نیروی پیشمرگ داشتند. امری که در برنامه‌ها و فضای مناسبات رهبری کومه‌له و حزب دمکرات جایی نداشت.

با توجه به کافی نبودن نیروهای کومه‌له در منطقه‌ی بانه و سردشت، رهبری کومه‌له تصمیم گرفت تا یک واحد از پیشمرگان ناحیه سقز و سه واحد‌ از پیشمرگان کومه‌له را از جنوب کردستان به منطقه‌ی آلان سردشت منتقل نماید.

جمهوری اسلامی با تمرکز نیروهای خود در خارج از منطقه آلان سردشت در روستاهای درمان‌آوی “ده‌رمان ئاووی” سردشت و روستای آلوت ” ئالوت” بانه شروع به آماده‌ سازی برای تعرض به منطقه شد. تنها راه ارتباطی منطقه بانه و بطور مشخص روستای آلوت به منطقه آلان سردشت پل ارتباطی بر رودخانه پر آب کل‌وی” کڵ‌ۆی” بود، سازمان مجاهدین خلق، با انفجار پل ارتباطی بر روی رودخانه عبور و مرور را از دو طرف رودخانه بطور کامل قطع کرد. ارتفاعات دو طرف پل بسیار مرتفع و صعب‌العبور بود. ارتفاعات مسلط بر رودخانه صخره‌ای بسیار بلند، دیوارگونه و کاملا غیرقابل عبور بود. واحد پیشمرگان ناحیه سقز در بالای این ارتفاعات مستقر بودند، اما امکانی برای رفتن به خط‌الرس جغرافیایی و کنترل پائین دره و رودخانه را نداشتند زیرا بلافاصله بوسیله مسلسل‌های کالیبر بزرگ مورد هدف قرار می‌گرفتند.

چند روز قبل از شروع حمله، تعداد زیادی از نیروهای زبده و آموزش‌دیده‌ی حکومت اسلامی ، شبانه از رودخانه گذشته و در روز قبل با استفاده از طناب و قلاب شروع به بالا رفتن از صخره‌های دیوارگونه ‌کردند. پیشمرگان کومه‌له نیز امکان کنترل پائین دره و صخره‌ها را نداشتند و در خط‌الرس نظامی آرایش گرفته و حدس آنها این بود که نیروهای رژیم با استفاده از هلیکوپتر و پیاده کردن نیرو، قصد تعرض و تصرف ارتفاعات را دارند.

پیشمرگان ناحیه سنندج کومه‌له، در ارتفاعات روستای درمان‌آوی “ده‌رمان ئاووی” مستقر و با حفر دو رشته کانالهای موازی در تپه‌‌های مسلط بر یکدیگر آرایش گرفتند. نیروهای رژیم اسلامی برای شناسایی مواضع پیشمرگان، چند روز قبل از حمله اصلی، تعرضاتی ایزایی را انجام ‌دادند و با آتش پیشمرگان کومه‌له درکانال‌های خط مقدم مواجه و عقب‌نشینی‌کردند.

در بیست و چهارم مهرماه ١٣٦٢ نیروهای حکومت اسلامی عملیات خود را بارسیدن به ارتفاعات آلوت شروع کردند. پیشمرگان منطقه سقز که در این ارتفاعات بودند، انتظار بالا آمدن نیروهای رژیم اسلامی را از آن صخره‌های بسیار بلند و صعب‌العبور نداشتند. پیشمرگان با آتش نیروهای رژیم غافلگیر شدند و با زخمی شدن یکی از پیشمرگان بنام علی خاکی و مقاومتی کم و حمل زخمی از ارتفاعات عقب‌نشینی کردند. در روز بعد متاسفانه علی خاکی بر اثر شدت جراحات جانباخت.

نیروهای رژیم اسلامی در جبهه‌ی ده‌رمان‌آوی ارتفاعات و بطور اخص کانالی را که شناسایی کرده بودند، زیر آتش شدید سلاحهای سنگین مانند انواع توپ و خمپاره و کاتیوشا قرار دادند. بعد از مدتی نیروهای پیاده رژیم به کانالهای مورد نظر نزدیک شدند ولی کسی را در کانال نیافتند. آنها فکر کردند که پیشمرگان تاب تحمل آتش سلاحهای سنگین را نداشته و فرار کرده‌اند. پیشمرگان در کانالهای خط دوم موضع گرفته و به انتظار پیشروی نیروهای رژیم نشستند. نیروهای رژیم شروع به پیشروی کردند و در منطقه‌یی مسطح در حد فاصل کانالهای ردیف اول و دوم زیر آتش پیشمرگان مستقر در کانالهای مسلط بر آنها قرار گرفتند. بیشتر از چهل نفر از نیروهای رژیم کشته شدند و سلاحها و امکانات آنها بدست پیشمرگان افتاد. فرماندهان رژیم که انتظار چنین تعرضی را نداشتند، پس از وقفه‌ای مواضع پیشمرگان را با آتش سنگین توپخانه گلوله‌باران کردند. پیشمرگان از مواضع خود عقب نشستند و در جبهه‌ای دیگر موضع گرفتند. نیروهای رژیم تحت پوشش سلاحهای سنگین و دو فروند هلیکوپتر از چند محور شروع به پیشروی کردند. درگیری پیشمرگان در جبهه‌های مختلف ادامه داشت. اما تعداد بسیار زیاد نیروهای رژیم اسلامی و حجم بالای آتش آنها و عدم هم‌آهنگی پیشمرگان تشکیلاتهای مختلف در جبهه‌ها منجر به پیشروی نیروهای رژیم اسلامی ‌شد. پیشمرگان کومه‌له مدت یک هفته‌ در جبهه‌های مختلف مقاومت کردند و در ادامه مجبور به عقب‌نشینی بطرف ارتفاعات روستاهای بیژوی و سنجوی و در ادامه به مناطقی از کردستان عراق “باشۆر” شدند. در مدت این هفته، واحدهای دیگری از پیشمرگان فعالانه در انتقال امکانات و بخصوص فرستنده رادیو کومه‌له به منطقه گلاله در “باشۆر” فعال بودند. در جریان درگیریهای منطقه آلان متاسفانه هشت نفر از پیشمرگان کومه‌له بنامهای:

١- معروف کمانگر ٢- مهدی آقابیگی ٣- صدیق کمانگر ٤- عباس خضری ٥- عبدالله حیدری ٦- خالد زندی ٧- عمر عبدالهی ٨- علی خاکی جانباختند و تعدادی نیز زخمی شدند.

با توجه به تعداد بسیار زیاد پیشمرگانی که حزب دمکرات در منطقه‌ی آلان متمرکز کرده بود، حزب دمکرات نیز در جبهه‌ای وسیع با نیروهای رژیم اسلامی درگیر بود. این درگیریها و مقاومت حزب دمکرات بیشتر از دو هفته طول کشید و در جریان درگیریها نیز تعدادی از پیشمرگان حزب دمکرات جانباختند. متاسفانه من نتوانستم به تعداد و اسامی آنها دست یابم.

بالاخره نیروهای حکومت اسلامی توانستند با تسلط بر ارتفاعات روستاهای بیژوی، بیتوش و سنجوی بر تمامی منطقه آلان مسلط و با نصب یک پل متحرک بر روی رودخانه کل‌وی ” کڵ‌ۆی” نیروهای بیشتری را با نفربرها و تانک‌ها از روستای آلوت به منطقه منتقل نمایند. نیروهای رژیم همزمان با احداث جاده‌ای از روستای درمان‌آوی”ده‌رمان ئاووی” بطرف شلماش و بیژوی بیش از پیش منطقه را ملیتاریزه و سلطه خود را بر منطقه استراتژیک آلان گسترش دادند.

در مجموع درگیریهای کومه‌له و حزب دمکرات با نیروهای رژیم اسلامی و در نهایت تصرف منطقه بوسیله آنها، صدها نفر از نیروهای حکومت اسلامی ایران کشته و زخمی شدند.

 

آغاز سرما و عقب‌نشینی مقطعی نیروهای رژیم از منطقه‌ی خرخره !

در اواخر پائیز ١٣٦٢ با سرد شدن هوا و بارش برف در بخش‌هایی از مناطق خرخره، “خۆرخۆره” آمد و رفت نیروهای رژیم مختل و به بدرجاتی به خطر ‌افتاد. بنابراین نیروهای رژیم نقطهی استراتژیک کل‌کوژ ” که‌ڵ‌کۆژ” را بجا گذاشته و با برپایی پایگاهی بزرگ و تمرکز تعداد بسیار زیادی نیرو در روستا‌ی شریف‌آباد، عملا این روستا به خط اصلی جبهه تبدیل شد.

در مناطق دیگری از کردستان رژیم اسلامی نیز چنین سیاستی را پیشه نمود. برای مثال:

در منطقة برپله سارال ” به‌رپه‌له سارال ” حکومت با جمع و جور نمودن و تمرکز نیروهای خود، پایگاهی بزرگی را در روستای تینال ” تێناڵ ” برپا و نیروهای خود را در این پایگاه اسکان داد.

با دور شدن نسبی نیروهای رژیم از منطقه خرخره ” خۆرخۆره” و برپا کردن پایگاهی بزرگ در شریف‌آباد، کومه‌له تعدادی از مقرات خود را مجدادا در این منطقه برپا کرد. گر چه در این مقرات امکانات بسیار زیادی وجود نداشت و در موارد اضطراری امکان تخلیه و رفتن از منطقه به راحتی امکانپذیر بود.

کمیته‌ی منطقه جنوب نیز مقرات خود را در چند روستای هم ‌مرز با منطقة شلیر ” شه‌ڵیر” مانند روستاهای هرمیدول “هه‌رمی‌دوڵ” و حاجی اول “حاجی ئه‌ول” در منطقه‌ی سرشیو سقز برپا کرد. منطقه شلیر ” شه‌ڵیر” از مناطق خالی شده از مردم و باصطلاح ” کمربند امنیتی” کردستان عراق “باشۆر” بود. روستاهای این منطقه بر اساس قرارداد الجزیره تخریب و خالی از سکنه شده بود.

کمیته‌ی منطقه‌ی جنوب تصمیم‌گیریهای کلان را اتخاذ و به ارگانهای مختلف برای اجرا ارجاع می‌‌داد. این کمیته را در این مقطع، سه عضو کمیته‌ی مرکزی کومه‌له، عمر ایلخانیزاده و محمد شافعی و ایرج فرزاد رهبری می‌کردند. در این مقطع کمیته‌ی منطقه جنوب دو تصمیم را اتخاذ نمود، که متاسفانه هر دو این تصمیمات ذهنی و بدون انطباق با واقعیات حاکم بر شرایط نظامی منطقه برنامه‌ریزی و به مورد اجرا گذاشته شد.

در اواخر تابستان من بعنوان فرمانده گردانی که مدت زیادی از سازماندهی آن نگذشته بود، گُمارده شدم. این گردان در ابتدا با نام گردان هوشار شروع بکار کرد و قرار بر این شد که در منطقه‌ی هوشار، منطقه‌ای که در حد فاصل شهرهای بیجار و تیکاب قرار داشت و منطقه‌ای کاملا مسطح و فلات‌گونه، بدون هیچ‌گونه پوشش گیاهی بود، فعالیت کند. شهر تیکاب شامل دو بخش کردنشین، سنی مذهب و بخش دیگر ترک‌زبان و شیعه می‌باشد. این دو بخش بوسیله یک رودخانه از هم جدا شده و تنها یک پل دو بخش را به هم ربط می‌داد. مردم شهر بیجار کرد و شیعه مذهب هستند. تمامی روستاهای حدفاصل این دو شهر کردنشین و سنی‌مذهب هستند. تا این مقطع کومه‌له سنتا در مناطق هوه‌تو ” هه‌وه‌تۆ” و قره‌توه‌ره ” قه‌ڕه‌ته‌وره” فعالیت داشت و در منطقه‌ی هوشار اصلا فعالیت نکرده بود. کومه‌له شناخت بسیار کمی از منطقه هوشار داشت. اطلاعات ما از وضعیت جغرافیایی، شرایط نظامی حاکم بر منطقه و شناخت از مردم منطقه تقریبا در حد صفر بود. ما حتی یک پیشمرگ اهل منطقه در گردان نداشتیم و با این توصیف در این مقطع باید یک گردان پیشمرگ، در منطقه‌ای کاملا ناشناخته فعالیت خود را از صفر شروع کند. در واقع حرکتی کور و ریسک‌پذید و خطرناک که امکان موفقیت آن در حد صفر بود. آنها با این استدلال که حزب دمکرات چند سال است که در آن منطقه فعالیت می‌کنند و تعداد زیادی از افراد بومی منطقه را جذب کرده‌اند، تصمیم خود را مثبت ارزیابی ‌کردند. آنها باید می‌فهمیدند که حزب دمکرات فعالیت خود را در زمان و شرایطی بسیار متفاوت چه بلحاظ سیاسی و چه بلحاظ نظامی در منطقه شروع کرده و بیشتر از سه سال بود که، با یک واحد بزرگ پیشمرگ، بنام هیز هوشار در این منطقه فعالیت داشتند. نیرویی که اكثریت پیشمرگان و کادرهای آنها از افراد بومی منطقه بودند و از مردم شناخت کافی داشتند، و در پروسه‌ای چند ساله، حضور خود را در منطقه تثبیت کرده‌ بودند.

بعد از مدتی گردان هوشار به گردان چیا “چه‌یا” تغییر نام داد. ما مدتی شبها را در منطقه‌ی هوه‌تو “هه‌وه‌تۆ ” و قره‌توه‌ره “قه‌ڕه‌ته‌وره ” به جمع‌آوری آرد و سوخت و مواد غذایی در قالب کمکهای مردمی مشغول بودیم. این امکانات سپس به مقرات هم‌مرز با منطقه شلیر ” شه‌ڵیر” یعنی هرمی‌دول ” هه‌رمیدٶل” و حاجی اول ” حاجی ئاٶل” منتقل ‌‌شد. در واقع این روستاها بمثابه محل مقرات مرکز کمیته‌ی جنوب بود. در جهت حفاظت از این مقرات نیز مقری در روستای بیان‌دره “به‌یان ده‌ره” و پایگاهی بر یکی از ارتفاعات این روستا واقع بر محور سقز _ مریوان برپا شد.

فعالیت گردان چیا و عدم موفقیت آن در منطقه‌ی هوشار !

در اواخر آبان‌ ١٣٦٢ کمیته‌ی منطقه طی پیامی اعزام ما را به منطقه‌ی هوشار اعلام نمود. کمیته‌ی منطقه حتی نخواست با مطالعه بیشتر و فرستادن واحدی کوچک برای کسب شناخت بهتر از وضعیت منطقه عمل نماید. در ضمن در جهت فرستاده گردان چیا به منطقه عجله نمود، زیرا اگر آنها این اقدام را مدتی به تاخیر می‌انداختند، با رسیدن فصل سرما و بارش برف در منطقه امکان مانور نیروهای رژیم کاهش و استفاده‌ی آنها از سلاحهای نیمه سنگین و سنگین منتفی می‌شد. تجربه‌ای که ما سالهای متوالی در منطقة هوه‌تو و قره‌توره ” هه‌ؤه‌توٶ و قه‌ره‌ته‌وره” با شرایط جغرافیایی مشابه تجربه کردیم.

در مسیر رفتن مجدادا پیامی مبنی بر توقف در یکی از روستاها و ملاقات با طاهر خالدی دریافت کردم. بعد مدتی طاهر خالدی به ما ملحق شد و با من جلسه‌ای گرفت. او در این جلسه به من اعلام نمود که، کمیته‌ی منطقه تصمیم گرفته‌ که مرا به گردان کاوه منتقل و قادر بهرامی فرمانده‌ی گردان کاوه را به فرماندهی گردان چیا بگُمارد. آنها دلیل این انتصابات جدید را عدم هماهنگی و اختلافات قادر بهرامی با سایر فرماندهان گردان کاوه عنوان کردند. من به نزد گردان کاوه برگشتم و فعالیتهای خود را شروع کردم.

قادر بهرامی با توجه به شناخت کمی که از مسئولین و پیشمرگان گردان چیا داشت، بهرام رضایی فرماندة په‌ل را بعنوان معاون گردان برگزید. بعد از چند روز گردان چیا به منطقه‌ی هوشار رسید.

در اوایل آذر ١٣٦٢ با رسیدن گردان چیا به منطقه هوشار، نیروهای حکومت اسلامی با حضور در منطقه فعال شده و از همان روزهای نخست بیرون راندن پیشمرگان کومه‌له از منطقه را در دستور کار خود قرار دادند. عدم شناخت پیشمرگان از منطقه بدلیل همراه نداشتن نیروی بومی و شرایط فلات گونه منطقه، عدم پوشش گیاهی و امکان استفاده نیروهای رژیم از ادوات مکانیزه و بکارگیری سلاحهای نیمه سنگین و سنگین که شلیک و کوبیدن اهداف را در فاصله‌های بسیار دور ممکن می‌ساخت، حضور گردان چیا در منطقه را از همان روزهای اول فعالیت با چالش و خطرات جدی روبرو ساخت.

در چهارم آذر ١٣٦٢، نیروهای حکومت اسلامی در روستای ترکانبلاغ با بکار‌گیری توپهای ١٠٦ میلمتری در فاصله‌ای دور که از برد سلاح پیشمرگان کومه‌له خارج بود، پیشمرگان را مورد تهاجم قرار دادند. در جریان این تهاجم یکی از پیشمرگان کومه‌له بنام رجبعلی رمضانپور جانباخت و مسئول سیاسی په‌ل یکی از واحدهای گردان بنام رزگار زخمی و در نتیجه یک چشم خود را از دست داد. پیشمرگ زخمی را به نزد کمیته‌ی منطقه‌ی باز فرستادند. با وجود این اتفاق، کمیته‌ی منطقه هیچ ارزیابی تازه‌ای از شرایط نکرد و در واقع این اتفاق را عادی ارزیابی نمود. متاسفانه تجربه این درگیری نتوانست مانع از درگیری دیگری بعد از چند روز در روستای کانی چرمگ ” کانی چه‌رمه‌گ ” گردد.

در ششم آذرماه اطلاعاتی مبنی بر تجمع وسیع نیروهای رژیم در شهرهای تیکاب، دیواندره و بیجار و برنامه‌ریزی برای تعرض به پیشمرگان کومه‌له ‌رسید. فرمانده‌ی گردان چیا تصمیم به ترک محل گرفت. در مسیر سه نفر از پیشمرگان حزب دمکرات به پیشمرگان گردان ملحق شدند. تجمع نیروهای رژیم از طریق بیسیم این سه پیشمرگ به فرمانده پیشمرگان حزب دمکرات داده شد. پیشمرگان بعد از پیمودن مسیری طولانی، خسته در نیمه‌های شب به روستای کانی چرمگ ” کانی چه‌رمه‌گ”‌رسیدند و بلافاصله در مسجد روستا استراحت کردند. حزب دمکرات در روستایی کمی دورتر از کانی چرمگ بودند. فرماندهی پیشمرگان کومه‌له بر پشتیبانی آنها در خلال درگیریهای احتمالی حساب باز ‌کرد.

در اواخر ساعات شبانگاه هفتم آذر ١٣٦٢، با نزدیک شدن نیروهای رژیم به روستا درگیری با نگهبانها و پیشمرگان مستقر بر تپه‌ی مشرف بر روستا شروع شد. بلافاصله سایر پیشمرگان با استقرار در کوچه‌های حاشیه روستا و برپایی خط دفاعی، از نفوذ نیروهای رژیم جلوگیری کردند. تعرض نیروهای رژیم به سنگر پیشمرگان آغاز شد. با روشن شدن هوا، محاصره روستا و شلیک آتش سنگین سلاحهای مختلف بر مواضع پیشمرگان، شرایطی سخت به پیشمرگان تحمیل شد. بعد ساعاتی پیشمرگان مستقر بر تپه‌ی مشرف بر روستا با وجود آتش سلاح سنگین و جانباختن چند نفر بناچار بدرون روستا عقب ‌نشستند و در حاشیه‌ی و پشت خانه‌های روستا موضع گرفتند. با تغییر آرایش نظامی پیشمرگان، نیروهای رژیم مواضع خود را به تپه‌های مشرف بر روستا تغییر دادند و از آنجا با سلاحهای سبک و سنگین هر جنبنده‌ای را مورد هدف قرار دادند. بعد از ساعاتی امید کمک از جانب پیشمرگان حزب دمکرات به یاس تبدیل ‌شد. فرمانده‌ی پیشمرگان کومه‌له تنها راه ممکن برای خلاصی از وضعیت سخت و پرتنش حاکم را، حفظ مواضع در اطراف خانه‌های روستا و مقاومت تا فرا رسیدن تاریکی و عقب نشینی از روستا تشخیص داد. نیروهای رژیم در تمامی روز تعرضات بسیاری زیادی را برای تصرف روستا شروع ‌کردند و هر بار با برجای گذاشتن تعدادی کشته و زخمی از تصرف مواضع پیشمرگان ناکام ماندند. در ساعاتی مانده از روز قادر بهرامی فرمانده‌ی پیشمرگان جانباخت. پیشمرگان با از دست دادن فرمانده‌ی توانای خود و نقش پر رنگ وی در کمک به برونرفت از آن شرایط دهشتناک، یاس و نا‌امیدی را بیش از پیش تجربه کردند. بهرامی رضایی نیز با توجه به عملگرد وی در تقابل با شرایط‌های بحرانی در گذشته. فاقد رهبری گردانی در آن شرایط پیچیده و سخت بود و در آن وضعیت آشفته نیز نقشی خنثی ایفا کرد. این درگیریها تا تاریکی شب ادامه ‌یافت و با تاریک شدن هوا پیشمرگان در حالی که فرمانده و چهار تن از یاران خود را از دست دادند، در وضعیت نامناسب روحی و خستگی شدید و طی کردن مسیری بسیار طولانی، منطقه‌ی هوشار را ترک کرده و بعد دو روز به منطقه‌ی سرشیو سقز بازگشتند و برای همیشه منطقه هوشار را بجا گذاشتند. در این درگیریها گر چه نیروهای رژیم، تعداد زیادی کشته و زخمی بر جای گذاشتند، اما متاسفانه فردی از اهالی روستا و پنج تن از پیشمرگان قهرمان کومه‌له بنامهای:

١- قادر بهرامی فرمانده گردان ٢- جعفر کمانگر “جه‌عفه‌ر که‌وانه‌” فرمانده دسته ٣- صابر محمدی‌ ٤-جعفر کرمانشاه “شوان” ٥- شریف خدامرادپور جانباختند.

نتیجه این تصمیم نسنجیده از دست دادن یکی از بهترین فرماندهان کومه‌له و کادر محبوب و کارگشته‌ی منطقه‌ی دیواندره و همچنین از دست دادن چهار نفر از بهترین پیشمرگان کومه‌له و زخمی شدن تعدادی از پیشمرگان بود. کومه‌له دیگر هیچ‌ وقت واحدی را به منطقه‌ی هوشار نفرستاد، ولی آنچه که جای بحث است و لازم به یادآوری است، طبق معمول هیچ ارزیابی از اقدام نابجای تصمیم گیرندگان بعمل نیآمد و کسی مسئولیت آنرا بعهده نگرفت. این شکل از برخورد به مسایل مبنای اتفاقات ناگواری بود که مداوم در عرصه‌ی فعالیت‌های تشکیلاتهای سیاسی کردستان و بطور اخص کومه‌له اتفاق می‌افتاد و تکرار می‌گردید.

بعد از رسیدن گردان چیا به منطقه‌ی خرخره، مسئول سیاسی گردان چیا کمال قطبی بشدت به عملکرد بهرام رضایی بعد از جانباختن قادر اعتراض داشت و مداوم استدلال می‌کرد که وی در آن شرایط حاد خود در محل نقشی نداشت، اما در کمال ناباوری، متاسفانه بدلیل مناسباتی که وی با عمر ایلخانیزاده داشت، کمیته‌ی رهبری وی را بعنوان فرمانده گردان چیا جایگزین کرد.

دومین تصمیم نابجای کمیته‌ی منطقه در این مقطع تصمیمی در جهت تصرف پایگاهی بزرگ در روستای تینال ” تی‌ناڵ” در منطقه برپله سارال ” به‌رپه‌له ساراڵ ” بوسیله پیشمرگان ناحیه سنندج بود. تصمیمی در جهت همان سیاست آزادسازی منطقه.

تصمیم نابجای تصرف پایگاه تینال و جانباختن ١٤پیشمرگ کومه‌له !

رژیم اسلامی در راستای دور کردن نیروهای پیشمرگ از شهرهای کردستان تعرضات وسیعی را به مناطق پایگاهی و روستاهای تحت کنترل پیشمرگان در منطقه‌ی برپه‌له سارال “به‌رپه‌له ساراڵ” شروع و بعد از درگیریهای زیادی، بالاخره در روستاهای این منطقه مستقر ‌شد. با سرد شدن هوا و دورنمای ریزش برف و مشکل ارتباط پایگاهها با مراکز نیروهای رژیم، ریسک قطع کمکهای لجستیکی و ضربه‌پذیری نیروهای رژیم بسیار بالا بود. بنابراین رژیم با تمرکز نیروهای خود در پایگاهی بزرگ و باصطلاح مادر در روستای تینال امکان ضربه‌پذیری نیروهای خود را در منطقه تقلیل و به حداقل ‌رساند. کمیته‌ی منطقه‌ی جنوب در راستای همان سیاست آزادسازی منطقه، برنامه تصرف پایگاه تینال را در دستور کار کمیته‌ی ناحیه سنندج قرار ‌داد. بعد از شناسائیها و آماده کردن مقدمات، طرح عملیاتی برای تصرف پایگاه آماده شد. در واقع تصرف چنین پایگاهی نمی‌توانست کاری ساده و بی‌دردسر باشد، زیرا: اولا، این پایگاه در خط مقدم جبهه نیروهای رژیم قرار داشت و فرماندهان رژیم تمهیدات زیادی را برای به حداقل رساندن ضربه‌پذیری پایگاه انجام داده بودند.

ثانیا، این پایگاه بزرگ و تعداد بسیار زیادی از نیروهای زبده رژیم در آن مستقر بودند.

ثالثا، در آنمقطع تجارب پیشمرگان برای تصرف پایگاهی در آن ابعاد و در چنین شرایط و اوضاعی ناکافی بود. کمیته‌ی منطقه جنوب این تصمیم را نه بر اساس تحلیلی واقعی از نیروهای رژیم و پیشمرگان و داده‌های حساب شده، بلکه منطبق بر همان منطق ارده‌گرایانه و تصمیمات پا در هوا گرفت و اجرا نمود. امری که قبلا شکست آنرا در روستای ابراهیم‌آباد دیواندره تجربه کرده و درس نگرفته بود.،

در شبانگاه یازدهم آذر ١٣٦٢ پیشمرگان گردان شوان عملیات را شروع کردند. متاسفانه همانطوری که توضیح دادم بدلیل درجه بالای آمادگی نیروهای رژیم و تهمیدات حفاظتی پایگاه، نتیجه اسفبار بود. در جریان عملیات تعداد سیزده نفر از پیشمرگان بنامهای:

١- عطاالله فلاحی ٢- محمد ‌یارغلامی ٣- علیرضا بابایی ٤- اسماعیل صادقی ٥- محمد امین کاظمی ٦- علی‌حسن چهارلنگ ٧- عزیز کلاه‌قوچی ٨- پرویز حیدری ٩- سعدی مقصودی ١٠- بابک ورهرام ١١- محمد صالح مارابی ١٢- علاالدین میرکی ١٣- انور حسینی جانباختند و تعدادی زیادی از پیشمرگان نیز زخمی شدند. جانباختن و زخمی شدن این تعداد از پیشمرگان تاثیرات بسیار بدی بر روحیه‌ی پیشمرگان در منطقه‌ی جنوب و مخصوصا پیشمرگان گردان شوان و همچنین مردم منطقه گذاشت.

رویارویی مجدد کومه‌له و حزب دمکرات اینبار در منطقه‌ی مریوان!

در صبحگاه روز بیست و دوم آذر ١٣٦٢ درگیریهای کومه‌له و حزب دمکرات، از روستای گلیه در منطقه‌ی مریوان شروع و به منطقه‌ی خرخره‌ی گسترش یافت. این درگیریها حدود دو هفته بدرازا کشید و متاسفانه به جانباختن بیست و پنج نفر از فرزندان کردستان انجامید.

مشروح این درگیریها را در کتاب رقابت کور توضیح و در دسترس خوانندگان می‌باشد.

گردان کاوه و ارگانهای ناحیه‌ی دیواندره در عمق مناطق دیواندره!

منطقه‌ی هوتو ” هه‌وه‌تو” و قره‌توره “قره‌ته‌وره” یکی از مناطق مهم فعالیت برای کومه‌له در منطقه‌ی دیوانده بود. مردم این منطقه با کار و ارتباط با مردم دیگر شهر‌های ایران و استفاده از امکانات مکانیزه کشاورزی، بلحاظ بافت جمعیتی داری شرایط ویژیی بودند. مردم منطقه، آگاهتر و در رابطه با جنبش کردستان فعال‌تر و پرتحرکتر بودند. برخلاف منطقه‌ی هوشار، کومه‌له از همان آغاز جنبش کردستان پیوسته در این منطقه حضور فعال داشت و اکثریت پیشمرگان ناحیه‌ی دیواندره را جوانان این مناطق تشکیل می‌دادند. با توجه به شرایط جغرافیایی منطقه که فلات‌گونه و بدون پوشش گیاهی است و بکارگیری سلاحهای سنگین و نیمه سنگین و خودروهای پرقدرت و پرتحرک نیروهای رژیم اسلامی در این مناطق، عملا امکان حضور پیشمرگان در اکثر فصول سال ناممکن بود.

با اتمام درگیریها با حزب دمکرات در مناطق خرخره و مریوان و شروع فصل زمستان و بارش برف، کمیته ناحیه دیواندره، تصمیم گرفت تا گردان کاوه و تعدادی از افراد ارگانهای ناحیه دیواندره را مانند:

تدارکات و کمیته‌ی روستا را به این مناطق بفرستد. زیرا اینک امکان مانور نیروهای مکانیزه رژیم، در این مناطق محدود و فعالیت پیشـرگان ممکن بود. هدف از این دور از فعالیتها حضور فعال نظامی در منطقه، تبلیغ و ترویج مواضع کومه‌له، سازماندهی فعالین و جمع‌آوری کمکهای مالی از مردم منطقه بود.

در اوایل بهمن ١٣٦٢ از منطقه خرخره حرکت و بعد از حضور در چند روستای منطقه قال قالی” قاڵ قاڵی” در هشتم بهمن به روستای شیخ حیدر ” شیخ حه‌یر” رسیدیم. بعد از استقبال مردم و حضور در روستا، مردم برای ما توضیح دادند که: رژیم امسال برخلاف سالهای گذشته که گروه‌ ضربت بیست نفری از پاسداران و مزدوران محلی برای تقابل با پیشمرگان در منطقه تشکیل می‌داد، اقدام به تشکیل یک گردان ضربت یکصد و بیست نفری برای تقابل پرقدرت با پیشمرگان نموده. مردم ‌می‌گفتند:

این واحد بزرگ نظامی از پاسداران زبده و جاشهای شرور منطقه در روستاهای منطقه‌ی دیواندره گشت می‌زنند و ضمن اذیت و آزار مردم، تبلیغ می‌کنند که: امسال سال شکار کومه‌له ” کومه‌ڵه ڕاو” است.

ما بدون جدی گرفتن این تبلیغات، از کنار آن یا بی‌تفاوت و یا با مزاح می‌گذشتیم. در واقع ما نشان داده بودیم که بارها پوزه واحد‌های بسیار بزرگتری از این گردان باصطلاح ضربت را به خاک مالیده‌ایم.

در بعدازظهر نهم بهمن‌ از روستای شیخ حیدر ” شیخ حه‌یر” بطرف روستای دواغ “ده‌واغ ” حرکت کردیم. این روستا در چهار کیلومتری شهر دیواندره و نزدیک به محور دیواندره _ سقز واقع شده. قرار بر آن بود، آنشب بعد از صرف غدا و برگزاری جلسات تبلیغی با مردم از محور دیواندره _ سقز عبور کنیم و به منطقة هوه‌تو ” هه‌وه‌تو” و قره‌توره ” قره‌ته‌وره” برویم.

در ساعت پنج بعدازظهر، واحد ضدکمین در مسیری کاملا صاف و بدون پوشش گیاهی و پوشیده از برف به روستا نزدیک شد. واحد ضدکمین بناگهان با آتش نیروهای رژیم مستقر در پشت خانه‌های حاشیه روستا مواجه و یک پیشمرگ زخمی شد. من بلافاصله یک واحد از پیشمرگان را به کمک واحد ضدکمین فرستادم و عقب کشیدن زخمی و پیشروی بطرف روستا را در دستور کار آنها قرار دادم. یک واحد دیگر را نیز به مسیر خروجی روستا فرستادم تا نیروهای رژیم را در صورت فرار از روستا مورد تهاجم قرار دهند. واحدی که در حال پیشروی به روستا بود با وجود مسیر نامناسب برای پیشروی به سرعت و با قدرت در مدت زمانی کوتاه خود را به منازل حاشیه‌ای روستا رساند. با تصرف اولین خانه‌های روستا، پاسداران و مزدوران گردان ضربت دچار وحشت شدند و قصد فرار از روستا را داشتند که در مدخل خروجی روستا با تهاجم و آتش پیشمرگان روبرو شذند و به درون روستا باز گشتند. بعد از مدتی کوتاه سکوتی بر روستا حاکم شد. پیشمرگان بدرون روستا پیشروی کردند ولی اثری از مزدوران باقی نبود. فرماندهان واحد‌ها شرایط موجود در روستا را به من گزارش کردند. با تجزیه و تحلیل شرایط به این نتیجه رسیدم که مزدوران رژیم از ترس پیشمرگان بدرون خانه‌های مردم خزیده و خود را مخفی کرده‌اند. به پیشمرگان گفتم: با احتیاط کامل و حفظ امنیت مردم روستا، پاکسازی منازل مردم را در دستور کار خود قرار دهند. پیشمرگان جستجو و پاکسازی منازل روستا را شروع کردند. بعد از مدتی بناگهان صدای شلیک پی در پی سلاحها در روستا طنین‌انداز شد. فرماندهان گزارش دادند که تعداد زیادی از مزدوران در دو خانه روستا مستقر و سنگر گرفته‌اند. به فرماندهان گفتم:

که شلیک گلوله را متوقف و سریع شروع به خارج کردن افراد غیرنظامی درون خانه‌ها، با حفظ امنیت آنها و اقدام به دور کردن آنها از منطقه‌ی درگیری نمائید.

خوشبختانه صاحبان خانه‌ها همگی سالم بیرون آمدند و محل را ترک کردند.

پیشمرگان به مزدوران اخطار دادند تا خود را تسلیم کنند تا کشته نشوند. مزدوران شروع به مقاومت کردند و ضمن تماس با مرکز شهر دیواندره تقاضای کمک کردند. نیروهای شهر دیوانده غیر از شلیک کُور خمپاره و اصابت گلوله‌ها به تپه‌های اطراف روستا، هیچ اقدام دیگری انجام ندادند. آنها می‌دانستند در صورت خارج شدن از شهر دیواندره در شب و عدم بکارگیری سلاحهای سنگین، به سرنوشتی شبیه گردان ضربت دچار خواهند شد.

پاسداران و مزدوران رژیم بعد از ساعاتی مقاومت و کشته شدن تعداد زیادی از آنها، بالاخره ناامید از رسیدن نیروهای کمکی، خود را به پیشمرگان تسلیم کردند.

در خلال این درگیریها بیش از چهل نفر از پاسداران و مزدوران کشته شدند و چهارده نفر از پاسداران، در میان آنها فرمانده و معاون فرمانده‌ی گردان ضربت دستگیر شدند. تعداد دیگری از مزدوران با توجه به بومی بودن، بطور پراکنده در تعدادی از منازل خود را مخفی کردند و با توجه به کمی وقت برای پاکسازی بیشتر و روشن شدن هوا، عملیات را متوقف کردم.

در میانه‌ی این درگیریها متاسفانه یکی از پیشمرگان بنام:

مجید ولی‌پور جانباخت و همان پیشمرگ در واحد ضدکمین زخمی شد.

انتقال پیشمرگ زخمی و جنازه پیشمرگ جانباخته و همچنین اسرا، و تعداد زیادی اسلحه و مهمات مصادره شده را به مناطق امن شروع کردیم و در روستای شا‌قلا به تیمی که از طرف کمیته‌ی ناحیه برای کمک آمده بودند، تحویل دادیم تا به منطقه‌ی خرخره، محل مقرات کمیته‌ی ناحیه منتقل کنند.

ادامه‌ی ماموریت و جمع‌آوری کمکهای مالی از مردم منطقه!

ما ماموریت خود را بطرف روستاهای منطقه هوتو ” هه‌وه‌تو” و قره‌توره ” قره‌ته‌وره” ادامه دادیم. بدلیل ضربه شدیدی که نیروهای رژیم در روستا دواغ “ده‌واغ ” متحمل شدند، امکان تعرض از آنها سلب و بغیر از چند مورد درگیری پراکنده از فاصله دور درگیری دیگری با مزدوران رژیم نداشتیم.

این فضای آرام و بدون درگیری و تشنج باعث گردید، که ماموریت جمع‌آوری کمکهای مالی، ارتباط پیشمرگان با مردم، تبلیغ مواضع کومه‌له و تجمع مردان و زنان روستا، در مسجد و سخنرانی برای آنها بخوبی پیش رود. اما آنچه که اینک در این مبحث لازم به توضیح است، شیوه و سیاستی بود که در جمع‌آوری کمکهای مالی از مردم روستاهای منطقه هوتو و قره‌توره انجام گرفت. در واقع سیاستی که در آنمقطع کمیته‌ی مرکزی در دستور کار کمیته‌های مناطق و کمیته ناحیه‌ها قرار داد، بر این اساس بود که ما حاکم منطقه هستیم و می‌توان از مردم مالیات اخذ کرد. این تفکر در مواردی دیگر در عملکرد و سیاست‌های کومه‌له نیز خود را نشان داد. برای مثال:

در همین مقطع در ناحیه دیواندره ما شبها به روستا‌ها می‌رفتیم و کمیته روستا، مدارسی را که رژیم برپا کرده بود تعطیل، امکانات مدارس را مصادره و به معلمان دستور می‌داد که روستا را ترک کنند.

در رابطه با جمع‌آوری کمکهای مالی، اعضای کمیته‌ی روستا و مسئول تدارکات جلسه‌ای را با تعدادی از فعالان کومه‌له در هر روستا برگزار می‌کرد. در این جلسه تصمیم گرفته می‌شد که چه مقدار مالیاتی را هر خانواده با توجه به توان مالی خود، باید ‌پرداخت نماید.

دراین شیوه از گرفتن کمک مالی که با نام وصول مالیات انجام می‌گرفت، بلحاظ اصولی اشکالاتی جدی داشت. در مرحله اول اجباری بودن، ، غیراصولی و نادرست بود. در مرحله دوم شیوة تعیین مقدار مالیات قابل بحث بود، زیرا استناد به نظر فعالان کومه‌له برای اخذ مقدار مالیات، معمولا با خصومت‌های شخصی، اختلافات خانوادگی، و مشکلات اجتماعی حاکم بر هر روستا همراه بود. من خود بارها اشخاصی را دیدم که عاجزانه اعلام می‌کردند، که آنها توان پرداخت این مقدار از مالیات را ندارند و حتی اشک در چشمان بعضی از آنها حلقه می‌بست. متاسفانه در آن فضا آنچه مهم بود، جمع‌آوری هر چه بیشتر امکانات مالی برای کومه‌له بود. خوشبختانه در کنگرة چهارم کومه‌له، این شکل از جمع‌آوری کمکهای مالی مورد نقد اعضای شرکت کننده در کنگره قرار گرفت و سپس قراری مبنی بر ممنوعیت اجباری بودن، اخذ مالیات از مردم به تصویب و به اعضا ابلاغ شد.

موضوع دیگری که در این دوره از فعالیت جای بحث داشت، سازماندهی هسته‌های مسلح بود.

کمیته‌ی منطقه فکر می‌کرد: با توجه به اینکه، در فصلهای گرم سال امکان فعالیت نیروی پیشمرگ در منطقه وجود ندارد، پس باید سازماندهی هسته‌های مسلح مخفی از میان جوانان منطقه در محل کار و زندگی خود را در دستور کار قرار داد، تا این هسته‌های مسلح شبها با حمله به مراکز نظامی و اقدام به عملیاتهای ایزایی در منطقه و بازگشت به منازل خود، حضور نیروی پیشمرگ را تداعی و حوزه فعالیت نیروهای رژیم را ناامن و روحیه‌ی مبارزاتی مردم را تقویت کنند.

این طرح متاسفانه اشکالات جدی خاص خود را داشت.

اولا: این افراد آموزشهای لازم برای عملیات نظامی را فرا نگرفته و هیچ تجربه‌ای در این رابطه نداشتند. ثانیا: با توجه به اشکات جدی در سازماندهی تشکیلاتهای مخفی و شناخت هواداران کومه‌له از یکدیگر، قطعا بعد از چند عملیات و اطلاع رژیم از عدم حضور پیشمرگان در منطقه، رژیم اقدام به جستجو و دستگیری فعالان کومه‌له می‌کرد، که با لو رفتن اولین هسته، مطمئنا بقیه آنها نیز لو می‌رفت.

در هر صورت ما تعداد زیادی از این هسته‌ها را در روستاهای منطقه سازمان دادیم، به هر نفر از آنها اسلحه‌یی تحویل دادیم و وظایفی را در دستور کار آنها قرار دادیم. خوشبختانه این هسته‌ها در تابستان بعد و سالهای بعد از آن، هیچ اقدام نظامی را انجام ندادند. شاید بهمین‌دلیل تمامی افراد این هسته‌ها از لو رفتن و پیگرد‌های رژیم اسلامی در امان ماندند.

 

بهار ١٣٦٣، آغاز مجدد تعرضهای وسیع حکومت به پیشمرگان!

با شروع بهار ١٣٦٣ و ذوب شدن برفها. شرایط برای رژیم در بکارگیری خودروهای سبگ و سنگین و استفاده از سلاحهای کارآمد در میادین نبرد آماده شد. ارگانهای مختلف کومه‌له نیز مقرات خود را در منطقة خرخره برچیدن و پیشمرگان که فاقد مقرات و مراکزی ثابت برای استراحت بودند، فعالیتهای خود را با تحرک در مناطق مختلف و حضور موقت در روستاها پیش می‌بردند. رژیم با برنامه‌ریزی عملیاتهای وسیع و بکارگیری تعداد بسیار زیادی از پاسداران و مزدوران محلی، محاصره و سرکوب نیروی پیشمرگ را در دستور کار خود قرار داد. فرماندهان رژیم قصد داشتند در این سال، با قدرت به اهداف خود که همانا عقب راندن نیروی پیشمرگ به پشت خطوط مرزهای قراردادی بود، برسند.

کومه‌له و دمکرات هیچ برنامه‌ی مشترکی برای تقابل با برنامه‌ریزیهای منتج به اهداف رژیم نداشتند و بطور اخص هر کدام از آنها نیز در رابطه با فعالیتهای آتی نیروهای خود، جهت‌گیری خاصی نداشتند و عملا بی‌برنامه و سر در گم دنباله‌رو اقدامات رژیم بودند.

در میان فرماندهان بدنه‌ی تشکیلات نظامی کومه‌له، مداوم بحث و تبادل نظر ادامه داشت که:

چه تاکتیکی می‌تواند در این مقطع که کردستان ملیتاریزه شده، کارساز باشد؟.

پیشمرگان کومه‌له جنوب کردستان، مناطقی مانند اورامان، کامیاران و ژاورود را تخلیه و در مناطقی مانند سارال، خرخره و کلاترزان “که‌لاترزان” و نقاطی دیگر از جنوب کردستان هنوز فعال بودند. و ارگانهای رهبری منطقه در تکاپوی خارج شدن از منطقه خرخره بودند.

رژیم با تجمع زیادی از نیروهای پاسدار و جاشهای بومی منطقه در شهر دیواندره و فراهم آوردن سلاحهای سنگین، خود را برای یک تعرض وسیع و پرقدرت به منطقه سارال آماده کرد. اما قبل از یورش وسیع به منطقه سارال تعداد زیادی از نیروهای خود را به روستاهای منطقه فرستاد. این اقدام آنها شاید در جهت ارزیابی وضعیت و آماده شدن برای تعرضات نظامی وسیع‌تر بعدی بود.

در شبانگاه هفدهم فروردین‌ماه ١٣٦٣ پیشمرگان گردان شوان در دو روستای ذلکه “زلکه” و برده سپی “به‌رده‌سه‌پێ” در استراحت بودند. یک واحد از پیشمرگان برای ماموریت به سایر روستاها رفته بودند که در روستای افراسیاو “ئه‌فراسیو” متوجه تحرکات نیروهای رژیم شدند. آنها بلافاصله به روستای ذلکه باز گشتند و تحرکات نیروهای رژیم را به فرمانده‌ی گردان گزارش کردند. متاسفانه فرمانده‌ی گردان این گزارش را جدی ‌نگرفت و آماده‌باش اعلام نکرد. در ساعات اتمام شب نگهبانان متوجه حضور نیروهای رژیم در ارتفاعات مشرف بر روستا شدند. و درگیری و تیراندازی آغاز شد. پیشمرگان پس از ساعاتی درگیری در روستا و جانباختن دو نفر از پیشمرگان، عقب‌نشینی بطرف روستای برده‌سپی “به‌رده‌سه‌پێ” را شروع کردند. در نزدیکی روستای برده‌سپی نیز یکی از پیشمرگان جانباخت. در میانه این درگیریها، تعدادی از نیروهای رژیم کشته و زخمی شدند. متاسفانه سه نفر از پیشمرگان کومه‌له بنامهای: جمال پروری ٢- جمیله غفاری ٣- پرویز اویهنگی جانباختند.

در تاریج دهم اردیبهشت ماه ١٣٦٣ نیز واحد پیشمرگان کومه‌له در منطقه کلاترزان ” که‌ڵاترزان” درگیر شدند و متاسفانه سه نفر از پیشمرگان کومه‌له بنامهای:

١- امیر غلامحسین‌نژادیان “شاهو” مسئول سیاسی واحد ٢- محمد حسین مکری ٣- خلیل عباسی جانباختند.

کمیته‌ی منطقه جنوب، در گرماگرم یورش وسیع نیروهای حکومت اسلامی به مناطق فعالیت پیشمرگان، بفکر پیدا کردن مناطقی امن‌تر برای فعالیت بود. بدین منظور، تعدادی واحد برای شناسایی چنین مناطقی اعزام نمود و در راستای این اقدامات، بخشی از منطقه سرشیو سقز “سه‌رشیۆ سه‌قه‌ز” شناسایی شد. این بخش از سرشیو، سنتا از مناطق فعالیت حزب دمکرات بود و کومه‌له هیچ‌گونه شناختی از آن نداشت.

در اواخر خرداد نیروهای حکومت اسلامی تعرضات وسیع و پرقدرتی را از چندین محور بطرف منطقه‌ی سارال شروع کردند. درگیری وسیعی در اطراف روستاهای منطقه آغاز شد. تعدادی از نیروهای رژیم کشته و زخمی شدند. بعد چند روز درگیری و زخمی شدن چند پیشمرگ و جانباختن یکی از پیشمرگان بنام:

جمشید ناوه، پیشمرگان از منطقه‌ی سارال عقب‌نشینی کردند و به ارگانهای کمیته‌ی منطقه جنوب در منطقه خرخره “خۆڕخۆره” ملحق شدند. ارگانهای وابسته به کمیته‌ی منطقه قبلا با جمع و جور کردن خود، آماده خارج شدن از منطقه خرخره شده بودند. کمیته‌ی منطقه همراه با ارگانهای مربوطه و چندین گردان از پیشمرگان، منطقه خرخره را ترک و در جهت منطقه‌ی سرشیو سقز راهی شدند.

تهاجم نیروهای رژیم به تمرکز پیشمرگان کومه‌له در کنولان!

در صبحدم روز بیست و هشتم خرداد ١٣٦٣ کاروانی بسیار سنگینی با تعداد بسیار زیادی از چهارپایان برای حمل امکانات و تعداد زیادی از واحد‌های پیشمرگ، همراه با تعداد بسیار بالایی از افراد ارگانهای تشکیلاتی پس از ده ساعت راهپیمایی و طی کردن مسیری بسیار طولانی، بدرجات زیادی خسته در هوای تاریک و بدون شناخت از روستا و منطقه به روستای کنولان ” که‌نۆلان” در منطقه‌ی سرشیو سقز رسیدند. عدم شناخت از منطقه و برنامه‌های رژیم اسلامی در رابطه با تمرکز نیرو و محاصره و سرکوب برای فرمانده‌ی نظامی تمرکز طاهر خالدی و سایر فرماندهان واحد‌ها امری ناشناخته نبود.

این روستا از یکطرف در دامنه‌ی کوهی بلند و پرشیب بدون پوشش کیاهی، با دره‌ای عمیق سنگلاخی شامل تعداد زیادی آبشارهای کوتاه قرار دارد. اما در سه طرف دیگر روستا تپه‌هایی کوتاه با امکان راندن خودروهای حامل سلاح‌های سنگین بر روی آنها وجود دارد.

شکی نبود که رژیم در جهت دنبال کردن اهداف خود، مسیر عقب‌نشینی کاروان پیشمرگان را رصد و آنها را تعقیب و تمرکز بزرگی از نیروهای خود را در پی این کاروان سنگین از پیشمرگان روانه کرده بود.

با وجود این فاکتورها مسئول نظامی تمرکز به امنیت واحد و امکان ضربه‌پذیری آن توجه نکرد و یا اهمیت کمی به آن داد. مسئول تامینات تمرکز با روشن شدن هوا چند نفر را برای دیدبانی به تپة پشت روستا ‌فرستاد، اما در اوایل صبح با بارش مقداری باران افراد مستقر در تپه نیز پائین آمدند. بدین‌گونه تامین امنیت و حفاظت آن تعداد بسیار زیاد از پیشمرگان واحدهای مختلف و ارگانهای مربوط به کمیته‌ی منطقه در درون روستا کاملا منتفی و پیشمرگان بدون تامین امنیت و حفاظت لازم، در تمامی منازل روستا در استراحت بودند. شرایط بسیار خطرناک بر روستا حاکم و آنچه که نباید بشود، روی داد.

در ساعات اولیه صبح پاسداران و مزدوران محلی با پشتیبانی تعداد زیادی از سلاحهای سنگین و نیمه‌سنگین به منطقه ‌آمدند. نیروهای رژیم به اطراف روستای کنولان “که‌نۆلان” رسیدند و بدون هیچ مانعی در تمامی تپه‌های اطراف روستا مستقر و سپس تعدادی از آنها نیز بداخل روستا وارد و بدرون تعدادی از حیاط منازل رفتند. پیشمرگان از خواب بیدار شده و کم‌کم در حال رفتن به مسجد روستا برای نظافت و دستشویی بودند که، یکی از پیشمرگان بناگهان متوجه حضور دو نفر از مزدوران شد و تیراندازی و درگیری آغاز ‌شد. با شروع درگیری پاسداران و مزدوران رژیم از تپه‌های مشرف بر روستا آتشباری سنگینی را بر روستا و درون منازل مردم و محل استراحت پیشمرگان شروع کردند. آنها با توپهای ١٠٦ میلیمتری و سلاحهای مرگبار دیگر پیشمرگان را بی‌وقفه در درون منازل زیر آتشباری سنگین سلاحهای مختلف قرار دادند. شیرازه سازماندهی پیشمرگان بهم ریخت و در همان دقایق اولیه تعدادی از پیشمرگان زخمی و جانباختند. تنها ارتفاعات بلند در سمت راست روستا برای خروج و عقب‌نشینی وجود داشت. عبور از آن‌ ارتفاعات دارای مشکلاتی جدی بود. راه مال‌رو بر شانه ارتفاعات زیر آتش مستقیم نیروهای رژیم بود و تنها عمق دره عمیقی‌ که در میانه‌ی ارتفاعات وجود داشت، در دید مزدوران و زیر آتش مستقیم نبود. بخشی از امکانات زیادی که تمرکز بهمراه داشت و همچنین زخمی‌ها و جنازه پیشمرگان جانباخته بدرون دره منتقل شد، اما با وجود سنگلاغ و پله‌‌های سنگی بسیار، عبور دادن چهارپایان غیرممکن و با این تفاصیل در ادامه انتقال آنها به ارتفاعات ناممکن شد. پیشمرگان با عجله و بدون پوشش موثر بدرون دره عقب‌نشینی کردند. نیروهای رژیم که مسیر عقب‌نشینی پیشمرگان را رصد کردند، با آتشباری مداوم درون دره، بوسیله خمپاره‌اندازهای زیادی که به همراه داشتند، شرایط دهشتناکی را بر پیشمرگان حاکم کردند. در عقب‌نشینی از میان دره مداوم تعداد بیشتری از پیشمرگان زخمی و یا جانباختند. مسئول مخابرات تمامی اسناد و مدارک کمیته‌ی منطقه را، با وجود آتشباری شدید بر روستا به آتش کشید و نابود کرد ولی مقدار زیادی از امکانات و جنازه تعدادی از جانباختگان در میدان نبرد بر جای ماند. پیشمرگان، افرادی را که داری زخمهای شدید بودند و امکان حمل آنها وجود نداشت در درون دره ترک کردند، با این امید که با شروع تاریکی شب بتوانند آنها را حمل و نجات دهند. ایوب نبوی یکی از کادر‌های قدیمی، محبوب و شناخته شده منطقه دیواندره و سارال در مسیر عقب‌نشیی زخمی شد. وی در تشکیلات جنوب کردستان بسیار بااتوریته، محبوب و صمیمی بود. وی که از ناحیه شکم زخمی شد، توانست مسیر سخت دره را با پای خود طی کند و به نقطه‌ی امن در ارتفاعات برسد. متاسفانه وقتی دکتر خود را به او رساند، آخرین توان خود را از دست داد و بدلیل خونریزی شدید داخلی و عدم امکانات لازم برای جراحی به موقع جانباخت. بغیر از زخمیهائی که خود امکان رفتن به ارتفاعات را داشتند، بقیه زخمیها بدست نیروهای رژیم اسیر و بلافاصله اعدام شدند.

متاسفانه در میانه‌ی این درگیریها دوازده نفر از پیشمرگان جانباختند. اسامی آنها عبارت است از:

١- ایوب نبوی ٢- عطا امانی ٣- خسرو یاراللهی ٤- محمد خاطری ٥- مستوره ناصری ٦- احمد شکیبا ٧- هادی فلاحی ٨- محمد حجازی ٩- صالح تنهایی ١٠- اسماعیل قبادی ١١- امین یعقوبی ١٢- ناصر کریمی

در جریان این درگیریها تعدادی از پاسداران و مزدوران محلی رژیم نیز کشته و زخمی شدند.

 

عدم انطباق با شرایط تازه و ادامه‌ی تعرضات رژیم!

با توجه به برنامه‌ریزیهای وسیع و تجمع مداوم نیروهای حکومت اسلامی برای محاصره و سرکوب و در ادامه بیرون راندن نیروی پیشمرگ به خارج مرزهای قراردادی. تشکیلاتهای سیاسی کردستان و بطور اخص رهبری کومه‌له هیچگونه دستورالعمل یا راهکار متناسب با شرایط تحمیلی نیروهای حکومت اسلامی به نیروی پیشمرگ ارائه ندادند. رژیم مجموعه‌ای از درگیریهای جدید را هر روزه در مناطق مختلف کردستان به پیشمرگان تحمیل می‌کرد. در واقع این فرماندهان رژیم اسلامی بودند، که زمان و مکان درگیریها را به واحدهای پیشمرگان تحمیل و جان تعدادی از بهترین فرزندان کردستان را می‌گرفتند. این شیوه از کار به هیچ‌وجه با این شرایط نظامی حاکم بر کردستان و فعالیتهای پارتیزانی منطبق نبود و نیروهای رژیم توانستند، فقط در سه ماه بهار این سال، بیست بار درگیری به پیشمرگان کومه‌له تحمیل و جان تعداد سی و هفت نفر از پیشمرگان کومه‌له را بگیرند. قطعا این آمار در رابطه با حزب دمکرات می‌تواند بمراتب بسیار بیشتر باشد.

در میان فرماندهان گردانها بحث‌های زیادی در رابطه با این موضوع که در شرایط جدید چه باید کرد؟ مطرح می‌‌شد. بسیاری از فرماندهان راهکار تقسیم گردانها به واحد‌های کوچک و فرستادن آنها به پشت جبهه دشمن را مطرح و جوابگوی شرایط جدید دانستند. آنچه که بیاد دارم رهبری تشکیلات در این موضوع هیچ نظر مشخصی ارائه نداد و مسئولین نواحی و یا هر فرمانده گردان خود راسا سازماندهی پیشمرگان را در تیم‌های پنج تا ده نفره سازماندهی و روانه مناطق بشدت اشغالی نمودند.

اساس این تاکتیک بر مخفی شدن روز‌ها در منازل مردم روستا‌ها و یا در ارتفاعات و میان پوشش کیاهی و درختان و شبها حضور در جمع مردم روستا‌ها و تبلیغ و ترویج مواضع کومه‌له، ضربه زدن به مراکز نظامی رژیم و دستگیر کردن و مجازات عاملین و همکاران بومی رژیم بود. این تاکتیک با توجه به ضربه‌پذیری واحدهای کوچک، عدم آموزش و تجربه کافی در این شیوه از فعالیت بسرعت تاثیرات منفی خود را نشان داد. در مدت زمان بسیار کوتاهی تعداد زیادی از این واحد‌ها در مناطق مختلف ضربه خوردند و موجب جانباختن تعداد زیادی از پیشمرگان و در مواردی دستگیری تعدادی از آنها شد. من در اینجا به تعدادی از این نمونه‌ها می‌پردازم.

در چهارم تیرماه ١٣٦٣ یک تیم شش نفره از پیشمرگان گردان کاوه که در مناطق هوه‌تو ” هه‌وه‌تۆ ” و قره‌توره ” قه‌ره‌توره” فعالیت می‌کردند، در روستای کانی‌چای ” کانی‌چای” در کمین نیروهای رژیم اسلامی بدام افتادند و در نتیجه چهار نفر از پیشمرگان بنامهای:

١- مولود شفاعی ٣- منصور بدرخانی ٣- صدیق نبئی ٤- عباس حیدری جانباختند.

در بیستم تیرماه ١٣٦٣ یک تیم از پیشمرگان در روستای کانی‌قمان در منطقه قلخانی کرمانشاه به دام نیروهای رژیم اسلامی افتادند و در نتیجه دو نفر از پیشمرگان بنامهای:

١- رضا خرده‌بینان ٢- صالح محمدی ” صالح خبات ” جانباختند.

در سوم مردادماه ١٣٦٣ یک تیم از پیشمرگان ناحیه كامیاران در روستای خانیا ” خانی‌یا” کامیاران شناسایی و محاصره شدند. در نتیجه ده نفر از پیشمرگان جانباختند. اسامی این عزیزان عبارتند از:

١- رزم‌آرا تنگیسری ٢- فاتح امینی ٣- صدیق کمانگر ٤- هدایت مارآو ٥- علی‌اکرم مظفری ٦- انور فاتحی ٧- نبی یوسفی ٨- صالح داربویی ٩- بدیع آسانی ١٠- سلیمان مرادی

در جریان این درگیری دو نفر از پیشمرگان اسیر شدند که بعدها هر دو نفر آنها اعدام شدند.

نتیجة این شیوه‌ی عمل، در این مدت کوتاه به ضربه خوردن تعداد بیشتری از تیم‌هایی شد که من به تعدادی از آنها اشاره کردم شد.

تصمیم نابجای رهبری کومه‌له برای فعالیت در مناطقی از کرمانشاه!

در سال ١٣٦٣ رهبری کومه‌له تصمیم به شروع فعالیت پیشمرگان در دو منطقة کرمانشاه و اورامان گرفت. متاسفانه این تصمیمات، بدون منطق حاکم به فعالیت در این مناطق و اقدامی بود در جهت رقابت با حزب دموکرات.

در واقع می‌توان گفت: فعالیت در یک منطقه اشغالی و کاملا ملیتاریزه، احتیاج به شناختی کامل از جغرافیای منطقه و شناخت دقیق و روشن از بافت جمعیتی منطقه فعالیت، و درجه‌ی همراهی و کمک مردم منطقه در جهت اجتناب از بخطر انداختن واحد نظامی و حفظ جان پیشمرگان است. امری که رهبری کومه‌له به هیچ وجه به آن نیندیشید و تنها رقابت با حزب دمکرات اساس تصمیمات آنها بود.

رهبری کومه‌له تصمیم گرفت تا گردانی را با نام گردان دالاهو سازماندهی و روانه‌ی مناطقی از کرمانشاه نماید. بافت پیشمرگان این گردان عمدتا از پیشمرگان ناحیه سنندج و تعداد کمتری از مناطق اورامان و کامیاران بود. شناخت این پیشمرگان از جغرافیا و مردم منطقه بسیار کم و در حد صفر بود. فعالیت نظامی تنها با اتکا به نیروی خود، در شرایطی که برتری نیروی دشمن چه بلحاظ تعداد نیرو و کمی و کیفی سلاحهای بکار گرفته شده، قابل قیاس با پیشمرگان نیست، نتیجه‌ای جز رفتن به کام دشمن و غلتیدن به قتلگاه نبود. در اولین روزهای حضور گردان دالاهو در منطقه، حکومت اسلامی با تجمع نیرو، ملزومات تعرضی کسترده را به گردان دالاهو تدارک دید. نیروهای رژیم شبانگاه گردان دالاهو را محاصره کردند. پیشمرگان با تلاش بسیار و با اتکا به تاریکی شب توانستند بدون تلفات محاصره دشمن را شکسته و از خطر بگریزند. مسئولین گردان که مقداری با اوضاع خطرناک منطقه آشنا شدند، جلسه‌ای ‌گرفتند. در این جلسه بحث‌هایی در رابطه با خطرناک بودن منطقه، عدم امکان فعالیت و بازگشت به مناطق پایگاهی انجام شد. اکثریت مسئولین بر این نظر بودندکه: نباید به فعالیت در منطقه ادامه داد. مسئول ارتباط با کمیته‌ی مرکزی در پیامی اوضاع خطرناک منطقه و ناممکن بودن ادامه فعالیت را گزارش داد و تاکید کرد که: ماندن گردان حکم تلف شدنش را دارد. و باید منطقه را ترک کرد. کمیته‌ی مرکزی کومه‌له قبول کرد که، گردان باز گردد. ولی بعد رسیدن گردان به منطقه پایگاهی، کمیته‌ی ناحیه‌ی کرمانشاه بدون توجه به گزارش مسئولین گردان در رابطه با اشغالی بودن و خطرات جدی فعالیت در منطقه، مجددا بحث‌هایی در رابطه با بازگشت گردان به منطقه را شروع کرد. افرادی در کمیته‌ی ناحیه مخالف بازگشت گردان به مناطق اشغالی بودند. یک عضو مخالف کمیته‌ی ناحیه در باز فرستادن گردان به منطقه، با عمر ایلخانیزاده عضو کمیته‌ی مرکزی و مسئول ارتباط با کمیته‌های نواحی ملاقات کرد. وی چگونگی وضعیت منطقه و بحث فرستادن نیرو و اختلاف نظر در کمیته ناحیه کرمانشاه را توضیح داد و خطر جدی ضربه خوردن پیشمرگان و لزوم تصمیم قاطع کمیته‌ی مرکزی در حفظ گردان را خاطر نشان کرد. عمر ایلخانیزاده که از قبل در جریان مسایل منطقه کرمانشاه و خود یکی از برنامه‌ریزان این حرکت و در واقع مداوم مدافع این نوع از تصمیمات اراده‌گرایانه بود و از این حرکت دفاع کرده بود، جواب مشخصی به این اظهارات نداد. بدین‌سان کمیته‌ی مرکزی کومه‌له که قبلا دقیقا این اشتباه را در فرستادن گردان چیا به منطقه هوشار تجربه کرده بود، اینک با درس نگرفتن از آن اشتباه، هیچ اقدامی در جهت جلوگیری از فاجعه‌ای که بعدها بوقوع پیوست انجام نداد. گردان دالاهو مجدادا به منطقه اعزام و جان تعدادی از بهترین فرزندان مردم کردستان در این تصمیم نابخردانه از دست رفت. در صبحدم روز دوم شهریورماه ١٣٦٣ گردان دالاهو در دره دری در منطقه ثلاس باوه جانی در پناه یک صغره بلند از سه طرف محاصره شدند. پیشمرگان گردان از همان ابتدای روز در مقابل مزدوران رژیم مقاومت قهرمانانه‌ای را بنمایش گذاشتند. اما با توجه به برتری چشمگیر نیروهای دشمن بلحاظ کمی و کیفی و شدت آتشباری شدید سلاحهای سنگین و نیمه‌‌سنگین متاسفانه ده تن از بهترین پیشمرگان و کادرها جانباختند. با تاریک شدن هوا پیشمرگان توانستند در شرایط بسیار سخت از حلقه‌ی محاصره‌ی دشمن بگریزند.

اسامی پیشمرگان جانباخته عبارت است از:

١- جلیل حیدری ٢- یاسین ایراندوست ٣- عبدلله شعبانی ٤- عارف یوزی ٥- علی چاوشی ٦- مظفر کمانگر ٧- فخرالدین خلیل‌الهی ٨- مسعود کریمی ٩- کورش شاهوئی‌مقدم ١٠- فایزه شهابی

کاک بهروز شادیمقدم در رابطه با این فاجعه در نوشته کوتاهی در صفحه فیس بوک خود با نام محاصره و خون …… بیاد رفیق فخره خلیل‌الهی و دیگر جانباختگان دول دری نوشت:

خاطرات کاک بهروز شادیمقدم در رابطه با تراژدی گردان دالاهو!

غروب 1363.06.01 گردان دالاهو در پای دیواره‌ای سنگی و بلند در “دول دری” واقع در منطقۀ ثلاث و باوجانی (کرماشان) جهت استراحت شبانه مستقر می‌شود. فرمانده، تیمی را جهت امنیت و مراقبت بر بلندی‌های محل استقرار می‌فرستد. در همان ابتدای استقرار رهگذری از اهل محل به آنها گوشزد می‌کند که نیروهای رژیم در آن حول و حوش هستند. مواظب باشید. به این خبر توجهی نمی‌شود.

دم دمای صبح، هنگامی که سیاهی شب از آسمان منطقه پر می‌کشد و خورشید از سر کوه‌های دالاهو سر می‌کشد، مسئولین گردان جهت برگزاری جلسه‌ای بیدار می‌شوند و بی‌خبر از اینکه دشمن همان شبانه در نزدیکترین فاصله، گردان را محاصره و دور آنها حلقه بسته و منتظر زمان است و مناسب‌ترین زمان برای ضربه زدن همان وقت است.

با نشست مسئولین اولین ” آر پی جی ” به تجمع آنها زده می‌شود. در پی آن بلافاصله رگبار سلاح‌های بزرگ و کوچک بر افراد گردان باریدن می‌گیرد بر خفته و بیدار آنان. قبل از واقعه که غیر از مسئولین، بقیۀ نفرات گردان در خواب بودند، با صدای مهیب انفجار آر پی جی و ریزش رگبار و شعار نیروهای دشمن از خواب می‌جهند. در همان ابتدای کار تنی چند از رفقای خفته و بیدار کشته می‌شوند.

با وضعیت غیرمنتظره و ناگهانی پیش آمده، نفرات امکان هر گونه آمادگی و عکس‌العملی به موقع از آنها سلب می‌شود. بخشا حتی فرصت نمی‌یابند که حمایل و اسلحه‌ی خود را بردارند. تنها راه جستن پناهگاه. بدنبال سنگر و پناهگاهی می‌گردند. محل صاف و از برآمدگی برای سنگر و اختفا خبری نیست. به ناچار در لای کوچکترین برآمدگی‌ها دراز می‌کشند. تیم قرار گرفته بر بلندی‌های کوه از همان ابتدای حمله و تا به آخر به دفاع از رفقایشان و با تلاش و تا آخرین فشنگ بر دشمن آتش می‌گیرند. اما دشمن همان شبانه سنگرش را محکم کرده است. پیشروی نمی‌کند. فقط صحنه را به آتش گرفته است. محل صاف و خالی از سنگر در آن محل، موقعیت مساعد دشمن از هر نظر و در سنگر، در تیررس قرار گرفتن و رگبار مداوم بر تن آنها که راهی دیگر نداشتند و دراز کش و در لای برآمدگی‌های کوچک زمین بودند. تنها زیر رگبار بی‌امان. گرمای شدید آفتاب منطقه و حرارت سوزان خار و خاشاک‌های سوخته بر اثر آتش اسلحه در کنارشان، زخمی شدن و سوزش زخم، تشنگی و بی‌آبی. آتش سوزان آفتاب. آتش مدام تیر. آتش دشمن. جان زخمی. آتش زخم و آتش خون. زخم و خون. جدال. جدال تن و مرگ. جدال مرگ و زندگی. تشنگی. تشنه. تشنه‌ی آب …

با غروب آفتاب و بجا ماندن پیکر ده تن از رفقا، دیگر نفرات زخمی و خسته گردان به نحوی از میدان محاصره و مرگ خارج می‌شوند. دشمن جنازه‌ی کشته‌ها را جمع می‌کند و فردای آن روز به نشانه‌ی یک پیروزی در شهرهای منطقه می‌گرداند. از محل دفن جنازه‌ها خبری در دست نیست .

جانباختگان “دول دری” رهروان راه آزادی و سوسیالیسم بودند که سالها در این راه گام برداشتند. بیاد این رفقا و به پاس مبارزه و تلاششان به همین مختصر اکتفا کرده و اشاره‌ای کوتاه به زندگی و شخصیت رفیق فخره خلیل الهی خواهیم کرد و یاد عزیزشان را گرامی می‌داریم.

رفیق فخره از سنین نوجوانی به مبارزه روی آورد و 23 سال عمر کرد . در راه مبارزه جدی بود و تلاش می‌کرد. منظبط بود و نظم و انظباط در همۀ کارهایش برجسته بود. خوش اخلاق و فهمیده، مهربان و دلسوز بود. دلسوز انسان. لبخندی از سر مهر به انسان و رفقایش همیشه به لب داشت. رفیقی دوست داشتنی بود. رفیق بود.

این نوشته بدون مطلبی که در زیر خواهم آورد ،ناقص خواهد بود. ضربه‌ی فوق و از دست رفتن این رفقا فقط ناشی از یک واقعه‌ی نظامی نبود، بلکه در درجه‌ی اول نمونه‌ی یک تصمیم غلط و غیر مسئولانه‌ی رهبری کومه‌له در آن مقطع بود.

جانباختن عده‌ای از گردان دالاهو در آن سالها و چگونگی جریان تصمیم رهبری :

قرار گرفتن واحد پارتیزانی در محیطی که مردم را نشناسد و جغرافیای منطقه را نداند، حکم قتلگاهی را دارد که فقط به نیروی خود باید متکی باشد. وضعیت گردان دالاهو در کرماشان تا حدود زیادی اینگونه بود. در اولین جوله‌ی سیاسی نظامی گردان، رژیم با بسیج نیرویی بزرگ در منطقه شبانگاه گردان را در محاصره قرار داد و گردان با دشواری نجات یافت.

عضو در اقلیت قرار گرفته‌ی کمیته با عمر ایلخانیزاده که از طرف کمیته‌ی مرکزی مسئول ارتباط با این ناحیه بود و در جریان گزارشات منطقه هم، تماس حضوری گرفت و مجددا چگونگی وضعیت منطقه و بحث رفتن نیرو و اختلاف نظر در کمیته کرماشان و خطر جانی و از بین رفتن رفقا و لزوم اقدام سریع کمیته‌ی مرکزی در باز گردانیدن گردان را یادآور شد. در مقابل عمر ابلخانیزاده مثل یک بچه‌ی خوب به حرفها گوش داد و سری تکان داد و چیزی نگفت و بعد هم اقدامی نکرد.

برگرفته از دیوار فیس بوکی بهروز شادیمقدم، با نام محاصره و خون و بیاد رفیق فخره خلیل‌الهی و دیگر جانباختگان دول دری.

ارزیابی از فعالیت نیروی پیشمرگ یا ارزیابی ایدئولوژیک؟!

بعد از اشغالی شدن مناطق در اکثر نقاط کردستان تحت تسلط حکومت اسلامی، بخش‌های مختلف تشکیلاتهای جنوب کردستان کومه‌له مقرات رهبری خود را به درون نقاط مرزی کردستان تحت سلطه‌ی رژیم بعثی عراق”باوشۆر” منتقل کردند. در واقع طبق قرارداد الجزایر باید کشورهای ایران و عراق مطابق با نقشه راه تدوین شده، هر کدام کمربندی باصطلاح امنیتی به عمق ده کیلومتر در مناطق کردنشین تحت سلطه‌ی خود ایجاد کنند، تمامی روستاهای موجود در این کمربند امنیتی را ویران و مردم آنجا را کوچ دهند. دولت عراق با ویران کردن روستاها و کوچ مردم این قرارداد را اجرا و این کمربند را مناطق محرمه ‌نامید. ورود به این منطقه جرمی نابخشودنی و حکمش حبس‌های بسیار طولانی و در مورد افراد با سابقه فعالیت سیاسی اعدام بود.

در ایران این برنامه بدلیل طولانی شدن برنامه‌ریزی رژیم شاه برای اسکان مردم روستاها بتعویق افتاد و سپس با شروع اعتراضات مردم ایران ناکام ماند.

بعد از اشغالی شدن مناطق مختلف، واحد‌های نیروی پیشمرگ کماکان در شرایطی سخت برای انطباق خود با شرایط موجود در کردستان بودند. فعالیت در مناطق اشغالی بسیار دشوار، پر تنش و همراه با چالشهای بسیار بود که مسئولین هر واحد باید به ابتکار خود و بدون هیچ کمک و رهنمودی از ناحیه‌ی رهبری کومه‌له، پیش می‌بردند.

در نیمه دوم مرداد به من پیام دادند که: همراه گردان کاوه به منطقه شلیر که در بخش جنوبی این کمربند خالی از سکنه قرار داشت، بروم. منطقه‌ای با دره‌ای وسیع، جنگلی، سرسبز، بسیار پرآب و پربار.

با رسیدن به شلیر، دلیل احضار را ارزیابی از فعالیت‌های ما در ماههای بهار و تابستان توضیح دادند.

قبل از ما واحدهای دیگر جنوب احضار و تعدادی از آنها باصطلاح ارزیابی شده و ارزیابی از ناحیه مریوان شروع شده بود. دیدن جلسه ارزیابی از واحدهای مریوان برای من عجیب و بیشتر به صحنه دادگاه شباهت داشت. دادگاهی با حضور داستان و بدون وکیل مدافع و هیئت منصفه مسئولین و در مواردی پیشمرگان را محاکمه می‌کردند. در این جلسات افراد واحد‌های دیگر اجازه حضور و حتی اظهار نظر داشتند.

طاهر خالدی یکی از اعضای کمیته‌ی منطقه‌ی جنوب و عضو علل‌بدل کمیته‌ی مرکزی که خود مسئول تراژدی روستای کنولان بود، در صدر نشسته و منشی در کنار وی به ثبت صحبت‌ها مشغول بود. وی در مقام قاضی، دادستان و وکیل مدافع ظاهر می‌شد. موضوعات در ظاهر بررسی رابطه و مناسبات پیشمرگان با مسئولین و در ادامه مناسبات کل نیروی پیشمرگ با مردم بود.

اگر هدف ارزیابی، فعالیت و عملکرد واحدها و نتایج حاصل از آن بود، بایستی جهت‌گیریهای تشکیلات در این دوران پرتنش و سخت در مناطق اشغالی و مشکلات ناشی از آن باشد. برای مثال، بررسی ضرباتی که واحد‌های پیشمرگ در تمامی مناطق اشغالی متحمل شدند، باشد. اما جهت‌گیری این جلسات بیشتر ایدئولوژیک بود. مثلا در این جلسات یک مسئول به دلیل خوردن میوه از باغ یک روستایی، با حجمه‌یی از انتقادات روبرو می‌شد و بحدی تحت فشار قرار می‌گرفت، که در نهایت شروع به خود‌زنی می‌کرد و به نفی تمامی عملکردهای خود می‌رسید. مثلا با عجز اعلام می‌کرد:

که من کمونیست نیستم، من به اعتبار خود انقلابی نبودم، خودپسند و راحت‌طلب هستم. از این دست خودزنی‌های ایدئولوژیک، که مرا به یاد فیلم اعتراف، که در مورد روسیه شوروی بود می‌انداخت.

برای روشن شدن روند این جلسات، به نمونه‌ای که برای خود من اتفاق افتاد اکتفا می‌کنم.

از بعد اشغالی شدن منطقه با وجود اینکه گردان فاقد مسئول سیاسی بود، من بی‌وقفه و بدون ارتباطی مداوم با مسئولین بالای تشکیلات فعالیت می‌کردم. تنها ارتباط ما با کمیته‌ی مرکزی از طریق بیسیم و رد و بدل کردن پیامهایی ضروری، بدون هیچگونه رهنمود و دستورالعملی بود بود. تا من پیام گرفتم که:

وسائل و امکانات بیمارستان جنوب کردستان در روستای سیرموسی “سێرمۆسی” در منازل فلان اشخاص مخفی است، آنرا در اولین فرصت به شلیر منتقل کنید. رژیم در روستای سیرموسی پایگاهی بزرگ داشت. حضور مداوم و آمد و رفت و گشت‌ها و واحدهای باصطلاح گروه ضربت امری مهم بود که بمثابه فاکتوری در جهت حمل و انتقال بموقع و بی‌خطر این محموله بزرگ و مهم برای کومه‌له را باید در نظر گرفت.

من همراه گردان کاوه به روستا رفتم. حفظ امنیت افرادی که محموله بیمارستان را برای کومه‌له مخفی کرده بودند، حیاتی بود. انتقال آنهمه وسائل و امکانات به حومه روستا و بار زدن بر پشت قاطر و انتقال آن به شلیر، هر کدام تک به تک چالشی بسیار بزرگ بود که باید به آنها پرداخت و در آن شرایط خطرناک باید انجام می‌گرفت. مردم روستا بدلیل اذیت و آزار و حضور مداوم نیروهای رژیم و ترس از آنها، بشدت در لاک دفاعی فرو رفته و در تحویل قاطر‌ها به پیشمرگان و همراه شدن با قاطرهایشان مقاومت می‌کردند. ما ناچار بودیم تا با توجه به ضیق وقت ضمن توضیح زیاد آنها را مجاب به کمک کنیم. در غیر این صورت ما محموله‌های بیمارستانی را از دست می‌دادیم. بالاخره صاحبان قاطرها با حدود سه ساعت پیاده‌روی محموله‌ها را به روستایی امن‌تر رساندند. من در آنجا قاطرها را تعویض و به هر نفر که ما را همراهی کرده بودند، پانصد تومان که در آنمقطع پول نسبتا خوبی بود، پرداخت کردم و با دلجویی، آنها را راهی کردم.

این نمونه بخوبی نشان میدهد:

کسانی که این دستورات را صادر کردند، خود بدور از شرایط و اوضاع نظامی حاکم بر منطقه، با برپایی چنین جلساتی مسئولین و کادرها را متهم به ضعف ایدئولوژیک و عدم اعتقاد به آرمانهای حزب می‌کردند تا براحتی رام و مجری دستورات کمیته‌ی مرکزی گردند.

آنها من را متهم به زورگویی به زحمتکشان نمودند. من در آن جلسه تلاش کردم تا با توضیح وضعیت و شرایط حاکم بر تصمیم‌گیری دلیل اقدامات خود را توضیح دهم ولی آنها انتظار داشتندکه من اتهام فشار بر زحمتکشان را بپذیرم و با خود‌زنی و سر فرود آوردن در مقابل آنها مطیع شوم. من که این شیوه‌ی برخورد را تاب نیاورده و انتقادات را قبول نکردم و به تقابل پرداختم، در نهایت کمیته‌ی مرکزی حکم یک ماه تعلیق از عضویت و تعلیق مسئولیت گردان را برای من صادر کرد. در اعتراض به این تصمیم کمیته‌ی مرکزی، مجموعه‌ی مسئولین و کادر و پیشمرگان گردان این تصمیم کمیته‌ی مرکزی را نادرست و با نوشتن طوماری دسته‌جمعی و ارسال آن با یک پیام، به این تصمیم اعتراض کردند.

این جلسات را که کمیته‌ی مرکزی برنامه‌ریزی و در نهایت در بخشهای مختلف تشکیلات باجرا در آورد، در نهایت نه تنها ارزیابی و حسابرسی از عملکرد و فعالیت مسئولین و کادرها و دست‌اندکاران تشکیلاتهای مختلف را بدنبال نداشت، بلکه موجب تضعیف شخصیت و رساندن این انسانهای مبارز به نفی خود شد.

در ارزیابی‌های منطقه‌ی مریوان و فضایی که در این ارزیابی بوجود آمد، در موردی هم روح و روان موسی شیخ‌الاسلامی یکی از کادرهای قدیمی کومه‌له، عضو کمیته‌ی ناحیه مریوان پیشمرگ مبارز و دوست و همیار مردم منطقه در اثر حجمه‌یی از انتقادات نادرست و غیرسازنده که در جمع تمامی کادرها و پیشمرگان ناحیه مریوان به وی نسبت دادند، در هم شکست. و در فضای یاس و ناامیدی به نفی خود رسید و اقدام به مرگ خود خواسته نمود.

موسی شیخ‌الاسلامی در شامگاه پنجم شهریورماه ١٣٦٣ آخرین شب زندگی خود را در آلونکی که من و کاک منصور رهسپار در آن سکنا داشیم، گذراند. ما از روزهای قبل می‌دانستیم که وی بسیار پژمرده و افسرده است. او در آن شب بسیار ناآرام بود. ما در آلونک در کنار هم خوابیدیم. در نیمه‌های شب من بیدار شدم و متوجه شدم که او جهت خوابیدن را تغییر داده و پاهایش را در کنار سر من قرار داده. این حرکت وی مرا مقداری متعجب نمود، ولی فکر کردم که شاید این کار را بخاطر خنک بودن هوای در ورودی آلونک، انجام داده است. در صبحدم او دهانه لوله کُلت را بر پیشانی خود قرار داد و به مغز خود شلیک کرد. بدلیل اینکه صدا در درون کاسه سر او خفه شده بود، من و کاک منصور رهسپار که در کنار او خوابیده بودیم هیچکدام بیدار نشدیم. ولی امیر کلاه‌قوچی که پاس‌بخش بود، صدای شلیک خفیفی را می‌شنود، اما بدلیل اینکه صدا گُنگ و واضح نبود، نتوانست منبع و محل آنرا تشخیص دهد.

کاک منصور رهسپار لحضاتی قبل از من از خواب بیدار شد و با دیدن حفره بر پیشانی وی شوکه شده و پیوسته می‌گفت: این چیه؟ من نیز بیدار شدم با دیدن حفره بر پیشانی وی بشدت یکه خوردم.

بعد از دقایقی علی زارعمند پزشکیار اردوگاه بر بالین او حاضر شد و با کمی بررسی اقدام خودکشی را تائید کرد. سپس وی جیب‌هایش را جستجو کرد و بر تکه‌ای کاغذ نوشته‌ای یافت با این مضمون:

ته کشیده‌ام و مقصر کسی نیست. زنده باد حزب کمونیست ایران“.

موسی شیخ‌الاسلامی از کادرهای قدیمی کومه‌له، در میان همرزمانش به فردی مبارز، محکم، بدون توهم به رژیم اسلامی شناخته می‌شد. محبوب و شناخته شده در میان مردم مریوان بود. او داری همسری مهربان و فرزندی که می‌توانست شرط لازم برای امید به زندگی باشد. اما غرق کردن انسانها در منجلاب ایدئولوژیک نمی‌تواند امر ساده‌یی باشد. و بهمین دلیل باید پرسید، واقعا ته کشاندش تقصیر کسی نبود؟

کسانی مانند لطیف نیک‌پی مسئول سیاسی گردان کاک فواد، نیز به این محاکمات ایدئولوژیک گردن ننهاد و تا حد جدا شدن از تشکیلات مقاومت کرد. وی در تقابل با این محاکمات، که کاریکاتوری از دادگاههای استالینستی دوران شوروی بود، مقاومت و ایستادگی کرد و تن به خواست‌های رذیلانه‌ی آنها نداد.

بعد از این باصطلاح ارزیابیها من همراه گردان کاوه به منطقه بازگشتیم و کمیته‌ی مرکزدی با توجه به اعتراض اعضا و پیشمرگان از تصمیمات خود در رابطه با من تجدید نظر کرد.

در اواخر پائیز مجدادا به من پیام دادند که به شلیر بروم. وقتی به شلیر رسیدم متوجه شدم که عمر ایلخانیزاده به شلیر آمده و قرار است جلسه‌ ارزیابی را اینبار برای طاهر خالدی برپا نماید. به این منظور تمامی افرادی که به ارزیابیهای طاهر خالدی اعتراض کرده بودند به این جلسه فرا خوانده شده بودند.

جلسه بر همان منوال جلسات طاهر خالدی جلو رفت و اینبار خیاط خود در کوزه افتاد. گر چه چگونگی جلو بردن جلسات لازم به توضیح نیست و فضای آن همان فضای جلساتی بود که طاهر خالدی خود جلو ‌برد. بازگو کردن نمونه‌ای که اتفاق افتاد خود گویای چنین برخوردهای غیرسازنده و ساختارشکنانه است.

در جلسة ارزیابی گردان کاوه، وقتی یک فرمانده پل تلاش کرد تا در رابطه با انتقادات غیرواقعی توضیح دهد، بناگهان طاهر خالدی برای مجاب کرده وی به تسلیم بدون قید و شرط، توضیحات او را ‌قطع کرد و از او پرسید:

تا حال شما در میانه‌ی سیل گرفتار آمده‌اید؟

این سئوال غیرمرتبط بناگهان او را متعجب کرد. و طاهر خالدی ادامه داد:

کسی که در سیل گرفتار آید، برای نجات خود به هر خش و خاشاکی چنگ می‌زند.

در جلسه باصطلاح ارزیابی از طاهر خالدی، وقتی وی تلاش داشت تا با جواب دادن به انتقاداتی که پیوسته عمر ایلخانیزاده مطرح می‌کرد تا او را مجاب به تمکین و تسلیم نماید، بناگهان همان فرمانده پل به طاهر خالدی روی کرد و پرسید:

کاک طاهر تا حال شما در سیل گرفتار آمده‌ید؟.

این جلسات و شیوه‌ی برخورد با اشخاص، متاسفانه ادامه همان جلسات اولیه‌ی رهبران تشکیلات کومه‌له بود که، بعدها به کنگره‌ی اول کومه‌له معروف شد. شوربختانه چند دهه دست‌نوشته‌های این جلسات در نهانخانه‌ی مرکزیت حفظ شد و اجازه ندادند تا مورد نقد و ارزیابی قرار گیرد و ما در ادامه شاهد چنین تراژدیهایی نباشیم. البته در نهایت در پلنوم شانزدهم حزب کمونیست ایران قرعه بنام رهبران بلامنازع و مادام‌العمر کومه‌له نیز در آمد و آنها در آن جلسات تحت فشار مجبور به اقرار گُناهان کرده و ناکرده، به خودزنی پرداختند و در مواردی هم کسانی مانند عمر ایلخانیزاده با گریه و زاری، خودزنی و بالا بردن پرچم سفید و تسلیم شدن، مقدمات فروپاشی کومه‌له را آماده و در ادامه به نتیجه رساندند.[21]

بازگشت به مناطق اشغالی و درگیری‌های پی در پی با نیروهای رژیم!

در اواخر تابستان و شروع پائیز، فعالیت پیشمرگان در مناطق اشغالی کماکان پر تنش و بسیار سخت بود. سیاست فرماندهان حکومت اسلامی در کردستان، تجمع نیرو و عملیاتهای محاصره و سرکوب نیروی پیشمرگ بود. فرماندهان حکومت اسلامی با جمع‌آوری اطلاعات از فعالیت پیشمرگان در هر منطقه‌ای تلاش داشتند تا با غافل‌‌گیر کردن پیشمرگان، شبانه مناطق استراتژیک محل حضور پیشمرگان را اشغال و با روشن شدن هوا، پیشمرگان را با سلاحهای سبک، سنگین و نیمه‌سنگین مورد تعرض قرار ‌دهند.

سیاست فرماندهان واحدهای نظامی کومه‌له، در رابطه با خنثی کردن و تقابل با تاکتیک فرماندهان حکومت اسلامی سیاستی یکدست و مشخص نبود و از ناحیه‌ی فرمانده‌ی کل پیشمرگان و کمیته‌ی مرکزی کومه‌له نیز هیچگونه رهنمودی در کار نبود. در واقع رهبری و فرمانده پیشمرگان کومه‌له اشراف کافی بر اوضاع نظامی نداشتند و اساسا تدوین یک سیاست و تاکتیک برنامه‌ریزی شده برای تمامی واحد‌های نیروی پیشمرگ و انطباق آن با شرایط نظامی مناطق مختلف در دستور کار آنها نبود. فرماندهان نیروی پیشمرگ هر کدام بر اساس توان نظامی و برداشت خود از شرایط نظامی تصمیم‌گیری و عمل می‌کردند. برای روشن شدن موضوع به نمونه‌ای که برای خود من اتفاق افتاد، اشاره می‌کنم.

در هفته اول مهر ماه ما به منطقه خرخره “خٶرخۆره” سقز رفتیم. بمحض رسیدن به منطقه، تحرکات نیروهای رژیم آغاز شد. من همراه گردان کاوه در روستای جافرخان بودم، که از بعدازظهر به بعد نیروهای رژیم شروع به تحرکاتی در اطراف روستا نمودند. من متوجه بودم که نیروهای رژیم در اطراف ما با اینگونه مانورها قصد تعرض ندارند. ارتفاعات و شرایط جغرافیایی اطراف روستا و تحرکات آنها در بعدازظهر بخوبی نشان می‌داد که انها می‌خواهند این مانورها را تا تاریک شدن هوا ادامه دهند و نقشه آنها خارج کردن ما از روستا و زدن واحدهای ما را در نقطه‌ای مشخص و برنامه‌ریزی شده در شب بود. آنها فکر می‌کردند:

که ما شبانه از جاده دیواندره _ سقز عبور خواهیم کرد و به منطقه‌ای در آنطرف جاده خواهیم رفت. بعدا به ما خبر رسید که، نیروهای رژیم در مسیر‌های عبور احتمالی پیشمرگان کمین کردند و در اکثریت تپه‌های آنطرف جاده اقدام به برپایی پایگاههای موقت کردند. آنها برنامه داشتند که، با تعرض به صف پیشمرگان، شیرازه گردان را مختل و با پراکندن پیشمرگان در آنطرف جاده و روشن شدن هوا، ضمن تمرکز نیروهای خود و شرایط مناسب جغرافیایی، ضربات نهایی را وارد کنند.

من می‌دانستم که برای خارج شدن بی‌خطر از منطقه عملیاتی نیروهای رژیم، باید از منطقه فرماندهی رژیم در آن منطقه مشخص خارج شد. ما در منطقه سقز بودیم و باید به منطقه دیواندره می‌رفتیم. با توجه به تعداد بالای افراد واحد، این مسیر بسیار طولانی و خسته‌کننده بود، اما تحت هر شرایطی باید این مسافت طولانی را در طول شب بسرعت طی کرد. بمحض تاریک شدن هوا واحد را حرکت دادم و توانستیم با روشن شدن هوا خود را به روستا‌های کانی سه‌برا” کانی سێ برا” و مره‌ار “مه‌ره‌‌ئار” در منطقه‌ی دیواندره برسانیم. ما با سرعت زیاد مسیر بسیار طولانی و خسته کننده‌ای را طی کردیم، اما سپس در امنیت توانستیم چند روز استراحت کنیم. تاکتیک من خروج سریع از منطقه تمرکز رژیم و تصمیم جدی در عدم درگیری بود. واقعا این تاکتیک جواب می‌داد و در تمام این دوران پر تنش واحد تحت فرماندهی من حتی یک مورد عملیات محاصره و سرکوب نداشت. با تمرکز بر اطلاعات تحرکات دشمن و برنامه‌ریزی دقیق و مناسب می‌شد، فرماندهان خود زمان و مکان یک درگیری پرقدرت و زدن ضربات کاری به نیروهای حکومت را تعیین و برنامه‌ریزی کرد. دوستان من به شوخی می‌گفتند:

تو متخصص فرار هستید.

ما دو روز در روستای کانی‌سه‌برا” کانی سێ برا” و مره‌آر “مه‌ره‌ئار” استراحت کردیم. در روز سوم گردانهای شوان و آریز به این منطقه آمدند اما در بعدازظهر این روز مردم منطقه که از شهر دیواندره بازگشتند، به من خبر دادند که. حکومت در شهر دیواندره اقدام به تجمع نیرو کرده است. من شک نداشتم که رژیم نیروهایش را به دیواندره منتقل کرده و باید در جهت اجتناب از یک جنگ تحمیلی ناخواسته منطقه را ترک کرد. من بلافاصله با غلام زبردست تماس گرفتم و گفتم: رژیم در شهر دیواندره تجمع نیرو کرده و ما منطقه را ترک می‌کنیم. به غلام زبردست گفتم:

بهتر است که شما نیز منطقه را ترک کنید. او به من گفت:

ما امشب از این منطقه به اطراف شهر سنندج تغییر مکان خواهیم داد.”

گردان آریز در روستای قزلبلاغ “قه‌زڵ‌بلاغ” حدود یک ساعت پیاده‌روی دورتر از ما بودند. من بلافاصله بوسیله بیسیم موضوع را به کمیته ناحیه سنندج که همراه گردان آریز بود، اطلاع دادم.

با تاریک شدن هوا ما روستای کانی‌سه‌برا” کانی‌سێ برا” را بطرف روستای یاپال “یاپاڵ” ترک کردیم تا در آنجا غذایی بخوریم و بعد از کمی استراحت مسیر را بطرف روستای موی” مه‌وێ ” در منطقه‌ی سقز ادامه دهیم. مسیر رفتن به روستای یاپال” یاپاڵ ” از تپه‌ها و گردنه‌ای در کنار ارتفاعات توریزخاتون ” ته‌ۆریزخاتٶن” می‌گذشت. وقتی ما به روستای یاپال “یاپاڵ” رسیدیم مردم روستا با ناباوری بطرف ما آمدند. آنها بلافاصله گفتند:

مدت زیادی نیست که تعداد زیادی جاش و پاسدار به ارتفاعات توریزخاتون رفتند، و هر آن ممکن است تعداد بیشتری از آنها به روستا بیایند.

خطر آمدن نیروهای رژیم به روستا جدی بود، ولی من بدلیل امکان خطر جدی برای گردان آریز، بعد از برقراری امنیت در اطراف روستا، بلافاصله به مسئول بیسیم کمک کردم تا بیسیم مادر را با وجود اینکه راه‌اندازی آن زمان‌بر و احتیاج به برافراشتن آنتن داشت، برپا کند، بعد از لحظاتی ارتباط ما با کمیته‌ی ناحیه سنندج برقرار شد. من آمدن نیروهای رژیم به منطقه و خطرات ناشی از آن را گزارش کردم و سپس بیسیم را جمع کرده و منطقه را ترک کردیم. با روشن شدن هوا ما به روستای موی”مه‌وێ” در منطقه سقز رسیدیم و در آنجا با کمترین ضریب خطر به استراحت پرداختیم. فرمانده‌ی گردان آریز و کمیته‌ی ناحیه‌ی سنندج، گزارشات مرا جدی نگرفتند. آنها با این استدلال که روستای قزلبلاغ “قه‌زڵ‌بلاغ” در کوهپایه ارتفاعات چهل چشمه “چه‌ل‌چه‌مه” قرار دارد و امکان خطر کم است و در صورت درگیری به نیروهای رژیم ضربه خواهیم زد، شب را در روستا ماندند.

قبل از روشن شدن هوا تعدادی از جاشهای حکومت برای شناسایی به روستا نزدیگ ‌شدند و به نگهبانان کومه‌له در قبرستان ابتدای روستا برخورد کردند. نگهبانان آنها را ایست داده و سپس شروع به تیراندازی می‌کنند. جاشها بلافاصله فریاد می‌زنند:

تیراندازی نکنید، ما پیشمرگ حزب دمکرات هستیم” و سپس از روستا دور می‌شوند.

با شروع تیراندازی تمامی پیشمرگان از محلهای استراحت بیرون آمدند. مسئول تیم نگهبانی موضوع را با بیسیم به فرمانده گزارش کرد. هوا هنوز تاریک بود و امکان خروج از روستا بدون خطر امکان داشت. مسئول گردان و کمیته‌ی ناحیه مجدادا خطر را جدی نگرفتند و با این توجیه که مشکلی نیست و آن افراد پیشمرگان حزب دمکرات بودند، مجدادا پیشمرگان را به محلهای استراحت خود فرستادند.

در طول شب جاشها و نیروهای حکومت اسلامی از دو محور ابراهیم‌آباد ” ئیبرایم‌ئاوا” و هزارکانیان “هه‌زارکانیان” حرکت کردند و در تمامی ارتفاعات مشرف بر روستای قزلبلاغ “قه‌زڵ‌بلاغ” مستقر ‌شدند. روستای هزارکانیان فقط حدود ده کیلومتر از روستای قزلبلاغ فاصله داشت و نیروهای رژیم همزمان سلاحهای سنگین خود را در در پایگاه بزرگی که در آن روستا قرار داشت، مستقر ‌کردند.

در بامداد روز دوازدهم مهر ماه ١٣٦٣ با روشن شندن هوا نیروهای رژیم با سلاحهای سنگین و نیمه‌سنگین روستا را مورد آتشباری شدید قرار دادند، پیشمرگان از خانه‌ها خارج ‌شدند ولی تمامی ارتفاعات مشرف بر روستا در تصرف نیروهای رژیم بود. تنها مسیری که پیشمرگان ‌توانستند از روستا خارج شوند، دره‌ای طولانی و بدون پوشش و استتار بطرف ارتفاعات چهل چشمه “چه‌ل‌چه‌مه” بود. گردان تقریبا شیرازه خود را از دست داد و همگی در تکاپو بودند تا با عجله مسیر عقب‌نشینی را طی کنند و از تیررس نیروهای رژیم خارج شوند. در جریان عقب‌نشینی ابتدا یکی از پیشمرگان بنام مهناز مدنی جانباخت و در ادامه تعدادی دیگر از پیشمرگان زخمی شدند. در میان زخمی‌ها یدالله ضعیفی عضو کمیته‌ی ناحیه و یکی از کادرهای برجسته ناحیه سنندج بشدت زخمی شد. یدی ضعیفی نیز بعد از ساعاتی بدلیل شدت جراحات وارده جانباخت.

جانباختن دو نفر از پیشمرگان کومه‌له بنامهای: یدالله ضعیفی عضو کمیته ناحیه سنندج و مهناز مدنی با کمی تامل و دقت و تاکتیکی حساب شده براحتی قابل اجتناب بود.

در رابطه با تجربیات خودم و اتفاقات گردان کاوه و همچنین اتخاذ سیاستی برای اجرای تاکتیکی مناسب در تقابل با تعرضات لجام‌گسیخته نیروهای حکومت اسلامی، نامه‌ای مفصل برای کمیته‌ی مرکزی فرستادم. متاسفانه رهبری کومه‌له در این رابطه هیچ اقدام عملی را در دستور کار فرماندهان کومه‌له قرار نداد. از مسئولین ناحیه‌ی سنندج و فرمانده‌ی گردان آریز سوالی نشد و حتی به نامه من هیچ جوابی ندادند. با این وصف متاسفانه فقط در ماههای مهر و آبان این سال هفده نفر از بهترین پیشمرگان کومه‌له در تقابل با تاکتیک محاصره و سرکوب نیرو‌های رژیم اسلامی جانباختند. در واقع کومه‌له بمثابه یک حزب سیاسی که فعالیت نظامی در صدر اولویت‌ برنامه‌های آن قرار داشت و تقابل با یک رژیم هار و تا به دندان مسلح در مناطق مختلف کردستان جز لاینفک فعالیت روتین آن را تشکیل می‌داد، یک رهبری نظامی منسجم، آگاه و توانا در هدایت فعالیت‌های نظامی آن امری ضروری و لازم بود. امری که خلا آن در سالهای ١٣٥٨ تا ١٣٦٩ که کومه‌له بیشترین فعالیتهای نظامی خود را داشت، و در تقابل جدی با نیروهای حکومت اسلامی بود حس می‌شد.

برای هدایت و رهبری نیروی پیشمرگ، کومه‌له در تمامی آن سالها حسین مرادبیگی “حه‌مه سوور” یا محمد شافعی و یا عثمان روشن‌توده بعنوان فرمانده‌ی نظامی کومه‌له کار کردند. افرادی که در واقع فاقد توانایی لازم برای فرماندهی نیروی پیشمرگ در تشکیلاتی مانند کومه‌له با چند هزار پیشمرگ بودند، یک تشکیلات نظامی که همواره با چالشهای جدی در رابطه با فعالیت‌های خود در تقابل با نیروهای نظامی حکومت اسلامی بود، آنهم در فضایی که عمر ایلخانیزاده همواره خود را در جایگاه ناپلئون می‌دید و با اتخاذ برنامه‌ها و سیاست‌های پا در هوا و بلندپروازانه خود همواره جایی را برای عرض اندام توانایهایی که اگر وجود داشت، باقی نمی‌گذاشت. تشکیلات نظامی کومه‌له باید با کمیته‌یی برای برنامه‌ریزی تاکتیک‌های مناسب با اوضاع و احوال حاکم بر مقاطع مختلف کردستان رهبری می‌شد. کمیته‌یی که در ضمن بتواند فعالیت فرماندهان را رصد و با ارزیابی از عملکردها و توانایی‌های آنها، جایگاه هر فرمانده را بر اساس فعالیت‌های دوره‌ای او مشخص نماید و با سیاست‌ها و تاکتیک‌های معین و حساب شده از دست رفتن بسیاری از جانها جلوگیری نماید و از انتخاب فرماندهانی که مناسبات‌ و روابط شخصی مبنای انتخاب آنها باشد، جلوگیری نماید.

در تشکیلات نظامی کومه‌له فرماندهانی توانا با قابلیتهای بالا وجود داشتند که اگر برنامه‌ریزی‌های با برنامه در آموزش سیستماتیک و انتقال تجربیات فرماندهان بخشهای مختلف بیکدیگر وجود داشت قطعا ما شاهد کیفیتی دیگر از کار فرماندهان نظامی و تعداد بسیار کمتری از جانباختگان و معلولین در کومه‌له بودیم. برای روشن شدن این اداعای خود، من فقط به چند نمونه اکتفا می‌کنم.

بر کسی پوشیده نیست که نقش تک‌تیراندازان در یک منطقه‌ی جنگی و در میانه‌ی یک درگیری به چه اندازه می‌تواند تاثیر مثبت و حتی در مواردی تعین کننده باشد.

فرماندهی کومه‌له تصمیم گرفت، با سازمان دادن تک تیرانداز در درون واحد‌های پیشمرگ، تعداد زیادی اسلحه‌ قناسه برای نواحی مختلف بفرستد. این اسلحه هر کدام یک دوربین بسیار دقیق داشت که با سیستم دقیق لیزر با شماره سری مشترک هم محور شده بود و هر اسلحه فقط با دوربین هم شماره خودش کارایی داشت و تیراندازی با هر دوربین دیگر دارای خطایی بسیار بالا در زدن هدف بود.

از کرامات فرمانده‌ی کار بلد کومه‌له، عثمان روشن‌توده سلاحها و دوربینهای مربوطه که جدا از هم و هر کدام در جعبه‌ی حفاظتی مربوط با شماره‌ی سری سلاح مربوطه قرار داشت، برای تدارکات مرکزی کومه‌له در شهر سلیمانیه فرستاده شده بود و در نامه‌ای فقط نوشته بودند به هر ناحیه چه تعداد از این سلاحها و به همان تعداد دوربین فرستاده شود. احمد ترجان مسئول تدارکات کومه‌له که اساسا هیچ فعالیت نظامی و سررشته‌ای در شناخت از اینگونه‌ سلاحها نداشت، بدون توجه به شماره‌ی سری سلاح و دوربین مربوطه اقدام به فرستادن تعداد معینی از سلاحها و دوربین‌ها به هر ناحیه‌ای کرده بود.

وقتی سلاحها به ناحیه‌ی سنندج رسید، من به همراه ماجد فرمانده یکی از واحدها شروع به بازبینی و امتحان یکی از آنها بودیم که با کمال تعجب متوجه شدیم که هیچ یک از دوربین‌ها و سلاحها دارای شماره‌ی سری مشترک نیستند. من بلافاصله نامه‌ای برای مسئول تدارکات فرستادم و مشکل عدم همخوانی دوربین‌ها را با سلاحها برای وی توضیح دادم. این اقدام در جهت این بود که اگر سایر سلاحها ارسال نشده، مشکل حل شود. متاسفانه مسئول تدارکات بی‌اطلاع‌تر از آن بود که مشکل را بفهمد و در جواب نامه برای من توضیح داده بود که چگونه باید دوربین را بر روی شیار و کانال مربوطه قرار داد و قفل کرد. در واقع مسئول تدارکات مقصر نبود و اصلا وی اینکاره نبود تا این وظیفه به وی داده شود. سلاحها با دوربین‌های‌ نامربوط‌شان به نواحی مختلف فرستاده شدند و متاسفانه آن سلاحهای پرقدرت، به سلاحهای ناکارآمد تبدیل شدند. در رابطه با این اقدام نابخردانه من نامه‌ای مفصل برای عثمان روشن‌توده نوشتم و به این شیوه از کار غیرکارشناسانه اعتراض کردم و برای جلوگیری از چنین اشتباهاتی یک سری راهکار دادم، که متاسفانه هیچ جوابی به نامه‌ من داده نشد.

در یازدهم آذر ١٣٦٣ پیشمرگان گردان شوان اقدام به کنترل جاده سنندج _ دیواندره کردند و با بازدید تک به تک اتومبیل‌هایی که عبور می‌کردند، ضمن گفتگو با سرنشینان اتومبیل‌ها، همزمان اقدام به شناسایی و بازداشت مزدوران و همکاران حکومت اسلامی نمودند. در میانه‌ی کنترل جاده درگیری با مزدوران شروع شد و بخشدار شهر دیوانده با نام باقری کشته ‌شد. بعد از این درگیری پیشمرگان با در اختیار داشتن نه نفر از افراد وابسته به رژیم اسلامی به روستای هالاره بالا “هاڵاره” عقب‌نشینی کردند. اما آنچه که مهم بود، در میان اسرا یکی از عناصر کلیدی رژیم بنام احمد بوجاری[22] با سمت‌های فرماندار سردشت، نماینده امام و مسئول اطلاعات سردشت قرار داشت. با توجه به اینکه وی برای رژیم بسیار مهم بود، فرماندهان رژیم بلافاصله به تکاپو افتادند و تعداد زیادی از واحدهای مختلف را به منطقه اعزام و تلاش کردند تا این مهره کلیدی را از پیشمرگان پس بگیرند.

اما توانایی بالا و رهبری فرمانده و سایر مسئولین گردان، توانست با وجود تعداد بسیار بالای نیروهای رژیم و توان بالای لجستیکی، اقدامات آنها را ناکام بگذارد و از میانه‌ی محاصره بدون تلفات عقب نشینند.

در رابطه با درک دقیق اتفاقات، به درج چگونگی این عملیات که در برنامه‌ای رادیویی افق انقلاب از رادیو صدای انقلاب “رادیو کومه‌له” پخش شد، می‌پردازم.

از نبرد جاده دیواندره سنندج برمی‌گشتیم و 9 نفر اسیر هم همراه خود داشتیم. در این نبرد نیروهای جمهوری اسلامی به سختی شکست خورده بودند و بخشدار شهر دیواندره هم بهلاکت رسیده بود. دشمن اکنون در تعقیب ما بود، اما ما نمی‌خواستیم در نبردی دیگر درگیر شویم و به جنگی فرسایشی و طولانی که دشمن خواستار آن بود تن دهیم.

شب دهم آذر ماه تازه به روستای هاله‌دره بالا رسیده بودیم که توسط مردم اطلاع یافتیم 80 خودرو دشمن در روستای هزارکانیان متمرکز شده است در فاصله روستاهای اطراف نیز تحرک و نقل و انتقالات دشمن را نیز زیر نظر داشتیم. اما ساعت7:30 صبح روز 11 آذر، در روستای هاله‌دره بالا هنگامی که رفقای کمین جای خود را با دیده‌بانان عوض ‌کردند، صدای یک رگبار از طرف غرب روستا شنیده شد.

در میان مه غلیضی که منطقه را فرا گرفته بود مزدوران دشمن آنقدر به ما نزدیک شده بودند که سر و صدایشان را می‌شنیدیم و حتی می‌توانستیم مسیر حرکت و آمد و رفتشان را تشخیص دهیم، چاره‌ای جز نبردی دیگر نبود. ما بخوبی مستقر شدیم و صبر کردیم تا مزدوران کاملا نزدیک شوند تا کاملا به محاصره ما بیافتند. اسرای نبرد قبلی عمدا به نقطه‌ای انتقال دادیم تا بتوانند از آنجا میدان نبرد را ببینند.

با یک یورش سریع و قاطع یک واحد 26 نفری دشمن را که به محاصره افتاده بود، در عرض تنها 40 دقیقه تار و مار کردیم. پنج تن از آنان کشته شدند و 19 نفرشان را به اسارت گرفتیم، اما دو نفرشان توانستند خودشان را از مهلکه برهانند.

با وجود این پیروزی رفقای پیشمرگ ذوق‌زده نشدند و تاکتیک اصلی این نبرد را که خودداری از تن دادن به جنگ طولانی و فرساینده و ادامه دادن به امور مبارزاتی مردم بود، از یاد نبرند.

مردم زحمتکش هاله‌دره، که از آغاز نگران نتیجه نبرد بودند با مشاهده صف اسیران جدید از نگرانی در آمدند و به منظور تامین جا و غذا برای اسرا بسیج شدند. اسرای جدید وقتی که توضیجات سیاسی ما را شنیدند و مهربانی‌ها و دلسوزیهای رفقا و مردم را دیدند خیلی زود صمیمی شدند. اکثر آنان آماده هرگونه همکاری هم شده بودند و در مدت کوتاهی رمزها و کانالهای بی سیم و هرچه اطلاعات ضروری راجع به دشمن که نزدشان بود را بیدریغ در اختیار رفقا قرار دادند.

نیروی دشمن بسیار زیاد بود. از چهار طرف نیز به سوی هاله‌دره می‌آمدن، اما ما می‌بایست نیروهایمان را حفظ کنیم و نگذاریم درگیر نبردی دیگر شویم که طبق نقشه خودمان نبود. مساله دشواری بود به خصوص پس از این درگیری مسئله پیچیده‌تر شده بود. رفقای فرمانده پل و دسته‌ها و واحدها جمع شدند تا مشورتی بکنیم. بیسیم و رمزهای دشمن در اختیار ما بود، سربازان اسیر آمادگی کامل برای همکاری داشتند. پس از مشورتهای سریع و کوتاهی به این نتیجه رسیدیم که با استفاده از رمز و با کمک اسیران، کلکی به دشمن بزنیم و وانمود کنیم که خودمان همان واحد تار و مار شده‌ای هستیم که به هاله‌دره اعزام شده بودند. تصمیم گرفتیم خود را به جای واحد در هم شکسته دشمن که از نام رمز احمد 5 استفاده می‌کرد جا بزنیم و بگوئیم که پیشمرگان به طرف فلان روستا عقب نشسته‌اند و خلاصه تلاش کنیم تا دشمن را از خود دور کنیم.

فورا دست به کار شدیم، اطلاعات و رمزها را به کار گرفتیم تا قبل از اینکه دشمن بخاطر تاخیر تماس ظنین شود، خودمان با آنها تماس بگیریم. نخستین گزارش را به فرمانده کل نیروهای جمهوری اسلامی در منطقه مخابره کردیم و گفتیم که ما با پیشمرگان کومه‌له درگیر شدیم و آنان را در هم شکستیم و بخشی از ارتفاعات روستا را در تصرف داریم و مشغول پیشروی هستیم و خودمان تلفاتی نداده‌ایم. در دومین گزارش هم گفتیم که تمام ارتفاعات را گرفته‌ایم و کاملا منطقه در اختیار داریم.

از پشت بی سیم می‌توانستیم بشنویم که فرماندهی کل شاد از فتوحات نیروهایش خبر را به واحدهای مجاور منتقل می‌کرد، اما ظاهرا یکی از پایگاه‌های دشمن بیخبر مانده بود چرا که ما را زیر خمپاره گرفت.
فورا از رفیق پای بیسیم خواستیم که با عصبانیت از آنان بخواهد خمپاره‌ باران را قطع کنند، به این ترتیب خمپاره ‌باران هم قطع شد، ظاهرا نقشه ما هم گرفته بود پس از ساعتی واحد دیگری از مزدوران رژیم روی خط بیسیم آمد و گفت ما به دستور فرماندهی کل از روستای برده‌سپی”به‌رده‌سه‌پێ” داریم به طرف شما می آییم اوضاع چه طور است؟

البته نمی بایست مجال می‌دادیم که به سمت ما بیایند فورا تصمیم مناسبی گرفتیم. پیامی به فرماندهی کل و به واحد مستقر در برده‌سپی دادیم که پیشمرگان از هاله‌دره تار و مار شده و درست نیست که نیروهایمان را در این روستا متمرکز کنیم. بهتر است به تعقیب آنان برخیزیم زیرا به دلیل خستگی ضربه‌پذیرتر شده‌اند.

فرماندهی کل که از شهر سنندج و از باشگاه افسران سابق یعنی از فاصله دهها کیلومتری در جریان نبرد قرار داشت و نیروهایش را فرماندهی می‌کرد یکبار دیگر فریب خورد و به واحد روستای برده‌سپی که اسم رمزش احمد 3 بود دستور داد که همانجا بمانند و منتظر دستور باشند و پس از چند لحظه از ما پرسید، مسیر حرکت ضد انقلاب رو به کجاست؟. می بایست روستای نسبتا دوری را می‌گفتیم که در عین حال با راه عقب‌نشینی خودمان فاصله داشته باشد. از این رو جناب فرمانده کل را حواله روستای زلکه “زڵکه” کردیم. تکرار کردیم که ضد انقلاب خیلی خسته است و حتما باید به تعقیبشان پرداخت تا کاملا نابود شود. اندکی بعد یک واحد دیگر از مزدوران با نام رمز احمد 7 با ما تماس گرفت و می‌خواست پیش ما بیاید خیلی زود فرمانده کل را راضی کردیم که آنان را هم به طرف روستای زلکه روانه کند. یک واحد دیگر هم عازم هاله‌دره محل استقرار ما بود.

آنها هم وقتی در جریان صحبتهای فرمانده کل با احمد 7 قرار گرفتند عازم زلکه شدند. حالا نوبت واحد دیگری بود به نام احمد 2 که آنها هم ناسلامتی هم می‌خواستند به ما بپیوندند، به جناب فرمانده‌ی کل پیشنهاد کردیم، آنها را پراکنده کردیم و تا تاریک شدن هوا دفع الوقت می‌کردیم.

ناگهان سر و کله یک واحد خسته و کوفته دشمن با نام رمز احمد 3 در نزدیکی خودمان پیدا شد، این دیگر از کجا پیدایش شد؟ فورا تماس بیسیمی برقرار کردیم ببینم چه شده و چرا به ما نزدیک می‌شوند بیسیم‌چی آن واحد لابه‌کنان از فرمانده کل می‌خواست که چون بسیار خسته هستند و بسیاری از افرادشان مبتلا به سردرد و پادرد و سینه‌پهلو شده‌اند و نمی‌توانند خود را به زلکه برسانند اجازه دهد به هاله‌دره نزد ما بیایند تا نفسی تازه کنند!

پس اینطور! که می خواهند نفس تازه کنند!

نخیر! باید گردنشان بشکند تا روانه زلکه شوند. ما قبل از اینکه جناب فرماندهی تکلیفی تعیین کند روی خط بی‌سیمی مشترکشان رفتیم و با عصبانیت گفتیم حالا چه وقت استراحت و نفس تازه کردن است؟ حالا ما ضد انقلاب را خسته و کوفته کرده‌ایم و به طرف زلکه رانده‌ایم تازه آقایان می‌خواهند پیش ما بیایند و سر دامان ما بگذارند و استراحت بفرمایند؟

فرمانده واحد احمد 3 باز هم عجز و لابه کرد که” افراد دستورات را اجرا نمی‌کنند روی زمین پلاس شده اند و از جایشان جم نمی‌خورند.”

اما جناب فرمانده کل این بار هم به دادمان رسید و احمقانه روی سرشان داد زد که باید به زلکه بروند!

یک نفس راحت دیگر کشیدیم.

ساعت نزدیک به 3 و نیم بعد از ظهر بود تا آنوقت توانسته بودیم احمد 2، احمد9، احمد 7، احمد 3 و احمد 1 را از خود دور کنیم و سر بدوانیم و خود نیز با 28 اسیر هر دو جنگ و مقدار زیادی غنائم در هاله‌دره بالا بنشینیم و این فیلم مسخره را تماشا کنیم و منتظر تاریک شدن هوا بمانیم.

در این هنگام باخبر شدیم که 2 نفر مزدوری که در جریان شکستن واحد احمد 5 توانسته بودند فرار کنند خود را به افراسیاب رسانده‌اند و ماجرا را از اول تا آخر برای نیروهای دشمن در روستای افراسیاب بازگو کرده‌اند. ممکن بود هرچه را که تا آنوقت رشته بودیم پنبه شود! اما خوشبختانه فرماندهان دشمن حتی از آنچه ما فکر می کردیم ابله‌تر و مغرورتر بودند. فرمانده‌ی افراسیاب به جای اینکه هشیار بشود از ما می پرسید جریان چیست؟! ماهم با حاضر جوابی داد زدیم:

آن بی‌عرضه‌ها؟! فورا بازداشتشان کنید! باید محاکمه شوند! می‌خواهند یقه خودشان را خلاص کنند و جرم فرارشان را بپوشانند! اما فرمانده افراسیاب خیالش راحت نشد. برای اطمینان خاطر خواست با فرمانده ما یعنی به خیال خودش با فرمانده احمد 5 صحبت کند.! گفتیم همین الان می‌فرستیم دنبالش مشغول سرکشی به سنگرهاست! به این ترتیب یک فرصت کوتاه برای مشورت و اقدام لازم بدست آوردیم. فرمانده واحد احمد 5 پاسدار کله‌شقی بود به نام حسین مردان‌پور[23] که از همان ابتدا حاضر نبود به نقشه ما کمک کند با وجود این با او صحبت کردیم و توضیحاتی دادیم اما جناب پاسدار قانع نشد.

یکی از رفقا فکر بکری به نظرش رسید. پاسدار اهل مشهد بود رفیق ما هم مدتی در مشهد زندگی کرده بود و به فارسی لهجه مشهد مسلط بود. خود را آماده کرد که به جای او پشت خط بیاید، ریسک جسورانه‌ای بود اما بالاخره تنها راه بود. رفیق صالح با چند سوال کوتاه از دیگر اسیران اطلاعاتی اولیه در باره مردان‌پور بدست آورد و با صحبت کردن با خود وی سعی کرد هرچه بیشتر لهجه و طرز صحبت کردنش را تقلید کند. نمی‌بایست وقت را تلف می‌کردیم.

رفیق صالح را پشت خط گذاشتیم که با فرمانده‌ی واحد افراسیاب گفتگو کند. فرمانده می‌خواست زرنگی کند و از هویت مردان‌پور مطمئن شود از رفیق صالح پرسید:

اهل کجایی؟ مشهد!

اسم کوچکت چیه؟ حسین!

از برادران مشهدی کسی دیگر آنجا هست؟

رفیق صالح پاسخ این سوال را نمی‌دانست اما چند تن از اسیران که در نزدیکی بی سیم بودند و مکالمه را می شنیدند فورا به کمک آمدند و گفتند بگو خالد اینجاست و عزیز فرار کرده! کاک صالح فوری این جواب را به فرمانده دشمن داد ناگهان فرمانده پرسید دیشب شام چی خوردیم؟ باز هم سربازان اسیر به کمک آمدند و توضیح دادند که کلک می‌زند واحد ما دیشب در افراسیاب نبوده است، اینجا دیگر رفیق صالح دور برداشت:

یعنی چه جناب سروان؟ چرا سر به سرمان می‌گذارید؟ کجا ما دیشب با هم بودیم؟ چه شامی چه چیزی؟

این بار خاطر مبارک جناب سروان آسوده شد، فرمانده کل هم که این مکالمات را از طریق بیسیمش می‌شنید مطمئن شده بود که طرف مقابل مردان‌پور است اما از سروان واحد مستقر در افراسیاب پرسید: به مردان‌پور اعتماد می‌کنی؟

جناب سروان هم گفت:

بله البته مردان‌پور خیلی مومن و متعهد است!

فرمانده کل پرسید:

پس آن 2 نفر کی‌اند؟ چه می‌گویند؟

و وقتی فهمید یکی از آن دو نفر یک جاش است یک فحش آبدار داد، خاطرش جمع شده بود که آن جاش خواسته فریبشان دهد!

به این ترتیب یک بار دیگر کلاه گشادی تا بناگوش سرشان گذاشتیم کم کم هوا داشت تاریک می‌شد. اگر کار تا یکی دو ساعت دیگر به همین منوال می‌گذشت پیروزی کامل با ما بود.

از قرار معلوم به دلیل سختی راه و گل و شل و همچنین دوری مسافت و البته ترس از پیشمرگان که به خیال آنها ممکن بود در زلکه باشند از رفتن به زلکه منصرف شده بودند. فرمانده کل از ما خواست به افراسیاب برویم و به واحد آنها بپیوندیم! هر قدر هم که اصرار کردیم که بگذار همینجا بمانیم تا ماموریت در هم شکستن ضد انقلاب را به سرانجام برسانیم قبول نکرد. چاره‌ای نیافتیم جز اینکه بپذیریم اما همانجا ماندیم. ساعت نزدیک 6 غروب بود که فرمانده واحد افراسیاب روی خط امد و به خیال اینکه ما در راه هستیم و داریم به افراسیاب می رویم پرسید: نیرویی در هاله‌دره باقی گذاشته‌اید؟ گفتیم یک تیم گذاشته‌ایم کافیست! اما او برایمان دلسوزی کرد و گفت من هم یک تیم می‌فرستم.

ما هم برای پذیرایی از تیم ایشان یک کمین ترتیب دادیم! کم کم هوا داشت تاریک می شد. ما خود را آماده کردیم که اسیران و غنائم را انتقال بدهیم و از مسیری که برای عقب‌نشینی در نظر گرفته بودیم و واحدهای دشمن را از آن دور کرده بودیم از محاصره بیرون برویم. رفقا به تدارک انتقال پرداخته بودند و به کمک مردم یک کاروان تراکتور آماده کرده بودند. اهالی روستا همه از ماجرا بسیار خوشحال بودند و عقل و هوش فرماندهان دشمن را به سخره می‌گرفتند.

متاسفانه تیم اعزامی از افراسیاب راه را گم کرده بود و به کمین ما نیفتاد ما هم از رفقا خواستیم کمین را رها کنند و به ما بپیوندند.

حدود یک ساعت بعد سروان فرمانده افراسیاب روی خط آمده و مرتب ما را صدا میزد. اما ما که سوار تراکتورها بودیم بیسیم را باز نکردیم.

در یک توقف کوتاه میان راه، جواب جناب سروان را دادیم. جناب سروان از ما می‌خواست با شلیک گلوله رسام معلوم کنیم که چقدر به آنها نزدیک شده‌ایم. ما هم گفتیم گلوله رسام دم دست نداریم کمی صبر کنید. به این ترتیب یک ساعت دیگر هم طفره رفتیم.

ساعت 9 و چهل و پنج دقیقه شب بود که باز جناب سروان روی خط آمد این بار از لحنش پیدا بود که بالاخره از ماجرا سر در آورده، تیم اعزامی راه گم کرده‌اش بالاخره به هاله‌دره رسیده بود و از همه چیز مطلع شده بود. اما فرمانده افراسیاب نمی‌خواست به روی خود بیاورد که تا آنوقت چه کلاهی سرش رفته است. مثل یک گرگ زخمی زوزه می‌کشید، پس چرا هیچ پیدایتان نیست؟! اگر فشنگ رسام ندارید یک خشاب خالی کنید حالا که باید به نزدیکی‌های ما رسیده باشید!

دیگر پنهان کردن ماجرا نه لازم بود و نه ممکن، از این رو به رفیق صالح گفتیم، پیامی به این مضمون به همه واحدها از احمد 1 تا 10 و همه فرمانده‌ها و نیز جناب فرماندهی کل مخابره کنید!

“پیام به همه واحد‌ها از احمد 1 تا 10 و فرماندهان و فرماندهی کل! تمام این عبارت را 3 بار تکرار کردیم، تمام بی سیم‌های دشمن به گوش بودند و بدون کمترین صدایی پیام را دریافت می‌کردند.”

از ساعت 11 صبح امروز تاکنون شما به فرمان پیشمرگان سازمان کردستان حزب کمونیست ایران (کومه له) عمل کرده‌اید. واحد احمد 5 تان نابود و 19 نفرشان نزد ما اسیر هستند، اینک 11 ساعت است که ما شما را فرماندهی می‌کنیم” نیروهایتان را که گویا برای محاصره و سرکوب آمده بودند، اینجا و آنجا کاشته‌ایم و سرگردان کرده‌ایم!

اسیرانی که نزد ما هستند در آسودگی کامل به سر برده و در مدتی که پیش ما می‌مانند ماهیت ضدانقلابی جمهوری اسلامی را به آنها می‌شناسانیم و با حقانیت حزب کمونیست ایران و جنبش انقلابی کردستان آشنایشان می‌کنیم و آنها پس از این آموزش و آگاهگری به خانه و زندگی خود بازخواهند گشت تا زندگی شرافتمندانه در پیش بگیرند، شاید هم به صفوف ما بپیوندند و به مبارزه علیه ستم و سرمایه برخیزند. سربازان و درجه‌داران فرزندان زحمتکشان، در برابر ما مقاومت نکنید، به ما بپیوندید تا به زندگی آزاد و سرفراز رهنمون شوید.

زنده باد حزب کمونیست ایران، زنده باد کومه‌له. زنده باد سوسیالیزم.

مرگ بر رژیم ستم و سرمایه جمهوری اسلامی،

مزدوران پیام را اول تا به آخر شنیدند. فرمانده کل نیز که همه پیام را شنیده بود با درماندگی و غیظ و غضب خطاب به فرماندهان زوزه کشید: خاک بر سرتان! فرماندهان جمهوری اسلامی!.

برگرفته از برنامه افق انقلاب پخش شده از رادیو صدای انقلاب ” رادیو کومه‌له “

به مواردی دیگر از عملیاتهای متفاوت می‌پردازم که من خود در آن نقش داشتم. برای نمونه:

از فرماندهی ناحیه سنندج، ماموریت گرفتم که در رابطه با تصرف پایگاه نیروهای رژیم در روستای سپیران “سه‌پێران” اقدام به جمع‌آوری اطلاعات و شناسایی نمایم. بدین منظور عازم منطقه شدم و بعد از شناسایی دقیق پایگاه، تصمیم به نوعی از طراحی برای تصرف پایگاه گرفتم که تا آنمقطع چنین شیوه‌ای معمول نبود. من تصمیم گرفتم که حمله به پایگاه را بجای شب که روش همیشکی ما بود، در روز روشن و در شرایطی که دشمن انتظار آنرا نداشت، انجام دهم. طراحی عملیات را تکمیل کردم و ایده‌ی خود را با حبیب‌ گه‌ویلی فرمانده‌ی پیشمرگان ناحیه‌ی سنندج در میان گذاشتم و بعد از بحث‌هایی که در این رابطه انجام دادیم، موافقت او را هم کسب کردم. پایگاه سپیران یکی از پایگاههای بزرگ منطقه بود که در روز روشن ظرف حدود ده دقیقه طی یک حمله‌ی غافلگیرانه و پرقدرت بدون تلفاتی به پیشمرگان به نتیجه رسید. بعد از تصرف پایگاه سپیران، من این شیوه عمل را دنبال کردم و در ادامه با شناسایی و طراحی دقیق، تصرف پایگاههای دیگری مانند:

ماموله، بلچه‌سور، کانی‌تمرخان، توراغ‌تپه، سپی‌بن و گل‌چیر در روز روشن به نتیجه رسید.

پایگاه توراغ‌تپه یکی از پایگاههای بزرگ منطقه و باصطلاع پایگاه مادر بود. که تصرف آن بدلیل شرایط جغرافیایی، تپه مین‌گذاری شده مشرف بر پایگاه، امکانات نظامی با تعداد زیادی پرسنل کارآزموده، در شب امری تقریبا غیرممکن بود. بیشتر فرماندهان ناحیه‌ی سنندج، امکان تصرف آن در روز را نیز عملی نمی‌دانستند. من که خود برای شناسایی و طراحی آن حدود یک هفته در درون روستا مخفی بودم، هیچ شکی نداشتم و بالاخره موافقت حبیب گه‌ویلی را نیز گرفتم. تصرف پایگاه حدود نیم ساعت طول کشید و با کشته و زخمی شدن تعدادی از نیروهای درون پایگاه و دستگیری بقیه آنها به نتیجه رسید و ما فقط یک زخمی سطحی داشتیم.

پایگاه کانی‌تمرخان با ویژه‌گی خاص خود، در چند کیلومتری و در تیررس پایگاه مرکزی جانوره قرار داشت. از پایگاه جانوره که بر روی محور مریوان _ سقز مستقر بود، امکان آتشباری سریع و پر‌قدرت بر پایگاه کانی‌تمرخان بعد از تصرف وجود داشت. تصرف پایگاه بیش از یک ربع ساعت طول نکشید اما حمل امکانات و تخلیه اسرا احتیاج به چند ساعت وقت داشت که باید با اقدام فریب دشمن، آتشباری بر پایگاه را به تعویق ‌می‌انداختیم. بعد تصرف پایگاه من بلافاصله بدرون پایگاه رفتم. فرمانده و معاون پایگاه کشته شده بودند. بعد انتقال اسرا به یکی از پناهگاها بلافاصله بیسیم‌چی را راضی به همکاری کردم و کنترل بیسیم را به کمک بیسیم‌چی در اختیار گرفتم و پیام دادم:

کومه‌له حمله کرده و ما در حال دفاع از پایگاه هستیم. فرمانده پایگاه جانوره به سقوط پایگاه مشکوک شد و ما را به آتشباری صدف که نام رمز پایگاه بود تهدید کرد. اما من به بیسیم‌چی گفتم فورا بگوید:

ما در حال مقاومت هستیم و اگر آتشباری را شروع کنید، ما پایگاه را ترک می‌کنیم و کومه‌له پایگاه را در اختیار می‌گیرد. جر و بحث‌ها مداوم ادامه داشت و فرمانده جانوره چندین بار تهدید کرد که صدف را می‌کوبد و مداوم سراغ فرمانده و یا معاون پایگاه را می‌گرفت و من با بهانه‌‌های مختلف از قبیل حاد بودن شرایط درگیری، خواستهای او را به تاخیر می‌انداختم. با وجود کمک جدی مردم روستا در بار زدن امکانات درون پایگاه بر تعداد زیادی از چهارپایان، تخلیه بخش عمده‌ای از امکانات درون پایگاه حدود سه ساعت طول کشید و بدلیل نبودن امکان حمل تمامی مهمات، باقیمانده مهمات را در وسط پایگاه جمع کردیم و ضمن آتش زدن پایگاه منفجر کردیم. با انفجار شدید در درون پایگاه، به فرمانده پایگاه جانوره پیام دادم، حالا دیگر بکوب صدفو!.

این شیوه از تصرف پایگاه در سال بعد چنان رشد کرد که پیشمرگان ناحیه سنندج در روز روشن توانستند همزمان چندین پایگاه و مقر را در مرکز فرماندهی نیروهای رژیم در منطقه‌ی چم شار و ژاوه‌رود واقع در روستای توریور را تصرف کنند. متاسفانه این تجربه‌ی با ارزش در همان ناحیه سنندج باقی ماند و اراده‌ای برای انتقال آن به واحدهای سایر نواحی انجام نگرفت.

فرماندهان کومه‌له در مواردی بسیار تصمیم به عملیات در مناطقی که نیروهای رژیم بیشترین درجه‌ی آمادگی را داشتند، نمودند. این شیوه از کار منجر به جانباختن تعداد بسیار زیادی از پیشمرگان شد. نمونه‌هایی مانند: تصرف نافرجام پایگاههای ابراهیم‌آباد دیواندره، تینال سنندج، کا نعمت مریوان و …..

در صورتی‌که امکانپذیر بود عملیات نظامی را با کمترین خسارت به پیشمرگان، در نقاطی که نیروهای رژیم در آسودگی خاطر و بدون انتظار هیچ‌گونه تعرضی بسر می‌بردند، اجرا کرد. برای نمونه:

در پائیز ١٣٦٣ من همراه گردان کاوه در منطقه‌ی هوه‌تو و قره‌توره “هه‌وه‌توو و قه‌ره‌ته‌وره‌” مشغول فعالیت بودیم. با حضور ما در منطقه نیروهای رژیم از شهرهای دیواندره، بیجار و تیکاب در منطقه فعال و تلاش داشتند تا با تحمیل درگیریهای متعدد، ما را مجبور به ترک کردن منطقه نمایند. من تصمیم گرفتم تا با ضدحمله‌ای به پشت جبهه‌ی نیروهای رژیم، اقدامات آنها را خنثی و یا به حداقل ممکن برسانم. در این رابطه تصمیم گرفتم، گردان کاوه عملیاتی را در درون شهر بیجار انجام دهد.

اهالی شهر بیجار کرد و شیعه مذهب و اهالی اکثریت روستاهای اطراف آن را کرد سنی تشکیل می‌دهد. محله‌ی حلویی تنها محله‌ی کرد و سنی‌نشین در حاشیه شهر قرار دارد و مردم ساکن در آن از فقیر‌ترین اقشار جامعه و در انزوا قرار دارند. بعد از به قدرت رسیدن حکومت اسلامی، اهالی شهر بیجار برخلاف اهالی روستاهای اطراف همکاری و همگرایی زیادی با رژیم برقرار کردند، تعداد زیادی از جوانان شهر جذب نیروهای سرکوبگر رژیم شدند و در تقابل با جنبش کردستان فعالانه شرکت جستند و پیشمرگان امکان هیچگونه فعالتی در داخل شهر بیجار و روستاهای حومه شهر را نداشتند.

لازم بود برای شناسایی بدرون شهر بروم. شهر بیجار با آخرین روستایی که ما در آن حضور داشتیم حدود چهل کیلومتر فاصله داشت. با شخصی که یک اتومبیل تویوتای باری داشت صحبت کردم که می‌خواهم با چند پیشمرگ بدرون شهر بیجار بروم تا کاری را انجام دهم. او قبول کردکه با تاریک شدن هوا ما را از محور تیکاب _ بیجار به حومه‌ی بیجار ببرد. ما در فاصله‌یی از حومه‌ی شهر از اتومبیل پیاده شدیم. دو پیشمرگ را برای حفاظت راننده گذاشتم و همراه سه پیشمرگ دیگر بدرون شهر رفتم و مقر مرکزی سپاه پاسداران، محوطه و محلات اطراف آنرا شناسایی و طرحی را آماده کردم و به نزد پیشمرگان گردان باز کشتم.

دو شب بعد طرح خود را با مسئولین گردان در میان گذاشتم و ضمن توجیه کردن هفتاد نفر از پیشمرگان و آماده کردن ١٢ تراکتور آماده‌ی اجرای عملیات شدیم. ١٢ نفر از مردان روستا و منطقه داوطلبانه حاضر شدند تا با راندن تراکتورهایشان با ما همراه شوند. از یکی از راننده‌ها پرسیدم:

تو که داوطلبانه حاضرید با ما همراه شوید، میدانید به کجا می‌رویم؟ او جواب داد، بزن بریم که تا آخرش هستم. ستون تراکتورها با چراغ خاموش و با فاصله در آنشب مهتابی مسیر چهل کیلومتری بطرف شهر را پیمود. در نزدیگی شهر واحدی برای حفاظت از راننده‌ها و تراکتورها باقی ماندند. پیاده بطرف شهر رفتیم و در حاشیه محله‌ی حلوایی نیز واحدی را برای حفاظت از مسیر عقب‌نشینی مستقر و از درون محله حلوایی از میان مردم بهت‌زده محله که ده‌ها فرد مسلح زن و مرد را نظاره می‌کردند به سایر محلات شهر نفوذ کردیم. سپس در محلات اطراف مقر سپاه پاسداران پخش شدیم و واحد عملیات در نزدیک‌ترین نقطة ممکن به مقر مستقر شد. با شروع عملیات، مقر سپاه پاسداران را با موشک آر پی جی و سایر سلاح‌های سبک و نیمه سنگین زیر آتش شدید گرفتیم. تعدادی از سنگرها و استحکامات آنجا فرو ریخت. برای مردم بهت‌زده که با نگاه کردن از پنجره‌ها بدرون محلات و دیدن پیشمرگان زن و مرد که شعار می‌دادند، قابل تصور نبود که پیشمرگان کومه‌له به شهر بیجار نفوذ کرده باشند. نیروهای رژیم نیز وحشت‌زده در مراکز خود باقی ماندند و امکان هر عکس‌العملی را از دست دادند. دست‌اندرکاران رژیم که شهر بیجار را در زمره‌ی شهرهای امن کردستان می‌دانستند، اتومبیل‌های نظامی و دولتی را در خیابانها و محلات پارک کرده بودند. همزمان با عملیات و آتشباری بر نیروهای رژیم، تمامی اتومبیلهای نظامی و دولتی را نیز منفجر و به آتش کشیدیم. در تمام مدتی که در شهر بودیم و ساعتها بدرازا کشید، نیروهای رژیم جرأت نداشتند از سوراخهای خود بیرون بیآیند. بعد از عملیات و حضور فعال در شهر بدون هیچ آسیبی از شهر عقب‌نشینی کردیم و با بحرکت در آوردن ستون تراکتورها به میان مردم منطقه در حالی که تک به تک پیشمرگان را در آغوش می‌گرفتند باز کشتیم.

از آن به بعد در تمامی مدتی که در منطقه بودیم، نیروهای رژیم جرأت نکردند هیچ تحرکی در منطقه داشته باشند و بیشتر در شرایط دفاعی از شهرهای بیجار و دیواندره و تیکاب، با اقدامات مانند کمین‌گذاری در اطراف و ورودیهای شهر بسر بردند.

با یادآوری این چند نمونه از صد‌ها طراحی و فرماندهی عملیاتهای فرماندهان کومه‌له در نواحی مختلف، می‌توان به درک درستی از توانایی‌های تعداد بالایی از فرماندهان رسید. توانایی‌هایی که هیچ وقت مطرح نشد، تجربیات آن به سایر فرماندهان و بدنه تشکیلاتها منتقل نکردید و در فعالیت دوره‌های مختلف، فرماندهان مختلف کومه‌له، سره و ناسره از همدیگر تفکیک نکردید و در مواردی بسیار رهبری روابط را بر ضوابط ترجیح داد و در این روند بود که تا مقطع فروپاشی کومه‌له، ناکارآمد‌ترین افراد رهبری در جایگاه فرماندة نظامی پیشمرگان کومه‌له بودند.

در واقع در حزبی که فعالیت‌های نظامی در صدر برنامه‌های آن قرار داشت، انتقال تجارب موفقیت‌آمیز فرماندهان، ارتقا و آموزش تشکیلات نظامی باید یکی از ارکانهای اساسی‌ آن باشد. امری که می‌توانست در مواردی بسیار جان تعداد بسیار زیاد از بهترین فرزندان کردستان را حفظ کند. اما متاسفانه در کومه‌له هیچ اراده‌ای درآموزش و ارتقا توان نظامی فرماندهان و پیشمرگان تشکیلات وجود نداشت و تنها آموزش نظامی، یک دوره‌ی آموزش مقدماتی بود که در زمان پیوستن افراد به کومه‌له وجود داشت. از آن به بعد آموزش و انتقال تجارب که می‌توانست در ارتقا و کسب مهارتهای علمی و فنی نقش تعین کننده و بسزایی داشته باشد، جایی نداشت و آنچه هر فردی می‌آموخت و بکار می‌گرفت، به استعداد و توانایی‌ها و تلاش‌های او در کسب تجارب شخصی بستگی داشت.

مصوبة کنگرة ششم حزب دمکرات، زمینه‌ای بر آغاز جنگ سراسری کومه‌له و حزب دمکرات!

در حالی که رژیم اسلامی ایران، جنگ علیه مردم کردستان را هر روز با خشن‌ترین اشکال موجود و بکارگیری هزاران نفر از سربازان. پاسداران. مزدوران محلی و سلاحهای مرگبار بر مردم کردستان حاکم و کسترش می‌داد، مناسبات تشکیلاتهای کومه‌له و حزب دمکرات بجای اتحاد برای تقابل با تعرضات رژیم اسلامی، هر روز سردتر و فضای اختلافات کسترده‌تر می‌شد.

در کنگره ششم حزب دمکرات مصوبه‌ای به تصویب رسید، بر این اساس:

اگر یکبار دیگر کومه‌له در هر جای کردستان جنگی را به حزب دمکرات تحمیل کند، حزب دمکرات جنگ را به سراسر کردستان گسترش خواهد داد و در تمامی مناطق کردستان کومه‌له را مورد تعرض قرار خواهد داد.”

توجیه حزب دمکرات برای تصویب این مصوبه این بود که:

با ترساندن کومه‌له، می‌توان بحران‌سازیهای این تشکیلات را علیه حزب دمکرات متوقف و بازدارندگی کومه‌له را تضمین کرد.

کومه‌له به این مصوبة کنگره‌ی ششم حزب دمکرات به تندی واکنش نشان داد و در رادیو و نشریات تبلیغات وسیعی را علیه این مصوبه براه انداخت. کومه‌له این مصوبه را، تقاضا و پیش‌شرط حکومت اسلامی برای مذاکره با حزب دمکرات قلمداد کرد. کومه‌له عنوان می‌کرد: رژیم اسلامی اعلام نموده حزب دمکرات ابتدا باید جنگ سراسری را به کومه‌له اعلام کند تا مذاکره شروع شود.

بحث هر کدام از این احزاب به چه درجه‌ای درست بود، اینک موضوع بحث ما نیست. مهم این بود که:

تاثیرات این مصوبه‌ی حزب دقیقا نتیجه‌ای معکوس داشت و هیچ نوع بازدارندگی به بار نیاورد .

کومه‌له نه تنها نترسید! بلکه اقدامات بیشتری را در رابطه با افشای حزب دمکرات شروع کرد و در میان تشکیلات نیز زمینه‌های فکری، احتمال شروع یک جنگ سراسری را تقویت کرد. گر چه کومه‌له در کنگرة دوم در بهار ١٣٦٠ در تحلیل خود مبنی بر، ماهیت بورژوایی و ضد‌انقلابی حزب دمکرات، در بحث‌هایی تحت عنوان:

چگونه موجودیت کومه‌له و رشد آن در تقابل با حزب دمکرات،

زمینه‌های فکری تقابل با هر نوع تعرض حزب دمکرات را در بدنه‌ی تشکیلاتهای کومه‌له را آماده کرده بود و عبدالله مهتدی در بخشی از بحث‌های خود در کنکره‌ی دوم کومه‌له عنوان ‌کرده بود:

پیشمرگ ما باید براستی این احساس را داشته باشد و این احساس، احساسی واقع‌بینانه است. هیچ راهی نیست مگر اینکه در تمامی سطوح تشکیلات ما بطور سیستماتیک تبلیغ علیه حزب انجام دهیم. نه تنها تبلیغ علیه حزب بلکه تبلیغ برای آمادگی در تقابل با حزب.”

بنابراین مصوبه‌ی کنگره‌ی ششم حزب دموکرات موضوعی شد در جهت فضا سازی مجدد و ایجاد جوی مساعد تا هر پیشمرگ کومه‌له بلحاظ ذهنی و روانی آماده‌گی کامل یک جنگ بر علیه حزب دمکرات را صاحب شود. بدین ترتیب هر دو طرف زمینه‌های فکری خود را برای جنگی تمام عیار علیه طرف مقابل آماده کردند. بدین‌سان زمینه‌های جنگ سراسری کومه‌له و حزب دمکرات آماده و در ششم بهمن ١٣٦٣ کلید خورد. جنگی که من در کتاب رقابت کور تک به تک روند ویرانگر و مخرب آنرا نگارش کردم و به جانباختن بیش از هشتصد نفر از بهترین فرزندان کردستان، زخمی شدن تعداد بیشتری از پیشمرگان، و دل‌سردی از ادامه مبارزه و تسلیم شدن هزاران نفر از پیشمرگان به حکومت جنایتکار اسلامی شد.

در رابطه با هژمونی فضای سیاسی حاکم بر تشکیلاتهای کومه‌له از زاویه‌ی دموکراسی و مناسبات رهبری با بدنه تشکیلات در سطوح مختلف بحث‌های زیادی در تشکیلات انجام گرفت و نوشته‌های بسیار نوشته شده.

حه‌مه سیار

آبان ١٤٠٤

جهت تماس با نویسندە با این ایمیل تماس بفرمایید.

hamesayar@gmail.com

  1. – کردستان ایران

  2. – کردستان عراق

  3. منظور نویسنده روستای دٶڵ ارزن می‌باشد.

  4. تاکیدها از نویسنده کتاب است.

  5. – استفاده از این بمب در قوانین بین‌المللی در مناطق مسکونی ممنوع است،

  6. – نام اصلی روستا دٶڵ‌ارزن می‌باشد.

  7. – نام اصلی روستا بێ کژ می‌باشد.

  8. – نام اصلی روستا دارساوین می‌باشد.

  9. – نام اصلی روستا جاترئاوی می‌باشد.‌

  10. – ئاریز

  11. – شویشه

  12. – رزئاو

  13. – رزئاو

  14. – که‌ڕئاوا

  15. – در بخش رفتن ستون نظامی حکومت اسلامی به شهر مریوان، به تفصیل دلایل ناکامی پیشمرگان در ضربه زدن به نیروهای رژیم، آمده است که، عدم برنامه‌ریزی رهبری کومه‌له و ضعف حسین مرادبیگی فرماندهی پیشمرگان کومه‌له در تمرکز بموقع نیروها دلیل ناکامی بود.

  16. – آش‌بتال ” ئاش‌به‌تال” در فرهنگ مبارزه مسلحانه در کردستان به معنی دست کشیدن از مبارزه است.

  17. – مزدوران رژیم است که در کردستان آنها را جاش خطاب می‌کنند.

  18. – به منظور اینکه حق مطلب ادا شود، ترجمه این نوشته‌ها را برای کاک حاتم منبری ارسال نمودم تا با تائید وی منتشر و پخش شود

  19. – کمیتة رهبری منطقه جنوب حزب دمکرات

  20. – من بعد از بازنویسی نوشته‌های زنده یاد فریدون غلام‌ویسی، بخاطر اینکه حق مطلب را ادا کنم، متن را برای وی فرستادم و تائید وی را گرفتم.

    آشنایی و دوستی من با فریدون سالها بود که ادامه داشت و بعد از آمدن وی به سویس در تماسهای تلفنی مداوم در رابطه با فعالیتهای وی در تهران صحبت می‌کردیم و قرار بر آن بود که خاطرات خود را کامل بنویسد، که متاسفانه شانس یار نبود.

  21. در رابطه با پلنوم شانزدهم حزب کمونیست و به محاکمه کشاندن رهبران کومه‌له، به تفصیل توضیحات لازم در کتاب رقابت کور آمده است.

  22. – احمد بوجاری به زندان مرکزی کومه‌له در کردستان عراق منتقل شد و انتظار می‌رفت با توجه به اهمیت وی، رژیم برای آزادی وی تلاش کند و در مقابل کسانی از کومه‌له که در زندان رژیم بودند معاوضه شود. اما متاسفانه کمیته‌ی رهبری کمترین ا‌همیتی به جان افراد وابسته به کومه‌له نداد و در مقابل به تقاضای جلال طالبانی که مناسباتی خاص با رژیم ایران داشت جواب مثبت داد و او به جلال طالبانی سپرد و سپس نامبرده به ایران تحویل شد.

  23. – حسین مردان‌پور در مقطع دستگیری مکتبی و متعهد به رژیم و به هیچ‌وجه حاضر نبود در برنامه فریب فرماندهان رژیم نقشی ایفا نماید. وی حدود یک سال در زندان کومه‌له بود و در این مدت ضمن آشنایی با کومه‌له و تاثیرات تبلیغ و ترویج پیشمرگان بر وی، با ماهیت جمهوری اسلامی آشنا شد و مواضع وی در رابطه با حکومت اسلامی بکلی تغییر کرد. کومه‌له تصمیم گرفت که او را آزاد کند، بدین منظور او را به محمد نبوی سپردند. من همراه گردان آریز در شهرک کناروی “که‌ناروی” بودم که حه‌مه نبوی او را به کناروی آورد و در خانه‌ی آشنایی گذاشت و به او گفت، می‌روم تا ترتیب فرستادنت را به ایران بدهم. محمد نبوی رفت و حدود نیم ساعت بعد چند نفر مسلح با لباس کردی بدرون خانه ریختند و مردان‌پور را با خود بردند. من از دیدن آن صحنه بشدت شوکه شدم و بسرعت حه‌مه نبوی را پیدا کردم و خبر بردن مردان‌پور را به وی دادم. با هم به آن منزل رفتیم و وی با کمی تامل گفت، تازه از دست من کاری ساخته نیست و او در اختیار دولت عراق است. من به او اعتراض کردم که پس چرا او را به گردان آریز نسپردی؟. در واقع با توجه به مناسبات خاصی که محمد نبوی با مراکز امنیتی دولت عراق داشت، از موضوع نمی‌شد بسادگی گذشت. بنابراین من در نامه‌ای برای کمیته‌ی رهبری، این اتفاق ناگوار و غیرقابل قبول را توضیح و مفصل به موضوع پرداختم. متاسفانه کمیته‌ی رهبری هیچگونه جوابی به نامه من نداد و موضوع را مسکوت گذاشت شاید برای اینکه بازتابی در درون کومه‌له نداشته باشد. محمد نبوی نیز کماکان در پست خود باقی ماند.

Related Articles

وەڵامێک بنووسە

Back to top button